تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

وای خدای من !!!!! فکرش رو بکن هشت سال پیش تنها رد باقی مونده از یکی از صمیمی ترین دوستای دوران زندگیت رو که مدتهاست مقیم امریکا شده رو گم کنی اونوقت یه روز صبح بیای ایمیلت رو چک کنی و در نهایت تعجب و خوشحالی وصف ناشدنی ببینی دوستت تو رو از طریق یاهو ۳۶۰ درجه پیدا کرده و برات میل زده که ببینه تو همون گم شده هستی یانه!!!!! حالا می دونی جالبش کجاست اینکه خودتم دقیقا دو سه روز پیش با گذر از خیابون جردن و حرف از سفارت عربستان یه دفعه یادش بیافتی و تو دلت کلی غصه بخوری که گمش کردی و رد و نشونی هم ازش نداری!!! اما می دونی جالب تر از اون چیه؟ اینکه وقتی به مامان زنگ می زنی تا اون رو هم تو خوشحالی پیدا کردن دوستت سهیم کنی مامان هم در کمال شگفتی می گه که دو سه روز پیش داشته ازش پیش یه آشنا صحبت می کرده و به یادش بوده !!!!!!!!!!!!!!!! وای خدای من شکرت اونقدر خوشحالم که تو پوست خودم نمی گنجم!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:26 توسط بانوی تابستان |

 
 
همیشه تجربه ی اولین ها یه چیز دیگه است، اولین روز مدرسه، دانشگاه، اولین دوست، اولین مسافرت و و و .... بلاخره بعد از گذر ۵ تا ماه رمضون، اومد اون اولین افطاری و سحری مشترکمون که سالها بود لحظه شماریش می کردیم... باورم نمی شد اینجور سر سفره اولین افطارمون گریه ام بگیره .....
 
 
 
 
 
 
+ تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:9 توسط بانوی تابستان |