|
|
|
من به اندوه درون می اندیشم
"پیوند باور"
* بعضی روزها و لحظات هست که دلت می خواد از صفحه ی تقویم و ضمیر لعنتیت حذف بشن اما نمی شن .... پ.ن: اولین سیزده بدر مشترکمون خیلی معرکه بود ممنون از اینکه نگذاشتی ذره ای احساس تنهایی کنم یادم باشه جبران کنم برات! سال 88 از همون لحظات آغازینش یه جورایی معجزه آسا شروع شد ... از همون لحظه سال تحویلش گرفته که اجازه داد ببوسمش و سررسید جدید رو بهش هدیه کنم و دست پختم رو خورد تا پریشب که بی مقدمه وقتی میترا و آقا رضا پیشنهاد دادن فردا بریم و تا آخر هفته همه چی رو به خیر و خوشی تموم کنیم رضایت داد ... اگرچه اعتراف می کنم شوکه به نظر می رسید و عصبی ... راستش هنوز خودمم با وجودی که جواب رو گرفتیم و روزش رو هم مشخص کردیم باورم نشده ... یه جورایی هیجان زده ام و نمی دونم باید چی کار کنم و نمی دونم تو این یه هفته فرصت باقی مونده تا اون لحظه ی موعود قراره چه اتفاقاتی بیافته ..... * می دونی دیروز خیلی ازت دلگیر بودم و احساس می کردم به این زودی زودی ها گمون نکنم که بتونم خوب بشم اما وقتی داشتیم تو سینما فیلم سوپر استار رو می دیدم اونجایی که رها به کوروش گفت: " اگه من اینجام یعنی اینکه تو از ته ته دلت خواستی که من اینجا باشم یا نه بگذار اینجوری بگم که اگه تو رو الان پیشم دارم برای اینه که از ته دلم خواستم که تو رو داشته باشم" ... یه لحظه دلم هوری ریخت پایین و یاد روزهایی افتادم که چه جور از ته ته دلم خواسته بودمش که تو باشی و .............. خوشحالم که این نشونه ها زودی من رو برمیگردونه و باعث می شه از اون بانوی خشک بی گذشت بداخلاق فاصله بگیرم!
امشب بعد مدتها دوری از جمعی که تک تکشون رو به سبک خودم دوستشون داشتم و دارم ساعات خوشی رو در کنارشون داشتم خصوصا اینکه اینبار تنها نبودم! اما جدا با آقای کرم الدینی عزیز موافقم که گفتند افرادی که جزوء گروه اند افراد خاصی هستند که ایده های قشنگی دارن. شاید خیلی ها در وهله ی اول جذب بشن اما کسانی دوام می یارن و عضو همیشگی می شن که باورهای گروه منطبق بر باورها و آرمانهای زندگیشون باشه! انتشار اولین کتابی که ماحصل تلاش گروهی گروهمون بود در سطح بین المللی هم یکی دیگه از خبرهای خوشحال کننده ی امشب بود!
*گرفتن لباس یقه اسکی برات در اولین فرصت از مهمترین کارهایی که باید انجام بدم تا زندگی خیلی از جوونهای مردم رو نجات بدم می دونی که؟ ;-)
امروز بازارگردی کردیم توپ! از عطاری و لباس فروشی ها گرفته تا شال و روسری و از این *"گینگیل منگولیا" که دخترا عاشقشونن و با دیدنشون آب از لب و لوچه اشون آویزون می شه از لوازم تزیینی و خانگی گرفته تا بازار فرش ها .......... خلاصه از اول صبح تا غروبی با بهونه و بی بهونه اونقدر خندیدیم اونقدر خندیدیم که آخراش خدایی به دلشوره اوفتاده بودم که نکنه تو خونه اتفاقی بیفته و شادی امروز به کاممون تلخ بشه! تازه شم امروز با هدیه گرفتن یه جفت یخ شکن محشر و گتر کلی کلاسم رفت بالا و دیگه کلی برا خودم کوه نوردی شدم حرفه ای که بیا و ببین ... ......... نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه هربار که از پیش هم جدا می شیم با یه دنیا ذوق و شوق می گیم امروزمون فوق العاده بود! امشب دعای قشنگی کردی وقتی گفتی خدایا این خنده ها رو ازمون نگیر!
*..."امیدوارم بفهمی که چرا خستگیام در میرود وقتی که همانطور از دور که میآیی از میان جمعیت پیدایم میکنی. وقتی که پای تلفن تمام وقایع روز را برایم تعریف میکنی. وقتی قهر که میکنم دنبالم میآیی. حتی وقتی موقع دعوا وسط حرفم میپری و شلوغ میکنی. وقتی مجبورم میکنی اعتراف کنم اشتباه می کنم، وقتی اعتراف میکنی اشتباه کردی.-
* مطلب از وبلاگ شکوفه
پ.ن: عاشق لحظاتیم که بعد فیلم دیدن می شینیم مو به مو نکات قدرت و ضعف فیلم رو شخصیتهای مثبت و منفیش رو نقد می کنیم ... فکر می کنم سریال Lost برامون یکی از فراموش نشدنی ترین سریالهایی باشه که تا به حال دیدیم ... الهی شکرت!
|