|
|
|
خدا رو روزی هزاران هزار بار شکر می کنم که این قدرت رو به من داده که تو هر شرایطی بتونم حرفم رو بزنم و از حقم دفاع کنم! با وجودی که هنوز دستام می لرزن اما قلبا آرومم از اینکه با سکوت نکردنم تونستم حقم رو ازش بگیرم!
مهربون همسر بلاخره با کلی شرط و شروط قبول کرد فردا ما هم بریم. بچه های شرکت هم دارن می یان و به مدیر عاملمون گفتیم که ظهر به بعد می یایم سر کار و اون هم موافقت کرد.
* فیلم Angels & demons رو خیلی دوست داشتم از نظر من مضمون فیلم و بازی تام هنکس فوق العاده بود.
این بار می دونم که مشکل از من نیست .... نه عصبی ام نه بی حوصله نه دلسرد ... شاید گهگاهی با گذشتن از مسیرهای آشنا، یا زنده شدن خاطره ها، یا عابری که شبیهش بوده، دلتنگ شده باشم اما تا جای امکان سعی کردم دلتنگیم رو نشون ندم .... هر بار که یادش افتادم با یاد اینکه اگه الان بدونه تا چه حد خوشحالم حتی اگه به روش نیاره ته دلش خوشحال می شه، خودم رو آروم کردم ............ به قول عزیزی از اول با هر کسی هرجوری که صحبت کنی تا آخر همون انتظار رو ازت خواهد داشت و اگه فقط یکروز مثل قبل نباشی فکر می کنه یا ازش دلخور شدی یا خسته یا خودت رو داری می گیری ....
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن و بگو ماهي ها حوض شان بي آب است!!!
خیلی بده که تو محیطی باشی که نتونی رفتار و کردار خودخواهانه و به دور از انصاف اطرافیانت رو از کوچیک و بزرگ خرد و کلان تاب بیاری. خیلی بده که می بینی و می فهمی، اما نمی تونی اعتراض کنی و دم بزنی و از اون بدتر این که همه ی حرفهای ناگفته ات رو تو دلت بریزی و با کوچکترین تلنگر و فشار از جانب اطرافیان عین کوه آتشفشانی از عصبانیت منفجر بشی ......................... فوق العاده خسته ام! با وجودی که حداکثر ده روز بیشتر از جستجوم نمی گذره اما امروز واقعا احساس ناامیدی کردم و راستش یه جورایی خسته ام. دوست دارم بنا به دلایل شخصی تغییر محیط بدم. اما انگاری هنوز موعدش نرسیده ....................... خوش به حال اونهایی که پارتی دارند و با یه تماس تلفنی مشکلشون حل می شه!
پ.ن: به مهربون همسر می گم اگه مثل امروز یه وقتی زلزله بیاد و من و تو دور از هم باشیم و خدایی نکرده جدا جدا بمیریم چی؟در کمال خونسردی می گه هیچی همون جا تو شرکت بمون تا بیام پیشت بعد تندی می گه یه وقت تو پانشی بیای دنبالم اون موقعی بین اون همه روح سر گردون گمت می کنم و حالا بیا درستش کن!!!! این چند وقته انگاری داره یه اتفاقاتی تو زندگیم می افته!
چند روز پیش دفاعیه استادم بود و من نمی دونم شوق به درس خوندن دوباره، از اون روز تو دلم زنده شده یا مدتهاست که تو دلم بوده و من خبر نداشتم! .......
*این روزها بیشتر و بیشتر به داشتنت می بالم و یواشکی تو دلم خدا رو به خاطر هدیه کردنت به زندگیم شاکرم. اینکه می بینم تو هر شرایطی همراهم هستی و از ته دل برای خوشحالیم قدم بر می داری و سختی ها و خستگی هاش رو به جون می خری، برام دنیا دنیا ارزش داره و من از صمیم قلبم ممنونتم!
**این روزها کوچکترین چیزی من رو یادت می اندازه و اشک رو تو چشمام جمع می کنه. نمی دونم تو هم دلتنگم هستی یا نه اما من که خیلی ....................................................
وای خدای من !!!!! فکرش رو بکن هشت سال پیش تنها رد باقی مونده از یکی از صمیمی ترین دوستای دوران زندگیت رو که مدتهاست مقیم امریکا شده رو گم کنی اونوقت یه روز صبح بیای ایمیلت رو چک کنی و در نهایت تعجب و خوشحالی وصف ناشدنی ببینی دوستت تو رو از طریق یاهو ۳۶۰ درجه پیدا کرده و برات میل زده که ببینه تو همون گم شده هستی یانه!!!!! حالا می دونی جالبش کجاست اینکه خودتم دقیقا دو سه روز پیش با گذر از خیابون جردن و حرف از سفارت عربستان یه دفعه یادش بیافتی و تو دلت کلی غصه بخوری که گمش کردی و رد و نشونی هم ازش نداری!!! اما می دونی جالب تر از اون چیه؟ اینکه وقتی به مامان زنگ می زنی تا اون رو هم تو خوشحالی پیدا کردن دوستت سهیم کنی مامان هم در کمال شگفتی می گه که دو سه روز پیش داشته ازش پیش یه آشنا صحبت می کرده و به یادش بوده !!!!!!!!!!!!!!!! وای خدای من شکرت اونقدر خوشحالم که تو پوست خودم نمی گنجم!!!!!!!!!!!!!!!
دوست ندارم لحظه هایی رو که نه چیزی شادم می کنه نه ناراحت .... دوست ندارم شبهایی رو که هزار و سیصد بار کابوس می بینم و مدام از خواب می پرم .... دوست ندارم روزهایی رو که اینجوری می یام سرکار ... دوست ندارم هفته هایی رو که شنبه اش اینجوری شروع می شه!
و خدایی که در این نزدیکیست .....
خیلی خیلی خوشحالم که چند نفر از آشناها و همکارها که تا چند روز پیش رایشون احمدی نژاد بود و اون رو آدم صادق و با دل و جراتی می دونستن با دیدن مناظره های تلویزیونی و روشن شدن برخی مسایل جهت گیریشون رو عوض کردن! خیلی خیلی خوشحالم که آفتاب برای همیشه پشت ابر نمی مونه! پ.ن: دیروز من و مهربون همسر هم فریضه ی ملی مون رو، دینی که به کشورمون بابت هم سو شدن با سرافرازی و پیشرفت و آزادیش بر گردنمون بود رو، اجرا کردیم و هر چند تنها برای دقایقی به زنجیره ی سبز میرحسین موسوی پیوستیم!
آخرشم بدو بدوی این چند روز، بی خوابیهاش، برنامه ریزی هاش، هماهنگی هاش، ذوق و شوقش، همش الکی بود و اونجور که فکر می کردم خوشحال نشد .... احساس می کنم خستگی این چند روز تماما مونده تو تنم ... یه جورایی حس سرخوردگی دارم و شاید برای همینه که کم حرف شدم ............... خسته ام! دلم یه خواب ۴۸ ساعته می خواد!
انگار من بودم
انگار من بودم
انگار من بودم
انگار من بودم
انگار ...
اولش که بحث از انتخابات شد می گفت اگه خاتمی کاندید می شد شاید دست و دلم به رای دادن می رفت اما با این اوصاف شرکت نمی کنم ... بعد نیم ساعت گفتگو احساس کردم نرم شده و انگاری ذهنش یکم درگیر شده ............. راستش بر این باورم که تو این شرایط شرکت نکردنمون و رای ندادنمون به جبهه ی اصلاحات مصادف با ۴ سال دیگه دویدن تو سراشیبی سقوطه و این یعنی فاجعه!
*سالیان سال بود که منتظر همچین لحظه ای بودم! لحظه ای که بی دغدغه بی کوچکترین دلشوره و دلواپسی کنار هم باشیم و بگیم و بخندیم ... اگرچه اعتراف می کنم که کم نبودن لحظاتی که به یادش می افتادم و احساس می کردم جای خالیش رو ..... * به یاد سفر تبریز
فکرش رو کن! از همون اول صبحی مدام چشمم به ساعته که کی تایم کاری تموم می شه که زودی بریم خونه!
ای جانم که تو امروز با زبون بچه گانت روز معلم رو به من تبریک گفتی عزیز دلم !
الهی شکرت امروز دنیا دنیا آروم شدم ...
هر چقدر از دیدن فیلمهای نوروزی امسال (سوپر استار و وقتی همه خوابیم) دلسرد شدیم اما از دیدن فیلم بیست با بازی قشنگ پرویز پرستویی و مهتاب کرامتی و فرشته صدرعاملی حتی حبیب رضایی و خمسه لذت بردیم !
* جدا این رفتار خود آدم که باعث می شه دیگران بهش احترام بگذارن یا نگذارن ... به یاد ندارم تا حالا با کسی که اولین باره می بینمش تند حرف زده باشم و نیشدار اما امروز عصر خونه مامانینا مجبور شدم به خاطر رفع سوءتفاهم از بقیه ی مهمونهامون جلوش بایستم و جوابش رو بدم .... دایی راست می گفت که تو دنیا هیچ چیز شیرنتر و تلختر از زبون آدمی نیست! دیدی بعضی روزها چشمات رو هنوز باز نکرده با عالم و آدم سر جنگ داری؟! من امروز اونجوریم!!!!
حال و هوای کوه امروز محشر بود و بقدری هوا تمیز بود که دلت می خواست همینجور پشت سر هم نفس بکشی (-; ..... اما امروز کلی افسرده شدم وقتی دوباره برام ثابت شد که دور و برمون کم نیستن آدمهای حراف بی منطقی که حتی اگه تو کاری به کارشون نداشته باشی به خودشون اجازه می دن که تا خصوصی ترین لایه های زندگیت وارد شن اینجاست که قاطی می کنی و افسوس می خوری از سطح فکرهای این چنینی!
بهش می گم گلی جون اگه می بینی حلقه دستش کرده یعنی یکی رو داره پس اینقدر براش دلبری نکن ... و هنوز بهش نگفتم که دوست داری یکی هم پیداشه دل یار تو رو ببره که ناخودآگاه یاد این می افتم که تو اون دوره زمانی که باهاش رفته بودم "دیدنیها" بعدها برام گفتی که تو هم همون موقعها با یکی رفته بودی "دیدنیها" ... برای همینه که شدیدا اعتقاد دارم آدمی هرجوری که باشه و هرکاری کنه چه خوب چه بد دیر یا زود به خودش برمیگرده ...
بهونه اش برای دوست شدن با دومی در حال دوستی با اولی این بود که اولی بخاطر ساعت کاری طولانی مدتش زیاد تنهاش می گذاشته و خلا وجودیش رو خیلی احساس میکرده! حالا هم بهونه اش برای حضور سومی اینه که دومی هر لحظه باهاشه و نفس کشیدن رو براش سخت کرده! .... عجب دنیای عجیبیه!
تا چند روزه پیش لااقل از پس مه، گهگاهی قله رو می دیدم و شارژ روحی می شدم اما این چند روز نه تنها دیگه قله رو نمی بینم، بلکه به تک تک روزهایی که فکر می کردم دارم قله رو می بینم و دلم رو بهش خوش کرده بودم هم دارم شک می کنم .... می گن آدمها تو شرایط سخته که محک واقعی می خورن و نشون می دن که چند مرده حلاجن!
از وقتی رفتیم درکه دارم به حرفاش فکر می کنم به کوچه ای که گفت و گذر دو تا ماشین از کنار هم ... سه سال پیش این من بودم که زدم کنار و راه دادم که شما رد بشی ... رد شدین اما آنچنان خاکی به پا کردید که عین سه سالش چشمهام سوی دیدن نداشت ... اما اینبار این منم که دارم از کنارتون رد می شم! ... خیلی دلم می خواست هردومون باهم در اوج صلح و صفا از کنار هم می گذشتیم ... اما نه من راننده ی قابلی هستم و نه شما دست فرمونت بیسته ...
از دیروز ذهنم درگیر این موضوع که چی باعث می شه یه نانوا حتی تو چله ی تابستون از صبح تا شب دم تنور بایسته و نون ببپزه راننده ی اتوبوس روزها و ماهها و حتی سالها صبح تا شب یه مسیر تکراری و پرترافیک رو بره و بیاد و کارگرهای شهرداری بوی تند زبالها رو تحمل کنن ... امان از نیاز که آدمی رو به تحمل هر اجباری وا می داره!
خداوندا ! اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشيمان می شدی از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت از انجا بودنت از اينجا بودنت
"منسوب به کارو"
فکر مي کنم تو دنيا هيچ لحظه اي خاطره انگيزتر از سپری کردن لحظاتي هر چند کوتاه در کنار عزيزترينهاي آدم و خنديدنهاي از ته دل نباشه اونم چي تو آخرين روز از بهار تو دامان طبيعت در کنار آبشار و جويباري به زلالي دل همراهات ... بعضي از لحظات هست که احساس مي کني ارتفاعت با خداي خودت هر چند به اندازه ي چندين ميليمتر کمتر شده ... اينکه چوب دستي (باتوم) عزيزت با يه سهل انگاري بيافته لب پرتگاه و غم عالم و آدم بشينه تو دل گنجشکيش و بعد عزيزترينت بخواد بره بيارتش و تو دل تو دلت نباشه که خدايي ناکرده کوچکترين گزندي بهش نرسه، ظاهر شدن سه تا صخره نورد حرفه اي و کمک بي دريغشون از همون لحظاته!
* اما گفتن هيچ کدوم از این حرفها باعث نمی شه که یادم بره امروز نگذاشتی من فلورانس نایتینگل بشم ;-)
نازنینم نازنینم چه دعا بهتر از این ... گریه ات از سر شوق خنده ات از ته دل ... نبود هیچ غروبت غمناک!
به یاد یلدای عزیزم :-)
می دونی همیشه این حس رو داشتم که دوستهایی که هر آدمی تو زندگیش داره هدیه هایی هستند که خدا، دنیا یا حتی زندگی به اونها بخشیده ... می تونی اون هدیه رو از همون ابتدا با دیدن شکل و شمایلش رنگ و روش و هزار و یک علت موجه برای خودت رد کنی و نپذیری اما اگه پذیرفتی و به قول شازده کوچولو عمرت رو براش گذاشتی دور از انصافه که بخوای دندونهای این اسب پیش کشی رو بشمری! که اگه بنا به شمردن باشه خیلی چیزها برای هر دو طرف واسه شمردن هست! ........................ برم که تا کتابفروشی های انقلاب نبستن کتابی رو که بیشتر از یک هفته است دنبالشم می گردم رو پیدا کنم!
حکایت دل حکایت عجیبی است که با هیچ معیاری سنجیدنی نیست!
پ. ن: لازم به ذکر هستش که چه آقای X نازنین و چه آقای Y گلابتون هیچ کدوم جدی این جملات را به زبون نیاوردن و هدف از بیان این حکایت نشون دادن معضلاتی است که سر منشا آن قوانین مدنی جاری در مملکت است و بس.
صبح اومدنی شرکت درست روبروی صندلی که من روش نشسته بودم خانمی بود که داشت به نوزاد دوسه ماهش شیر می داد ... هر چند دقیقه یکبار که از تماشای خیابونها و عابرین فارق می شدم نگاهی به چهره ی شیرینش که خواب آلو خواب آلو صرفا از روی غریزه شیر می خورد نگاهی می انداختم ... دیگه داشتم به ایستگاه مقصد می رسیدم که قبل بلند شدن از جام دوباره نگاهم به چهره ی معصومش افتاد اما اینبار تو خواب آنچنان لبخندی از ته دل زد و غلطی خورد که من از تعجب مات و مبهوت برای چند لحظه سرجام میخکوب موندم و هنوز که هنوزه فکرم عجیب مشغول این مسئله است که آیا واقعا یه نوزاد دو سه ماهه هم می تونه رویا ببینه طوری که حتی تو خواب به رویاهاش از ته دل بخنده؟!
کاش می شد و آدمی یاد می گرفت که تو زندگیش از هیچ کس انتظار نداشته باشه ... حتی از مادر از خواهر از دوست از همسر ... اونوقت دیگه نه دلتنگی معنی داشت نه دلخوری و کدورت و نه حتی بی حوصلگی و رخوت... بانو جان! تو که نه لحظه ی تحویل سال دعا کردی و نه خیال پهن کردن سفره هفت سین رو داشتی که اگه عمه شب قبلش نمی اومد و خودش با حوصله سیب و سرکه و سماق و سمنو و سکه و سیر و سبزه رو روی میز نمی چید عمراً اگه اینکار رو می کردی، بالاغیرتن این یکی رو همینجا قول بده که شعر سهراب رو "وسيع باش و تنها سر بزير و سخت" امسال آویزه ی گوشت کنی و از هیچ کس و هیچ چیز متوقع نباشی!
چه سرگردان است اين عشق
"احمدرضا احمدی"
* بیاتابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ** یه بنده خدایی گفت: "با وجودی که بیشتر از یکساله که رفتم سر خونه زندگیه خودم اما هنوز که هنوزه وقتی می ریم خونه ی بابااینا و شب رو می مونیم راحتتر از خونه خودمون به خواب می رم" ... و من دلم عجیب لرزید ........
*** Cold is the night, cold are my hands, cold as my heart
* " آدمي با درد زاده مي شود و با تمام شکنندگي اش، همچون کوه پابرجاست" ..... اين جمله رو دو هفته پيش، وقتي اون پسر کوچولوي تقريباً 5 ساله رو که شاداب و سرحال سرشار از انرژی تو شيرپلا در کنار پدرش ديدم باور کردم .... و يا حتي دیدنِ عکس اون خانم پیری که توی کلاس درس مداد به دست، داره متفکرانه در مورد مبحثی فکر می کنه و احتمالاً صحبت می کنه و تصمیم داره تو 95 سالگي دیپلمش رو از کالج بگيره ....
........ هر چه در دریا فرو ریزند سنگ سینه ی دریا نگردد هیچ تنگ ........
|