|
|
|
عاشق لحظه هایی ام که تو کنارم خوابیدی و من در حالی که نیم خیز پیشت دراز کشیدم و دستم رو اهرمی کردم برای سرم، زل می زنم بهت و موهات رو نوازش می کنم و چشمای نازت رو می بوسم ..... تو این لحظات صدای نفسهای آرومت برام دلنشین ترین ترنم دنیاست!
* از دیروز عصر که برام از دلگیریش گفتی عجیب حالم گرفته است .... دیشب هربار که از خواب پریدم متوجه شدم که داشتم خوابش رو می دیدم ....
می دونی دوستم من اگه ناراحت باشم یا که خوشحال، اگه دلخور باشم یا که قدردان، قهر باشم یا که آشتی، دلتنگ باشم یا سرمست، چهره ام همه چی رو نشون می ده و این فرصت رو به مخاطبم میده تا با حرف زدن و صحبت کردن با من اون خوشحالی رو، اون بغض و دلخوری و دلتنگی رو درک کنه! اما تو در برابر مخاطبت در همه حال می خندی و می خندی و بعد بلاخره از یه جایی درز پیدا می کنه که پشت اون خنده هات که حالا دیگه مخاطبت می دونه تصنعی بوده، چه کوهی از غم و دلخوری سر برافراشته! با این حرف نزدن هات و پنهون کردن حرفای دلت نه تنها طرفت رو از خودت می رنجونی و دور می کنی بلکه خودت از همه بیشتر عذاب می کشی و داغون می شی!
ترانه موسوی (۱۳۶۰ - ۱۳۸۸) زن جوانی بود که بگفته وبگاه نوروز در تجمع ۷ تیر ۱۳۸۸ در اطراف مسجد قبا در خیابان شریعتی توسط نیروهای لباس شخصی دستگیر شد و بگفته وبگاه پیک ایران احتمال تجاوز جنسی به او وجود دارد. به گفته یکی از دوستان موسوی جسد سوخته وی در حومه قزوین پیدا شده است. ترانه موسوی که در تقاطع میرداماد و شریعتی کلاس آرایشگری داشت، ماشین خود را در یکی از خیابانهای فرعی بین حسینیه ارشاد و میرداماد پارک کرده بود و در تماسی تلفنی با یکی از دوستان خود قرار گذاشته بود قبل از رفتن به آموزشگاه به مسجد قبا سر بزند و آنجا یکدیگر را ببینند. هنگامی که دوست ترانه به محل قرارشان رسید دید ترانه دستگیر شده و سوار یک ون شد. ترانه موسوی در محل بازداشت موقتش که ساختمانی در نزدیکی پاسداران بود، شماره تلفن خود را به دستگیر شدگان دیگر داده و از آنان میخواهد در صورتی که آزاد شدند با خانوادهاش تماس بگیرند و دستگیری او را به خانوادهاش اطلاع دهند.[۱] به گفته یکی از شاهدان عینی، «نیروهای ضد شورش و لباس شحصی روز هفتم تیر من و تعدادی از دستگیرشدگان را سوار بر ونهایی به ساختمانی در اطراف میدان نوبنیاد بردند و به آزار جسمی و روحی ما پرداختند. برخی از دستگیرشدگان را در همان بعد از ظهر به زندان اوین منتقل کردند اما من و بقیه را آزاد کردند. ترانه در میان ما بود. او دختری زیبا، خوشاندام و شیکپوش بود و بازجوییاش از همه بیشتر طول کشید. چشمهایش سبز بود. من و تعدادی را همان شب آزاد کردند و تعدادی را نیز پیش از آزادی ما به جاهای دیگری فرستادند. اما نیروهای لباس شخصی ترانه را همانجا نگه داشتند و حتا به او اجازه ندادند تا با مادرش تماس بگیرد.»[۲] پس از حدود سه هفته که خانوادهاش از وی بیخبر بودند افرادی ناشناس در تماس تلفنی به مادر ترانه گفت دخترش در بیمارستان امام خمینی کرج بستری است. آنها دلیل بستری بودن وی در بیمارستان را تصادف در حومه خیابان شریعتی و پارگی رحم و مقعد عنوان کردند. همچنین تأکید کردند بستریشدن ترانه به تجمع مسجد قبا بیارتباط است. سپس گفتند ترانه مشکل ناموسی داشتهاست و به همین دلیل میخواسته با شلنگ سرم، خود را حلقآویز کند. در پی این تماس تلفنی، خانواده ترانه موسوی به آن بیمارستان مراجعه کردند اما نتوانستند او را بیابند. مسوولان بیمارستان گفتند شخصی با این نام در این بیمارستان بستری نیست.[۲] اما یکی از کارکنان بیمارستان به آنها گفت لباس شخصیها خانمی با مشخصات ظاهری ترانه را در حالی که بیهوش بود به بیمارستان آوردند و در همان حالت بیهوش او را برگرداندند.[۳] احتمال تجاوز جنسی به او وجود دارد.[۴] پدر ترانه موسوی نیز که بیماری قلبی دارد در پی بیاطلاعی از ترانه که تنها فرزندش بودهاست در خانه بستری شد.[۲] یکی از دوستان ترانه اعلام کرد جسد سوختهٔ وی در اطراف قزوین پیدا شدهاست. به نظر میآید خانواده او از سوی مقامات امنیتی تحت فشار شدید و تهدید هستند. آنها از ارائه توضیح بیشتر به دوستان ترانه خودداری میکنند و حتی زمان و مکان تشییع جنازه ترانه را مشخص نکردهاند.[۱] در پی مرگ وی سناتور جمهوری خواه ایالات متحده آمریكا تدیوس مک كاتر طی نطقی در كنگره آمريكا در مورد وی صحبت کرد و با تایید این مطالب گفت ترانه در حوالی مسجد قبا توسط عوامل رژيم اسلامی دستگير شد و سپس در محل بازداشتگاه به او تجاوز جنسی شد و مامورين رژيم او را به شدت مضروب كردند كه باعث شد او را در حال كما به بيمارستان منتقل كنند. ترانه در بيمارستان مرد و ماموران رژيم برای پاک كردن آثار تجاوز، جسد او را آتش زدند و در اتوبان كرج قزوين رها ساختند.[۵][۶]
بادمجان دور قاب چینهایی (یا نان به نرخ روز خورهایی) همچون : محمد صالح علا، محمدرضا شریفینیا، جهانگیر الماسی، مجید مظفری، داریوش فرضیایی (عمو پورنگ)، حسین رضازاده، افشین قطبی، احمد نجفی، اقبال واحدی، محسن رضایی، مسعود ده نمکی و ... !!!!
وقتی کسی نان را به نرخ روز میخورد! متن کامل حمایت احمد نجفی، (بازیگر) از میرحسین موسوی قبل از انتخابات که در سایت قلم منتشر شده بود را در پی میخوانید، چهره او را هم که در مراسم تنفیذ حکم دولت کودتا دیروز مشاهده کردید. اینک قضاوت با شماست!
احمد نجفی بازیگر که در خوزستان به سر می برد به خبرنگار قلم نیوزگفت: من با احترام قطعا در تمام جلسات سخنرانی مهندس موسوی که بتوانم حضور خواهم داشت و به مواضعشان گوش خواهم داد. وی که مدعی است "به طور اتفاقی" در جلسه سخنرانی مهندس میرحسین موسوی حضور پیدا کرده گفت: تا پایان جلسه حضور داشتم و به کلیه نقطه نظرات ایشان را شنیدم. نجفی تصریح کرد: به نظر من تجارب آقای موسوی و به خصوص در دوران نخست وزیری بسیار حائز اهمیت است. بازیگر نقش کارآگاه علوی افزود:نقطه نظرات مهندس موسوی در زمینه خرمشهر و خوزستان برای ما اهمیت بسیاری دارد. نجفی با بیان اینکه اگرچه در طول 4 سال اخیر در بخش هایی خوب عمل شده است افزود: تناقضات بسیاری در عملکرد دولت وجود داشته است . و در برخی از زمینه ها متاسفانه کاستی های زیادی وجود دارد و حرکتی به سمت جلو نشده است. وی که خود از اهالی خونگرم جنوب کشور است از بی توجهی به مسائل فرهنگی و هنری این خطه انتقاد کردو گفت: خوزستان و به ویژه آبادان خرمشهربه لحاظ فرهنگی همچنان مورد بی توجهی هستند. نجفی در پایان از همه کاندیداها خواست که صادقانه وارد عرصه انتخابات شوند.
منبع:قلم نیوز اعترافات تلویزیونی و خوشحالی همه
یادداشتی در حاشیهی دادگاه نمایشی امروز
در جشنوارهی امروز، محمدعلی ابطحی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد را گرفت، با آن تصویر دیدنی لاغر و بدون عمامهاش. او یک دیپلم افتخار هم گرفت برای آن سکانس ابتکاری که در آن کاغذ را بالا گرفت و از رویش اعترافات نوشته شده در سناریو را خواند.
*مهم نیست آنجا چه می گویید.مهم نیست.هیچ مهم نیست...خوشحالم که زنده می بینمتان،خوشحالم که سر پایید،خوشحالم که هستید...بقیه اش هیچ مهم نیست...به هر آنچه که تا بحال برایمان انجام دادید افتخار می کنیم،به همه شما،به تک تک شما با آن چهره های تکیده،صورت های رنجور،به تک تک شما افتخار می کنیم.هر حرفی هم تحت تاثیر منطق قوی دیوار های اوین،برای رضای غازی الغزات عزیز بفرمایید،نظرمان را عوض نمی کند...من،ما به تک تک شما افتخار می کنیم،با همه شمایم مردان آزادی:سرتان را بگیرید بالا!
آدمی می ره سفر تا روحش سبک بشه ............................ گمان نکنم دیگه از مسافرت رفتن استقبال کنم.................. به شدت خسته ام!
|