بازم منم و تاريکي شب و درِ بسته اتاق و پرده کنار رفته ي پنجره و نگاه رو به آسمون و خلوت دو نفرمون ... بازم منم و بغل بغل حرف ناگفته و گُوله گُوله بغض فرو خورده و اشک نريخته .... منم و کوله بارِ سنگينِ آرزوهاي خاک گرفته .... منم و فرسودگي حاصل از جدال بي سرانجام با سرنوشت و تمناي دل .................... امشبم از اون شبهايي که هجوم اشک مجال گوش دادن به دلجويي هات رو نمي ده و من توپم پُره .... خيلي پُر به پُري کاسه ي صبري که کم مونده از دستام بلغزه و سنگفرش حوصله رو خيس کنه ...... کز مي کنم گوشه اتاق و به ديوار تکيه مي دم و با دلخوري روم و ازت بر مي گردونم و سرم رو مي گذارم رو زانوهام .... ديگه هم بهت نگاه نمي کنم ... نمي دونم چند دقيقه همينجوري مي گذره که با صداي رعد و برقت من و بيدار مي کني و با نم نم بارون به روي شيشه ي پنجره من و صدا مي زني .... اولش خودم رو به نشنيدن ميزنم و بيشتر روم و از آسمون بر مي گردونم اما وقتي با شدت بيشتري با دونه هاي تگرگ مي کوبي به پنجره، پا مي شم مي يام پيشت اما هنوزم از نگاه کردن مستقيم به چشمات طفره مي رم و هنوزم دلم آروم نگرفته ........ مي گم مگه اين تو نيستي که مي گي "صدا کن مرا تا پاسخ دهم تو را ".... مي گم مگه نمي گي "از تو به يک اشاره از من به سر دويدن" پس چرا هربار فقط نگام مي کني و پاي عمل که مي رسه شونه خالي مي کني؟ مي گم آخه من چه کردم چه گناه نابخشودني ازم سر زده که اينجوري داری تاوانش رو ازم پس مي گيري، مي گم به جرم کدوم لغزش و کج نگرشي اينجور زمينم زدي که ياراي بلند شدنم نيست؟ دلِ کي رو شکستم که آه ش اينجور دامانِ من رو گرفته و زمين گيرم کرده؟؟!!!! ......... يه آن به خودم مي يام مي بينم در تموم اين مدت با داد و فرياد باهات حرف مي زدم .... خجالت مي کشم .... ساکت مي شم و يواشکي تو دلم يه جوري که حتي خودمم نمي شنوم، مي گم ببخشيد و مي دونم که تو مي شنويش ...... اما من هنوز پُرم هنوز آروم نشدم و مي خوام زمين و زمانت رو بهم بدوزم و برات از تک تک اونهايي که تو سفره ي دلمه و جارو براي چيزاي ديگه تنگ کرده و شيشه ي دلم رو تَرَک تَرَک، بگم ...... اما حتي ناي بازگو کردن ِ اونا رو هم ندارم و همين جور مي بارم........ خوب مي دوني امشب خيلي بهت نياز دارم که آروم و بي صدا مي ياي پيشم و با دستهاي هميشه مهربونت نازم مي کني، اشکهام رو از گونه ام مي چيني و آروم مي گي " تو بايستي اين سختي ها را متحمل بشي، تو بايد آب ديده بشي، بايد بزرگ بشي"..... مي گي "اين سختي ها صيقل توست، اين موانع اين پا گذاشتنها به روي خواهش دلت براي اون تنديس شدنس" ... بعد با مهربوني موهايي رو که تو صورتم ريخته رو مي گذاريشون پشت گوشم و بازم نازم مي کني و مي گي "مگه تو نمي خواي آينه بشي، شفاف شي، زلال شي، تنديس شي؟" ..... فکر کنم سکوتم و مبني بر رضايتم مي دوني که ادامه مي دي " بايد کسي تو را صيقل بده، تراشت بده، تو را که با ابريشم صيقل نمي دن که، تو را که با پَر طاووس تراش نمي دن که، بايد با سنگِ سمباده صيقل داد، بايد با دشنه تراش داد" ........ من هنوزم آروم آروم دارم مي بارم و تو هنوزم با مهربوني نوازشم می کنی و با هام حرف می زنی ... می گی " تو نگران نباش و هی نگو من چه گناهی کرده بودم که گرفتار اين مشکلات شدم، هی بی تابی نکن و اینقدر غصه نخور"...... "تو که می دونی من تاب غصه خوردن بنده هام رو ندارم تو که می دونی حتی آفتاب که از پوستتون بگذره من زودتر می سوزم، پائیز که از حوالی حوصله اتون عبور کنه من قبل از شماها زرد می شم" ....................... نمی دونم چرا از اینجا به بعد صدات خیلی غمگین می شه و با یه حزنی بهم می گی " تو که سابقه ی رحمت من رو دیدی و دیدی که چقدر با نشونه ها باهات حرف می زنم تا آروم بشی، تو که می دونی گاهی امتحانت می کنم تا خودت، خودت و نقاط ضعف و قوتت رو بهتر بشناسی، پس چرا گاهی بهم شک می کنی با هام قهر می کنی و آزرده خاطر می شی؟ .... احساس می کنم بیش از این تاب شنیدن موج غم رو تو صدات ندارم. زودی اشکهام رو پاک می کنم.... می خندم و هرچی محبت و مهربونی تو وجودم هست و جمع می کنم تو دستام و دستت رو محکم می گیرم و غرق می شم تو آغوشت و می خوام حرف بزنم می خوام نگفته هام رو بگم می خوام ....... اما مگه این بغض لعنتی می گذاره و اشکام جلوتر از صدام برا خودشون راه باز می کنن ..... با هزار جون کندن که شده برای لحظه ای نفس رو تو سینه حبس می کنم و می گم به خدا، به جون خودم، هیچ وقت بهت شک نکردم و جز در خونه تو در خونه ی هیچ کسِ دیگه ای رو نزدم .... بهت می گم تو رو خدا اگه می بینی بعضی وقتها آسمون دلم ابری می شه و کاسه ی صبرم لبریز بگذار رو حساب کوچولو بودن دلم .... بعد با گریه و خنده می گم آخه تو که بهتر از من می دونی گنجشکها دل کوچیکی دارن و زودی دلشون پر می شه آخه خودت من و آفریدی مگه نه؟ ................................... خوب می دونی دیگه آروم شدم و چشام سنگین ...... لحظه ی آخر، پیشونیم رو می بوسی و به بهمون سبکبالی که اومده بودی پیشم، سوار نسیم می شی و می ری و منم تا خود صبح آرومه آروم به سبکبالی خودت و کبوترهات به خواب می رم ........................
* وای خدای من چقدر سخته تحمل لحظه ای که آخرین شعله ی امیدت در برابر چشمان ناباورت خاموش می شه .................. دیگه ازت هیچی نمی خوام هیچی قول می دم قول می دم !!!
لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است ... خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ... امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترات را پس می گیرم ...
لیلی گفت: کاش مادر می شدم .... مجنون بچه اش را بغل می کرد ....
خدا گفت: مادری بهانه عشق است ... بهانه سوختن .... تو بی بهانه عاشقی ... تو بی بهانه می سوزی ...
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد ... ساده .... بی تاب ... بی تب...
خدا گفت: اما من تب و تابم ... بی من می میری ...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ... مرگ من ... مرگ مجنون ... پایان قصه را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است .... اشک دریاست ... دریا تشنگی است و من تشنگی ام ... تشنگی و آب ... پایان از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد .... لیلی تشنه تر شد ... خدا خندید ..............
"عرفان نظرآهاری"
**
ای پنجه بَر دَر سینه را، دل را از او بیرون بکش
این صید در خون خفته را، آزاد کن، آزاد کن