ببین امشب حافظ بعد از مدتهای مدیدی که سروقتش نرفته بودم چی جوابم رو داد:
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منم
حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
پرسید :
«بهارتان چگونه است؟»
گفتم :
« ما زاده سرزمین خشکیم
راضی به بنفشه ای- اگر آید ! -»
"محمد زهری"
"مطلب زیر از گروه مارشال مدرن برگرفته شده است"
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
-اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي:
صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني.
زندگی کردن با تو یعنی تحمل دنیا دنیا استرس و اضطراب و هراس، زندگی کردن با تو یعنی قایم موشک بازی و فرار موش از گربه، زندگی کردن با تو یعنی خودسانسوری یعنی پنهون شدن پشت پرده ی سکوت و انزوا، زندگی کردن با تو یعنی ترک برداشتن چهاردیواری دل با هر کلام ناسنجیده، با هر انتقاد نابجا، با هر نظر شخصی تحمیل کننده! زندگی کردن با تو یعنی یاد گرفتن واو به واو حس نفرت و بغض و کینه!

پ.ن: ببخشید بابایی من معذرت می خوام 
احساس می کنم خستگی یکسال مونده تو تنم !!!!
و همه وحشت من از آنروزی است که من هنوز باشم و تو نباشی!
بامن بگو: "وقتی که صدها صدهزاران سال بگذشت، آنگاه ..."
اما مگو : "هرگز!"
"اسماعیل خویی"

* مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار
نیستی و من به جستجویت تا ناکجاآبادها می دوم
باور نداری، رد پایم را به روی ابرها دنبال کن!
خاموشی و من در اشتیاق شنیدنت امواج را می درم
ایمان نداری، فریادم را از تندر و برق و رعد طلب کن!
دلگیری و من پا به پایت به وسعت آسمانها می بارم
یقین نداری، چشمهایم را از پسِ رنگین کمان پلکهایم نظاره کن!
از دیروز ذهنم درگیر این موضوع که چی باعث می شه یه نانوا حتی تو چله ی تابستون از صبح تا شب دم تنور بایسته و نون ببپزه راننده ی اتوبوس روزها و ماهها و حتی سالها صبح تا شب یه مسیر تکراری و پرترافیک رو بره و بیاد و کارگرهای شهرداری بوی تند زبالها رو تحمل کنن ... امان از نیاز که آدمی رو به تحمل هر اجباری وا می داره!
*طرف دو سه روزه چک یک میلیارد تومانی صورت وضعیتش رو وصول کرده اما طلب دویست و شصت هزار تومانی نجاری رو که اومده در و پنجره ی باغش رو نصب کرده و بیشتر از دوسه ماه از تحویل دادن کارش می گذره رو، یه چک یه ماهه می ده! اینجاست که دلت می خواد بِدَری از تنت این جامه ی به اصطلاح انسانیت رو!
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشيمان می شدی از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت از انجا بودنت
از اينجا بودنت
"منسوب به کارو"