تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

خدا رو روزی هزاران هزار بار شکر می کنم که این قدرت رو به من داده که تو هر شرایطی بتونم حرفم رو بزنم و از حقم دفاع کنم! با وجودی که هنوز دستام می لرزن اما قلبا آرومم از اینکه با سکوت نکردنم تونستم حقم رو ازش بگیرم!

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:17 توسط بانوی تابستان |

 

مهربون همسر بلاخره با کلی شرط و شروط قبول کرد فردا ما هم بریم. بچه های شرکت هم دارن می یان و به مدیر عاملمون گفتیم که ظهر به بعد می یایم سر کار و اون هم موافقت کرد.

 

* فیلم Angels & demons رو خیلی دوست داشتم از نظر من مضمون فیلم و بازی تام هنکس فوق العاده بود.

 

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:9 توسط بانوی تابستان |

 

این بار می دونم که مشکل از من نیست .... نه عصبی ام نه بی حوصله نه دلسرد ... شاید گهگاهی با گذشتن از مسیرهای آشنا، یا زنده شدن خاطره ها، یا عابری که شبیهش بوده، دلتنگ شده باشم اما تا جای امکان سعی کردم دلتنگیم رو نشون ندم .... هر بار که یادش افتادم با یاد اینکه اگه الان بدونه تا چه حد خوشحالم حتی اگه به روش نیاره ته دلش خوشحال می شه، خودم رو آروم کردم  ............ به قول عزیزی از اول با هر کسی هرجوری که صحبت کنی تا آخر همون انتظار رو ازت خواهد داشت و اگه فقط یکروز مثل قبل نباشی فکر می کنه یا ازش دلخور شدی یا خسته یا خودت رو داری می گیری ....

 

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي

همت كن و بگو

ماهي ها حوض شان بي آب است!!!

 

 

+ تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:58 توسط بانوی تابستان |

 

خیلی بده که تو محیطی باشی که نتونی رفتار و کردار خودخواهانه و به دور از انصاف اطرافیانت رو از کوچیک و بزرگ خرد و کلان تاب بیاری. خیلی بده که می بینی و می فهمی، اما نمی تونی اعتراض کنی و دم بزنی و از اون بدتر این که همه ی حرفهای ناگفته ات رو تو دلت بریزی و با کوچکترین تلنگر و فشار از جانب اطرافیان عین کوه آتشفشانی از عصبانیت منفجر بشی ......................... فوق العاده خسته ام!

+ تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:43 توسط بانوی تابستان |

 

با وجودی که حداکثر ده روز بیشتر از جستجوم نمی گذره اما  امروز واقعا احساس ناامیدی کردم و راستش یه جورایی خسته ام. دوست دارم بنا به دلایل شخصی تغییر محیط بدم. اما انگاری هنوز موعدش نرسیده ....................... خوش به حال اونهایی که پارتی دارند و با یه تماس تلفنی مشکلشون حل می شه!

 

پ.ن: به مهربون همسر می گم اگه مثل امروز یه وقتی زلزله بیاد و من و تو دور از هم باشیم و خدایی نکرده جدا جدا بمیریم چی؟در کمال خونسردی می گه هیچی همون جا تو شرکت بمون تا بیام پیشت بعد تندی می گه یه وقت تو پانشی بیای دنبالم اون موقعی بین اون همه روح سر گردون گمت می کنم و حالا بیا درستش کن!!!!

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:46 توسط بانوی تابستان |

 

این چند وقته انگاری داره یه اتفاقاتی تو زندگیم می افته!

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:59 توسط بانوی تابستان |

 

چند روز پیش دفاعیه استادم بود و من نمی دونم شوق به درس خوندن دوباره، از اون روز تو دلم زنده شده یا مدتهاست که تو دلم بوده و من خبر نداشتم! .......

 

*این روزها بیشتر و بیشتر به داشتنت می بالم و یواشکی تو دلم خدا رو به خاطر هدیه کردنت به زندگیم شاکرم. اینکه می بینم تو هر شرایطی همراهم هستی و از ته دل برای خوشحالیم قدم بر می داری و سختی ها و خستگی هاش رو به جون می خری، برام دنیا دنیا ارزش داره و من از صمیم قلبم ممنونتم!

 

**این روزها کوچکترین چیزی من رو یادت می اندازه و اشک رو تو چشمام جمع می کنه. نمی دونم تو هم دلتنگم هستی یا نه اما من که خیلی ....................................................

 

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:23 توسط بانوی تابستان |

 

وای خدای من !!!!! فکرش رو بکن هشت سال پیش تنها رد باقی مونده از یکی از صمیمی ترین دوستای دوران زندگیت رو که مدتهاست مقیم امریکا شده رو گم کنی اونوقت یه روز صبح بیای ایمیلت رو چک کنی و در نهایت تعجب و خوشحالی وصف ناشدنی ببینی دوستت تو رو از طریق یاهو ۳۶۰ درجه پیدا کرده و برات میل زده که ببینه تو همون گم شده هستی یانه!!!!! حالا می دونی جالبش کجاست اینکه خودتم دقیقا دو سه روز پیش با گذر از خیابون جردن و حرف از سفارت عربستان یه دفعه یادش بیافتی و تو دلت کلی غصه بخوری که گمش کردی و رد و نشونی هم ازش نداری!!! اما می دونی جالب تر از اون چیه؟ اینکه وقتی به مامان زنگ می زنی تا اون رو هم تو خوشحالی پیدا کردن دوستت سهیم کنی مامان هم در کمال شگفتی می گه که دو سه روز پیش داشته ازش پیش یه آشنا صحبت می کرده و به یادش بوده !!!!!!!!!!!!!!!! وای خدای من شکرت اونقدر خوشحالم که تو پوست خودم نمی گنجم!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:26 توسط بانوی تابستان |

 

دوست ندارم لحظه هایی رو که نه چیزی شادم می کنه نه ناراحت .... دوست ندارم شبهایی رو که هزار و سیصد بار کابوس می بینم و مدام از خواب می پرم .... دوست ندارم روزهایی رو که اینجوری می یام سرکار ... دوست ندارم هفته هایی رو که شنبه اش اینجوری شروع می شه! 

 

+ تاريخ شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:43 توسط بانوی تابستان |

 

و خدایی که در این نزدیکیست .....

 

+ تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:21 توسط بانوی تابستان |

 

خیلی خیلی خوشحالم که چند نفر از آشناها و همکارها که تا چند روز پیش رایشون احمدی نژاد بود و اون رو آدم صادق و با دل و جراتی می دونستن با دیدن مناظره های تلویزیونی و روشن شدن برخی مسایل جهت گیریشون رو عوض کردن! خیلی خیلی خوشحالم که آفتاب برای همیشه پشت ابر نمی مونه!

پ.ن: دیروز من و مهربون همسر هم فریضه ی ملی مون رو، دینی که به کشورمون بابت هم سو شدن با سرافرازی و پیشرفت و آزادیش بر گردنمون بود رو، اجرا کردیم و هر چند تنها برای دقایقی به زنجیره ی سبز میرحسین موسوی پیوستیم! 

 

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:44 توسط بانوی تابستان |

 

آخرشم بدو بدوی این چند روز، بی خوابیهاش، برنامه ریزی هاش، هماهنگی هاش، ذوق و شوقش، همش الکی بود و اونجور که فکر می کردم خوشحال نشد .... احساس می کنم خستگی این چند روز تماما مونده تو تنم ... یه جورایی حس سرخوردگی دارم و شاید برای همینه که کم حرف شدم ............... خسته ام! دلم یه خواب ۴۸ ساعته می خواد!

 

انگار من بودم
كه به خاطر تو
ابتداي جهان را ديدم
و تو نبودي

 

انگار من بودم
كه به خاطر تو
تمام قطارها را شمردم
كوپه به كوپه
و تو نبودي

 

انگار من بودم
كه قرن ها دوستت مي‌داشتم
بيش از آن كه آدم
جغرافياي هوا را كشف كند
و تو نبودي

 

انگار من بودم
پشت درختان نزديك
كه استخوان‌هايم
ترك برمي‌داشت
و تو نبودي

  

انگار ...
انگار من نبودم
و اين همه انگار بود
كه به شط شكي مدام مي‌پيوست
و ... تو نبودي.

 

 

"عادل بیابانگرد جوان"

 

 

+ تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:44 توسط بانوی تابستان |

 

اولش که بحث از انتخابات شد می گفت اگه خاتمی کاندید می شد شاید دست و دلم به رای دادن می رفت اما با این اوصاف شرکت نمی کنم ... بعد نیم ساعت گفتگو احساس کردم نرم شده و انگاری ذهنش یکم درگیر شده ............. راستش بر این باورم که تو این شرایط شرکت نکردنمون و رای ندادنمون به جبهه ی اصلاحات مصادف با ۴ سال دیگه دویدن تو سراشیبی سقوطه و این یعنی فاجعه!

 

 

+ تاريخ دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:26 توسط بانوی تابستان |

 

*سالیان سال بود که منتظر همچین لحظه ای بودم! لحظه ای که بی دغدغه بی کوچکترین دلشوره و دلواپسی کنار هم باشیم و بگیم و بخندیم ... اگرچه اعتراف می کنم که کم نبودن لحظاتی که به یادش می افتادم و احساس می کردم جای خالیش رو .....       

* به یاد سفر تبریز

   

+ تاريخ شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:45 توسط بانوی تابستان |

 

فکرش رو کن! از همون اول صبحی مدام چشمم به ساعته که کی تایم کاری تموم می شه که زودی بریم خونه!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:48 توسط بانوی تابستان |

 

ای جانم که تو امروز با زبون بچه گانت روز معلم رو به من تبریک گفتی عزیز دلم !

 

 

+ تاريخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:51 توسط بانوی تابستان |

 

 

الهی شکرت امروز دنیا دنیا آروم شدم ...

 

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 21:51 توسط بانوی تابستان |

 

هر چقدر از دیدن فیلمهای نوروزی امسال (سوپر استار و وقتی همه خوابیم) دلسرد شدیم اما از دیدن فیلم بیست با بازی قشنگ پرویز پرستویی و مهتاب کرامتی و فرشته صدرعاملی حتی حبیب رضایی و خمسه لذت بردیم !

 

* جدا این رفتار خود آدم که باعث می شه دیگران بهش احترام بگذارن یا نگذارن ... به یاد ندارم تا حالا با کسی که اولین باره می بینمش تند حرف زده باشم و نیشدار اما امروز عصر خونه مامانینا مجبور شدم به خاطر رفع سوءتفاهم از بقیه ی مهمونهامون جلوش بایستم و جوابش رو بدم .... دایی راست می گفت که تو دنیا هیچ چیز شیرنتر و تلختر از زبون آدمی نیست!

+ تاريخ شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 20:20 توسط بانوی تابستان |

 

دیدی بعضی روزها چشمات رو هنوز باز نکرده با عالم و آدم سر جنگ داری؟! من امروز اونجوریم!!!!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 7:57 توسط بانوی تابستان |

 

حال و هوای کوه امروز محشر بود و بقدری هوا تمیز بود که دلت می خواست همینجور پشت سر هم نفس بکشی (-; ..... اما امروز کلی افسرده شدم وقتی دوباره برام ثابت شد که دور و برمون کم نیستن آدمهای حراف بی منطقی که حتی اگه تو کاری به کارشون نداشته باشی به خودشون اجازه می دن که تا خصوصی ترین لایه های زندگیت وارد شن اینجاست که قاطی می کنی و افسوس می خوری از سطح فکرهای این چنینی!

+ تاريخ جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:27 توسط بانوی تابستان |

 

بهش می گم گلی جون اگه می بینی حلقه دستش کرده یعنی یکی رو داره پس اینقدر براش دلبری نکن ... و هنوز بهش نگفتم که دوست داری یکی هم پیداشه دل یار تو رو ببره که ناخودآگاه یاد این می افتم که تو اون دوره زمانی که باهاش رفته بودم "دیدنیها" بعدها برام گفتی که تو هم همون موقعها با یکی رفته بودی "دیدنیها" ... برای همینه که شدیدا اعتقاد دارم آدمی هرجوری که باشه و هرکاری کنه چه خوب چه بد دیر یا زود به خودش برمیگرده ...

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:57 توسط بانوی تابستان |

 

 

بهونه اش برای دوست شدن با دومی در حال دوستی با اولی این بود که اولی بخاطر ساعت کاری طولانی مدتش زیاد تنهاش می گذاشته و خلا وجودیش رو خیلی احساس میکرده! حالا هم بهونه اش برای حضور سومی اینه که دومی هر لحظه باهاشه و نفس کشیدن رو براش سخت کرده! .... عجب دنیای عجیبیه!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:13 توسط بانوی تابستان |

 

تا چند روزه پیش لااقل از پس مه، گهگاهی قله رو می دیدم و شارژ روحی می شدم اما این چند روز نه تنها دیگه قله رو نمی بینم، بلکه به تک تک روزهایی که فکر می کردم دارم قله رو می بینم و دلم رو بهش خوش کرده بودم هم دارم شک می کنم .... می گن آدمها تو شرایط سخته که محک واقعی می خورن و نشون می دن که چند مرده حلاجن!

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 7:55 توسط بانوی تابستان |

 

از وقتی رفتیم درکه دارم به حرفاش فکر می کنم به کوچه ای که گفت و گذر دو تا ماشین از کنار هم ... سه سال پیش این من بودم که زدم کنار و راه دادم که شما رد بشی ... رد شدین اما آنچنان خاکی به پا کردید که عین سه سالش چشمهام سوی دیدن نداشت ... اما اینبار این منم که دارم از کنارتون رد می شم! ... خیلی دلم می خواست هردومون باهم در اوج صلح و صفا از کنار هم می گذشتیم ... اما نه من راننده ی قابلی هستم و نه شما دست فرمونت بیسته ...

 

 

 

+ تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8:50 توسط بانوی تابستان |

 

از دیروز ذهنم درگیر این موضوع که چی باعث می شه یه نانوا حتی تو چله ی تابستون از صبح تا شب دم تنور بایسته و نون ببپزه راننده ی اتوبوس روزها و ماهها و حتی سالها صبح تا شب یه مسیر تکراری و پرترافیک رو بره و بیاد و کارگرهای شهرداری بوی تند زبالها رو تحمل کنن ... امان از نیاز که آدمی رو به تحمل هر اجباری وا می داره!


*طرف دو سه روزه چک یک میلیارد تومانی صورت وضعیتش رو وصول کرده اما طلب دویست و شصت هزار تومانی نجاری رو که اومده در و پنجره ی باغش رو نصب کرده و بیشتر از دوسه ماه از تحویل دادن کارش می گذره رو، یه چک یه ماهه می ده! اینجاست که دلت می خواد بِدَری از تنت این جامه ی به اصطلاح انسانیت رو!

 

 

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشيمان می شدی از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت از انجا بودنت

از اينجا بودنت

 

"منسوب به کارو"

 

 

+ تاريخ یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:24 توسط بانوی تابستان |

 

فکر مي کنم تو دنيا هيچ لحظه اي خاطره انگيزتر از سپری کردن لحظاتي هر چند کوتاه در کنار عزيزترينهاي آدم و خنديدنهاي از ته دل نباشه اونم چي تو آخرين روز از بهار تو دامان طبيعت در کنار آبشار و جويباري به زلالي دل همراهات ... بعضي از لحظات هست که احساس مي کني ارتفاعت با خداي خودت هر چند به اندازه ي چندين ميليمتر کمتر شده ... اينکه چوب دستي (باتوم) عزيزت با يه سهل انگاري بيافته لب پرتگاه و غم عالم و آدم بشينه تو دل گنجشکيش و بعد عزيزترينت بخواد بره بيارتش و تو دل تو دلت نباشه که خدايي ناکرده کوچکترين گزندي بهش نرسه، ظاهر شدن سه تا صخره نورد حرفه اي و کمک بي دريغشون از همون لحظاته!

 


"عکس از ماهور عزیز"

 

* اما گفتن هيچ کدوم از این حرفها باعث نمی شه که یادم بره امروز نگذاشتی من فلورانس نایتینگل بشم ;-)

 

 

+ تاريخ جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:55 توسط بانوی تابستان |

 

 

نازنینم نازنینم چه دعا بهتر از این ... گریه ات از سر شوق خنده ات از ته دل ... نبود هیچ غروبت غمناک!

 

به یاد یلدای عزیزم :-)

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:38 توسط بانوی تابستان |

 

 

می دونی همیشه این حس رو داشتم که دوستهایی که هر آدمی تو زندگیش داره هدیه هایی هستند که خدا، دنیا یا حتی زندگی به اونها بخشیده ... می تونی اون هدیه رو از همون ابتدا با دیدن شکل و شمایلش رنگ و روش و هزار و یک علت موجه برای خودت رد کنی و نپذیری اما اگه پذیرفتی و به قول شازده کوچولو عمرت رو براش گذاشتی دور از انصافه که بخوای دندونهای این اسب پیش کشی رو بشمری! که اگه بنا به شمردن باشه خیلی چیزها برای هر دو طرف واسه شمردن هست! ........................ برم که تا کتابفروشی های انقلاب نبستن کتابی رو که بیشتر از یک هفته است دنبالشم می گردم رو پیدا کنم!  

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:10 توسط بانوی تابستان |

 

 

حکایت دل حکایت عجیبی است که با هیچ معیاری سنجیدنی نیست!

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 7:13 توسط بانوی تابستان |

 


دو سه هفته ی پیش جاده ی چالوس:
من، رو به آقای X: وای وای وای وای، اگه پلیس راه شما رو بگیره و ببینه که تازه چندماه که گواهینامه گرفتین چی؟!  آقای X: هیچی سریع جام رو با بغل دستیم عوض می کنم که گواهینامه ی چندین و چند ساله داره.
من با یه دنیا شیطنت: اما من به آقا پلیسه می گم که شما بودی که پشت رول نشسته بودی نه اون آقای بغل دستیتون. آقای X: هِه، هِه! شهادت تو و ضعیفه ی بغل دستیت چه سندیتی داره در برابر شهادته دو تا مرد؟!


امروز:
من با یه دنیا شور و شادی بعد دنده عقب اومدن از یه سربالایی شاید با شیب 60 درجه رو به آقای Y: ای ول ای ول کیف کردم از این دست فرمون!
آقای Y: خواهش می کنم عزیزم کاری نکردم.
من با چشمکی بر چشم خنده ای تا بناگوش باز: اما هر قدرم که راننده ی خوبی باشی به من نمی رسی که! 
آقای Y: آره خوب عزیزم اگه تو و کلا شما خانمها نباشین کی به در دیوار و میله و نرده می زنه تا خرج و مخارج شهرداری ها تامین بشه؟!

 

 پ. ن: لازم به ذکر هستش که چه آقای X نازنین و چه آقای Y گلابتون هیچ کدوم جدی این جملات را به زبون نیاوردن و هدف از بیان این حکایت نشون دادن معضلاتی است که سر منشا آن قوانین مدنی جاری در مملکت است و بس.

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:52 توسط بانوی تابستان |

 

 

صبح اومدنی شرکت درست روبروی صندلی که من روش نشسته بودم خانمی بود که داشت به نوزاد دوسه ماهش شیر می داد ... هر چند دقیقه یکبار که از تماشای خیابونها و عابرین فارق می شدم نگاهی به چهره ی شیرینش که خواب آلو خواب آلو صرفا از روی غریزه شیر می خورد نگاهی می انداختم ... دیگه داشتم به ایستگاه مقصد می رسیدم که قبل بلند شدن از جام دوباره نگاهم به چهره ی معصومش افتاد اما اینبار تو خواب آنچنان لبخندی از ته دل زد و غلطی خورد که من از تعجب مات و مبهوت برای چند لحظه سرجام میخکوب موندم و هنوز که هنوزه فکرم عجیب مشغول این مسئله است که آیا واقعا یه نوزاد دو سه ماهه هم می تونه رویا ببینه طوری که حتی تو خواب به رویاهاش از ته دل بخنده؟!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:47 توسط بانوی تابستان |

 

کاش می شد و آدمی یاد می گرفت که تو زندگیش از هیچ کس انتظار نداشته باشه ... حتی از مادر از خواهر از دوست از همسر ... اونوقت دیگه نه دلتنگی معنی داشت نه دلخوری و کدورت و نه حتی بی حوصلگی و رخوت... بانو جان! تو که نه لحظه ی تحویل سال دعا کردی و نه خیال پهن کردن سفره هفت سین رو داشتی که اگه عمه شب قبلش نمی اومد و خودش با حوصله سیب و سرکه و سماق و سمنو و سکه و سیر و سبزه رو روی میز نمی چید عمراً اگه اینکار رو می کردی، بالاغیرتن این یکی رو همینجا قول بده که شعر سهراب رو "وسيع باش و تنها سر بزير و سخت" امسال آویزه ی گوشت کنی و از هیچ کس و هیچ چیز متوقع نباشی!   

 

چه سرگردان است اين عشق
 كه بايد نشاني اش را
از كوچه هاي بن بست گرفت

 

"احمدرضا احمدی"

 

 

* بیاتابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

** یه بنده خدایی گفت: "با وجودی که بیشتر از یکساله که رفتم سر خونه زندگیه خودم اما هنوز که هنوزه وقتی می ریم خونه ی بابااینا و شب رو می مونیم راحتتر از خونه خودمون به خواب می رم" ... و من دلم عجیب لرزید ........

 

 ***

Cold is the night, cold are my hands, cold as my heart
Cold is the night, cold are my hands, cold as my heart
Cold is the night, cold are my hands, cold as my heart
Cold is the night, cold are my hands, cold as my heart

 

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:6 توسط بانوی تابستان |

 

* " آدمي با درد زاده مي شود و با تمام شکنندگي اش، همچون کوه پابرجاست" ..... اين جمله رو دو هفته پيش، وقتي اون پسر کوچولوي تقريباً 5 ساله رو که شاداب و سرحال سرشار از انرژی تو شيرپلا در کنار پدرش ديدم باور کردم   .... و يا حتي  دیدنِ عکس اون خانم پیری  که توی کلاس درس مداد به دست، داره متفکرانه در مورد مبحثی فکر می کنه و احتمالاً صحبت می کنه و تصمیم داره تو  95 سالگي دیپلمش رو از کالج بگيره ....


**امروز آقای صفایی حرف جالبی زد .... گفت: آدمها تو رسیدن به اهدافشون دو دسته اند .... یک دسته اونایی هستند که همون اول راه سست می شن و می کشن کنار و همیشه تو زندگیشون نیاز به تکیه گاه دارن و  دسته ی دیگه آدمهای سمجی هستند که با پررویی تموم مقاومت می کنن و صبوری و در نهایت می شن تکیه گاهی برای دسته ی اول ......


*** امروز مجری رادیو پیام داشت می گفت: "یه دسته از آدمها دلشون اندازه ی یه انگشت دونه می مونه ... زودی پر می شه و زودی هم خالی می شه .... یه دسته از آدمها هم دلشون اندازه ی یه حوض می مونه که اونهم حالا کمی دیرتر از انگشت دونه، پر و خالی می شه و دسته ی آخر اونایی هستند که دلشون مثل دریا می مونه، نه خشک می شه و نه سرریز ..." رفتم تو فکر که ببینم دل من به کدوم دسته تعلق می گیره و با یادآوری این که دو سه روز پیش وقتی لابلای حرفای بچه ها فهمیدم آقای "مرندی" همه رو به جز من به باغش دعوت کرده چقدرا که  غصه نخوردم و بی اختیار اشک تو چشمام جمع نشد، و یا حتی عقد کنون سحر در حالی که من و سحر تو اتاق سعید بودیم و داشتم به سحر تو آماده شدنش کمک می کردم که یه دفعه خاله دم در ظاهر شد و جواب سلام من رو که توش دنیا دنیا دلتنگی و خوشحالی موج می زد رو خیلی معمولی جواب داد و رفت سحر رو بوسید و من بازم دلم شکست و اشک تو چشمام جمع شد، تازه تازه فهمیدم که دل من حتی به اندازه ی اون انگشت دونه هم نیست چه برسه به حوض و دریاااااااا ....

........

هر چه در دریا فرو ریزند سنگ

سینه ی دریا نگردد هیچ تنگ

........

 

 


 

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:46 توسط بانوی تابستان |