|
|
|
همیشه تجربه ی اولین ها یه چیز دیگه است، اولین روز مدرسه، دانشگاه، اولین دوست، اولین مسافرت و و و .... بلاخره بعد از گذر ۵ تا ماه رمضون، اومد اون اولین افطاری و سحری مشترکمون که سالها بود لحظه شماریش می کردیم... باورم نمی شد اینجور سر سفره اولین افطارمون گریه ام بگیره .....
می دونی دوستم من اگه ناراحت باشم یا که خوشحال، اگه دلخور باشم یا که قدردان، قهر باشم یا که آشتی، دلتنگ باشم یا سرمست، چهره ام همه چی رو نشون می ده و این فرصت رو به مخاطبم میده تا با حرف زدن و صحبت کردن با من اون خوشحالی رو، اون بغض و دلخوری و دلتنگی رو درک کنه! اما تو در برابر مخاطبت در همه حال می خندی و می خندی و بعد بلاخره از یه جایی درز پیدا می کنه که پشت اون خنده هات که حالا دیگه مخاطبت می دونه تصنعی بوده، چه کوهی از غم و دلخوری سر برافراشته! با این حرف نزدن هات و پنهون کردن حرفای دلت نه تنها طرفت رو از خودت می رنجونی و دور می کنی بلکه خودت از همه بیشتر عذاب می کشی و داغون می شی!
دوست ندارم لحظه هایی رو که نه چیزی شادم می کنه نه ناراحت .... دوست ندارم شبهایی رو که هزار و سیصد بار کابوس می بینم و مدام از خواب می پرم .... دوست ندارم روزهایی رو که اینجوری می یام سرکار ... دوست ندارم هفته هایی رو که شنبه اش اینجوری شروع می شه!
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد ...
"فروغ فرخزاد"
هزار بار ديگر هم
"؟" این شعر حال و هوای دیشبم بود ....
پ.ن: یک دم، فقط یک دم، حس میکنی که در این دنیا تنهایی و برای همیشه تنها باقی خواهی ماند. «والتر بنیامین»
نصیحتی از یه دوست! دریا وقتی خودش آرومه می شه رفت جلوش داد زد تا خالی شد. اما اگه عصبانی باشه با ابرای سیاه گنده هرچی داد بزنی فقط صدای موجهاش رو می شنوی که انگار عصیانین و اونها هم دارن به تو داد می زنن اونوقت نه تنها خالی نمی شی که اخموتر هم می شی ....
و فقط اوست که داند اندرون دل ما را ...
من بسیار گریسته ام
...
"احمدرضا احمدی"
دیروز تولدش بود و این دومین بار در طی سالیان گذشته بود که سالروز میلادش رو به روی خودم نیاوردم ....
نمی دونی چقدر خوشحال می شم وقتهایی که می بینم جمعمون شاد و همه با هم می خندیدیم اگرچه همیشه یه گوشه ای از دلم خالیه وقتی میگید سلام برسون و منم می گم بزرگیتون رو می رسونم ....
هنوزم باورم نمی شه نذری امسال رو پیشتون بودم.... پارسال دقیقا همچین روزهایی هیچ امیدی به درست شدن هیچی نداشتم اما یادمه که تو بارها بارها با بغض و گریه با یه اطمینان قلبی خاصی با قاطعیت بهم می گفتی بانو جان سال دیگه تو خونه ی خودمونیم ........ می دونی دلم قرص می شه وقتی با یه دنیا غم می گم بابت مشکلات پیش رومون دلم گرفته است و تو با همون لحن و با همون قاطعیت می گی بانو جان همه چی درست می شه!
این روزها حال و هوای خاصی دارم ...... مدتهاست که عاشورا تاسوعای حسینی برای من معنا و مفهوم خاصی پیدا کرده که برای هیچ بنی بشری نمی تونم توصیفش کنم .... هنوزم هربار یاد تاسوعای سال ۸۳ می افتم که با چه حالی با خودش درد دل کردم یا همون سال ۸۵ که تو اوج ناامیدی به خودش پناه بردم بی اراده اشک تو چشمام جمع می شه ...
*از وقتی این فایل Water بدستم رسیده که درش تاثیر دعا به روی مولکولهای آب به تصویر کشیده شده اعتقاداتم رنگ و بوی دیگه ای گرفته خصوصا اینکه این بررسی توسط یه پروفسوز ژاپنی صورت گرفته نه یه فرد مذهبی ایرانی!
چه حالی دست می ده به اون مادری که بعد از یکسال و اندکی یواشکی دید زدن دخترش تو راه مدرسه بالاخره دل به دریا می زنه و بهش زنگ می زنه و می گه فردا می یام دم مدرسه ببینمت اما دخترش در جواب بگه: نه نیا با دوستامم و خجالت می کشم من رو با تو ببینن!
مامان می گه، هر وقت دیدی هوای حوصله ات ابریه و آسمونش طوفانی، هروقت دیدی مرغ مینای دلت مریض شده و یه گوشه کز کرده و دیگه آواز نمی خونه، هر وقت دیدی پشتِ پرچین خیالهای گرم و رنگارنگت، سردی و یخبندون زمستون لونه کرده و سرمای دی، خیال کوچ کردن نداره، هر وقت دیدی نمِ بارون خستگی رو تنت نشست و خواست که پر پروازت رو خیس کنه، هر وقت دیدی طراوت و شادابی روحت تو دستهای تقدیر و تقریر و بازیهای زمونه اسیر شده و میله های تنگ و بهم فشرده ی قفسش، استشمام هوای آزاد رو براش ناممکن کرده، پاشو به روشنایی یادش اقامه کن و با شبنمِ سحرگاهی گلهای باغچه وضو بگیر و رو بستر سبزِ سپیدار سر کوچه، سوار بر نسیم آغشته به بوش، دو رکعت نماز سفر بخون و قاصدک رویاهات رو بسپر به دست باد و بگذر از کویر و از سراب و چشم به راه بویِ خوشِ چمنِ دشت باش و رویش شکوفه های سیب روی شاخه های دلتنگیت .....
زندگی کردن با تو یعنی تحمل دنیا دنیا استرس و اضطراب و هراس، زندگی کردن با تو یعنی قایم موشک بازی و فرار موش از گربه، زندگی کردن با تو یعنی خودسانسوری یعنی پنهون شدن پشت پرده ی سکوت و انزوا، زندگی کردن با تو یعنی ترک برداشتن چهاردیواری دل با هر کلام ناسنجیده، با هر انتقاد نابجا، با هر نظر شخصی تحمیل کننده! زندگی کردن با تو یعنی یاد گرفتن واو به واو حس نفرت و بغض و کینه!
پ.ن: ببخشید بابایی من معذرت می خوام
احساس می کنم خستگی یکسال مونده تو تنم !!!!
و همه وحشت من از آنروزی است که من هنوز باشم و تو نباشی!
"اسماعیل خویی"
* مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار
زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که گفتند: فروختی؟ گفت: نخریدند تمام شد.
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم
* من که مدتهاست به تنهایی غذا خوردن عادت کردم این یکی هم روش!
یادم باشد یادم باشد که:
لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بیادبان! از انجام دادن آنچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، پرهیز کردم!
پرهیز کردم پرهیز کردم پرهیز خواهم کرد!
دلخوریها که از این در بیان تو، دلتنگی ها از اون در می رن بیرون ... اون وقته که اشباع می شی از حضور همه چیز و همه کس!
" هیچ وقت سعی نکن امید کسی رو ازش بگیری ... شاید اون امید تنها چیزی باشه که تو زندگی داره" .... وقتی یاد این می افتم که امروز بخاطر یه سوء برداشت چطور مثل مرغ بال و پر کنده بال بال می زدم ها به سادگیم خندم می گیره .....
غروبه غروبِ يه عصرِ دلگير پاييزي ..... منم و تو و يه نيمکت خالي، وسط يه عالمه درختي که برگهاي زرد و قرمز و نارنجيشون ريخته کنار پاشون .... منم و تو و کوله باري از حرفهاي ناگفته و ردِ زخمهاي به جاي مونده برروي جسم و روحمون و صداي خش خشِ برگهاي رو سنگفرش به زير پاي عابرها که تا مغز استخون، قلبت رو ريش ريش مي کنه ..................... منم و تو و خلوت بي کلامِ دلهامون و سکوت سنگينِ بينمون که صداش حتي از هياهو و سمفوني حزن انگيزي که کلاغهاي بالاسرمون ساعتهاست به راه انداخته ان، بلندتره ....... منم و تو و پرچین غروری که با دستهای پرقدرتش مدتهاست که پُل دنیای من با تو رو مهار کرده و سدی شده جلودارِ نوازش دلهای آزرده مون و زدودن گرد و غبار خستگی از رو شونه ها .... منم و تو و حصار بلند تزلزل، شک، تردید، و هزاران هزار سوال بی جواب و میلیونها میلیون قطره اشک جاری شده بر روی گونه ها .......منم و تو یه دالون هزارتویی پیچ در پیچ که از این همه زمین وبیابون دریا و خشکی نصیبمون شده .... منم و تو و تویی و من ..... تویی و منم و منم و تو ...... می دونم پاییزه، هوا تاریکه و بس ناجوانمردانه سرد .... می دونم دستاتم مثل دلت یخ زدن و واژه ی احساس از فایلهای وجودیت پاکِ پاک شدن .... می دونم اما ..... اما من دلم می خواد تو چشمات سبزی و طراوت بهار و گلهای همیشه شکفته اش رو ببینم .... دلم می خواد وقتی نسیم از کوچه پس کوچه های دلِت می گذره، با خودش، بوی خوشِ گلهای نورسته ی امید رو برام به ارمغان بیاره....من چکاوکی رو که غمگین کز کرده تو قفس دوست ندارم ..... من قناری رو که لب فروبسته و چه چه اش رو تو فضا آزاد نمی کنه رو دوست ندارم .... جای بلبلِ من تو آسمونهاست .... همجوار اون ابرهای پنبه ای خوشگل و سوار برکهکشونها .... عقابِ من جز تو اوج پرواز نمی کنه و آشیونش رو جز به بلندی رو هیچ جای دیگه ای بنا نمی کنه ................................ مگه این تو نبودی که همیشه آفتاب رو به روزهای ابریم می بخشیدی؟ مگه این تو نبودی که مهتاب رو تو شبهای تاریک مهمون اتاقم می کردی؟ مگه این تو نبودی که کلامت جز به نوید فرداهایی بهتر و بهتر باز نمی شد پس کو؟ کجاست اون خنده های نشسته رو کنج لبت؟!!! پاشو ... بایست ... برو ... بدو ... بپر ... پرواز کن ... پرواز کن، پرواز کن، پرواز کن، پرواز کن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن! دِ لعنتی آخه با کی لج می کنی تو و و و و و و و و و و و و ؟ با خودت ت ت ت ت ت ت ت ت ؟ با زندگیت با جونیت ت ت ت ت ت ت ت ت ت؟ !!!!!!!! با خالقت؟؟؟؟ با کی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی؟؟؟؟؟؟ :((((((((((((((((((((
* " آدمي با درد زاده مي شود و با تمام شکنندگي اش، همچون کوه پابرجاست" ..... اين جمله رو دو هفته پيش، وقتي اون پسر کوچولوي تقريباً 5 ساله رو که شاداب و سرحال سرشار از انرژی تو شيرپلا در کنار پدرش ديدم باور کردم .... و يا حتي دیدنِ عکس اون خانم پیری که توی کلاس درس مداد به دست، داره متفکرانه در مورد مبحثی فکر می کنه و احتمالاً صحبت می کنه و تصمیم داره تو 95 سالگي دیپلمش رو از کالج بگيره ....
........ هر چه در دریا فرو ریزند سنگ سینه ی دریا نگردد هیچ تنگ ........
آسمان گو ندهد کام، چه خواهد بودن؟
اين هم يه شعر زيبا و سرشار از سخنان نغز و تأثير گذار از محمد حسين شهريار
گاهي اوقات که حسابي از بالا و پايين زندگي و بازيهاي تکراري زمونه خسته مي شم، تو خلوت خودم پناه ميارم به دفتر شعرم و با خوندن چند بيت از سرودهاي شعراي مختلف که حالا من با هر کدومشون به نوعي يه ارتباط عاطفي برقرار کردم، کلي خودم رو سبک مي کنم. راستش تا پارسال حرفهاي نا گفته دلم رو بخاطر آروم شدن خودم مي نوشتم، اما از وقتي که بطور خيلي اتفاقي سررسيدم افتاد دست بابا، کلي پشيمون شدم که چرا حرفهاي دلم رو جايي مکتوب کردم و اين ريسک رو به جون خريدم که هر کس و ناکسي با يه سهل انگاري، پي به اسرار درونم ببره... اين شد که علي رغم ميل باطنيم قفلي به چه بزرگي به صندوقچه دلم زدم و بجاي نوشتن سکوت مطلق رو برگزيدم تا ديگه کمتر بند و به آب بدم . اما از خدا که پنهون نيست از شما چه پنهون وقتي ديدم يکي از دوستانم واسه خودش وبلاگي درست کرده،کلي حس حسادت در من زنده شد و باعث شد به اين فکر بيفتم که هر جوري که شده راه ساختن وبلاگ و ياد بگيرم و دوباره مثل اون روزها شروع به نوشتن کنم. اگر چه تا يک ماه آينده، بخاطر امتحاني که پيش رو دارم، کمتر خواهم رسيد که وبلاگ رو به روز کنم، اما هر از گاهي (مثل امشب) گريزي خواهم زد و يه سرکي خواهم کشيد.
|