تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

فیلم مزخرف اخراجی های 2 رو فقط برای اینکه بفهمم چی باعث شده که ساعت 3 تا 5 صبح سینماها سانس فوق العاده اش رو بگذارن دیدم و تاسف خوردم از اینکه چه راحت ملت به اینکه خودمون، خودمون و فرهنگ و اصالتمون و قومیت هامون رو به مسخره گرفتیم یه دل سیر می خندن و کف می زنن و سوت ....یادمه چند سال پیش که امریکایی یه فیلم به نام "بخاطر دخترم مهتاب"یا یه چیزی تو همین مایه ها ساخته بودن چقدر ایرانی ها شاکی شده بودن که چرا به فرهنگ و اصالتشون توهین شده و آی ما کی سر سفره با دهن پر حرف می زنیم ما کی با زنهامون با خشونت رفتار می کنیم و حقشون رو نادیده می گیریم و کی تو خیابونهامون گله ی گاو و گوسفند ولو می کنیم .... اما حالا اگه خودمون بر علیه فرهنگ خودمون صرفا برای خندوندن یه مشت اراجیف ببافیم و رو هم دیگه لقب بزغاله و چی و چی بگذاریم و گویش قومیتهای مختلفمون رو دستاویزی برای خندوندن مردم کنیم و نشون بدیم که حتی آداب مسافرت کردن با هواپیما حتی در حد و اندازه ی سفرهای داخلی رو نداریم نه تنها به هیچ کجای ملت بر نمی خوره بلکه شایان استقبال گسترده و شرکت کردن تو سانسهای نیمه شبانه است!!!  

  

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:41 توسط بانوی تابستان |

 

 

می گن زندگی همینه دیگه مدام زمین خوردن و پاشدن مدام ناامید شدن و امیدوار شدن گریه کردن و خندیدن و .... مدام روز از نو و روزی از نو !

 

 

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:21 توسط بانوی تابستان |

 

نصیحتی از یه دوست!

دریا وقتی خودش آرومه می شه رفت جلوش داد زد تا خالی شد. اما اگه عصبانی باشه با ابرای سیاه گنده هرچی داد بزنی فقط صدای موجهاش رو می شنوی که انگار عصیانین و اونها هم دارن به تو داد می زنن اونوقت نه تنها خالی نمی شی که اخموتر هم می شی ....

 

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 8:8 توسط بانوی تابستان |

 

 

الهی شکرت امروز دنیا دنیا آروم شدم ...

 

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 21:51 توسط بانوی تابستان |

 

من به اندوه درون می اندیشم
و به آن لحظه که تو می آیی
و به آن دم که مرا می خواهی
و به آن کولی مژگان بلند
که ندانسته دلم را سد کرد
و نفهمید که با من بد کرد
من به آن لحظه فرا خوانده شدم
که سکوت است و سکوت است و سکوت
و در آن شمعی ست در حال سقوط

 

"پیوند باور"

 

* بعضی روزها و لحظات هست که دلت می خواد از صفحه ی تقویم و ضمیر لعنتیت حذف بشن اما نمی شن ....
  

پ.ن: اولین سیزده بدر مشترکمون خیلی معرکه بود ممنون از اینکه نگذاشتی ذره ای احساس تنهایی کنم  یادم باشه جبران کنم برات! 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 12:48 توسط بانوی تابستان |

 

هر چقدر از دیدن فیلمهای نوروزی امسال (سوپر استار و وقتی همه خوابیم) دلسرد شدیم اما از دیدن فیلم بیست با بازی قشنگ پرویز پرستویی و مهتاب کرامتی و فرشته صدرعاملی حتی حبیب رضایی و خمسه لذت بردیم !

 

* جدا این رفتار خود آدم که باعث می شه دیگران بهش احترام بگذارن یا نگذارن ... به یاد ندارم تا حالا با کسی که اولین باره می بینمش تند حرف زده باشم و نیشدار اما امروز عصر خونه مامانینا مجبور شدم به خاطر رفع سوءتفاهم از بقیه ی مهمونهامون جلوش بایستم و جوابش رو بدم .... دایی راست می گفت که تو دنیا هیچ چیز شیرنتر و تلختر از زبون آدمی نیست!

+ تاريخ شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 20:20 توسط بانوی تابستان |

 

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازين بی‌خبری رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم ای عشق من از چيز دگر می‌ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو
گفتم اين روی فرشته‌ست عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو
ای نشسته تو درين خانه‌ی پر نقش و خيال
خيز ازين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

* به یاد اون روزها ... *****-:

 

+ تاريخ جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 22:10 توسط بانوی تابستان |

 

سال 88 از همون لحظات آغازینش یه جورایی معجزه آسا شروع شد ... از همون لحظه سال تحویلش گرفته که اجازه داد ببوسمش و سررسید جدید رو بهش هدیه کنم و دست پختم رو خورد تا پریشب که بی مقدمه وقتی میترا و آقا رضا پیشنهاد دادن فردا بریم و تا آخر هفته همه چی رو به خیر و خوشی تموم کنیم رضایت داد ... اگرچه اعتراف می کنم شوکه به نظر می رسید و عصبی ... راستش هنوز خودمم با وجودی که جواب رو گرفتیم و روزش رو هم مشخص کردیم باورم نشده ... یه جورایی هیجان زده ام و نمی دونم باید چی کار کنم و نمی دونم تو این یه هفته فرصت باقی مونده تا اون لحظه ی موعود قراره چه اتفاقاتی بیافته .....

* می دونی دیروز خیلی ازت دلگیر بودم و احساس می کردم به این زودی زودی ها گمون نکنم که بتونم خوب بشم اما وقتی داشتیم تو سینما فیلم سوپر استار رو می دیدم اونجایی که رها به کوروش گفت: " اگه من اینجام یعنی اینکه تو از ته ته دلت خواستی که من اینجا باشم یا نه بگذار اینجوری بگم که اگه تو رو الان پیشم دارم برای اینه که از ته دلم خواستم که تو رو داشته باشم" ... یه لحظه دلم هوری ریخت پایین و یاد روزهایی افتادم که چه جور از ته ته دلم خواسته بودمش که تو باشی و  .............. خوشحالم که این نشونه ها زودی من رو برمیگردونه و باعث می شه از اون بانوی خشک بی گذشت بداخلاق فاصله بگیرم! 


 

+ تاريخ پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 12:15 توسط بانوی تابستان |