|
|
|
ببخشید ببخشید! می دونم مدتهاست که ننوشتم و بهتون سر نزدم ... امروز دوستی جملات زیبایی رو برام پرینت گرفت که دلم نیومد برای شما نگذارم:
هيچ کس نمي تواند بدون رضايت شما در شما احساس حقارت به وجود آورد.
می دونی دوستم من اگه ناراحت باشم یا که خوشحال، اگه دلخور باشم یا که قدردان، قهر باشم یا که آشتی، دلتنگ باشم یا سرمست، چهره ام همه چی رو نشون می ده و این فرصت رو به مخاطبم میده تا با حرف زدن و صحبت کردن با من اون خوشحالی رو، اون بغض و دلخوری و دلتنگی رو درک کنه! اما تو در برابر مخاطبت در همه حال می خندی و می خندی و بعد بلاخره از یه جایی درز پیدا می کنه که پشت اون خنده هات که حالا دیگه مخاطبت می دونه تصنعی بوده، چه کوهی از غم و دلخوری سر برافراشته! با این حرف نزدن هات و پنهون کردن حرفای دلت نه تنها طرفت رو از خودت می رنجونی و دور می کنی بلکه خودت از همه بیشتر عذاب می کشی و داغون می شی!
"مطلب زیر از گروه مارشال مدرن برگرفته شده است"
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟ -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
دیدم اول هفته است و خوندن مطلب "الفبای زندگی" از وبلاگ "شراره های آتش در بهشت" کلی دهنده ی انرژی مثبته و این شد که گفتم اینجا بگذارمش تا همگی در لذتش و کسب انرژی مثبتش درش سهیم باشیم :-)
از قدیم گفتن از هر سفری، می شه چیزی یاد گرفت و من از این سفر یک روز و نیمه مون یاد گرفتم که: لذت سفرهای گروهی، به دیدنِ مناظر زیبا و بکر و یکی شدن با طبیعت و دیدن جاهای نادیده و تاریخی و غیره و غیره نیست، بلکه لذتش به ریشه دار شدن هرچه بیشتر صمیمیت در روابط خانوادگی و فامیلی و دوستی هاست. دلم می گیره وقتی سفری موجب کدورت و دلگیری بین کسانی بشه که از ته دل دوستشون دارم و دیدن خوشبختی و سعادتشون آرزوی همیشگیمه ........
دوستی امروز بهم یاد داد:
language is the source of misunderstanding
صبح با دیدن آرایش صورتش و ناخنهای لاک زده اش بعد دوبار گرفتن و پرونده سازیش تو ساختمان وزراء بهش می گم "دختر تو نمی خوای از رو بری نه؟" با شیطنت می خنده و چادری رو که قلمبه سلمبه چپونده تو کیفش رو در می یاره و می گه "نه حالا دیگه راهش رو یاد گرفتم" ...
فکرش رو بکن دیروز که جمعه بود و مترو هم خلوت، دوتا مادر، پسرهای ده ساله اشون رو آوردن تو واگن بانوان. قبل از حرکت مامورهای مترو وارد واگن شدن و بچه ها رو از واگن بانوان بیرون کردن و مادرها هم به ناچار از ترس گم کردن بچه ها رفتن واگن مردانه ....... اما نکته ی اخلاقی! بودن پسرهای نابالغ ده ساله تو واگن بانوان باعث در خطر افتادن اسلام می شه، اما حضور دو تا مادر در بین اون همه مرد موردی نداره و کوچکترین خدشه ای به دین و ایمان آقایون وارد نمی کنه !!!
بدبخت ملتی که از مذهب به باور، از گذرکاه دشت و دمن به معبر شهر، و از حکمت به منطق روی می آورد. بدبخت ملتی که خود نمی بافد آنچه بر تن می کند، خود نمی کارد آنچه می خورد و خود نمی فشارد شرابی را که می خورد. بدبخت ملت مغلوبی که دبدبه فاتح را همچون کمال فضيلت می بيند و زشتی فاتح در ديدگانش زيبايی جلوه می کند. بدبخت ملتی که در عالم خواب با زيانکاری در می آويزد، اما در بيداری به باطل تسليم می شود. بدبخت ملتی که صدای خويش را جز در مراسم تشيع جنازه بلند نمی کند، فقط بر سر گور قدر شناسی خود را نشان می دهد، و زمانی به شورش بر می خيزد که گردن او زير تيغه شمشير است. بدبخت ملتی که سياست او تردستی، فلسفه او شعبده بازی و صنعت او سر هم بندی است. بدبخت ملتی که به فاتحی با نوای نی لبک خوشامد می گويد، آنگاه او را می راند تا از فاتح ديگری با شیپور و ترانه استقبال کند. بدبخت ملتی که فرزانهء او بی صدا، قهرمانش نابينا و وکيل دعاوی اش پشت هم انداز است. بدبخت ملتی که در آن هر قبيله ای خود را ملتی قلمداد می کند.
اين هم بخش ديگه ای از کتاب جبران خليل جبران. حالا واقعا بياييم و کلاهمون رو قاضی کنيم ببينيم جزو کداميک از مللتها هستيم. خوشبخت يا بدبخت؟؟؟
|