تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

از جهان
نگاه تو
مرا بس بود ...

 

"بيژن جلالی"

 

 

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:32 توسط بانوی تابستان |

 

خدایا
خدایا
 تو با آن بزرگی
 در آن آسمانها
چنین آرزویی
 بدین کوچکی را
 توانی برآورد
 ایا ؟

 

"شفیعی کدکنی"


 

+ تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:26 توسط بانوی تابستان |

 

آرام باش عزيز من آرام باش

 حكايت درياست زندگی 

گاهي هم فرو مي‌رويم، چشم‌هايمان را مي‌بنديم، همه جا تاريكي ست. 

گاهي  بالائيم، برق و بوي نمك، درخشش آب‌ها، طراوت و شادماني. 

آرام باش عزيز من، آرام باش...

 

دوباره سر از آب بيرون مي‌كشيم 

و تلالو آفتاب را مي‌بينيم 

كه اين دفعه درست از جايي كه تو دوست داری 

ظاهر مي‌شود.

  

(شمس لنگرودي)

 

 

* این چندمین باری که این شعر قشنگ شمس لنگرودی رو از بس که دوستش دارم اینجا می گذارم!

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:53 توسط بانوی تابستان |


سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید، باز اومد و شب شد گریزون
کوه‌ها لاله‌زارند
لاله‌ها بیدارند تو کوه‌ها دارند گل گل گل، آفتابا می‌کارند
نه خارم نه خاشاک
زن و مرد بی‌باک
تنم پاره پاره شد از ضربه‌های مرد سفاک

......

...

من آروم نگیرم

 

 

+ تاريخ شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:36 توسط بانوی تابستان |


برای دخترم ندا آقا سلطان

 

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

 

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

 

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

 

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

                        بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

                              و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

 

شمس لنگرودی ۱/۴/۸۸
 
 
 
+ تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:1 توسط بانوی تابستان |

 

آخرشم بدو بدوی این چند روز، بی خوابیهاش، برنامه ریزی هاش، هماهنگی هاش، ذوق و شوقش، همش الکی بود و اونجور که فکر می کردم خوشحال نشد .... احساس می کنم خستگی این چند روز تماما مونده تو تنم ... یه جورایی حس سرخوردگی دارم و شاید برای همینه که کم حرف شدم ............... خسته ام! دلم یه خواب ۴۸ ساعته می خواد!

 

انگار من بودم
كه به خاطر تو
ابتداي جهان را ديدم
و تو نبودي

 

انگار من بودم
كه به خاطر تو
تمام قطارها را شمردم
كوپه به كوپه
و تو نبودي

 

انگار من بودم
كه قرن ها دوستت مي‌داشتم
بيش از آن كه آدم
جغرافياي هوا را كشف كند
و تو نبودي

 

انگار من بودم
پشت درختان نزديك
كه استخوان‌هايم
ترك برمي‌داشت
و تو نبودي

  

انگار ...
انگار من نبودم
و اين همه انگار بود
كه به شط شكي مدام مي‌پيوست
و ... تو نبودي.

 

 

"عادل بیابانگرد جوان"

 

 

+ تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:44 توسط بانوی تابستان |

 

من و مهربون همسر بلاخره زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کردیم ... الهی که همه ی آدمهای روی زمین تو زندگیشون احساس خوشبختی کنن و همه ی زوجها از لحظه لحظه ی باهم بودنشون غرق شادی باشن و لذت!

 

دلهامان اگر گرم باشد
تاب خواهیم آورد سالهای زندگی مان را
زمستان گذشته است گلها شکفته اند.
و زمان نغمه سرایی فرا رسیده
و تو ای کبوتر من
در شکاف صخره ها و
پشت سنگها پنهان هستی
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم
زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است.

 

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست  می دارم.
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم.
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم.
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.


سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم.


پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز
 

 

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:45 توسط بانوی تابستان |

 

خدایا شکرت! بلاخره همه چی به خیر و خوشی تموم شد ...

 

 

من از پشت شبهای بی خاطره، من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور و دراز، من از خواب چشمان نم آمدم

تو تعبیر رویای نادیده ای، تو نوری که بر سایه تابیده ای
تو یک آسمان بخشش بی طلب، تو بر خاک تردید باریده ای

تو یک خانه در کوچه زندگی، تو یک کوچه در شهر آزادگی
تو یک شهر در سرزمین حضور، تویی راز بودن به این سادگی

مرا با نگاهت به رویا ببر، مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بی تپش در سراب، مرا تا تکاپوی دریا ببر
 
 
 
 
 
 
 
* یه یاد اولین شعر بعد اولین دیدارمون!
 
 
+ تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:4 توسط بانوی تابستان |

 

من به اندوه درون می اندیشم
و به آن لحظه که تو می آیی
و به آن دم که مرا می خواهی
و به آن کولی مژگان بلند
که ندانسته دلم را سد کرد
و نفهمید که با من بد کرد
من به آن لحظه فرا خوانده شدم
که سکوت است و سکوت است و سکوت
و در آن شمعی ست در حال سقوط

 

"پیوند باور"

 

* بعضی روزها و لحظات هست که دلت می خواد از صفحه ی تقویم و ضمیر لعنتیت حذف بشن اما نمی شن ....
  

پ.ن: اولین سیزده بدر مشترکمون خیلی معرکه بود ممنون از اینکه نگذاشتی ذره ای احساس تنهایی کنم  یادم باشه جبران کنم برات! 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 12:48 توسط بانوی تابستان |

 

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازين بی‌خبری رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم ای عشق من از چيز دگر می‌ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو
گفتم اين روی فرشته‌ست عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو
ای نشسته تو درين خانه‌ی پر نقش و خيال
خيز ازين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

* به یاد اون روزها ... *****-:

 

+ تاريخ جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 22:10 توسط بانوی تابستان |

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد!

خاک جان یافته است

باز کن پنجره ها را

و بهاران را باور کن

 

نوروز ۸۸ مبارک!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:45 توسط بانوی تابستان |


به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
 اگر سفر نكنی،
 اگر كتابی نخوانی،
 اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
 اگر از خودت قدردانی نكنی.

  به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
 زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
 وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

 به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
 اگر برده‏ی عادات خود شوی،
 اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
 اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
 يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

 تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
 اگر از شور و حرارت،
 از احساسات سركش،
 و از چيزهايی كه چشمانت را به
 درخشش وامی‌دارند،
 و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند، دوری كنی
 
 تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
 اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت
 شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
 
 اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
 اگر ورای روياها نروی،
 اگر به خودت اجازه ندهی
 كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
 -
 امروز زندگی را آغاز كن!
 امروز مخاطره كن!
 امروز كاری كن!
 نگذار كه به آرامی بميری!
 شادی را فراموش نكن


پابلو نرودا

 

* به یاد ۱۴ تا هدفی که دیشب تو ماشین تو خیابون شریعتی یادداشتشون کردیم!

 

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 15:5 توسط بانوی تابستان |

و فقط اوست که داند اندرون دل ما را ...

 

من بسیار گریسته ام
 هنگام که آسمان ابری است
 مرا نیت آن است
 که از خانه بدون چتر بیرون باشم


......

...

 

"احمدرضا احمدی"

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:15 توسط بانوی تابستان |

 

می خواهم از باد

بیاموزم و

عبور کنم

از کوه و دره های

 زندگی

 

 

"کتایون آموزگار"

 

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 19:1 توسط بانوی تابستان |

.

.

اگر يک روز از زندگی من
باقی مانده باشد،
از هر جای دنيا
چمدان کوچکم را می‌بندم
راه می‌افتم
ايستگاه به ايستگاه
مرز به مرز،
پيدايت می‌کنم،
کنارت می‌نشينم،
روی سينه‌ات به خواب می‌روم.

.

.

"فخری برزنده"

 

پ.ن: غروبی کل بازارچه ی طلای کریم خان رو برای تنگ کردن حلقه ام (البته only با شرط خودمون) زیر و رو کردیم اما موفق نشدیم که نشدیم. ولی به جاش من یه شیوه ی جدید تفکر کردن یاد گرفتم که خیلی خیلی مزه می ده D-: انگشت سبابه اش رو می گذارم بین دندونام و شروع می کنم به فکر کردن*-: :-*

 

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:34 توسط بانوی تابستان |

 

 

دلهامان اگر گرم باشد
تاب خواهیم آورد سالهای زندگی مان را

.

.

پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز!

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 20:40 توسط بانوی تابستان |


و تو نيز
چون آبي بخشنده
به خونِ دلي بدل خواهي شد.
و تو نيز چون تابستان‌ها
که ميوه‌هاي فراوانش را مي‌بلعند و فراموشش مي‌کنند
از خاطره‌ها خواهي رفت
و تو نيز از دغدغه‌ها تهي خواهي شد،
اکنون که رفته‌اي
و نشان قدم‌هايت را
چون تماميِ مردگان
با خود
برده‌اي.

 

 

«شمس لنگرودي»

 

+ تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 7:50 توسط بانوی تابستان |

 

حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم

 

"احمدرضا احمدی"

 

* کاش واژه ها قادر به وصف حس و حال درونم می بودن .... کاش می دونست با این کارهایی که می کنه هزاران هزار بار بیشتر از قبل رشته ی محبتت رو تو قلبم مستحکمتر می کنه!

 

 

+ تاريخ شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:18 توسط بانوی تابستان |

 

 

ای دوست

اگر بر سجاده ی عشقت

و به پیراهن اخلاص دلت

وصله ی کفر ندوزند و نیاویزند بر بیرق شهر

من به ایمان تو شک خواهم کرد ...

 

 

 

پ.ن: این شعر انتخابی مطلقا مخاطب خاص و عامی ندارد!

 

 

 

+ تاريخ شنبه دوم شهریور 1387ساعت 13:46 توسط بانوی تابستان |

 

 

مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم
تو میان ما ندانی که چه می​رود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی

 

"سعدی"

 

 

*یک کلام ختم کلام دارم می میرم!

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 14:16 توسط بانوی تابستان |

 

اصلاً نمی‌شد که بگویم
دوستت دارم
اما گفتم.

گفتم :

- دسته کلیدت یادت نرود.
- پله‌ها لیزند .
- باید مراقب باشی.
- صبر کن تا چراغ قرمز
سبز شود ...

 

 

"سیما یاری"

 

 

+ تاريخ یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:51 توسط بانوی تابستان |

 

 

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن


یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن!!!

 

پ.ن: همه ی فکر و ذکر این چند وقتم شده اینکه بلاخره رنگ این خونه عوض می شه؟ یعنی می شه در و دیوارش سفید شن؟!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:0 توسط بانوی تابستان |

 

ببین امشب حافظ بعد از مدتهای مدیدی که سروقتش نرفته بودم چی جوابم رو داد:


در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
                حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
                کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
                موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
                شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منم
                حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند 
                دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
                ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
                تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:37 توسط بانوی تابستان |

 

پرسید :
«بهارتان چگونه است؟»
گفتم :
« ما زاده سرزمین خشکیم
راضی به بنفشه ای- اگر آید ! -»

 

 

"محمد زهری"

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 20:30 توسط بانوی تابستان |

 

 

نیستی و من به جستجویت تا ناکجاآبادها می دوم
باور نداری، رد پایم را به روی ابرها دنبال کن!
خاموشی و من در اشتیاق شنیدنت امواج را می درم
ایمان نداری، فریادم را از تندر و برق و رعد طلب کن!
دلگیری و من پا به پایت به وسعت آسمانها می بارم
یقین نداری، چشمهایم را از پسِ رنگین کمان پلکهایم نظاره کن!

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 21:7 توسط بانوی تابستان |

 

 

چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، بهار تازگی و طراوت ندارد
و تابستان طعم گَسِ میوه های نوبرانه را نمی دهد.
به دل نه بهاری ست و نه خزانی

 

چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، قناریها جز به غم نغمه سرایی نمی کنند
و گنجشکان حتی بَر گِردِ خانه پرواز نمی کنند.
مرغان مهاجر را نه شوقی است به رفتن و نه میلی ست به ماندن

 

چه سود گَر بگویمت، بعدِ تو، آسمان دلم ابری تر از آسمانِ قله دماوند است در پَسِ بورانی وَهمناک
و چشمه ی چشمهایم جوشانتر از جاریترین جویبارها.
بر روی زلال آبیِ دریا، نه رَدی ست از جَزر ، نه اثری از مَد

 

چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، من به چشم، پژمردن غنچه های عشق را در دل دیدم
من غروب آرمانها و آرزوهای دیرین را برفراز قلّه های شک و تردید دیدم
آسمان ابری را، نه در سر پیوستن به فلق ست و نه گسستن از شفق

 

چه سود گر بگویمت، زین پس، قلب من گُور حسِ نابِ "دوست داشتن " است و "دوست داشته شدن"
وجودم ویرانه ای ست، آشیان مُشتی خاطرات رنگارنگ
زین پس این سرزمین، سرای گُلهای یخ است و بس ...

 

 

بانوی تابستان - ۱۷/۱۱/۸۵


 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:56 توسط بانوی تابستان |

 

و تو نيز
چون آبي بخشنده
به خونِ دلي بدل خواهي شد.
و تو نيز چون تابستان‌ها
که ميوه‌هاي فراوانش را مي‌بلعند و فراموشش مي‌کنند
از خاطره‌ها خواهي رفت
و تو نيز از دغدغه‌ها تهي خواهي شد،
اکنون که رفته‌اي
و نشان قدم‌هايت را
چون تماميِ مردگان
با خود
برده‌اي.

 

 

«شمس لنگرودي»

 

 

 

+ تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:52 توسط بانوی تابستان |

 

 

 

خیل ِ دلکش ِ پرواز در طراوت ِ ابر
 به خواب می ماند
 پرنده در قفس ِ خویش
 خواب می بیند
 پرنده در قفس ِ خویش
 به رنگ و روغن ِ تصویر ِ باغ می نگرد
 پرنده می داند
 که باد بی نفس است
 و باغ تصویری ست
پرنده در قفس ِ خویش
 خواب می بیند

 

"هوشنگ ابتهاج"

 

 

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 8:32 توسط بانوی تابستان |

 

"ريسه اي که خويشاوندان حقيقي ات را
به نخ مي کشد،
نه همخوني، بَل
زنجيره اي از شادمانگيها و حرمت نهادن هاست.
نادره است زير يک سقف باليدنِ خويشان"

 

 

"ریچارد باخ"

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:15 توسط بانوی تابستان |

.....

و ما همچنان
دوره می‌كنيم
شب را و روز را و
هنوز را ...

.....

 

"احمد شاملو"

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:20 توسط بانوی تابستان |

 

 

به جُست و جوی تو
بر درگاهِ كوه می‌گريم،
در آستانه‌ی دريا و علف.

به جُست و جوی تو
در معبرِ بادها می‌گريم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شكشته‌ی پنجره‌يی
كه آسمان
ِ
ابرآلوده را
قابی كهنه می‌گيرد

به انتظارِ تصويرِ تو
اين دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

 

"احمد شاملو"

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:8 توسط بانوی تابستان |


 

من مسلمان
به اميد ديدنت
در کليسا شمع روشن مي‌کنم.
همين را مي‌خواستي؟

لازم نيست
مرا دوست داشته باشي
من تو را
به اندازه‌ي هر دومان
دوست دارم
 

 

 
"عباس معروفي"


+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:49 توسط بانوی تابستان |

 

بسی زیاد این طنز جناب آقای عالی پیام بر دلمان بنشست :-)
 

    واعظ شهر نصيحت مي كرد :
    - ايها الناس ورع پيشه كنيد
    - قدح و جام و سبو را شكنيد
    - ديده بر روي نكويان بنديد
    - خم مي را به خلا برده و در چاهك آن 
      سرنگون كرده و خالي سازيد
    - گوش را بر حذر از ناله ی  منحوس دف و ني داريد
      تا ضمانت كنم از بهر شما
      ((حوري و جوي شراب و عسل ناب بهشت))
      من بی دين شقي
       به خودم مي گفتم :‌
       لب آب و مي ناب و پري حور سرشت
    - به جهنم كه نرفتم به بهشت!!

 

 

"سید محمدرضا عالی پیام-افاضات آقای هالو"

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:32 توسط بانوی تابستان |

در غم هجر روي تو
رفته ز کف قرار دل
گر ننمايي‌ام تو رخ
واي به حال زار دل

نيست شبي که تا سحر
خون نفشانم از بصر
زآن که غم فراق تو
کرده خراب کار دل

آمده‌ام که سر نهم
عشق ترا به سر برم
ور تو بگويي‌ام که ني
ني شکنم شکر برم

اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر برم
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر برم

مرده بدم زنده شدم
گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من
دولت پاينده شدم

گفت که ديوانه نه‌اي
لايق اين خانه نه‌اي
رفتم و ديوانه شدم
سلسله بندنده شدم

 

  "مولانا"


 

* خیلی این آهنگ رو که اکثر روزها خصوصا صبح ها از رادیو با صدای روزبه نعمت اللهی می شنوم رو دوست دارم اما هرچی گشتم دانلود این آهنگ رو تو شبکه پیدا نکردم. یحتمل خواننده و تهیه کننده ی این آلبوم راضی نبوده که البته حق داره!

 

+ تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:46 توسط بانوی تابستان |

 

 

When you are Win,
I will proudly tell the world
"Hey! That's my friend!"

But if you lose,
I will sit by your side,
hold your hand and say,
"Hey I'm your friend"

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:17 توسط بانوی تابستان |

 


ای توبه ام شکسته، از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم؟
ای نور هر دو دیده، بی تو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم؟


 

"مولانا"

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:27 توسط بانوی تابستان |

 

 


لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم. غافل از اينكه لحظه ها همان خوشبختي بودند!

 


" علي شريعتي"

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 21:54 توسط بانوی تابستان |

 

از آن سوي مرز باور و ترديد
مي آيم
خسته بسته
مي آيم
همرنگ درخت
در هجوم دي
مي پايم
تا بهار مي پايم

 

 

" شفیعی کدکنی"

 

 

+ تاريخ جمعه نهم فروردین 1387ساعت 15:22 توسط بانوی تابستان |

 

 

به شما عشق علامت چون داد، در پي او برويد،
راه هايش، هر چند، سخت و پُر شيب بُوَد.


بالهايش آنگاه- که به بر گيرَدِتان، خود بدان بسپاريد،                 
گرچه شمشير نهان-در ميان پرهاش- بتَواند به شما زخم زند.

با شما چون که سخن گويد عشق، باور آريد به او،
گر چه آوايش از هم گُسَلَد - رشتهء روياها،
همچنان باد شمال- که گلستانهاتان- زير و رو مي سازد.
زان که بايد بِکِشَدتان به صليب، به همان گونه که تاج-
مي نهد بر سرِتان. 

 

                                                                            

به هَرَس کردنتان نيز عنايت دارد، به همان سان که به باليدنتان.
به همان گونه که همپاي شما، مي کِشد بالا خود را،
تا نوازش بدَهد- شاخه هايي تان را،
که بسي نرم و سبک، برِ خورشيد به لرزه آمده اند،
ريشه هاتان رانيز، باز خواهد کاويد، و تکان خواهد داد-
تکيه شان را به زمين.

                                                                                            

همچنان خرمن گندم باشيد:
عشق شما را کوبد، تا که عريان گرديد.
و زِ غربال گذرتان بدهد، تا که از پوسته آزاد شويد
نيز مي سايَدِتان، تا به سر حد سپيدي.
چون خميري نرم مي مالدتان، بهر دست آموزي.
آتش قدسي خود را، آنگاه، بر شما عرضه کند،
تا که ناني متبرک- در خورِ جشن خداوند- شويد.

 

بر شما اين همه را عشق روا خواهد داشت،
تا توانيد شناسا گرديد- رازهاي دل خود شايد،
و بدين معرفت آنگاه شويد- پاري از قلب حيات...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام بهمن 1382ساعت 3:52 توسط بانوی تابستان |

 

 

سحر اي شمع بر بالين من                   امشب از بهر خدا بيدار باش
سايه ي غم ناگهان بر دل نشست         رحم کن امشب مرا غمخوار باش
کام اميدم به خون آغشته شد              تيرهاي غم چنان بر دل نشست
کاندرين درياي مست زندگی                کشتي اميد من بر گل نشست
آه! اي ياران به فريادم رَسيد                  ورنه مرگ امشب به فريادم رَسد
ترسم آن شيرين تر از جانم ز راه           چون به دام مرگ افتادم رسد
گريه و فرياد بس کن شمع من              بر دل ريشم نمک ديگر مپاش
قصه ي بي تابي دل پيش من              بيش ازين ديگر مگو خاموش باش
جز توام اي مونس شب هاي تار           در جهان ديگر مرا ياري نماند
ز آن همه ياران بجز ديدار مرگ              با کسي اميد ديداري نماند
همدم من، مونس من،شمع من          جز توام در اين جهان غمخوار کو؟
و اندرين صحراي وحشت زاي مرگ         واي بر من، واي بر من، يار کو؟

 

علی شريعتی

                                                                

                         

می گن دنيا رو هر جور که بگيری همون جور می گرده. والله به خدا من که خيلی سعی کردم آسون بگيرم و بروی مشکلات لبخند بزنم، اما گويا فايده نداره. حالا نمی دونم اشکال کار از اين مثل قديمی يا از اين دل بی قرار من. بارها و بارها وقتی با مشکلی روبرو شدم، بعد از گذشت دو سه روز همين که اومدم واقعيات زندگيم رو بپذيرم و قبول کنم که سختی و محنت جزء لاينفک زندگيه، همين که خودم رو راضی کردم که هر جور شده با اين مشکل بسازم و باهاش کنار بيام به هفته نکشيده که مشکلی به مشکلهای قبليم اضافه شده. مثل اينکه به من نيومده با سختيها کنار بيام و اونها رو تو خودم حل کنم. چون به کرّات بهم ثابت شده که سازش با يه مشکل دقيقا برابر با پذيرش مشکلهای بعديه... 

 

مي خواهم بروم
ديري است که در اين انديشه ام
به ميان مردمي که با زبان چشمها آشنا
با کلام قلبها هم صدا
با غم و اندوه هم نوا                                       
در عشق و محبت با وفا
در عبور از مشکلات
 همچون کوه پا بر جا

مي خواهم بشکنم                             
طلسم تنهايي ام را
اين غرور بي جاييم را
اما چگونه؟؟؟
راهش را نمي دانم
دستاني احاطه ام کرده است
که حتي اگر بخواهم
نمي توانم، نمي توانم، نمي توانم...

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1382ساعت 21:24 توسط بانوی تابستان |

 

 

آن که شد دوستتان، پاسخ حاجات شماست.
او بُوَد مزرعه تان، که در آن، از سر مهر، بذر مي افشانيد
و در آن ، غرق سپاس ، به درو مي خيزيد.
او بُوَد سفره و کاشانه تان...=

به شما دوست چو انديشه ي خود گويد باز،
نه بترسيد ز "نه" گفتن در خاطر خويش،
نه بداريد دريغ از او ،"آري" گفتن.
و چون خاموش بماند، دلتان به ميان مي آيد.

چون گزينيد جدايي از دوست، غم به دل ره ندهيد
زان که چيزي که دَرو بيشتر خوش داريد،
مي تواند که شود روشن تر، در پي غيبت او،
به همان گونه که در نزدِ يکي کوهنورد، کوه آنگاه که از دشت تماشا
گردد،
به بر چشم عيانتر آيد.


خوش بود در ياري، نَبُود مقصودی ، بجز از ژرفش روح.
زان که گر عشق بجويد چيزي، جز پديداري رمزي که دروست،
عشق نبُوَد هرگز، بلکه دامي است به پيش افکنده،

 صيد آن نيست بجز بي ثمري...

جبران خليل جبران

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1382ساعت 7:19 توسط بانوی تابستان |

 

 

از غمي مي سوزم و ناچار سوزد از غمي
هر که را رنج درازي مانده و عمر کمي
دل که از بيم فنا چون بحر پروايي نداشت
دمبدم بر خويش مي لرزد کنون چون شبنمي
گاه گويم زندگاني چيست؟ عين سوختن
تا نميرد شمع، از سوزش نياسايد همي...
اي عزيز، اي محرم جان با که گويم راز دل؟
باز نتوان گفت هر رازي به هر نامحرمي
درد بي درمان من کاش مرگ بود
اي بسا دردا که پيشش مرگ باشد مرهمي
خالق شيطان و گندم شادي مردم نخواست
عالمي غم خواست پيش از آنکه سازد عالمي
گرز چشم من به هستي بنگري بيني مدام
خواب شوم ناگواري، عيش تلخ درهمي
ور بجويي از زبان کلک من معناي عمر
درد جانسوز فريبايي، بلاي مبهمي

مهدي حميدي

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم بهمن 1382ساعت 7:2 توسط بانوی تابستان |

 

 

حرف هايي هست براي نگفتن
و ارزش عميق هر کسي
به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد.
و کتاب هايي نيز هست براي ننوشتن
و من اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي
که بايد قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ي بي در و پنجرهاي بخزم
و کتابي را آغاز کنم که نبايد نوشت.

علی شريعتی

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم بهمن 1382ساعت 4:32 توسط بانوی تابستان |

 

 

اگر ميعادي نباشد،
رفتن چرا؟
اگر ديداري نباشد،
ديدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد،
صبر بر رنج و تحمل زندگي دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد،
بردباري بر عطش از بهر چه؟؟؟

 

علی شريعتی

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم بهمن 1382ساعت 4:28 توسط بانوی تابستان |

 

 

اي جوان!
تو مي داني و همه می دانند که زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من
از آوردن برق اميدي در نگاه من
از برانگيختن موج شعفي در دل من عاجز است.
تو مي داني و همه مي دانند که شکنجه ديدن بخاطر تو
زنداني کشيدن بخاطر تو و رنج بردن به پاي تو
تنها لذت بزرگ زندگي من است.
از شادي توست که من مي خندم. از اميد رهايي تست که برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد و از خوشبختي توست که هواي پاک سعادت را در ريه هايم احساس مي کنم.
نمي توانم خوب حرف بزنم. نيروي شگفتي را که در زير اين کلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان کرده ام درياب، درياب...
من تو را دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها و همه شبهاي زندگيم هر لحظه از زندگي ام بر اين دوستي شهادت مي دهند. شاهد بوده اند و شاهد هستند آزادي تو، مذهب من است.خوشبختي تو عشق من است. آينده ي تو تنها آرزوي من است.

استاد شهيد، دکتر علی شريعتی

اين متن رو دو سه سال پيش وقتی با الميرا رفته بودیم کتابخونه ی حسينيه ارشاد، قاب شده برروی ديوار ديدیم و هر دو يادداشتش کردیم...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1382ساعت 2:55 توسط بانوی تابستان |

 

 

بگو با من، چه دردي داري اي دل؟
که هر شب تا سحر بيداري اي دل
گِلت را شايد از غمها سرشتند
که از خود هم تو در آزاري اي دل...

کي اين شب سحر مي شه خدايا؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1382ساعت 2:42 توسط بانوی تابستان |

 

 

امشب اي ماه به درد دل من تسکينی
آخر اي ماه تو همدرد من مسکيني
کاهش جان تو من دارم و من مي دانم
که تو ز دوري خورشيد چه ها مي بيني
تو هم اي باديه پيماي محبت چو من
سر راحت ننهادي به باليني
همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند
امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن
که تو هم آيينهء بخت غبار آگيني
باغبان خار ندامت به جگر مي شکند
برو اي گل که سزاوار همان گلچيني...
کي بر اين کلبهء طوفان زده سر خواهي زد
اي پرستو که پيام آور فرورديني؟
شهريارا اگر آيين محبت باشد
چه حياتي و چه دنياي بهشت آييني...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1382ساعت 2:18 توسط بانوی تابستان |

 

 

تو را مي خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين کنج قفس مرغي اسيرم


ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
دراين فکرم که دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت


در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگي از سر بگيرم


در اين فکرم من و دانم که هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر زبهر پروازم نفس نيست


ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه کودکي خندد به رويم
چو من سر مي کنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد به سويم


اگر اي آسمان خواهم که يکروز
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم کودک گريان چه گويم؟
زمن بگذر که من مرغي اسيرم


من آن شمعم که با سوز دل خويش
فروزان ميکنم ويرانه اي را
اگر خواهم که خاموشي گزينم
پريشان مي کنم کاشانه اي را

 

فروغ فرخزاد

 

 

+ تاريخ پنجشنبه نهم بهمن 1382ساعت 7:5 توسط بانوی تابستان |

 

 

از بيم و اميد عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزاييم

آسايش بی کرانه می خواهم.

 

پا بر سر دل نهاده می گوييم

بگذشتن از آن ستيزه جو خوش تر

يک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسهء آتشين او خوش تر

 

پنداشت اگر شبی به سر مستی

در بستر عشق او سحر کردم

شبهای دگر که رفته از عمرم

در دامن ديگری سحر کردم.

 

ديگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شايد که چو بگذرم از او يابم

آن گمشده شادی و سرورم را.

 

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا اميد و شادی بود

هر جا که نشست بی تأمل گفت

او يک زن ساده لوح عادی بود“

 

می سوزم از اين دورويی و نيرنگ

يکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

يک بوسهء جاودانه می خواهم

 

رو، پيش زنی ببر غرورت را

کو عشق تو را به هيچ نشمارد

آن پيکر داغ و دردمندت را

با مهر بروی سينه نفشارد

 

عشقی که تو را نثار ره کردم

در سينه ديگری نخواهی يافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

سوزندهتر آذری نخواهی يافت.

 

در جستجوی تو و نگاه تو

ديگر ندود نگاه بی تابم

انديشهء آن دو چشم رويايی

هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

 

ديگر به هوای لحظه ديدار

دنبال تو در بدر نمی گردم

دنبال تو ای اميد بی حاصل

ديوانه و بی خبر نمی گردم.

 

در ظلمت آن اطاقک خاموش

بيچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان بلب نميرانم

 

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو، مجو، هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز.

 

فروغ فرخزاد از جمله شاعرانی که تو اشعارش اون حس زنانه رو کاملا می شه حس کرد، لمس کرد. ميشه به راحتی تو اشعار فروغ پی به اين نکته برد که اون با بکار گيری واژه ها و بازی دادنشون می خواد فريادی داشته باشه از اونچه که خودش تجربه کرده برای مردمی که هنوز به اون مرحله نرسيدن. بيشتر شعراش رو دوست دارم چون خوب تونسته عواطف زنانه رو در قالب واژه ها به تصوير بکشونه و بهشون روح و کالبد بده.

نمی دونم تا حالا فرصتی دست داده که به مزار فروغ سری بزنين يا نه. روی سنگ مزارش اين شعرش رو حک کردن:

 

”من از نهايت شب حرف می زنم

من از نهايت تاريکی

و از نهايت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بياور

و يک دريچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.“

 

 

+ تاريخ سه شنبه هفتم بهمن 1382ساعت 8:10 توسط بانوی تابستان |

 

 

حس غريبی است دوست داشتن

و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن.

 

وقتی می دانيم کسی با جان و دل دوستمان دارد

و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده

به بازيش می گيريم.

 

هر چه او عاشق تر، ما سر خوش تر

هر چه او دل نازک تر، ما بی رحم تر...

 

راستش نمی دونم اين شعر رو چه کسی سروده. چند وقت پيش اين و جايی ديدم و چون خيلی به دلم نشست يادداشتش کردم.

 

 

+ تاريخ سه شنبه هفتم بهمن 1382ساعت 7:34 توسط بانوی تابستان |