تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

تا چند روزه پیش لااقل از پس مه، گهگاهی قله رو می دیدم و شارژ روحی می شدم اما این چند روز نه تنها دیگه قله رو نمی بینم، بلکه به تک تک روزهایی که فکر می کردم دارم قله رو می بینم و دلم رو بهش خوش کرده بودم هم دارم شک می کنم .... می گن آدمها تو شرایط سخته که محک واقعی می خورن و نشون می دن که چند مرده حلاجن!

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 7:55 توسط بانوی تابستان |

 

 

مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم
تو میان ما ندانی که چه می​رود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی

 

"سعدی"

 

 

*یک کلام ختم کلام دارم می میرم!

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 14:16 توسط بانوی تابستان |

 

عزیز من!


خوشبختی، نامه یی نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگِ در را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیرِ نرمِ شکل پذیر ... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر ...
خوشبختی را در چنان هاله یی از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختش شویم ...
خوشبختی، همین عطرِ محو و مختصرِ تفاهم است که در سرای ما پیچیده است ...

 

 

"چهل نامه ی کوتاه به همسرم-زنده یاد نادر ابراهیمی"

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 19:18 توسط بانوی تابستان |

 

از وقتی رفتیم درکه دارم به حرفاش فکر می کنم به کوچه ای که گفت و گذر دو تا ماشین از کنار هم ... سه سال پیش این من بودم که زدم کنار و راه دادم که شما رد بشی ... رد شدین اما آنچنان خاکی به پا کردید که عین سه سالش چشمهام سوی دیدن نداشت ... اما اینبار این منم که دارم از کنارتون رد می شم! ... خیلی دلم می خواست هردومون باهم در اوج صلح و صفا از کنار هم می گذشتیم ... اما نه من راننده ی قابلی هستم و نه شما دست فرمونت بیسته ...

 

 

 

+ تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8:50 توسط بانوی تابستان |

 

اصلاً نمی‌شد که بگویم
دوستت دارم
اما گفتم.

گفتم :

- دسته کلیدت یادت نرود.
- پله‌ها لیزند .
- باید مراقب باشی.
- صبر کن تا چراغ قرمز
سبز شود ...

 

 

"سیما یاری"

 

 

+ تاريخ یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:51 توسط بانوی تابستان |

 

مامان می گه، هر وقت دیدی هوای حوصله ات ابریه و آسمونش طوفانی، هروقت دیدی مرغ مینای دلت مریض شده و یه گوشه کز کرده و دیگه آواز نمی خونه، هر وقت دیدی پشتِ پرچین خیالهای گرم و رنگارنگت، سردی و یخبندون زمستون لونه کرده و سرمای دی، خیال کوچ کردن نداره، هر وقت دیدی نمِ بارون خستگی رو تنت نشست و خواست که پر پروازت رو خیس کنه، هر وقت دیدی طراوت و شادابی روحت تو دستهای تقدیر و تقریر و بازیهای زمونه اسیر شده و میله های تنگ و بهم فشرده ی قفسش، استشمام هوای آزاد رو براش ناممکن کرده، پاشو به روشنایی یادش اقامه کن و با شبنمِ سحرگاهی گلهای باغچه وضو بگیر و رو بستر سبزِ سپیدار سر کوچه، سوار بر نسیم آغشته به بوش، دو رکعت نماز سفر بخون و قاصدک رویاهات رو بسپر به دست باد و بگذر از کویر و از سراب و چشم به راه بویِ خوشِ چمنِ دشت باش و رویش شکوفه های سیب روی شاخه های دلتنگیت  .....         

 

+ تاريخ شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:20 توسط بانوی تابستان |

 

 

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن


یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن!!!

 

پ.ن: همه ی فکر و ذکر این چند وقتم شده اینکه بلاخره رنگ این خونه عوض می شه؟ یعنی می شه در و دیوارش سفید شن؟!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:0 توسط بانوی تابستان |