در تاريكي چشمانت را جستم در تاريكي چشمهايت را يافتم و شبم پر ستاره شد.
تو را صدا كردم در تاريكترين شب ها دلم صدايت كرد و تو با طنين صدايم به سوي من آمدي. با دست هايت براي دستهايم آواز خواندي براي چشم هايم با چشم هايت براي لب هايم با لبهايت با تنت براي تنم آواز خواندي من با چشمها و لبهايت انس گرفتم با تنت انس گرفتم چيزي در من فروكش كرد چيزي در من شكفت من دوباره در گهواره ي كودكي خويش به خواب رفتم و لبخند آن زمانيم را باز يافتم
در من شك لانه كرده بود دستهاي تو چون چشمهيي به سوي من جاري شد و من تازه شدم من يقين كردم يقين را چون عروسكي به آغوش گرفتم و در گهوارهي سالهاي نخستين به خواب رفتم در دامانت كه گهوارهي روياهايم بود. و لبخند آن زماني به لبهايم برگشت
با تنت براي تنم لالا گفتي چشمهاي تو با من بود و من چشمهايم را بستم چرا كه دستهاي تو اطمينان بخش بود...
صدايت ميزنم گوش بده قلبم صدايت ميزند شب گرداگردم حصار كشيده است و من به تو نگاه ميكنم از پنجرههاي دلم به ستارههايت نگاه ميكنم چرا كه هر ستاره آفتابي است من آفتاب را باور دارم من دريا را باور دارم و چشمهاي تو سرچشمهي درياهاست...
وای خدای من !!!!! فکرش رو بکن هشت سال پیش تنها رد باقی مونده از یکی از صمیمی ترین دوستای دوران زندگیت رو که مدتهاست مقیم امریکا شده رو گم کنی اونوقت یه روز صبح بیای ایمیلت رو چک کنی و در نهایت تعجب و خوشحالی وصف ناشدنی ببینی دوستت تو رو از طریق یاهو ۳۶۰ درجه پیدا کرده و برات میل زده که ببینه تو همون گم شده هستی یانه!!!!! حالا می دونی جالبش کجاست اینکه خودتم دقیقا دو سه روز پیش با گذر از خیابون جردن و حرف از سفارت عربستان یه دفعه یادش بیافتی و تو دلت کلی غصه بخوری که گمش کردی و رد و نشونی هم ازش نداری!!! اما می دونی جالب تر از اون چیه؟ اینکه وقتی به مامان زنگ می زنی تا اون رو هم تو خوشحالی پیدا کردن دوستت سهیم کنی مامان هم در کمال شگفتی می گه که دو سه روز پیش داشته ازش پیش یه آشنا صحبت می کرده و به یادش بوده !!!!!!!!!!!!!!!! وای خدای من شکرت اونقدر خوشحالم که تو پوست خودم نمی گنجم!!!!!!!!!!!!!!!
+
تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:26 توسط بانوی تابستان
|
همیشه تجربه ی اولین ها یه چیز دیگه است، اولین روز مدرسه، دانشگاه، اولین دوست، اولین مسافرت و و و .... بلاخره بعد از گذر ۵ تا ماه رمضون، اومد اون اولین افطاری و سحری مشترکمون که سالها بود لحظه شماریش می کردیم... باورم نمی شد اینجور سر سفره اولین افطارمون گریه ام بگیره .....