تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

چند روزی بود که عجیب هر شب هم من، هم مهربون همسر خوابت رو می دیدیم و یه جورایی نگرانت شده بودیم و بلاخره بعد از چند روز سر و کله زدن با خودم بهت زنگ زدم. اگرچه اصلا تحویلم نگرفتی اما همون ۳۸ ثانیه مکالمه مون باعث شد دنیا دنیا احساس سبکی کنم ....

راستش یه چیزی هم مونده تو دلم که خیلی سعی می کنم از فکرش دربیام (اگرچه اعتراف می کنم که الان خیلی خیلی بهترم و یادآوریش مثل دو روز پیش عذابم نمی ده) پریشب وقتی آقای ترابی بهم زنگ زد و پیشنهاد هماهنگی برنامه ی جمعه ی دوتا اسپرانتیست کره ای رو بهمون داد خیلی خیلی دلم می خواست پیشنهادش رو قبول کنیم اما هنوزم نمی دونم چرا رغبتی از خودت نشون ندادی. شاید به قول خودت ترافیک مسیر و رانندگی بد کناریهات تو رو بی حوصله کرده بود ولی ............................... می دونستی که دلم می خواد قبول کنیم اما، نکردی حتی با خوشرویی من رو منصرف کنی و بدتر من رو انداختی تو دنده ی لج که فردای روز اگه تو دلت خواست جایی بریم اینبار من بگم "علاقه ای به این کار ندارم"

+ تاريخ شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:46 توسط بانوی تابستان |

 

خدا رو روزی هزاران هزار بار شکر می کنم که این قدرت رو به من داده که تو هر شرایطی بتونم حرفم رو بزنم و از حقم دفاع کنم! با وجودی که هنوز دستام می لرزن اما قلبا آرومم از اینکه با سکوت نکردنم تونستم حقم رو ازش بگیرم!

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:17 توسط بانوی تابستان |

 

فیلم کتاب قانون مازیار میری با بازی قشنگ پرویز پرستویی رو دوست داشتم. حکایت فیلم حکایت مسلمونی ماست حکایت ادای آدم خوبها رو در آوردن و جانماز آب کشیدن ... حکایت عالم بی عمل بودن، زنبور بی عسل بودن... خلاصه اینکه فیلم کتاب قانون زندگی بی قانون ماست که این حقیقت تلخ با ته مایه ی طنز فیلم برامون قابل تحمل شده!

 

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:14 توسط بانوی تابستان |

 

از جهان
نگاه تو
مرا بس بود ...

 

"بيژن جلالی"

 

 

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:32 توسط بانوی تابستان |

 

مهربون همسر بلاخره با کلی شرط و شروط قبول کرد فردا ما هم بریم. بچه های شرکت هم دارن می یان و به مدیر عاملمون گفتیم که ظهر به بعد می یایم سر کار و اون هم موافقت کرد.

 

* فیلم Angels & demons رو خیلی دوست داشتم از نظر من مضمون فیلم و بازی تام هنکس فوق العاده بود.

 

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:9 توسط بانوی تابستان |

 

خدایا
خدایا
 تو با آن بزرگی
 در آن آسمانها
چنین آرزویی
 بدین کوچکی را
 توانی برآورد
 ایا ؟

 

"شفیعی کدکنی"


 

+ تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:26 توسط بانوی تابستان |

 

این بار می دونم که مشکل از من نیست .... نه عصبی ام نه بی حوصله نه دلسرد ... شاید گهگاهی با گذشتن از مسیرهای آشنا، یا زنده شدن خاطره ها، یا عابری که شبیهش بوده، دلتنگ شده باشم اما تا جای امکان سعی کردم دلتنگیم رو نشون ندم .... هر بار که یادش افتادم با یاد اینکه اگه الان بدونه تا چه حد خوشحالم حتی اگه به روش نیاره ته دلش خوشحال می شه، خودم رو آروم کردم  ............ به قول عزیزی از اول با هر کسی هرجوری که صحبت کنی تا آخر همون انتظار رو ازت خواهد داشت و اگه فقط یکروز مثل قبل نباشی فکر می کنه یا ازش دلخور شدی یا خسته یا خودت رو داری می گیری ....

 

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي

همت كن و بگو

ماهي ها حوض شان بي آب است!!!

 

 

+ تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:58 توسط بانوی تابستان |


 
 
 
 
Who can say where the road goes,
Where the day flows?
Only time...
And who can say if your love grows,
As your heart chose?
Only time...
(chants)
Who can say why your heart sighs,
As your love flies?
Only time...
And who can say why your heart cries,
When your love dies?
Only time...
(chants)
Who can say when the roads meet,
That love might be,
In your heart.
And who can say when the day sleeps,
The moon still keeps on moving
If the night keeps all your heart?
Night keeps all your heart...
(extended chants)
Who can say if your love grows,
As your heart chose?
Only time...
And who can say where the road goes,
Where the day flows?
Only time...
Who knows?
Only time...
Who knows?
Only time...

 

 


+ تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:9 توسط بانوی تابستان |

 

خیلی بده که تو محیطی باشی که نتونی رفتار و کردار خودخواهانه و به دور از انصاف اطرافیانت رو از کوچیک و بزرگ خرد و کلان تاب بیاری. خیلی بده که می بینی و می فهمی، اما نمی تونی اعتراض کنی و دم بزنی و از اون بدتر این که همه ی حرفهای ناگفته ات رو تو دلت بریزی و با کوچکترین تلنگر و فشار از جانب اطرافیان عین کوه آتشفشانی از عصبانیت منفجر بشی ......................... فوق العاده خسته ام!

+ تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:43 توسط بانوی تابستان |