تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

دیشب بعد مدتها، دیدن فیلم مسافرت گروهیمون به منجیل من رو حسابی برد تو فکر. چقدر من و تو ۵ سال پیش کوچیک بودیم و معصوم و در عین حال چقدر خویشتن دار و مغرور. اعتراف می کنم که چهره ی چند سال پیشت رو به کل از خاطر برده بودم و فکر می کردم از اول همینی بودی که الان دارم می بینم.... باورم نمی شد که یکی دو نفر از خانمهایی که تو گروه بودند رو اصلا به خاطر نمی آوردم! چقدر خوبه که آدم تا می تونه از خاطراتش، لحظات شیرین زندگیش، به نوعی حالا چه با فیلم گرفتن چه با عکس گرفتن چه با نوشتن ردی به جای بگذاره تا گذشت زمان اون ها رو از ذهنش محو نکنه!

 

 منجیل

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:29 توسط بانوی تابستان |

 

عاشق لحظه هایی ام که تو کنارم خوابیدی و من در حالی که نیم خیز پیشت دراز کشیدم و دستم رو اهرمی کردم برای سرم، زل می زنم بهت و موهات رو نوازش می کنم و چشمای نازت رو می بوسم ..... تو این لحظات صدای نفسهای آرومت برام دلنشین ترین ترنم دنیاست!  

 

* از دیروز عصر که برام از دلگیریش گفتی عجیب حالم گرفته است .... دیشب هربار که از خواب پریدم متوجه شدم که داشتم خوابش رو می دیدم ....

  

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:59 توسط بانوی تابستان |

 

من و مهربون همسر بلاخره زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کردیم ... الهی که همه ی آدمهای روی زمین تو زندگیشون احساس خوشبختی کنن و همه ی زوجها از لحظه لحظه ی باهم بودنشون غرق شادی باشن و لذت!

 

دلهامان اگر گرم باشد
تاب خواهیم آورد سالهای زندگی مان را
زمستان گذشته است گلها شکفته اند.
و زمان نغمه سرایی فرا رسیده
و تو ای کبوتر من
در شکاف صخره ها و
پشت سنگها پنهان هستی
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم
زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است.

 

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست  می دارم.
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم.
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم.
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.


سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم.


پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز
 

 

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:45 توسط بانوی تابستان |

 

خدایا شکرت! بلاخره همه چی به خیر و خوشی تموم شد ...

 

 

من از پشت شبهای بی خاطره، من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور و دراز، من از خواب چشمان نم آمدم

تو تعبیر رویای نادیده ای، تو نوری که بر سایه تابیده ای
تو یک آسمان بخشش بی طلب، تو بر خاک تردید باریده ای

تو یک خانه در کوچه زندگی، تو یک کوچه در شهر آزادگی
تو یک شهر در سرزمین حضور، تویی راز بودن به این سادگی

مرا با نگاهت به رویا ببر، مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بی تپش در سراب، مرا تا تکاپوی دریا ببر
 
 
 
 
 
 
 
* یه یاد اولین شعر بعد اولین دیدارمون!
 
 
+ تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:4 توسط بانوی تابستان |

 

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازين بی‌خبری رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم ای عشق من از چيز دگر می‌ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو
گفتم اين روی فرشته‌ست عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو
ای نشسته تو درين خانه‌ی پر نقش و خيال
خيز ازين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

* به یاد اون روزها ... *****-:

 

+ تاريخ جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 22:10 توسط بانوی تابستان |

می دونی امروز عصری با این کاری که تو این شرایط کردی از ته دلم دعا کردم که انشالله همیشه ی همیشه سربلند باشی و هیچ وقت هیچ جا گیر نکنی.... حس پیچیده ای دارم ... با وجودی که خودم رو آماده کرده بودم که از پس سوال و جواب اطرفیان بربیام اما اعتراف می کنم تو این شرایط  با انجام این کار بزرگی که می دونم نشون از عمق دوست داشتنت بوده باری به چه سنگینی رو از دوشم برداشتی و اون رو هم به بارهای سنگین خودت اضافه کردی .... راستش دیگه نمی دونم چی بگم و هربار که یادش می افتم اشک تو چشمام جمع می شه ....

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 21:25 توسط بانوی تابستان |

 

ماجرای شرکت رفتن امروزم و شیطونی هاش یه طرف، روزنامه خوندن و پرت کردن حواس و یه دفعه به خود اومدن و دیدن اینکه به به طرفت چطور مثل ماهی تو مسیر رودخونه برا خودش راه باز کرده یه طرف D:- خلاصه که امروزم از اون روزهایی بود که از فرط شیطنت فراوان و خنده های با دلیل و بی دلیل و صد البته فست فودهای خوشمزه خوشمزه چندین کیلو به وزنم اضافه شد ... امشب دیدن چهره ی شاد مادربزرگ بخاطر بودن ما در کنارش از صحنه هایی بود که گمان نکنم حالا حالاها بتونم اون رو از یاد ببرم ....این روزها روزهای فوق العاده خوب و شیرینی هستن که آرزو می کنم هیچ وقت تموم نشن و همه ی آدمهای دور رو برم عزیزام دوستام آشناهام این طعم شیرین رو هر روزه بچشن! 

 

  

+ تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:32 توسط بانوی تابستان |

 

فکر کن! آدم پیتزا رو دوست نداشته باشه و ۳۲ سال تموم لب بهش نزده باشه و بزاره بزاره و بعد این همه سال برای اولین بار بخاطر اینکه تو پیتزا رو دوست داری اون رو با خوشرویی تموم (البته با کمی تقلب و حذف فلفل دلمه ای هاش)بخوره ! پس به من حق بدید که بیام اینجا و ثبت کنم خاطره ی شیرین امشب رو!

 

 

+ تاريخ سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:36 توسط بانوی تابستان |

 

اولین سفر خانوادگیمون سرشار از لحظات خوشی بود که هربار یادآوریش لبخند شیرینی رو روی لبهام می نشونه و به نوعی برام یادآور اینه که دیگه اون دوران سخت آخرین نفساش رو داره می کشه و دور نیست روزهای خوش باهم بودنی که مثل همین دوره در انتظارمونه .... گاهی بعضی از حس ها اونقدر قویند که هرقدر هم که با کلمات بازی کنی نمی تونی تو غالب واژه ها بیانشون کنی و ترجیح می دی همینطور ناگفته تو قلبت محبوسش کنی و فقط برا خودت نگهش داری ... درست مثل حس غیرقابل توصیفی که با دادن هدیه ی فوق العاده ات تو قلبم بوجود آوردی و من ...... 

 

در فراسوی مرزهای تنت
تو را دوست دارم
آینه ها و شب پرهای مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پردیی که می زنی مکرر کن 
 


در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست دارم
در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا میگذارد
چون روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد

 
در فراسوی عشق
تو را دوست دارم
در فراسوی پرده و رنگ
در فراسوی پیکرهایمان
با من وعده ی دیداری بده

(احمد شاملو)

 

 

+ تاريخ شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:30 توسط بانوی تابستان |

 

می دونی از کدوم پست به بعدت عاشقت شدم؟

هوالرئوف

وقتي امروز ميخواستم از در خونه برم بيرون ، احساس خوبي نداشتم و وقتي سر كار به مشكل برخوردم، كلي حالم گرفته شد .
حالا هم كه برگشتم خونه ميبينم اصلا جو خونه يه جور ديگه است، هر كسي ميخواد حرفي بزنه اون يكي با پرخاش جوابش رو ميده و از اين حرفا .....
اين هم از قضيه آخر شب. انگار امروز يه چيزي تو خونه امون بوده كه اين كارها رو دوست داره ، يه روح خبيث! يا يه همچين چيزايي !!!
خدايا ! تو خودت اوستايي. كاري كن تو خونه ما هميشه مهربوني باشه، باشه ؟


از يه دوست...

 

هنوز هم هربار که دلم می گیره به همین پستت و چندتای دیگه رجوع می کنم و آروم آروم چندبار تکرار می کنم: خدايا ! تو خودت اوستايي. كاري كن تو خونه ما هميشه مهربوني باشه، باشه ؟ 

 

چشمات رو برای لحظاتی ببند چندتا نفس عمیق از ته دل بکش و بعدش اسپیکرت رو روشن کن و این آهنگ رو گوش کن ! مطمینم که بعدش دلت آروم می گیره :-*

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:35 توسط بانوی تابستان |