|
|
|
از جهان
"بيژن جلالی"
خدایا
"شفیعی کدکنی"
آرام باش عزيز من آرام باش حكايت درياست زندگی گاهي هم فرو ميرويم، چشمهايمان را ميبنديم، همه جا تاريكي ست. گاهي بالائيم، برق و بوي نمك، درخشش آبها، طراوت و شادماني. آرام باش عزيز من، آرام باش...
دوباره سر از آب بيرون ميكشيم و تلالو آفتاب را ميبينيم كه اين دفعه درست از جايي كه تو دوست داری ظاهر ميشود.
(شمس لنگرودي)
* این چندمین باری که این شعر قشنگ شمس لنگرودی رو از بس که دوستش دارم اینجا می گذارم!
...... ...
برای دخترم ندا آقا سلطان دخترم سنت شان بود زنده به گورت کنند تو کشته شدی ملتی زنده به گور می شود. ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که پول مرگ تو را گرفته شام حلال می خورد. تو فقط ایستاد ه بودی و خوشدلانه نگاه می کردی که به خانه ات بر گردی اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم و خیل خیال های خوش آینده بر در و دیوارش پرپر می زنند. تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی مرغی حیران که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند تو به دام افتادی همچون خوشه ی انگوری که لگدکوب شد و بدل به شراب حرام می شود. کیانند اینان پنهان بر پنجره ها، بام ها کیانند اینان در تاریکی که با صدای پرنده ی خانگی پارس می کنند. کشتندت دخترم کشتندت تا یک تن کم شود اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی. آه ندای عزیز من گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود باز شد گسترده شد و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید و اینانی که ندا داده اند بلبلانند میلیون ها تن که گرد گلی نشسته و نام تو را می خوانند. یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که صید حلال می خورد. آخرشم بدو بدوی این چند روز، بی خوابیهاش، برنامه ریزی هاش، هماهنگی هاش، ذوق و شوقش، همش الکی بود و اونجور که فکر می کردم خوشحال نشد .... احساس می کنم خستگی این چند روز تماما مونده تو تنم ... یه جورایی حس سرخوردگی دارم و شاید برای همینه که کم حرف شدم ............... خسته ام! دلم یه خواب ۴۸ ساعته می خواد!
انگار من بودم
انگار من بودم
انگار من بودم
انگار من بودم
انگار ...
من و مهربون همسر بلاخره زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کردیم ... الهی که همه ی آدمهای روی زمین تو زندگیشون احساس خوشبختی کنن و همه ی زوجها از لحظه لحظه ی باهم بودنشون غرق شادی باشن و لذت!
دلهامان اگر گرم باشد
تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست می دارم.
خدایا شکرت! بلاخره همه چی به خیر و خوشی تموم شد ...
من از پشت شبهای بی خاطره، من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور و دراز، من از خواب چشمان نم آمدم
تو تعبیر رویای نادیده ای، تو نوری که بر سایه تابیده ای تو یک آسمان بخشش بی طلب، تو بر خاک تردید باریده ای
تو یک خانه در کوچه زندگی، تو یک کوچه در شهر آزادگی تو یک شهر در سرزمین حضور، تویی راز بودن به این سادگی
مرا با نگاهت به رویا ببر، مرا تا تماشای فردا ببر دلم قطره ای بی تپش در سراب، مرا تا تکاپوی دریا ببر
* یه یاد اولین شعر بعد اولین دیدارمون!
من به اندوه درون می اندیشم
"پیوند باور"
* بعضی روزها و لحظات هست که دلت می خواد از صفحه ی تقویم و ضمیر لعنتیت حذف بشن اما نمی شن .... پ.ن: اولین سیزده بدر مشترکمون خیلی معرکه بود ممنون از اینکه نگذاشتی ذره ای احساس تنهایی کنم یادم باشه جبران کنم برات! من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
* به یاد اون روزها ... *****-:
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد! خاک جان یافته است باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن
نوروز ۸۸ مبارک!
به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامي آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
* به یاد ۱۴ تا هدفی که دیشب تو ماشین تو خیابون شریعتی یادداشتشون کردیم!
و فقط اوست که داند اندرون دل ما را ...
من بسیار گریسته ام
...
"احمدرضا احمدی"
. . اگر يک روز از زندگی من . . "فخری برزنده"
پ.ن: غروبی کل بازارچه ی طلای کریم خان رو برای تنگ کردن حلقه ام (البته only با شرط خودمون) زیر و رو کردیم اما موفق نشدیم که نشدیم. ولی به جاش من یه شیوه ی جدید تفکر کردن یاد گرفتم که خیلی خیلی مزه می ده D-: انگشت سبابه اش رو می گذارم بین دندونام و شروع می کنم به فکر کردن*-: :-*
دلهامان اگر گرم باشد . . . پس به نام زندگی
«شمس لنگرودي»
حقیقت دارد
"احمدرضا احمدی"
* کاش واژه ها قادر به وصف حس و حال درونم می بودن .... کاش می دونست با این کارهایی که می کنه هزاران هزار بار بیشتر از قبل رشته ی محبتت رو تو قلبم مستحکمتر می کنه!
ای دوست اگر بر سجاده ی عشقت و به پیراهن اخلاص دلت وصله ی کفر ندوزند و نیاویزند بر بیرق شهر من به ایمان تو شک خواهم کرد ...
پ.ن: این شعر انتخابی مطلقا مخاطب خاص و عامی ندارد!
مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم
"سعدی"
*یک کلام ختم کلام دارم می میرم!
اصلاً نمیشد که بگویم گفتم : - دسته کلیدت یادت نرود.
"سیما یاری"
آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
پ.ن: همه ی فکر و ذکر این چند وقتم شده اینکه بلاخره رنگ این خونه عوض می شه؟ یعنی می شه در و دیوارش سفید شن؟!
ببین امشب حافظ بعد از مدتهای مدیدی که سروقتش نرفته بودم چی جوابم رو داد:
پرسید :
"محمد زهری"
نیستی و من به جستجویت تا ناکجاآبادها می دوم
چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، بهار تازگی و طراوت ندارد
چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، قناریها جز به غم نغمه سرایی نمی کنند
چه سود گَر بگویمت، بعدِ تو، آسمان دلم ابری تر از آسمانِ قله دماوند است در پَسِ بورانی وَهمناک
چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، من به چشم، پژمردن غنچه های عشق را در دل دیدم
چه سود گر بگویمت، زین پس، قلب من گُور حسِ نابِ "دوست داشتن " است و "دوست داشته شدن"
بانوی تابستان - ۱۷/۱۱/۸۵
و تو نيز
«شمس لنگرودي»
خیل ِ دلکش ِ پرواز در طراوت ِ ابر
"هوشنگ ابتهاج"
"ريسه اي که خويشاوندان حقيقي ات را
"ریچارد باخ"
..... و ما همچنان .....
"احمد شاملو"
به جُست و جوی تو به جُست و جوی تو به انتظارِ تصويرِ تو
"احمد شاملو"
من مسلمان
بسی زیاد این طنز جناب آقای عالی پیام بر دلمان بنشست :-) واعظ شهر نصيحت مي كرد :
"سید محمدرضا عالی پیام-افاضات آقای هالو"
در غم هجر روي تو نيست شبي که تا سحر آمدهام که سر نهم اوست نشسته در نظر مرده بدم زنده شدم گفت که ديوانه نهاي
"مولانا"
* خیلی این آهنگ رو که اکثر روزها خصوصا صبح ها از رادیو با صدای روزبه نعمت اللهی می شنوم رو دوست دارم اما هرچی گشتم دانلود این آهنگ رو تو شبکه پیدا نکردم. یحتمل خواننده و تهیه کننده ی این آلبوم راضی نبوده که البته حق داره!
When you are Win, But if you lose,
"مولانا"
از آن سوي مرز باور و ترديد
" شفیعی کدکنی"
به شما عشق علامت چون داد، در پي او برويد،
با شما چون که سخن گويد عشق، باور آريد به او،
به هَرَس کردنتان نيز عنايت دارد، به همان سان که به باليدنتان.
همچنان خرمن گندم باشيد:
بر شما اين همه را عشق روا خواهد داشت،
سحر اي شمع بر بالين من امشب از بهر خدا بيدار باش
علی شريعتی
می گن دنيا رو هر جور که بگيری همون جور می گرده. والله به خدا من که خيلی سعی کردم آسون بگيرم و بروی مشکلات لبخند بزنم، اما گويا فايده نداره. حالا نمی دونم اشکال کار از اين مثل قديمی يا از اين دل بی قرار من. بارها و بارها وقتی با مشکلی روبرو شدم، بعد از گذشت دو سه روز همين که اومدم واقعيات زندگيم رو بپذيرم و قبول کنم که سختی و محنت جزء لاينفک زندگيه، همين که خودم رو راضی کردم که هر جور شده با اين مشکل بسازم و باهاش کنار بيام به هفته نکشيده که مشکلی به مشکلهای قبليم اضافه شده. مثل اينکه به من نيومده با سختيها کنار بيام و اونها رو تو خودم حل کنم. چون به کرّات بهم ثابت شده که سازش با يه مشکل دقيقا برابر با پذيرش مشکلهای بعديه...
مي خواهم بروم مي خواهم بشکنم
آن که شد دوستتان، پاسخ حاجات شماست. به شما دوست چو انديشه ي خود گويد باز، چون گزينيد جدايي از دوست، غم به دل ره ندهيد
صيد آن نيست بجز بي ثمري... جبران خليل جبران
از غمي مي سوزم و ناچار سوزد از غمي مهدي حميدي
حرف هايي هست براي نگفتن علی شريعتی
اگر ميعادي نباشد،
علی شريعتی
اي استاد شهيد، دکتر علی شريعتی اين متن رو دو سه سال پيش وقتی با الميرا رفته بودیم کتابخونه ی حسينيه ارشاد، قاب شده برروی ديوار ديدیم و هر دو يادداشتش کردیم...
بگو با من، چه دردي داري اي دل؟ کي اين شب سحر مي شه خدايا؟؟؟؟؟؟؟
امشب اي ماه به درد دل من تسکينی
تو را مي خواهم و دانم که هرگز
فروغ فرخزاد
از بيم و اميد عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نيفزاييم آسايش بی کرانه می خواهم.
پا بر سر دل نهاده می گوييم بگذشتن از آن ستيزه جو خوش تر يک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسهء آتشين او خوش تر
پنداشت اگر شبی به سر مستی در بستر عشق او سحر کردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن ديگری سحر کردم.
ديگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شايد که چو بگذرم از او يابم آن گمشده شادی و سرورم را.
آنکس که مرا نشاط و مستی داد آنکس که مرا اميد و شادی بود هر جا که نشست بی تأمل گفت ”او يک زن ساده لوح عادی بود“
می سوزم از اين دورويی و نيرنگ يکرنگی کودکانه می خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت يک بوسهء جاودانه می خواهم
رو، پيش زنی ببر غرورت را کو عشق تو را به هيچ نشمارد آن پيکر داغ و دردمندت را با مهر بروی سينه نفشارد
عشقی که تو را نثار ره کردم در سينه ديگری نخواهی يافت زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزندهتر آذری نخواهی يافت.
در جستجوی تو و نگاه تو ديگر ندود نگاه بی تابم انديشهء آن دو چشم رويايی هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هوای لحظه ديدار دنبال تو در بدر نمی گردم دنبال تو ای اميد بی حاصل ديوانه و بی خبر نمی گردم.
در ظلمت آن اطاقک خاموش بيچاره و منتظر نمی مانم هر لحظه نظر به در نمی دوزم وان آه نهان بلب نميرانم
ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو، مجو، هرگز او معنی عشق را نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز.
فروغ فرخزاد از جمله شاعرانی که تو اشعارش اون حس زنانه رو کاملا می شه حس کرد، لمس کرد. ميشه به راحتی تو اشعار فروغ پی به اين نکته برد که اون با بکار گيری واژه ها و بازی دادنشون می خواد فريادی داشته باشه از اونچه که خودش تجربه کرده برای مردمی که هنوز به اون مرحله نرسيدن. بيشتر شعراش رو دوست دارم چون خوب تونسته عواطف زنانه رو در قالب واژه ها به تصوير بکشونه و بهشون روح و کالبد بده. نمی دونم تا حالا فرصتی دست داده که به مزار فروغ سری بزنين يا نه. روی سنگ مزارش اين شعرش رو حک کردن:
”من از نهايت شب حرف می زنم من از نهايت تاريکی و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.“
حس غريبی است دوست داشتن و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن.
وقتی می دانيم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده به بازيش می گيريم.
هر چه او عاشق تر، ما سر خوش تر هر چه او دل نازک تر، ما بی رحم تر...
راستش نمی دونم اين شعر رو چه کسی سروده. چند وقت پيش اين و جايی ديدم و چون خيلی به دلم نشست يادداشتش کردم.
|