تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:4 توسط بانوی تابستان |

ببخشید ببخشید! می دونم مدتهاست که ننوشتم و بهتون سر نزدم ... امروز دوستی جملات زیبایی رو برام پرینت گرفت که دلم نیومد برای شما نگذارم:

 

هيچ کس نمي تواند بدون رضايت شما در شما احساس حقارت به وجود آورد.
مردم درست به همان اندازه خوشبختند که خودشان تصميم مي گيرند.
شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي ، اما حالا که به
آن دعوت شدي تا مي تواني زيبا برقص.
الماس حاصل فشارهاي سخت است اگر در خودتان لياقت الماس شدن مي بينيد از فشارهاي سخت نترسيد.
سعي کن در زندگي مثل زودپز باشي يعني دراوج جوش آوردنت سوت بزني.
هيچ وقت عشق را گدايي نکن چون معمولا چيز با ارزشي رو به گدا نمي دن.
آن چه مغز انسان تصور و باور کند به آن مي رسد.
هميشه دليل شادي کسي باش نه قسمتي از شادي او و هميشه
قسمتي از غم کسي باش نه دليل غم او.
زندگي تفسير 3 کلمه است 1: خنديدن 2: بخشيدن 3: فراموش کردن . پس  تا مي تواني بخند ، ببخش و فراموش کن.
وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد ، دليلش آن است که شما هم چيز زيادي از او نخواسته ايد
سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد لايق تنديس شدن نيست.در مقابل سختي ها مقاوم باش که وجودت شايسته تنديس شدن است


+ تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:41 توسط بانوی تابستان |

 

می دونی دوستم من اگه ناراحت باشم یا که خوشحال، اگه دلخور باشم یا که قدردان، قهر باشم یا که آشتی، دلتنگ باشم یا سرمست، چهره ام همه چی رو نشون می ده و این فرصت رو به مخاطبم میده تا با حرف زدن و صحبت کردن با من اون خوشحالی رو، اون بغض و دلخوری و دلتنگی رو درک کنه! اما تو در برابر مخاطبت در همه حال می خندی و می خندی و بعد بلاخره از یه جایی درز پیدا می کنه که پشت اون خنده هات که حالا دیگه مخاطبت می دونه تصنعی بوده، چه کوهی از غم و دلخوری سر برافراشته! با این حرف نزدن هات و پنهون کردن حرفای دلت نه تنها طرفت رو از خودت می رنجونی و دور می کنی بلکه خودت از همه بیشتر عذاب می کشی و داغون می شی!  

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:30 توسط بانوی تابستان |

 

"مطلب زیر از گروه مارشال مدرن برگرفته شده است"

 

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

 -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
 -اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي:
 
صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
 
صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
 
صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
 
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني.

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:19 توسط بانوی تابستان |

 

 

دیدم اول هفته است و خوندن مطلب "الفبای زندگی" از وبلاگ "شراره های آتش در بهشت" کلی دهنده ی انرژی مثبته و این شد که گفتم اینجا بگذارمش تا همگی در لذتش و کسب انرژی مثبتش درش سهیم باشیم :-)

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:21 توسط بانوی تابستان |

 

از قدیم گفتن از هر سفری، می شه چیزی یاد گرفت و من از این سفر یک روز و نیمه مون  یاد گرفتم که: لذت سفرهای گروهی، به دیدنِ مناظر زیبا و بکر و یکی شدن با طبیعت و دیدن جاهای نادیده و تاریخی و غیره و غیره نیست، بلکه لذتش به ریشه دار شدن هرچه بیشتر صمیمیت در روابط خانوادگی و فامیلی و دوستی هاست. دلم می گیره وقتی سفری موجب کدورت و دلگیری بین کسانی بشه که از ته دل دوستشون دارم و دیدن خوشبختی و سعادتشون آرزوی همیشگیمه ........

 


     

+ تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:5 توسط بانوی تابستان |

 

دوستی امروز بهم یاد داد:

 

language is the source of misunderstanding

 

+ تاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:59 توسط بانوی تابستان |

 

صبح با دیدن آرایش صورتش و ناخنهای لاک زده اش بعد دوبار گرفتن و پرونده سازیش تو ساختمان وزراء بهش می گم "دختر تو نمی خوای از رو بری نه؟" با شیطنت می خنده و چادری رو که قلمبه سلمبه چپونده تو کیفش رو در می یاره و می گه "نه حالا دیگه راهش رو یاد گرفتم" ...

 

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:21 توسط بانوی تابستان |

 

 

فکرش رو بکن دیروز که جمعه بود و مترو هم خلوت، دوتا مادر، پسرهای ده ساله اشون رو آوردن تو واگن بانوان. قبل از حرکت مامورهای مترو وارد واگن شدن و بچه ها رو از واگن بانوان بیرون کردن و مادرها هم به ناچار از ترس گم کردن بچه ها رفتن واگن مردانه ....... اما نکته ی اخلاقی! بودن پسرهای نابالغ ده ساله تو واگن بانوان باعث در خطر افتادن اسلام می شه، اما حضور دو تا مادر در بین اون همه مرد موردی نداره و کوچکترین خدشه ای به دین و ایمان آقایون وارد نمی کنه !!! 

 

 

+ تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:29 توسط بانوی تابستان |

 

 

بدبخت ملتی که از مذهب به باور، از گذرکاه دشت و دمن به معبر شهر، و از حکمت به منطق روی می آورد.

بدبخت ملتی که خود نمی بافد آنچه بر تن می کند، خود نمی کارد آنچه می خورد و خود نمی فشارد شرابی را که می خورد.

بدبخت ملت مغلوبی که دبدبه فاتح را همچون کمال فضيلت می بيند و زشتی فاتح در ديدگانش زيبايی جلوه می کند.

بدبخت ملتی که در عالم خواب با زيانکاری در می آويزد، اما در بيداری به باطل تسليم می شود.

بدبخت ملتی که صدای خويش را جز در مراسم تشيع جنازه بلند نمی کند، فقط بر سر گور قدر شناسی خود را نشان می دهد، و زمانی به شورش بر می خيزد که گردن او زير تيغه شمشير است.

بدبخت ملتی که سياست او تردستی، فلسفه او شعبده بازی و صنعت او سر هم بندی است.

بدبخت ملتی که به فاتحی با نوای نی لبک خوشامد می گويد، آنگاه او را می راند تا از فاتح ديگری با شیپور و ترانه استقبال کند.

بدبخت ملتی که فرزانهء او بی صدا، قهرمانش نابينا و وکيل دعاوی اش پشت هم انداز است.

بدبخت ملتی که در آن هر قبيله ای خود را ملتی قلمداد می کند.

 

اين هم بخش ديگه ای از کتاب جبران خليل جبران. حالا واقعا بياييم و کلاهمون رو قاضی کنيم ببينيم جزو کداميک از مللتها هستيم. خوشبخت يا بدبخت؟؟؟

 

 

+ تاريخ شنبه چهارم بهمن 1382ساعت 19:13 توسط بانوی تابستان |