تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

دیروز تولدش بود و این دومین بار در طی سالیان گذشته بود که سالروز میلادش رو به روی خودم نیاوردم ....

+ تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 20:59 توسط بانوی تابستان |

 

امشب برای اولین بار در طی این بیست و اندی سال زندگی که از خدا گرفتم ۳تایی رفتیم جشنواره فیلم فجر و فیلم بسیار بسیار مفتضح "شکار روباه" رو به کارگردانی "مجید جوانمرد" دیدیم اما در کنارش در طول راه برگشت اونقدر خندیدیم و شیطونی کردیم که امشب شب فراموش نشدنی شد برامون!  

 

+ تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:43 توسط بانوی تابستان |

 

می خواهم از باد

بیاموزم و

عبور کنم

از کوه و دره های

 زندگی

 

 

"کتایون آموزگار"

 

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 19:1 توسط بانوی تابستان |

 

بهش می گم گلی جون اگه می بینی حلقه دستش کرده یعنی یکی رو داره پس اینقدر براش دلبری نکن ... و هنوز بهش نگفتم که دوست داری یکی هم پیداشه دل یار تو رو ببره که ناخودآگاه یاد این می افتم که تو اون دوره زمانی که باهاش رفته بودم "دیدنیها" بعدها برام گفتی که تو هم همون موقعها با یکی رفته بودی "دیدنیها" ... برای همینه که شدیدا اعتقاد دارم آدمی هرجوری که باشه و هرکاری کنه چه خوب چه بد دیر یا زود به خودش برمیگرده ...

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:57 توسط بانوی تابستان |

 

نمی دونی چقدر خوشحال می شم وقتهایی که می بینم جمعمون شاد و همه با هم می خندیدیم اگرچه همیشه یه گوشه ای از دلم خالیه وقتی میگید سلام برسون و منم می گم بزرگیتون رو می رسونم ....

+ تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:4 توسط بانوی تابستان |

 

 

بهونه اش برای دوست شدن با دومی در حال دوستی با اولی این بود که اولی بخاطر ساعت کاری طولانی مدتش زیاد تنهاش می گذاشته و خلا وجودیش رو خیلی احساس میکرده! حالا هم بهونه اش برای حضور سومی اینه که دومی هر لحظه باهاشه و نفس کشیدن رو براش سخت کرده! .... عجب دنیای عجیبیه!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:13 توسط بانوی تابستان |

امروز بازارگردی کردیم توپ! از عطاری و لباس فروشی ها گرفته تا شال و روسری و از این *"گینگیل منگولیا" که دخترا عاشقشونن و با دیدنشون آب از لب و لوچه اشون آویزون می شه از لوازم تزیینی و خانگی گرفته تا بازار فرش ها ..........  خلاصه از اول صبح تا غروبی با بهونه و بی بهونه اونقدر خندیدیم اونقدر خندیدیم که آخراش خدایی به دلشوره اوفتاده بودم که نکنه تو خونه اتفاقی بیفته و شادی امروز به کاممون تلخ بشه! تازه شم امروز با هدیه گرفتن یه جفت یخ شکن محشر و گتر کلی کلاسم رفت بالا و دیگه کلی برا خودم کوه نوردی شدم حرفه ای که بیا و ببین ...

......... نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه هربار که از پیش هم جدا می شیم با یه دنیا ذوق و شوق می گیم امروزمون فوق العاده بود! امشب دعای قشنگی کردی وقتی گفتی خدایا این خنده ها رو ازمون نگیر!

+ تاريخ پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:29 توسط بانوی تابستان |