و تو نيز
چون آبي بخشنده
به خونِ دلي بدل خواهي شد.
و تو نيز چون تابستانها
که ميوههاي فراوانش را ميبلعند و فراموشش ميکنند
از خاطرهها خواهي رفت
و تو نيز از دغدغهها تهي خواهي شد،
اکنون که رفتهاي
و نشان قدمهايت را
چون تماميِ مردگان
با خود
بردهاي.
«شمس لنگرودي»
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
"احمدرضا احمدی"
* کاش واژه ها قادر به وصف حس و حال درونم می بودن .... کاش می دونست با این کارهایی که می کنه هزاران هزار بار بیشتر از قبل رشته ی محبتت رو تو قلبم مستحکمتر می کنه!
چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت!
ای دوست
اگر بر سجاده ی عشقت
و به پیراهن اخلاص دلت
وصله ی کفر ندوزند و نیاویزند بر بیرق شهر
من به ایمان تو شک خواهم کرد ...
پ.ن: این شعر انتخابی مطلقا مخاطب خاص و عامی ندارد!