|
|
|
|
ترانه موسوی (۱۳۶۰ - ۱۳۸۸) زن جوانی بود که بگفته وبگاه نوروز در تجمع ۷ تیر ۱۳۸۸ در اطراف مسجد قبا در خیابان شریعتی توسط نیروهای لباس شخصی دستگیر شد و بگفته وبگاه پیک ایران احتمال تجاوز جنسی به او وجود دارد. به گفته یکی از دوستان موسوی جسد سوخته وی در حومه قزوین پیدا شده است. ترانه موسوی که در تقاطع میرداماد و شریعتی کلاس آرایشگری داشت، ماشین خود را در یکی از خیابانهای فرعی بین حسینیه ارشاد و میرداماد پارک کرده بود و در تماسی تلفنی با یکی از دوستان خود قرار گذاشته بود قبل از رفتن به آموزشگاه به مسجد قبا سر بزند و آنجا یکدیگر را ببینند. هنگامی که دوست ترانه به محل قرارشان رسید دید ترانه دستگیر شده و سوار یک ون شد. ترانه موسوی در محل بازداشت موقتش که ساختمانی در نزدیکی پاسداران بود، شماره تلفن خود را به دستگیر شدگان دیگر داده و از آنان میخواهد در صورتی که آزاد شدند با خانوادهاش تماس بگیرند و دستگیری او را به خانوادهاش اطلاع دهند.[۱] به گفته یکی از شاهدان عینی، «نیروهای ضد شورش و لباس شحصی روز هفتم تیر من و تعدادی از دستگیرشدگان را سوار بر ونهایی به ساختمانی در اطراف میدان نوبنیاد بردند و به آزار جسمی و روحی ما پرداختند. برخی از دستگیرشدگان را در همان بعد از ظهر به زندان اوین منتقل کردند اما من و بقیه را آزاد کردند. ترانه در میان ما بود. او دختری زیبا، خوشاندام و شیکپوش بود و بازجوییاش از همه بیشتر طول کشید. چشمهایش سبز بود. من و تعدادی را همان شب آزاد کردند و تعدادی را نیز پیش از آزادی ما به جاهای دیگری فرستادند. اما نیروهای لباس شخصی ترانه را همانجا نگه داشتند و حتا به او اجازه ندادند تا با مادرش تماس بگیرد.»[۲] پس از حدود سه هفته که خانوادهاش از وی بیخبر بودند افرادی ناشناس در تماس تلفنی به مادر ترانه گفت دخترش در بیمارستان امام خمینی کرج بستری است. آنها دلیل بستری بودن وی در بیمارستان را تصادف در حومه خیابان شریعتی و پارگی رحم و مقعد عنوان کردند. همچنین تأکید کردند بستریشدن ترانه به تجمع مسجد قبا بیارتباط است. سپس گفتند ترانه مشکل ناموسی داشتهاست و به همین دلیل میخواسته با شلنگ سرم، خود را حلقآویز کند. در پی این تماس تلفنی، خانواده ترانه موسوی به آن بیمارستان مراجعه کردند اما نتوانستند او را بیابند. مسوولان بیمارستان گفتند شخصی با این نام در این بیمارستان بستری نیست.[۲] اما یکی از کارکنان بیمارستان به آنها گفت لباس شخصیها خانمی با مشخصات ظاهری ترانه را در حالی که بیهوش بود به بیمارستان آوردند و در همان حالت بیهوش او را برگرداندند.[۳] احتمال تجاوز جنسی به او وجود دارد.[۴] پدر ترانه موسوی نیز که بیماری قلبی دارد در پی بیاطلاعی از ترانه که تنها فرزندش بودهاست در خانه بستری شد.[۲] یکی از دوستان ترانه اعلام کرد جسد سوختهٔ وی در اطراف قزوین پیدا شدهاست. به نظر میآید خانواده او از سوی مقامات امنیتی تحت فشار شدید و تهدید هستند. آنها از ارائه توضیح بیشتر به دوستان ترانه خودداری میکنند و حتی زمان و مکان تشییع جنازه ترانه را مشخص نکردهاند.[۱] در پی مرگ وی سناتور جمهوری خواه ایالات متحده آمریكا تدیوس مک كاتر طی نطقی در كنگره آمريكا در مورد وی صحبت کرد و با تایید این مطالب گفت ترانه در حوالی مسجد قبا توسط عوامل رژيم اسلامی دستگير شد و سپس در محل بازداشتگاه به او تجاوز جنسی شد و مامورين رژيم او را به شدت مضروب كردند كه باعث شد او را در حال كما به بيمارستان منتقل كنند. ترانه در بيمارستان مرد و ماموران رژيم برای پاک كردن آثار تجاوز، جسد او را آتش زدند و در اتوبان كرج قزوين رها ساختند.[۵][۶]
بادمجان دور قاب چینهایی (یا نان به نرخ روز خورهایی) همچون : محمد صالح علا، محمدرضا شریفینیا، جهانگیر الماسی، مجید مظفری، داریوش فرضیایی (عمو پورنگ)، حسین رضازاده، افشین قطبی، احمد نجفی، اقبال واحدی، محسن رضایی، مسعود ده نمکی و ... !!!!
وقتی کسی نان را به نرخ روز میخورد! متن کامل حمایت احمد نجفی، (بازیگر) از میرحسین موسوی قبل از انتخابات که در سایت قلم منتشر شده بود را در پی میخوانید، چهره او را هم که در مراسم تنفیذ حکم دولت کودتا دیروز مشاهده کردید. اینک قضاوت با شماست!
احمد نجفی بازیگر که در خوزستان به سر می برد به خبرنگار قلم نیوزگفت: من با احترام قطعا در تمام جلسات سخنرانی مهندس موسوی که بتوانم حضور خواهم داشت و به مواضعشان گوش خواهم داد. وی که مدعی است "به طور اتفاقی" در جلسه سخنرانی مهندس میرحسین موسوی حضور پیدا کرده گفت: تا پایان جلسه حضور داشتم و به کلیه نقطه نظرات ایشان را شنیدم. نجفی تصریح کرد: به نظر من تجارب آقای موسوی و به خصوص در دوران نخست وزیری بسیار حائز اهمیت است. بازیگر نقش کارآگاه علوی افزود:نقطه نظرات مهندس موسوی در زمینه خرمشهر و خوزستان برای ما اهمیت بسیاری دارد. نجفی با بیان اینکه اگرچه در طول 4 سال اخیر در بخش هایی خوب عمل شده است افزود: تناقضات بسیاری در عملکرد دولت وجود داشته است . و در برخی از زمینه ها متاسفانه کاستی های زیادی وجود دارد و حرکتی به سمت جلو نشده است. وی که خود از اهالی خونگرم جنوب کشور است از بی توجهی به مسائل فرهنگی و هنری این خطه انتقاد کردو گفت: خوزستان و به ویژه آبادان خرمشهربه لحاظ فرهنگی همچنان مورد بی توجهی هستند. نجفی در پایان از همه کاندیداها خواست که صادقانه وارد عرصه انتخابات شوند.
منبع:قلم نیوز اعترافات تلویزیونی و خوشحالی همه
یادداشتی در حاشیهی دادگاه نمایشی امروز
در جشنوارهی امروز، محمدعلی ابطحی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد را گرفت، با آن تصویر دیدنی لاغر و بدون عمامهاش. او یک دیپلم افتخار هم گرفت برای آن سکانس ابتکاری که در آن کاغذ را بالا گرفت و از رویش اعترافات نوشته شده در سناریو را خواند.
*مهم نیست آنجا چه می گویید.مهم نیست.هیچ مهم نیست...خوشحالم که زنده می بینمتان،خوشحالم که سر پایید،خوشحالم که هستید...بقیه اش هیچ مهم نیست...به هر آنچه که تا بحال برایمان انجام دادید افتخار می کنیم،به همه شما،به تک تک شما با آن چهره های تکیده،صورت های رنجور،به تک تک شما افتخار می کنیم.هر حرفی هم تحت تاثیر منطق قوی دیوار های اوین،برای رضای غازی الغزات عزیز بفرمایید،نظرمان را عوض نمی کند...من،ما به تک تک شما افتخار می کنیم،با همه شمایم مردان آزادی:سرتان را بگیرید بالا!
...... ...
برای دخترم ندا آقا سلطان دخترم سنت شان بود زنده به گورت کنند تو کشته شدی ملتی زنده به گور می شود. ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که پول مرگ تو را گرفته شام حلال می خورد. تو فقط ایستاد ه بودی و خوشدلانه نگاه می کردی که به خانه ات بر گردی اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم و خیل خیال های خوش آینده بر در و دیوارش پرپر می زنند. تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی مرغی حیران که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند تو به دام افتادی همچون خوشه ی انگوری که لگدکوب شد و بدل به شراب حرام می شود. کیانند اینان پنهان بر پنجره ها، بام ها کیانند اینان در تاریکی که با صدای پرنده ی خانگی پارس می کنند. کشتندت دخترم کشتندت تا یک تن کم شود اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی. آه ندای عزیز من گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود باز شد گسترده شد و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید و اینانی که ندا داده اند بلبلانند میلیون ها تن که گرد گلی نشسته و نام تو را می خوانند. یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که صید حلال می خورد. امروز: مردم چراغ های اتومبیل خود را روشن بگذارند!
صادر نشدن مجوز برای تجمع و راهپیمایی و نیز سرکوب شدید تجمعات مسالمت آمیز مردمی ، مردم را به خلق شیوه های جدید تر اعتراض واداشته است.
مهم این نیست که به کی رای بدی، مهم اینه که کی رای تو رو بشماره (استالین)
It's Not the People Who Vote that Count; It's the People Who Count the Votes
"میرحسین و لرزش تاریخی خانهی دروغ" شب هجدهم خرداد سال 88 شب مهمی در تاریخ معاصر ایران است و در تاریخ ثبت خواهد شد. این را از آن رو نمیگویم که هیجانزدهام یا میخواهم به میرحسین موسوی رای بدهم. البته که به موسوی رای خواهم داد و از مناظرهی تاریخی موسوی و کروبی هم به وجد آمدهام. اما حرف فراتر از اینهاست. داستان دیگر داستان موسوی و احمدینژاد یا اصلاحطلبی و محافظهکاری (که به ضرب و زور اسمش را اصولگرایی کردند) نیست. قضیه ایستادگی در برابر دروغ و جهل و استحمار است. یک بار باید در این مملکت و در جلوی چشم همه تو دهنی محکمی به دروغ و دروغگو زده میشد. و امشب زده شد. بزرگترین برادرم «امیر» است. کامل مردی چهل و چهار ساله، کاسب، کوهنورد، غیر سیاسی و با اعصابی بسیار راحت. آنقدر راحت که اگر سیل هم بیاید باید سر شب بخوابد و سر صبح بزند به کوه. صبح روزی که شبش مناظرهی احمدینژاد و موسوی پخش شد، بهم تلفن زد. میگفت دیشب تا ساعت دو شب خوابم نبرده و از شدت عصبانیت توی اتاق قدم میزدهام. بسیاری از دوستان و اعضای خانوادهام میگفتند تا صبح خوابشان نبرده و از مواجهه با اینهمه دروغ و دریدگی، عصبی شدهاند. گفتم حال من بدبخت را ببینید که به واسطهی شغلم چند سال است که هرروز با این حجم حیرتآور دروغ و ناراستی و بیشرمی سر و کار دارم. ببینید من چقدر بیخوابی کشیدهام. خدا شاهد است در این سالها شبهای معدودی شده که آرام بخوابم و بیشتر شبها در حالت عذابآوری فقط چشمهایم روی هم میرود. صبح تا شب دروغ؛ دروغ، دروغ. آن هم در بیشرمانهترین حالتها. نقطه ضعف خود را به نقطه قوت تبدیل کردن و نقطه قوت دیگران را ضعف نشان دادن و بعد با سخیفانهترین ادبیات و ناجوانمردانهترین شیوهها به دیگران تاختن. و تازه با همهی این اوصاف ادعای دین و اخلاق داشتن... و امشب آنچه که مهم و تاریخی بود؛ یک ایستادگی جانانه در مقابل تمام این دروغها بود. در تاریخ ثبت خواهد شد که یکی آمد و به ده ها میلیون ایرانی صادقانه و مدلل اعلام کرد که رئیس جمهور شما یک دروغگوی بی حیاست. ما البته میرحسین را به ریاست جمهوری خواهیم رساند ولی اگر فرضا هم چنین نشود، از اهمیت کاری که موسوی کرد هیچ کم نمیشود. دشمن بزرگ ما احمدینژاد نیست. دشمن بزرگ ما دروغ و بیشرافتی است که البته بعضی قهرمان آن هستند! میرحسین به جنگ آنها رفت و پیروز شد. دروغ با همهی بزرگیاش پوشالیست. کافیست که چشم در چشم بی حیا و وقیحش بدوزی و بگویی تو لکه سیاهی بیش نیستی. فرو میریزد. احمدینژاد بازندهی بزرگ بازیای بود که خودش به راه انداخت. او اگر در نخستین مناظرهاش مثل یک انسان شریف به سوالات پاسخ میداد و متقابلا اشکالاتی را وارد میساخت هرگز کار به اینجا نمیکشید که رئیس دولت خجالتی و محجوب دوران جنگ، چشم در چشم پنجاه میلیون ایرانی بدوزد و بگوید رئیس جمهور ما آدمیست دروغگو، وقیح و فاسد. او در ده دقیقه رئیس مجلس خبرگان (بخوانید مجلس سنای ج.ا.ا.) و رئیس دفتر بازرسی ویژهی رهبری (بخوانید چشم و گوش آقای خامنهای) یعنی هاشمی و ناطق نوری را به فساد و رانت خواری و هر سه نامزد رقیب را به همدستی و توطئه علیه خودش متهم کرد. پای خاتمی را هم وسط کشید و از اعضای خانوادهی آنها هم نگذشت. تخریب و افشا را اگر دیگران شروع کنند، رئیس جمهور میتواند بزرگوارانه از آن کناره بگیرد اما وقتی رئیس جمهور شروع کند محال است دیگران از آن بگذرند. "کسی را که خانه نیئین است بازی نه این است". آمار دروغ دادن و سر خلق را شیره مالیدن با افشاگری جور درنمیآید. اگر تا پیش از این چند صدهزار نفر مثل ما که دسترسی به اینترنت و مطبوعات و آمار دارند از ادعاها و آمارهای کاملا دروغ دولت نهم حرص میخوردند و مثل مار به خودشان میپیچیدند، در عرض یک ساعت و نیم و با بازی درست موسوی در میدانی که خود احمدینژاد افتتاحش کرد، حالا چند ده میلیون نفر به جمعیت ما اضافه شده است، با این تفاوت که این خیل عظیم دیگر از ناآگاهی دیگران به خود نمیپیچیند. آنها با رای خودشان احمدینژاد را از کاخ ریاست جمهوری بیرون خواهند انداخت. و مهمتر از آن اینکه از این پس در مقابل دروغهای بزرگ اینقدر زود منفعل نمیشوند. از همین امروز تا ابد هم تمام روسای دولتی که در ایران سر کار بیایند یادشان خواهد بود که همیشه نمیتوان هر دروغ بزرگی را به صرف اعتماد به نفس و تسلط بر بازیهای رسانهای به خورد ملت داد. بالاخره یک روز خانهی خوش نقش و نگار و از پایبست ویرانِ دروغ، خواهد لرزید. لرزیدن این خانه بر همهی ما مبارک.
متن از وبلاگ باران در دهان نیمه باز
خیلی خیلی خوشحالم که چند نفر از آشناها و همکارها که تا چند روز پیش رایشون احمدی نژاد بود و اون رو آدم صادق و با دل و جراتی می دونستن با دیدن مناظره های تلویزیونی و روشن شدن برخی مسایل جهت گیریشون رو عوض کردن! خیلی خیلی خوشحالم که آفتاب برای همیشه پشت ابر نمی مونه! پ.ن: دیروز من و مهربون همسر هم فریضه ی ملی مون رو، دینی که به کشورمون بابت هم سو شدن با سرافرازی و پیشرفت و آزادیش بر گردنمون بود رو، اجرا کردیم و هر چند تنها برای دقایقی به زنجیره ی سبز میرحسین موسوی پیوستیم!
در حاشيه بازتوليد مافياي نفتي در سخنراني پاكدشت: چند سوال ساده اما اساسي از احمدينژاد ايرج جمشيدی - محمود احمدينژاد در سفر تبليغاتي– انتخاباتي خود به پاكدشت اعلام كرد كه به ناچار گوشهاي از پرونده مافياي نفتي را ميگشايد تا حقوق ملت را استيفا كند.
روز شنبه مورخ 26 اردیبهشت مقاله ای از صبا آذر پیک در روزنامه اعتماد به چاپ رسید که بی کمی و کاست در این ستون می آورم، فقط نکته ای که امروز در روزنامه ها به آن اشاره شد ازافزایش گشت های ارشاد حکایت میکرد.
گروه سياسي؛صبا آذرپيک؛ونک 17/17 عصر پنجشنبه 24 ارديبهشت؛ وقتي با عجله از تاکسي پياده شدم تا براي عيادت يکي از دوستان به بيمارستان خاتم الانبيا بروم، فکر نمي کردم که تنها نداشتن کارت ملي و موبايل قطع شده بهانه يي شود تا «تذکر لساني» دوستان گشت ارشاد به «برخورد فيزيکي» و ... منجر شود. خانم محترم، چند لحظه صبر کنيد. بعداً فهميدم خانم «سميرا ن.» از نيروهاي ارشادي صدايم کرد. مانتوي شما چهار انگشت باز بالاي زانويتان است. گفتم؛ اما جلب توجه نمي کند. توضيح داد که طبق ضوابط مانتو نبايد بالاي زانو باشد. پذيرفتم و گفتم چند قدم ديگر (روبه روي پاساژ ونک) ماشين هاي کرج را سوار مي شوم و مي روم خانه. همکار شما گفت از کجا بداند ساکن مهرشهر هستم و بعد کارت شناسايي خواست تا به گفته خودش آدرسم را ببيند. توضيح دادم که در کارت شناسايي آدرس منزل نمي نويسند. گفت شايد دروغ بگوييد و نمي توانيم پشت سر شما مامور راه بيندازيم تا کرج. کارت شناسايي بدهيد تا استعلام کنيم که ساکن کجا هستيد. گفتم تا جايي که من مي دانم مرکز آمار هنوز اطلاعات کامل ما را ندارد چه برسد به آدرس محل سکونت و چند قدم فاصله نيست. ببينيد که سوار ماشين هاي کرج مي شوم. همکار دوم که باز هم بعداً فهميدم خانم فاطمه م. است به اين جمع اضافه شد که بايد مشخص شود سابقه دار هستم يا نه. به خاطر چهار انگشت باز مانتوي بالاي زانو؟ اسم و فاميلم را گفتم. خانم «م» گفت؛ از کجا معلوم راست بگويي؟ خانم «ن» گفت موبايلت را بده. گفتم موبايلم را وزير مخابرات قطع کرده... اما تا گفتم موبايلم قطع شده، خانم «ن» با لحني تند گفت مسخره مي کني و از پشت سر هل داد و به زمين افتادن و کشيده شدن روي آسفالت پياده رو تا درون ون گشت ارشاد... دست چپ من براي هدايت به راه راست در دستان همکاران شما بود و با تمام قوايشان کشيده مي شد. اميدوارم هيچ وقت چنين دردي را تجربه نکنيد. جناب سردار، درد بالاتر شايد وقتي بود که جلوي چشم ده ها مرد و به قول دوستان شما چشم نامحرم اين طور کشيده مي شدم و مانتوي بالاي زانو که هيچ، روسري هم از سرم افتاد. نمي خواستم وارد ون شوم. دست و پاهايم را گرفتند و داخل ون پرتابم کردند.... نمي دانم سرم به چند جا خورد؟، هنوز پايم را جمع نکرده بودم که در ون بسته شد و وقتي ديدند پاهايم مانع است، پايم را به زور به داخل ون هل دادند و در را بستند... شاهدي براي ضربه هايي که به کتفم وارد شد در داخل ون ندارم. ديگر ده ها چشم شاهد نبود که وقتي مي خواستم در ون را باز کنم و بيرون بيايم، چطور مشت همکاران شما به کمرم مي خورد؛ البته بازوهايم کبود شده، به کبودي همين خط هايي که مي نويسم؛ جاي چند ناخن هم هست هم بر روي گلويم، هم روي بغض گلويم. شايد تنها خدا شاهد بود؛ شاهد صحنه هاي ضرب و شتم و هم شاهد لحظه يي که شما در مجلس روبه روي من ايستاديد و گفتيد هيچ نيرويي برخورد فيزيکي نمي کند فقط ارشاد و تذکر، گفتم چنين صحنه هايي را مردم ديدند. گفتيد اگر شما برخورد فيزيکي ديديد، دست مامور من را قلم کنيد و من خوشحال شدم که سردار احمدي مقدم اينقدر مطمئن تضمين مي دهد هيچ کس نگران «شايعات» نباشد.
با دیدن و شنیدن حرفهای لیلا حاتمی در دعوت از خاتمی برای کاندیداتوری ریاست جمهوری بغض راه گلوی من رو هم بست! این هم لینک فیلم سخنانش! خوندن این مقاله هم خالی از لطف نیست: لیلا حاتمی محمد خاتمی
پ.ن: می گن آتش سوزی "سینما جمهوری" که نیم اش مال لیلا حاتمی بوده بعد از این سخنرانی در حمایت از خاتمی بوده!
*جالبه! پلیس تو کشورهای دیگه برای عامه ی مردم مظهر امنیت و آرامشه اما تو کشور ما عامل استرس و انزجار!
تیتر صفحه اول همشهری مورخ ۱۹/۱/۸۷ :
"یارانه بنزین و نان نقدی پرداخت می شود"
لابد مثل همون سی هزار تومانی که قبل از انتخاب شدن رئیس جمهور کنونی قرار بود به تک تک افراد بالای ۱۸ سال پرداحت بشه!
* و در حاشیه گذاردن عکسی بس مبهم (در حد مشحص بودن چشم و ابرو اون هم در پس زمینه تیره و تار) در پروفایل همین طور آماج پیامهای خصوصی که صندوق پستی این جانب را مورد حمله قرار داده است به گونه ای که ظرف این دو روز بیش از ۱۰ پیشنهاد دوستی و صد البته خیر! دریافت کرده ام!!!! جدا این چی رو ثابت می کنه؟ ظاهر بینیمون رو؟ سطحی نگری بودنمون رو؟ روی آوردن جونهامون به اینترنت صرفا به قصد برقراری ارتباطات عاطفی و دلبستگی شدید به این دنیای مجازی مون رو؟!!
|