تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

مهم این نیست که به کی رای بدی، مهم اینه که کی رای تو رو بشماره

(استالین)

 

It's Not the People Who Vote that Count; It's the People Who Count the Votes

 

+ تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:27 توسط بانوی تابستان |

 

و هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست که "مزد" گورکن از "بهای آزادی" آدمی افزون باشد!

 

+ تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:14 توسط بانوی تابستان |

 

و خدایی که در این نزدیکیست .....

 

+ تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:21 توسط بانوی تابستان |



+ تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:1 توسط بانوی تابستان |

 

"میرحسین و لرزش تاریخی خانه‌ی دروغ"

شب هجدهم خرداد سال 88 شب مهمی در تاریخ معاصر ایران است و در تاریخ ثبت خواهد شد. این را از آن رو نمی‌گویم که هیجان‌زده‌ام یا می‌خواهم به میرحسین موسوی رای بدهم. البته که به موسوی رای خواهم داد و از مناظره‌ی تاریخی موسوی و کروبی هم به وجد آمده‌ام. اما حرف فراتر از این‌هاست. داستان دیگر داستان موسوی و احمدی‌نژاد یا اصلاح‌طلبی و محافظه‌کاری (که به ضرب و زور اسمش را اصول‌گرایی کردند) نیست. قضیه ایستادگی در برابر دروغ و جهل و استحمار است. یک بار باید در این مملکت و در جلوی چشم همه تو دهنی محکمی به دروغ و دروغگو زده می‌شد. و امشب زده شد.

بزرگترین برادرم «امیر» است. کامل مردی چهل و چهار ساله، کاسب، کوهنورد، غیر سیاسی و با اعصابی بسیار راحت. آنقدر راحت که اگر سیل هم بیاید باید سر شب بخوابد و سر صبح بزند به کوه. صبح روزی که شبش مناظره‌ی احمدی‌نژاد و موسوی پخش شد، بهم تلفن زد. می‌گفت دیشب تا ساعت دو شب خوابم نبرده و از شدت عصبانیت توی اتاق قدم می‌زده‌ام. بسیاری از دوستان و اعضای خانواده‌ام می‌گفتند تا صبح خوابشان نبرده و از مواجهه با این‌همه دروغ و دریدگی، عصبی شده‌اند. گفتم حال من بدبخت را ببینید که به واسطه‌ی شغلم چند سال است که هرروز با این حجم حیرت‌آور دروغ و ناراستی و بی‌شرمی سر و کار دارم. ببینید من چقدر بی‌خوابی کشیده‌ام. خدا شاهد است در این سال‌ها شب‌های معدودی شده که آرام بخوابم و بیشتر شب‌ها در حالت عذاب‌آوری فقط چشم‌هایم روی هم می‌رود. صبح تا شب دروغ؛ دروغ، دروغ. آن هم در بی‌شرمانه‌ترین حالت‌ها. نقطه ضعف خود را به نقطه قوت تبدیل کردن و نقطه قوت دیگران را ضعف نشان دادن و بعد با سخیفانه‌ترین ادبیات و ناجوانمردانه‌ترین شیوه‌ها به دیگران تاختن. و تازه با همه‌ی این اوصاف ادعای دین و اخلاق داشتن...

و امشب آنچه که مهم و تاریخی بود؛ یک ایستادگی جانانه در مقابل تمام این دروغ‌ها بود. در تاریخ ثبت خواهد شد که یکی آمد و به ده ها میلیون ایرانی صادقانه و مدلل اعلام کرد که رئیس جمهور شما یک دروغگوی بی حیاست. ما البته میرحسین را به ریاست جمهوری خواهیم رساند ولی اگر فرضا هم چنین نشود، از اهمیت کاری که موسوی کرد هیچ کم نمی‌شود. دشمن بزرگ ما احمدی‌نژاد نیست. دشمن بزرگ ما دروغ و بی‌شرافتی است که البته بعضی قهرمان آن هستند! میرحسین به جنگ آنها رفت و پیروز شد. دروغ با همه‌ی بزرگی‌اش پوشالی‌ست. کافی‌ست که چشم در چشم‌ بی حیا و وقیحش بدوزی و بگویی تو لکه سیاهی بیش نیستی. فرو می‌ریزد.

احمدی‌نژاد بازنده‌ی بزرگ بازی‌ای بود که خودش به راه انداخت. او اگر در نخستین مناظره‌اش مثل یک انسان شریف به سوالات پاسخ می‌داد و متقابلا اشکالاتی را وارد می‌ساخت هرگز کار به اینجا نمی‌کشید که رئیس دولت خجالتی و محجوب دوران جنگ، چشم در چشم پنجاه میلیون ایرانی بدوزد و بگوید رئیس جمهور ما آدمی‌ست دروغگو، وقیح و فاسد. او در ده دقیقه رئیس مجلس خبرگان (بخوانید مجلس سنای ج.ا.ا.) و رئیس دفتر بازرسی ویژه‌ی رهبری (بخوانید چشم و گوش آقای خامنه‌ای) یعنی هاشمی و ناطق نوری را به فساد و رانت خواری و هر سه نامزد رقیب را به همدستی و توطئه علیه خودش متهم کرد. پای خاتمی را هم وسط کشید و از اعضای خانواده‌ی آنها هم نگذشت. تخریب و افشا را اگر دیگران شروع کنند، رئیس جمهور می‌تواند بزرگوارانه از آن کناره بگیرد اما وقتی رئیس جمهور شروع کند محال است دیگران از آن بگذرند. "کسی را که خانه نی‌ئین است بازی نه این است". آمار دروغ دادن و سر خلق را شیره مالیدن با افشاگری جور درنمی‌آید. اگر تا پیش از این چند صدهزار نفر مثل ما که دسترسی به اینترنت و مطبوعات و آمار دارند از ادعاها و آمارهای کاملا دروغ  دولت نهم حرص می‌خوردند و مثل مار به خودشان می‌پیچیدند، در عرض یک ساعت و نیم و با بازی درست موسوی در میدانی که خود احمدی‌نژاد افتتاحش کرد، حالا چند ده میلیون نفر به جمعیت ما اضافه شده است، با این تفاوت که این خیل عظیم دیگر از ناآگاهی دیگران به خود نمی‌پیچیند. آنها با رای خودشان احمدی‌نژاد را از کاخ ریاست جمهوری بیرون خواهند انداخت. و مهمتر از آن اینکه از این پس در مقابل دروغ‌‌های بزرگ اینقدر زود منفعل نمی‌شوند. از همین امروز تا ابد هم تمام روسای دولتی که در ایران سر کار بیایند یادشان خواهد بود که همیشه نمی‌توان هر دروغ بزرگی را به صرف اعتماد به نفس و تسلط بر بازی‌های رسانه‌ای به خورد ملت داد. بالاخره یک روز خانه‌ی خوش‌ نقش و نگار و از پایبست ویرانِ دروغ، خواهد لرزید. لرزیدن این خانه‌ بر همه‌ی ما مبارک. 
 

 

متن از وبلاگ باران در دهان نیمه باز

 

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 15:44 توسط بانوی تابستان |

 

خیلی خیلی خوشحالم که چند نفر از آشناها و همکارها که تا چند روز پیش رایشون احمدی نژاد بود و اون رو آدم صادق و با دل و جراتی می دونستن با دیدن مناظره های تلویزیونی و روشن شدن برخی مسایل جهت گیریشون رو عوض کردن! خیلی خیلی خوشحالم که آفتاب برای همیشه پشت ابر نمی مونه!

پ.ن: دیروز من و مهربون همسر هم فریضه ی ملی مون رو، دینی که به کشورمون بابت هم سو شدن با سرافرازی و پیشرفت و آزادیش بر گردنمون بود رو، اجرا کردیم و هر چند تنها برای دقایقی به زنجیره ی سبز میرحسین موسوی پیوستیم! 

 

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:44 توسط بانوی تابستان |

 

آقاي احمدي‌نژاد! چه كسي قانون‌گريز است؟

 

 

 

+ تاريخ شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:37 توسط بانوی تابستان |

 

در حاشيه بازتوليد مافياي نفتي در سخنراني پاكدشت: چند سوال ساده اما اساسي از احمدي‌نژاد

ايرج جمشيدی - محمود احمدي‌نژاد در سفر تبليغاتي– انتخاباتي خود به پاكدشت اعلام كرد كه به ناچار گوشه‌اي از پرونده مافياي نفتي را مي‌گشايد تا حقوق ملت را استيفا كند.
وي سپس بدون اينكه از كسي يا مقامي نامي ببرد گفت كه در يكي از قراردادها در دولت‌هاي پيشين كه 24 سال همه چيز را در دست داشتند، يك نفري حدود 300 ميليون دلار به جيب زده است.
درباره سخنان و اتهاماتي كه احمدي‌نژاد طي چهار سال گذشته به كرات تكرار كرده چند نكته لازم است كه اميدواريم جواب روشني براي اين نكات يافته شود:
1- آقاي احمدي‌نژاد آن گونه كه شما گفته‌ايد اين قرارداد پيش از استقرار دولت شما منعقد شده است. بنابراين دست كم چهار سال از عمر اين قرارداد مي‌گذرد و آن گونه كه شما گفته‌ايد تمام اسناد تخلف را در اختيار داريد. سوال اين است كه چرا تاكنون پرونده اين تخلف را براي پيگيري به دادگاه ارسال نكرده‌ايد؟ از شما در مقام رياست جمهوري پذيرفته نيست از تخلف 300 ميليون دلاري مطلع باشيد اما چهار سال تمام آن را نزد خود نگه داريد و اينك در شب انتخابات به گوشه و كنايه و سخناني مبهم اتهام‌زني كنيد. شما چهار سال رئيس جمهور بوده‌ايد و مي‌توانستيد در اين مدت طولاني پرونده فرد يا افراد متخلف را به دادگاه فرستاده تا متخلفين احتمالي مجازات گرديده و حقوق ملت استيفا شود. اما اينك در شب انتخابات چنين سخناني را بر زبان مي‌رانيد. متاسفانه قابل قبول نيست و پيش از آنكه نشانه دغدغه شما به حقوق ملت و مجازات متخلفين باشد، بيشتر يك مانور انتخاباتي و تبليغاتي به اميد جمع كردن راي است كه البته چهار سال پيش هم همين شيوه را به كار برديد. اما اين بار نمي‌توانيد از درخت خشكيده اتهام‌زني ابهام‌آلود ميوه‌اي به نام راي جمع‌آوري كنيد. شما اگر چنين قصدي داشتيد طي اين چهار سال به جاي شعار، عمل مي‌كرديد و متخلفين نفتي را به دادگاه مي‌فرستاديد و حتما براي راي دهندگان اين سوال و سوالات مشابه به وجود خواهد آمد كه دلیل قصور رئيس جمهور در معرفي متخلفين نفتي به دادگاه چيست؟
2- آقاي احمدي‌نژاد! لابد اطلاع داريد كه هر دولتي مسوول اعمال خود است و جوابگوي اعمال دولت‌هاي ديگر نيست. اگر چه مشخص نيست كه روي سخن شما با چه فرد يا چه دولتي است اما گفته‌ايد كه طي 24 سال اخير يعني از سال 60 تا 84 كه شما به مقام رياست جمهوري رسيديد را در بر مي‌گيرد. با وجود اين يك چيز معلوم است و آن اينكه مهندس ميرحسين موسوي نخست‌وزير سال‌هاي 60 تا 68 بر سر كار بوده است و لابد اگر ابهامي وجود داشته باشد، پاسخگوي آن خواهد بود اما چون شما از فرد خاصي يا دولت خاصي حرفي نزده‌ايد و صرفا به كلي‌گويي‌هايي كه قابل فهم نيست، سخن به ميان آورده‌ايد در نتيجه ابهام‌آفريني‌هاي شما قابل پاسخ نيست مگر اينكه به صورت دقيق و شفاف اسناد ادعايي را منتشر كنيد تا كساني كه متهم شده‌اند، امكان پاسخگويي داشته باشند.
3- با وجود اين مهندس ميرحسين موسوي كه با شعار احياي مديريت و اقتصاد كشور و جبران آثار رياست جمهوري چهار ساله شما به عرصه رقابت‌ها وارد شده است يك سوال اساسي، مهم و البته شفاف را از شما پرسيده كه جواب به آن مي‌تواند رافع بسياري از شبهات نزد افكار عمومي باشد. سوال ساده اين است: كشور طي چهار سال گذشته چه ميزان درآمد نفتي داشته است، چه ميزان آن و در كجا هزينه شده است و موجودي دلارهاي نفتي چقدر است؟ البته شما به اين سوال ساده پاسخي نداده‌ايد و طرح چنين سوالاتی را تخريب دولت و قابل پيگرد قضايي مي‌دانيد كه در چنين صورتي معلوم است چرا خود در ابعادی گسترده‌تر به طرح اتهامات مبهم عليه اين و آن مي‌پردازيد.
4- و بالاخره نكته مهم‌تر اينكه ديوان محاسبات كشور به عنوان مرجع قانوني و رسمي گزارش تخلفات نفتي دولت شما را از جمله عدم واريز يك ميليارد دلار از درآمدهاي نفتي به خزانه در سال 85 منتشر كرده و از آنجا كه توضيحات دولت شما قانع‌كننده تشخيص داده نشده است، لذا ديوان محاسبات درخواست كرده به جاي توضيحاتي كه بر ابهامات مي‌افزايد، يك ميليارد دلار را به خزانه بازگردانيد.
آقاي احمدي‌نژاد! در اينجا سخني از يك ميليارد دلار يعني بيش از سه برابر 300ميليون دلاري را كه شما به صورت ايما و كنايه مي‌گوييد، شامل مي‌شود.
اگر چه بسيار مهم است پرونده تخلف مورد ادعا را براي پيگيري به دادگاه ارسال كنيد اما بسيار مهم‌تر است كه شما درباره مسووليت دولت خود نسبت به گزارش رسمي، شفاف و فاقد ابهام ديوان محاسبات كشور هم توضيحات قانع كننده‌اي ارائه دهيد و يا آن گونه كه ديوان درخواست كرده است يك ميليارد دلار را به خزانه واريز كنيد.

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:6 توسط بانوی تابستان |

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8:53 توسط بانوی تابستان |

 

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:41 توسط بانوی تابستان |

 

دختر ‌اكبر هاشمي رفسنجاني با بيان اينكه نمي‌توان در تعيين سرنوشت جامعه شركت نكرد اما انتظار معجزه داشت بر حمايت از مير حسين موسوي پافشاري كرد و گفت: اگر در دوره آتي انتخابات رياست‌جمهوري محمود احمدي‌نژاد دوباره رييس‌جمهور شود خود را امام‌زمان مي‌داند.

 

پ.ن: خطابی با مردم

 

 

+ تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:44 توسط بانوی تابستان |

 

من و مهربون همسر یک هفته ای هست که یکی از خواننده های پروپا قرص صدای عدالت شدیم.

 

 

 

+ تاريخ شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:16 توسط بانوی تابستان |

 
 


ميلاد مصطفوي
sorkhpoosh@yahoo. com

روز شنبه مورخ 26 اردیبهشت مقاله ای از صبا آذر پیک در روزنامه اعتماد به چاپ رسید که بی کمی و کاست در این ستون می آورم، فقط نکته ای که امروز در روزنامه ها به آن اشاره شد ازافزایش گشت های ارشاد حکایت میکرد.


                           نامه يي خطاب به فرمانده نيروي انتظامي
آقاي احمدي مقدم شما داوري کنيد  

گروه سياسي؛صبا آذرپيک؛ونک 17/17 عصر پنجشنبه 24 ارديبهشت؛ وقتي با عجله از تاکسي پياده شدم تا براي عيادت يکي از دوستان به بيمارستان خاتم الانبيا بروم، فکر نمي کردم که تنها نداشتن کارت ملي و موبايل قطع شده بهانه يي شود تا «تذکر لساني» دوستان گشت ارشاد به «برخورد فيزيکي» و ... منجر شود. خانم محترم، چند لحظه صبر کنيد. بعداً فهميدم خانم «سميرا ن.» از نيروهاي ارشادي صدايم کرد. مانتوي شما چهار انگشت باز بالاي زانويتان است. گفتم؛ اما جلب توجه نمي کند. توضيح داد که طبق ضوابط مانتو نبايد بالاي زانو باشد. پذيرفتم و گفتم چند قدم ديگر (روبه روي پاساژ ونک) ماشين هاي کرج را سوار مي شوم و مي روم خانه. همکار شما گفت از کجا بداند ساکن مهرشهر هستم و بعد کارت شناسايي خواست تا به گفته خودش آدرسم را ببيند. توضيح دادم که در کارت شناسايي آدرس منزل نمي نويسند. گفت شايد دروغ بگوييد و نمي توانيم پشت سر شما مامور راه بيندازيم تا کرج. کارت شناسايي بدهيد تا استعلام کنيم که ساکن کجا هستيد. گفتم تا جايي که من مي دانم مرکز آمار هنوز اطلاعات کامل ما را ندارد چه برسد به آدرس محل سکونت و چند قدم فاصله نيست. ببينيد که سوار ماشين هاي کرج مي شوم. همکار دوم که باز هم بعداً فهميدم خانم فاطمه م. است به اين جمع اضافه شد که بايد مشخص شود سابقه دار هستم يا نه. به خاطر چهار انگشت باز مانتوي بالاي زانو؟ اسم و فاميلم را گفتم. خانم «م» گفت؛ از کجا معلوم راست بگويي؟ خانم «ن» گفت موبايلت را بده. گفتم موبايلم را وزير مخابرات قطع کرده... اما تا گفتم موبايلم قطع شده، خانم «ن» با لحني تند گفت مسخره مي کني و از پشت سر هل داد و به زمين افتادن و کشيده شدن روي آسفالت پياده رو تا درون ون گشت ارشاد... دست چپ من براي هدايت به راه راست در دستان همکاران شما بود و با تمام قوايشان کشيده مي شد. اميدوارم هيچ وقت چنين دردي را تجربه نکنيد. جناب سردار، درد بالاتر شايد وقتي بود که جلوي چشم ده ها مرد و به قول دوستان شما چشم نامحرم اين طور کشيده مي شدم و مانتوي بالاي زانو که هيچ، روسري هم از سرم افتاد. نمي خواستم وارد ون شوم. دست و پاهايم را گرفتند و داخل ون پرتابم کردند.... نمي دانم سرم به چند جا خورد؟، هنوز پايم را جمع نکرده بودم که در ون بسته شد و وقتي ديدند پاهايم مانع است، پايم را به زور به داخل ون هل دادند و در را بستند... شاهدي براي ضربه هايي که به کتفم وارد شد در داخل ون ندارم. ديگر ده ها چشم شاهد نبود که وقتي مي خواستم در ون را باز کنم و بيرون بيايم، چطور مشت همکاران شما به کمرم مي خورد؛ البته بازوهايم کبود شده، به کبودي همين خط هايي که مي نويسم؛ جاي چند ناخن هم هست هم بر روي گلويم، هم روي بغض گلويم. شايد تنها خدا شاهد بود؛ شاهد صحنه هاي ضرب و شتم و هم شاهد لحظه يي که شما در مجلس روبه روي من ايستاديد و گفتيد هيچ نيرويي برخورد فيزيکي نمي کند فقط ارشاد و تذکر، گفتم چنين صحنه هايي را مردم ديدند. گفتيد اگر شما برخورد فيزيکي ديديد، دست مامور من را قلم کنيد و من خوشحال شدم که سردار احمدي مقدم اينقدر مطمئن تضمين مي دهد هيچ کس نگران «شايعات» نباشد.
خلاصه مي کنم جناب سردار، پرسيدم من را کجا مي برند و به چه اتهامي؟ حکم جلب يک شهروند را دارند؟ همان خانم «ن» که ديگر مي دانستم از همه قوي تر هم هست، گفت لباسش حکم جلب است. شرمنده آقاي سردار اما من ترسيده بودم. و ترسم وقتي بيشتر شد که خانم «ن» مدام تهديدهاي عجيب و غريب مي کرد؛ از اينکه مرا کجا مي برد و با من چه مي کند. فکر اينکه حتي يکي از اين تهديدها راست باشد، آنقدر هراس انگيز بود که بي اختيار انگشتم روي دکمه ضبط رفت تا اگر چشمي شاهد نبود، شايد گوشي شنوا باشد... نمي نويسم چه تهديدهايي، که تصور امنيت در خاطر ديگران خراش نبيند و خداي ناکرده به قول شما «شايعه» نشود. اين صدا اگر تا امروز صبح پاک نشود، اميدوارم امروز و فردا بشنويد. شايد در هراس آن لحظه حداقل شريک شويد.
وزرا، هنوز هم نمي دانم ساعت چند است؟، فکر کنم حياط معروف به وزرا بود. ون جلوي پله هاي سنگي نگه داشت. پياده نشدم. دوستان ديگرتان هم آمدند. دوستان سروان يا نمي دانم سرگرد يا سرهنگ مي پرسيدند چرا پياده نمي شوي. گفتم با پاي خودم سوار نشدم که با پاي خودم پياده شوم. اگر جلوي چشم ده ها مرد رهگذر ميدان ونک مباح است که آن طور سوار ون شوم، جلوي چشم چند مامور شما هم حرام نيست که همان طور پياده شوم. دوست سرهنگ شما آمد و خواهش کرد آرام شوم و پياده تا رسيدگي کند. يک ربع گذشت. سرهنگ آمد. پرسيد چه کار کرده؟
- مانتو کوتاه.
-چقدر؟
-چهار انگشت باز بالاي زانو...
- آرايش؟
- نه نداشت...
- با پسري بود؟
- نه...
- توي پارتي گرفتيد؟
- نه... ميدان ونک.
-پر رويي کرد کارت شناسايي و موبايل نداد آورديم اينجا...
گفتم؛ «نيامدم به زور آوردند.» گفت؛ «يک مدرک بده که بدانم که هستي؟» گفتم؛ «به خدا ندارم. فقط کارت محل کارم است به دردتان نمي خورد...» نمي خواستم از موقعيتم سوء استفاده کنم؛ کارت خبرنگاري حوزه مجلس روزنامه «اعتماد»...
کارت را دادم و سرهنگ رفت. چند دقيقه بعد خانم «م» گفت بايد بروي زيرزمين... براي بازجويي... نه قاتل بودم و نه دزد.
- ... بازجويي نمي روم.
- ... به هر قيمتي؟
باز هم هلم دادند. اما اين بار انگار من قوي تر شده بودم. صندلي هاي سالن اجتماعات ضريح نجات از من و از دوستان شما کشيدن و هل دادن. کوتاه آمدند اما خانمي آمد با يک دوربين... مي خواست از من عکس بگيرد... برادر محترم جناب سردار، اينجا چه خبر است؟ دستم را جلوي صورتم گرفتم تا عکسي گرفته نشود... سرهنگ آمد و گفت بازجويي لازم نيست.
روبه رويم نشست و از من پرسيد چه چيزي را ضبط کردي؟
- «تهديد مامورهاي شما را.»
-«چرا؟»
- «چون ترسيده بودم. چون مي گفت مي خواهم تو را...»
ضبط را خواست... صدا پخش شد. چند مامور ديگر هم بودند. سرهنگ شما گفت نيروي من تازه کار بوده و اشتباه کرده. ... رفت. وقتي برگشت گفت به بالا گفتم شما را گرفتند. گفتند ضبط و کارت را بگيريم تا شنبه جناب سردار با حضور شما آن را بشنوند. مطمئن باشيد دروغ نمي گويم... اما اگر صدا را پاک کنند؟ گفت داخل گاوصندوقم مي گذارم... نيروي ما هم اشتباه کرده... براي چي پاک کنم... شنبه هشت صبح سردار رسيدگي مي کند... با خنده گفت مي گويند تو هم مامور من را سيلي زدي؟...
جناب سردار، گفتند حق نداري به کسي زنگ بزني. يک برگه پر کردم به اسم متهم خوانده و نوشتم شرح ماوقع و ماجراي ضبط و گرفتن آن را تا صبح شنبه. اميدوارم صدا بماند تا شما بشنويد... کبودي ها بماند براي من.
و سرانجام ساعت 9 شب ميدان ونک، آزاد شدم...
سردار احمدي مقدم، آنجا به من انگ زدند که مي خواهم دم انتخابات کار سياسي کرده و جو درست کنم؛ جو سياسي وقتي نه دوربيني دستم بود، نه همراهي. تنها سندم چند دقيقه کوتاه داخل ون هاي سبزرنگ... که آخرين بار مامور شما داخل گاوصندوقي در يکي از اتاق هاي وزرا گذاشت. نمي دانم شايد امروز آن صدا پاک شده باشد اما کبودي هاي تنم شايد چند روزي بماند. اما سوالم از شما به يقين اگر پاسخي نداشته باشد، روي دل خبرنگاري مي ماند که فرمانده نيروي انتظامي سرزمينش چشم در چشمش دوخت و گفت هر جا ديديد ماموري ضرب و شتم مي کند، دستش را قلم کنيد. امروز از آن جمله شما از «قلم کردن» تنها قلمي در دستم مانده که وقتي براي نوشتن همين چند خط روي کاغذ مي فرسايم مثل دستم، گردنم و شانه ام درد مي کند.

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:30 توسط بانوی تابستان |

 

آخرشم بدو بدوی این چند روز، بی خوابیهاش، برنامه ریزی هاش، هماهنگی هاش، ذوق و شوقش، همش الکی بود و اونجور که فکر می کردم خوشحال نشد .... احساس می کنم خستگی این چند روز تماما مونده تو تنم ... یه جورایی حس سرخوردگی دارم و شاید برای همینه که کم حرف شدم ............... خسته ام! دلم یه خواب ۴۸ ساعته می خواد!

 

انگار من بودم
كه به خاطر تو
ابتداي جهان را ديدم
و تو نبودي

 

انگار من بودم
كه به خاطر تو
تمام قطارها را شمردم
كوپه به كوپه
و تو نبودي

 

انگار من بودم
كه قرن ها دوستت مي‌داشتم
بيش از آن كه آدم
جغرافياي هوا را كشف كند
و تو نبودي

 

انگار من بودم
پشت درختان نزديك
كه استخوان‌هايم
ترك برمي‌داشت
و تو نبودي

  

انگار ...
انگار من نبودم
و اين همه انگار بود
كه به شط شكي مدام مي‌پيوست
و ... تو نبودي.

 

 

"عادل بیابانگرد جوان"

 

 

+ تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:44 توسط بانوی تابستان |

 

اولش که بحث از انتخابات شد می گفت اگه خاتمی کاندید می شد شاید دست و دلم به رای دادن می رفت اما با این اوصاف شرکت نمی کنم ... بعد نیم ساعت گفتگو احساس کردم نرم شده و انگاری ذهنش یکم درگیر شده ............. راستش بر این باورم که تو این شرایط شرکت نکردنمون و رای ندادنمون به جبهه ی اصلاحات مصادف با ۴ سال دیگه دویدن تو سراشیبی سقوطه و این یعنی فاجعه!

 

 

+ تاريخ دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:26 توسط بانوی تابستان |

 

*سالیان سال بود که منتظر همچین لحظه ای بودم! لحظه ای که بی دغدغه بی کوچکترین دلشوره و دلواپسی کنار هم باشیم و بگیم و بخندیم ... اگرچه اعتراف می کنم که کم نبودن لحظاتی که به یادش می افتادم و احساس می کردم جای خالیش رو .....       

* به یاد سفر تبریز

   

+ تاريخ شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:45 توسط بانوی تابستان |