|
|
|
فیلم کتاب قانون مازیار میری با بازی قشنگ پرویز پرستویی رو دوست داشتم. حکایت فیلم حکایت مسلمونی ماست حکایت ادای آدم خوبها رو در آوردن و جانماز آب کشیدن ... حکایت عالم بی عمل بودن، زنبور بی عسل بودن... خلاصه اینکه فیلم کتاب قانون زندگی بی قانون ماست که این حقیقت تلخ با ته مایه ی طنز فیلم برامون قابل تحمل شده!
مهربون همسر بلاخره با کلی شرط و شروط قبول کرد فردا ما هم بریم. بچه های شرکت هم دارن می یان و به مدیر عاملمون گفتیم که ظهر به بعد می یایم سر کار و اون هم موافقت کرد.
* فیلم Angels & demons رو خیلی دوست داشتم از نظر من مضمون فیلم و بازی تام هنکس فوق العاده بود.
یه جورایی از فیلم House of Saddam خوشم اومد. جدا که زندگی و منش و تفکر دیکتاتورها چقدر شبیه همه و انگاری در طول تاریخ فقط این اسمها و چهره ها هستند که عوض می شن!
فیلم مزخرف اخراجی های 2 رو فقط برای اینکه بفهمم چی باعث شده که ساعت 3 تا 5 صبح سینماها سانس فوق العاده اش رو بگذارن دیدم و تاسف خوردم از اینکه چه راحت ملت به اینکه خودمون، خودمون و فرهنگ و اصالتمون و قومیت هامون رو به مسخره گرفتیم یه دل سیر می خندن و کف می زنن و سوت ....یادمه چند سال پیش که امریکایی یه فیلم به نام "بخاطر دخترم مهتاب"یا یه چیزی تو همین مایه ها ساخته بودن چقدر ایرانی ها شاکی شده بودن که چرا به فرهنگ و اصالتشون توهین شده و آی ما کی سر سفره با دهن پر حرف می زنیم ما کی با زنهامون با خشونت رفتار می کنیم و حقشون رو نادیده می گیریم و کی تو خیابونهامون گله ی گاو و گوسفند ولو می کنیم .... اما حالا اگه خودمون بر علیه فرهنگ خودمون صرفا برای خندوندن یه مشت اراجیف ببافیم و رو هم دیگه لقب بزغاله و چی و چی بگذاریم و گویش قومیتهای مختلفمون رو دستاویزی برای خندوندن مردم کنیم و نشون بدیم که حتی آداب مسافرت کردن با هواپیما حتی در حد و اندازه ی سفرهای داخلی رو نداریم نه تنها به هیچ کجای ملت بر نمی خوره بلکه شایان استقبال گسترده و شرکت کردن تو سانسهای نیمه شبانه است!!!
هر چقدر از دیدن فیلمهای نوروزی امسال (سوپر استار و وقتی همه خوابیم) دلسرد شدیم اما از دیدن فیلم بیست با بازی قشنگ پرویز پرستویی و مهتاب کرامتی و فرشته صدرعاملی حتی حبیب رضایی و خمسه لذت بردیم !
* جدا این رفتار خود آدم که باعث می شه دیگران بهش احترام بگذارن یا نگذارن ... به یاد ندارم تا حالا با کسی که اولین باره می بینمش تند حرف زده باشم و نیشدار اما امروز عصر خونه مامانینا مجبور شدم به خاطر رفع سوءتفاهم از بقیه ی مهمونهامون جلوش بایستم و جوابش رو بدم .... دایی راست می گفت که تو دنیا هیچ چیز شیرنتر و تلختر از زبون آدمی نیست!
سریال 24 رو دوست داشتم ...شاید بیشتر بخاطر نشون دادن بخش کوتاهی، در حد چند شبانه روز، از زندگی دولتمردایی که تا خودت از جنس اونها نباشی نمی تونی اینقدر ملموس زندگیشون رو از نزدیک ببینی ...... اینکه اشتیاق رسیدن به قدرت و پول تا چد حد آدمی رو می تونه متزلزل کنه و یا اینکه دنیای سیاست تا چه حد می تونه سرشار از دروغ و تظاهر و خیانت باشه، داستان جدیدی نیست اما اینکه رئیس جمهور کشوری باشی و درعین داشتن قدرت و پول، حرمت انسان بودن و انسانیت رو نگه داری داستان شیرینیه! ....
عاشق پرسه زدنهای دونفرمون خصوصا خرید کردن برای توام! .... درسته فیلم "ستاره می شود" جیرانی مفت نمی ارزید و به قول تو اگه شنبه نبود و نیم بهاء کلی از دست خودمون قرار بود حرص بخوریم اما خدایی تو بازی عزت الله انتظامی خصوصا تو چشماش با اون حس قویش چیزی بود که پشیمون نیستم از اون یک ساعت و نیم وقتی که براش گذاشتیم. اگرچه مطلقا هم به دوستی آشنایی سفارش دیدن حتی یکبارش رو هم نمی کنم!
امشب برای اولین بار در طی این بیست و اندی سال زندگی که از خدا گرفتم ۳تایی رفتیم جشنواره فیلم فجر و فیلم بسیار بسیار مفتضح "شکار روباه" رو به کارگردانی "مجید جوانمرد" دیدیم اما در کنارش در طول راه برگشت اونقدر خندیدیم و شیطونی کردیم که امشب شب فراموش نشدنی شد برامون!
این چند وقت فیلمهای خوب زیادی دیدم که به نوعی می تونم بگم با هر کدومش چند روزی زندگی کردم: *حکومت خدا در درون تو و اطراف توست نه در بناهای چوبی و سنگی. تکه چوبی را دو نیم کن و من آنجا هستم. سنگی را بلند کن مرا آنجا می بینی ... *بخشی از دیالوگ فیلم Stigmata !
بلاخره به لطف یکی از دوستان فیلم انیمیشنی"پرسپولیس" ساخته ی "مرجان ساتراپی" رو دیدم. در ظاهر امر، فیلم سرگذشت مرجان ساتراپی رو به تصویر می کشه اما با دیدن صحنه های آشنایی که اونها رو بارها و بارها از نزدیک دیدی و تجربه کردی دیگه مرجان رو نمی بینی، خودت رو می بینی و امثال خودت رو ........ به یاد می یاری شبی رو که بابا ویدیو گرفت به تو و داداش کوچیکه تاکید کرد که تو مدرسه مطلقا حرفی از ویدیو و خریدش نمی زنین ... خودت و سحر رو می بینی که دم در نمایشگاه بین المللی کتاب، تو صف تلفن وایستادین که یه دفعه چندتا لباس شخصی بیسیم به دست می ریزن و پسری رو که دوبرابر شما سن داشت و آروم در انتظار رسیدن نوبتش بود رو به جرم اینکه کنار شما دوتا دختر ایستاده بوده رو از نمایشگاه می اندازنش بیرون ... یاد مجله هایی می افتم که هنوز که هنوزه وقتی از اون ور آب میان تو صندوق پستیت، دست و پا و سینه ی زنهای روی جلدش با ماژیک مشکی سیاهپوش می شن که مبادا اسلام به خطر نیافته .... یاد حسین می افتم که چطور وقتی با نامزدش تو پارک جنگلی نشسته بود و صبحونه می خورد و تو اون جای دنج به جرم بیرون بودن موهای بلندنامزدش از پشت روسریش دادگاهی شدن و با جریمه ی نقدی و دو روز الافی بلاخره آزاد شدن .... یاد رضا و خانم آینده اش می افتم که هربار که می خوان دست در دست هم تنگ همدیگر رو در آغوش بگیرن هزارتا چشم می شن که مبادا یکی از این گشتهای ارشاد که مثل مور و ملخ تو خیابونها ولوان و مثل اجل معلق از هر سوراخ سمبه ای سر در می یارن مچشون رو نگیرن و براشون دردسر نسازن ...... یاد خودم می افتم که تا چه حد مثل مرجان هم اون ور آب احساس غریبی کردم هم این ور آب تو سرزمین آبا و اجدادیم ...... و یاد اینکه تا کی این حس لعنتی رو روزی هزاربار می بایست قی کنم و دوباره بخورم ....
|