تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

عاشق لحظه هایی ام که تو کنارم خوابیدی و من در حالی که نیم خیز پیشت دراز کشیدم و دستم رو اهرمی کردم برای سرم، زل می زنم بهت و موهات رو نوازش می کنم و چشمای نازت رو می بوسم ..... تو این لحظات صدای نفسهای آرومت برام دلنشین ترین ترنم دنیاست!  

 

* از دیروز عصر که برام از دلگیریش گفتی عجیب حالم گرفته است .... دیشب هربار که از خواب پریدم متوجه شدم که داشتم خوابش رو می دیدم ....

  

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:59 توسط بانوی تابستان |

 

می دونی دوستم من اگه ناراحت باشم یا که خوشحال، اگه دلخور باشم یا که قدردان، قهر باشم یا که آشتی، دلتنگ باشم یا سرمست، چهره ام همه چی رو نشون می ده و این فرصت رو به مخاطبم میده تا با حرف زدن و صحبت کردن با من اون خوشحالی رو، اون بغض و دلخوری و دلتنگی رو درک کنه! اما تو در برابر مخاطبت در همه حال می خندی و می خندی و بعد بلاخره از یه جایی درز پیدا می کنه که پشت اون خنده هات که حالا دیگه مخاطبت می دونه تصنعی بوده، چه کوهی از غم و دلخوری سر برافراشته! با این حرف نزدن هات و پنهون کردن حرفای دلت نه تنها طرفت رو از خودت می رنجونی و دور می کنی بلکه خودت از همه بیشتر عذاب می کشی و داغون می شی!  

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:30 توسط بانوی تابستان |

 

 

ترانه موسوی (۱۳۶۰ - ۱۳۸۸) زن جوانی بود که بگفته وبگاه نوروز در تجمع ۷ تیر ۱۳۸۸ در اطراف مسجد قبا در خیابان شریعتی توسط نیروهای لباس شخصی دستگیر شد و بگفته وبگاه پیک ایران احتمال تجاوز جنسی به او وجود دارد. به گفته یکی از دوستان موسوی جسد سوخته وی در حومه قزوین پیدا شده است.

ترانه موسوی که در تقاطع میرداماد و شریعتی کلاس آرایشگری داشت، ماشین خود را در یکی از خیابان‌های فرعی بین حسینیه ارشاد و میرداماد پارک کرده بود و در تماسی تلفنی با یکی از دوستان خود قرار گذاشته بود قبل از رفتن به آموزشگاه به مسجد قبا سر بزند و آنجا یکدیگر را ببینند. هنگامی که دوست ترانه به محل قرارشان رسید دید ترانه دستگیر شده و سوار یک ون شد. ترانه موسوی در محل بازداشت موقتش که ساختمانی در نزدیکی پاسداران بود، شماره تلفن خود را به دستگیر شدگان دیگر داده و از آنان می‌خواهد در صورتی که آزاد شدند با خانواده‌اش تماس بگیرند و دستگیری او را به خانواده‌اش اطلاع دهند.[۱]

به گفته یکی از شاهدان عینی، «نیروهای ضد شورش و لباس شحصی روز هفتم تیر من و تعدادی از دستگیرشدگان را سوار بر ون‌هایی به ساختمانی در اطراف میدان نوبنیاد بردند و به آزار جسمی و روحی ما پرداختند. برخی از دستگیرشدگان را در همان بعد از ظهر به زندان اوین منتقل کردند اما من و بقیه را آزاد کردند. ترانه در میان ما بود. او دختری زیبا، خوش‌اندام و شیک‌پوش بود و بازجویی‌اش از همه بیشتر طول کشید. چشم‌هایش سبز بود. من و تعدادی را همان شب آزاد کردند و تعدادی را نیز پیش از آزادی ما به جاهای دیگری فرستادند. اما نیروهای لباس شخصی ترانه را همان‌جا نگه داشتند و حتا به او اجازه ندادند تا با مادرش تماس بگیرد.»[۲]

پس از حدود سه هفته که خانواده‌اش از وی بی‌خبر بودند افرادی ناشناس در تماس تلفنی به مادر ترانه گفت دخترش در بیمارستان امام خمینی کرج بستری است. آنها دلیل بستری بودن وی در بیمارستان را تصادف در حومه خیابان شریعتی و پارگی رحم و مقعد عنوان کردند. همچنین تأکید کردند بستری‌شدن ترانه به تجمع مسجد قبا بی‌ارتباط است. سپس گفتند ترانه مشکل ناموسی داشته‌است و به همین دلیل می‌خواسته با شلنگ سرم، خود را حلق‌آویز کند. در پی این تماس تلفنی، خانواده ترانه موسوی به آن بیمارستان مراجعه کردند اما نتوانستند او را بیابند. مسوولان بیمارستان گفتند شخصی با این نام در این بیمارستان بستری نیست.[۲] اما یکی از کارکنان بیمارستان به آنها گفت لباس شخصی‌ها خانمی با مشخصات ظاهری ترانه را در حالی که بیهوش بود به بیمارستان آوردند و در همان حالت بیهوش او را برگرداندند.[۳] احتمال تجاوز جنسی به او وجود دارد.[۴]

پدر ترانه موسوی نیز که بیماری قلبی دارد در پی بی‌اطلاعی از ترانه که تنها فرزندش بوده‌است در خانه بستری شد.[۲]

یکی از دوستان ترانه اعلام کرد جسد سوختهٔ وی در اطراف قزوین پیدا شده‌است. به نظر می‌آید خانواده او از سوی مقامات امنیتی تحت فشار شدید و تهدید هستند. آنها از ارائه توضیح بیشتر به دوستان ترانه خودداری می‌کنند و حتی زمان و مکان تشییع جنازه ترانه را مشخص نکرده‌اند.[۱]

در پی مرگ وی سناتور جمهوری خواه ایالات متحده آمریكا تدیوس مک كاتر طی نطقی در كنگره آمريكا در مورد وی صحبت کرد و با تایید این مطالب گفت ترانه در حوالی مسجد قبا توسط عوامل رژيم اسلامی دستگير شد و سپس در محل بازداشتگاه به او تجاوز جنسی شد و مامورين رژيم او را به شدت مضروب كردند كه باعث شد او را در حال كما به بيمارستان منتقل كنند. ترانه در بيمارستان مرد و ماموران رژيم برای پاک كردن آثار تجاوز، جسد او را آتش زدند و در اتوبان كرج قزوين رها ساختند.[۵][۶]

 

ترانه موسوی ویکی پدیا

 

 

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:40 توسط بانوی تابستان |

 

بادمجان دور قاب چینهایی (یا نان به نرخ روز خورهایی) همچون :

محمد صالح علا، محمدرضا شریفی‌نیا، جهانگیر الماسی، مجید مظفری، داریوش فرضیایی (عمو پورنگ)، حسین رضازاده، افشین قطبی، احمد نجفی، اقبال واحدی، محسن رضایی، مسعود ده نمکی و ... !!!!

 

وقتی کسی نان را به نرخ روز می‌خورد!

متن کامل حمایت احمد نجفی، (بازیگر) از میرحسین موسوی قبل از انتخابات که در سایت قلم منتشر شده بود را در پی می‌خوانید، چهره او را هم که در مراسم تنفیذ حکم دولت کودتا دیروز مشاهده کردید. اینک قضاوت با شماست!


 احمد نجفی: به نظر من تجارب آقای موسوی و به خصوص در دوران نخست وزیری بسیار حائز اهمیت است.

احمد نجفی  بازیگر  که در خوزستان به سر می برد به خبرنگار قلم نیوزگفت: من با احترام قطعا در تمام جلسات سخنرانی مهندس موسوی که بتوانم حضور خواهم داشت و  به مواضعشان گوش خواهم داد.

وی که مدعی است "به طور اتفاقی" در جلسه سخنرانی مهندس میرحسین موسوی حضور پیدا کرده گفت: تا پایان جلسه حضور داشتم و به کلیه نقطه نظرات ایشان را شنیدم.

نجفی تصریح کرد: به نظر من تجارب آقای موسوی  و به خصوص در دوران نخست وزیری بسیار حائز اهمیت است.

بازیگر نقش کارآگاه علوی افزود:نقطه  نظرات مهندس موسوی  در زمینه خرمشهر و خوزستان برای ما اهمیت بسیاری دارد.

نجفی با بیان اینکه اگرچه در طول 4 سال اخیر در بخش هایی خوب عمل شده است افزود: تناقضات بسیاری   در عملکرد دولت وجود داشته است . و در برخی از زمینه ها متاسفانه  کاستی های زیادی وجود دارد و حرکتی به سمت جلو نشده است.

وی که خود از اهالی خونگرم جنوب کشور است از بی توجهی به مسائل فرهنگی و هنری این خطه انتقاد کردو گفت:  خوزستان و به ویژه آبادان خرمشهربه لحاظ فرهنگی همچنان مورد بی توجهی هستند.

نجفی در پایان از همه کاندیداها  خواست که صادقانه وارد عرصه انتخابات شوند.

 

منبع:‌قلم نیوز

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:27 توسط بانوی تابستان |

 

اعترافات تلویزیونی و خوشحالی همه


*متن زیر را ابطحی در سال 86 در وبلاگش ثبت کرده که به نظرم رسید خیلی مناسب زمان حال است:
یک وقتی یکی از منبری های معروف از شهرستان خودش آمده بود مشهد و آن جا اقامت گزیده بود و منبر می رفت و حسابی منبرش مورد استقبال قرار گرفته بود. همه تعجب کرده بودند. یک روز خودش می گفت رمز موفقیت من این است که جوری حرف میزنم که مردم از صحبت های من یک جور برداشت کنند و حکومت یک جور دیگر و هر دو راضی باشند. حالا در مورد اعترافات تلویزیونی هم ماجرا از همین قرار است. همه خوشحالند. حکومت تصور می کند که مردم قانع شده اند و خوشحال است. زندانیان خوشحالند که زمینه ی آزادی شان فراهم میشود و نیز می دا نند که بعد از آزادی حرف های دیگری می زنند. مردم هم میدانند که این اعترافات در زندان بوده و طبعاً از روی اجبار. خلاصه همه خوشحالند. این هم نگاه مثبت به این پدیده ی منفی اعترافات داخل زندان.

*وبنوشتهای دانشجوی سبزاندیش

 

 

یادداشتی در حاشیه‌ی دادگاه نمایشی امروز
 
بهزاد نبوی بازیگر خوبی است. محمد عطریان‌فر بازیگر خوبی است. محسن امین‌زاده بازیگر خوبی است. محمدعلی ابطحی بازیگر خوبی است. دادگاه نبود این اسمش. استودیوی تلویزیونی بود و كارگردان كارنابلدی داشت. شو بود. نمایش بود. اعتراف نبود این‌كه. كمدی تلویزیونی بود اصلا.


كارگردان این فیلم تلویزیونی شكست خورد. چیدمانش نمره نیاورد. به چشم‌های بهزاد نبوی نگاه كنید. ته دلش دارد می‌خندد كه: بَه، عجب بازی مضحكی است. چه خوب دارم بازی‌شان می‌دهم. به چشم‌های محمدعلی ابطحی نگاه كنید. هنوز ته چشم‌هایش همان شیطنت هست. لاغر شده؟ اما چشم‌هایش شوخ و شیرین است، مثل همان عكس گوشه‌ی وبلاگش. او هم دارد ته دلش می‌خندد كه كارگردان را بازی داده است.


این‌كه اسمش اعتراف نیست، سناریوست. بازیگران خوبی‌اند دوستان ما. كارگردان را هم بازی داده‌اند حتی. این سناریوی ضعیف را به‌خوبی بازی كرده‌اند. تماشاچیان این فیلم تلویزیونی كه ما باشیم، سرخوشیم از این‌همه زیركی دوستانمان. چه زیبا و خوش است این بازی.

در جشنواره‌ی امروز، محمدعلی ابطحی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد را گرفت، با آن تصویر دیدنی لاغر و بدون عمامه‌اش. او یک دیپلم افتخار هم گرفت برای آن سکانس ابتکاری که در آن کاغذ را بالا گرفت و از رویش اعترافات نوشته شده در سناریو را خواند.


محمد عطریان‌فر هم سیمرغ بهترین بازیگر نقش دوم مرد نصیبش شد، با دست‌هایی که برای گول زدن هرچه بیشتر کارگردان مدام به بالا و پایین می‌رفت. بهزاد نبوی البته ظاهرا بازیگر جویای نامی نیست، چون رفت و پشت دوربین و کنار دست فیلمبردار نشست تا زیاد در چشم نباشد. اما بالاخره روزی پرده‌ها كنار می‌رود؛ و تماشاچیان این بازی، ما، به افتخار بازیگرانمان كه این‌بار كارگردان را فریفتند، به احترام برمی‌خیزیم و كلاه از سر برمی‌داریم.


این دو بازیگر برگزیده بی‌شک شایسته‌ی احترام‌اند، لااقل به خاطر دیالوگ‌های زیبایشان. آنجا که ابطحی گفت: اگر این صحبت‌ها را نمی‌كردیم، یک ماه بیشتر در آن‌جا می‌ماندیم. یا عطریانفر که گفت: وقتی فروردین ماه 57 از زندان آزاد شدم، هیچ‌گاه احتمال سرنگونی نظام طاغوت را نمی‌دادم. چقدر گویاست همین دو نکته.


كارگردان یادش بماند. سناریو لو رفت که هیچ، دکوراسیون صحنه هم رسواتر از آن بود که مصنوعی به چشم نیاید. این بدترین فیلمی بود كه می‌توانست بسازد. این فیلم زرشك زرین گرفت.
 
  

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:42 توسط بانوی تابستان |

 

ما به شما افتخار می کنیم

*مهم نیست آنجا چه می گویید.مهم نیست.هیچ مهم نیست...خوشحالم که زنده می بینمتان،خوشحالم که سر پایید،خوشحالم که هستید...بقیه اش هیچ مهم نیست...به هر آنچه که تا بحال برایمان انجام دادید افتخار می کنیم،به همه شما،به تک تک شما با آن چهره های تکیده،صورت های رنجور،به تک تک شما افتخار می کنیم.هر حرفی هم تحت تاثیر منطق قوی دیوار های اوین،برای رضای غازی الغزات عزیز بفرمایید،نظرمان را عوض نمی کند...من،ما به تک تک شما افتخار می کنیم،با همه شمایم مردان آزادی:سرتان را بگیرید بالا!

*تلخ مثل عسل

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:26 توسط بانوی تابستان |

 

آدمی می ره سفر تا روحش سبک بشه ............................ گمان نکنم دیگه از مسافرت رفتن استقبال کنم.................. به شدت خسته ام!

 

+ تاريخ شنبه دهم مرداد 1388ساعت 8:43 توسط بانوی تابستان |