|
|
|
فکر مي کنم تو دنيا هيچ لحظه اي خاطره انگيزتر از سپری کردن لحظاتي هر چند کوتاه در کنار عزيزترينهاي آدم و خنديدنهاي از ته دل نباشه اونم چي تو آخرين روز از بهار تو دامان طبيعت در کنار آبشار و جويباري به زلالي دل همراهات ... بعضي از لحظات هست که احساس مي کني ارتفاعت با خداي خودت هر چند به اندازه ي چندين ميليمتر کمتر شده ... اينکه چوب دستي (باتوم) عزيزت با يه سهل انگاري بيافته لب پرتگاه و غم عالم و آدم بشينه تو دل گنجشکيش و بعد عزيزترينت بخواد بره بيارتش و تو دل تو دلت نباشه که خدايي ناکرده کوچکترين گزندي بهش نرسه، ظاهر شدن سه تا صخره نورد حرفه اي و کمک بي دريغشون از همون لحظاته!
* اما گفتن هيچ کدوم از این حرفها باعث نمی شه که یادم بره امروز نگذاشتی من فلورانس نایتینگل بشم ;-)
نازنینم نازنینم چه دعا بهتر از این ... گریه ات از سر شوق خنده ات از ته دل ... نبود هیچ غروبت غمناک!
به یاد یلدای عزیزم :-)
می دونی همیشه این حس رو داشتم که دوستهایی که هر آدمی تو زندگیش داره هدیه هایی هستند که خدا، دنیا یا حتی زندگی به اونها بخشیده ... می تونی اون هدیه رو از همون ابتدا با دیدن شکل و شمایلش رنگ و روش و هزار و یک علت موجه برای خودت رد کنی و نپذیری اما اگه پذیرفتی و به قول شازده کوچولو عمرت رو براش گذاشتی دور از انصافه که بخوای دندونهای این اسب پیش کشی رو بشمری! که اگه بنا به شمردن باشه خیلی چیزها برای هر دو طرف واسه شمردن هست! ........................ برم که تا کتابفروشی های انقلاب نبستن کتابی رو که بیشتر از یک هفته است دنبالشم می گردم رو پیدا کنم!
چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، بهار تازگی و طراوت ندارد
چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، قناریها جز به غم نغمه سرایی نمی کنند
چه سود گَر بگویمت، بعدِ تو، آسمان دلم ابری تر از آسمانِ قله دماوند است در پَسِ بورانی وَهمناک
چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، من به چشم، پژمردن غنچه های عشق را در دل دیدم
چه سود گر بگویمت، زین پس، قلب من گُور حسِ نابِ "دوست داشتن " است و "دوست داشته شدن"
بانوی تابستان - ۱۷/۱۱/۸۵
باز می گردم. همیشه باز می گردم. مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سر آغازی بپنداری یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم. مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم. باز می گردم. همیشه باز می گردم. هلیا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند. من روح دائم یک دوست داشتن هستم ...
حیفه اگه این متن زیبا از نادر ابراهیمی رو که پرواز در سن عزیزم زحمت گذاشتنش رو تو وبلاگ کشیدن از دست بدین. فوق العاده است!
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست. یک روز عاقبت نه با سَفر یک روزه، نه با سفری بلند، بل با آخرین سفر یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست. یک روز عاقبت ٬نه با کلامی کم توشه از مهربانی نه با سخنی سخت توبیخ کننده، بل با آخرین کلام یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست باید بدانی دیر یا زود اما دیگر نه چندان دیر یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست. و کاری جز این هم نمیتوان کرد٬اما اینک علیرغم این شکستن محتوم قریب الوقوع که میدانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود٬بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم٬ بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورد .. بگذارشادمانه بمیرم . و شادمانه مردن ممکن نیست مگر اینکه بر این مرده قطره ای اشک نباید گریست . بارها گفته ام که هر روز که بروم بی آرزو رفته ام ابدآ تشنه نیستم و چشمهایم به دنبال هیچ هیچ هیچ نیست . مگر انسان از یک مهمانی دو روزه چه میخواهد؟ مگر انسان در عبور از کنار کوهستانهای جنگلی رفیع و دشتهای سبز وسیع چه توقعی دارد؟ مگر انسان از قدم زدنی کوتاه در زیر آسمانی اردیبهشتی چه انتظاری دارد؟ مگر از همه رودخانه ماهی نگرفتم و در آن زیر سایه یک درخت پیر ننشستم و از قمقمه ام آب خنک ننوشیدم؟ مگر روزهای پیاپی در کلبه های کویری گیوه از پای در نیاوردم و بر سر سفره سرشار از سخاوت کویریان ننشستم؟ مگر شبهای بسیار تا سحر کنار دریای مازندران زیر سیلاب خوش صدای باران زانوانم را بغل نکردم و به حبابهای فسفری نگاه نکردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟ مگر جنگلهای شمال را نپیمودم و به صدای جادویی جنگلهای سرزمینم گوش نسپردم؟ و مگر در پناه تو سالیان سال قلم در خون ایمان خویش فرو نبردم و هزاران برگ کاغذ را آنگونه که خود میدانستم و باور داشتم سیاه نکردم ؟ آیا باز هم حق است که کسی بر مرده ام بگرید؟ در زمانه ما از این بهتر زیستن برای کسی چون من ممکن نبوده است برای آنکه همیشه بر سر اندیشه ای پای میفشرد، البته در طول عمر دردهایی هست و غمهایی و اشک هایی و زخم خوردن هایی و گریه هایی از اعماق و نگو که چگونه میتوانم اینگونه زیستن را خوب و شاید خوبترین نوع زیستنم بنامم تو خوب میدانی .. سنگین ترین دردها چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل میشوند و جملگی تلخی ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند . اگر فرصتی باشد در آستانه آخرین سفر چنان خواهم خندید که پژواک آن شیشه های بسیار ضخیم و تیره دلمردگی و نا امیدی را یکباره فرو بریزد .. ای کاش به آنجا رسیده باشم که رهگذران بر سنگ گورم شاخه گلی بگذارند و از کنارم همچنان که زیر لب به شادی آواز میخوانند بگذرند و این نیز آرزویی شخصی نیست این ای کاش را برای همه مسافران این سفر محتوم میخواهم .
چهل نامه کوتاه به همسرم چاپ اول ۱۳۴۵چاپ دوازدهم ۱۳۸۶
* متن عینا از وبلاگ پرواز در سن عزیزم در اینجا گذاشته شده است.
و تو نيز
«شمس لنگرودي»
این چند روزه زیاد این آهنگ رو که گویا کار آقای امیر حسین سام هستش رو گوش می کنم ... یه جورایی آرومم می کنه و دلم رو زیر و رو ....
پ.ن: اگه تمایلی به شنیدنش دارید کافیه روی "این آهنگ" کلیک راست کنید و گزیده ی : Save target as" رو بزنید تا آهنگ رو کامپیوترتون دانلود بشه...
"مرگ من خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شوم که می شوم -مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ..."
"ماهی سیاه کوچولو - صمد بهرنگی"
حکایت دل حکایت عجیبی است که با هیچ معیاری سنجیدنی نیست!
خیل ِ دلکش ِ پرواز در طراوت ِ ابر
"هوشنگ ابتهاج"
تیتر صفحه ی اول روزنامه همشهری مورخ 8/3/87:
گروه اجتماعی: سالهاست شرکت های بیمه با وجود دریافت حق بیمه یکسان از زنان و مردان در تصادفات و سوانح رانندگی یا سایر حوادث، هنگام پرداخت خسارت با استناد اشتباه به یک اصل فقهی، خسارت دیه زنان را نصف می پردازند و از این بابت نسبت به حقوق زنان اجحاف می کنند. مشکل فوق تنها به زن ختم نمی شد، بلکه شرکتهای بیمه با استناد به تفاوت دیه مسلمانان و غیرمسلمانان با وجود دریافت حق بیمه ی یکسان از پیروان همه مذاهب و ادیان، هنگام پرداخت خسارت بین مسلمانان و غیرمسلمانان تفاوت قایل می شدند.
* خوبه دیگه از این به بعد خوش به حال اون دسته از آدمهای تحت پوشش بیمه ای می شه که خانمی رو به نوعی زیر می گیرن و می کشن. چون این لایحه دیه کامل اون خانم رو به شخص می پردازه اما قانون نیمی از اون رو به خانواده ی مقتول بنا بر قوانین خواهد پرداخت و نتیجه ی اخلاقی اینکه نیمه ی دیگر دیه دست شخص باقی خواهد موند. به همین سادگی!
پ. ن: لازم به ذکر هستش که چه آقای X نازنین و چه آقای Y گلابتون هیچ کدوم جدی این جملات را به زبون نیاوردن و هدف از بیان این حکایت نشون دادن معضلاتی است که سر منشا آن قوانین مدنی جاری در مملکت است و بس.
بازم منم و تاريکي شب و درِ بسته اتاق و پرده کنار رفته ي پنجره و نگاه رو به آسمون و خلوت دو نفرمون ... بازم منم و بغل بغل حرف ناگفته و گُوله گُوله بغض فرو خورده و اشک نريخته .... منم و کوله بارِ سنگينِ آرزوهاي خاک گرفته .... منم و فرسودگي حاصل از جدال بي سرانجام با سرنوشت و تمناي دل .................... امشبم از اون شبهايي که هجوم اشک مجال گوش دادن به دلجويي هات رو نمي ده و من توپم پُره .... خيلي پُر به پُري کاسه ي صبري که کم مونده از دستام بلغزه و سنگفرش حوصله رو خيس کنه ...... کز مي کنم گوشه اتاق و به ديوار تکيه مي دم و با دلخوري روم و ازت بر مي گردونم و سرم رو مي گذارم رو زانوهام .... ديگه هم بهت نگاه نمي کنم ... نمي دونم چند دقيقه همينجوري مي گذره که با صداي رعد و برقت من و بيدار مي کني و با نم نم بارون به روي شيشه ي پنجره من و صدا مي زني .... اولش خودم رو به نشنيدن ميزنم و بيشتر روم و از آسمون بر مي گردونم اما وقتي با شدت بيشتري با دونه هاي تگرگ مي کوبي به پنجره، پا مي شم مي يام پيشت اما هنوزم از نگاه کردن مستقيم به چشمات طفره مي رم و هنوزم دلم آروم نگرفته ........ مي گم مگه اين تو نيستي که مي گي "صدا کن مرا تا پاسخ دهم تو را ".... مي گم مگه نمي گي "از تو به يک اشاره از من به سر دويدن" پس چرا هربار فقط نگام مي کني و پاي عمل که مي رسه شونه خالي مي کني؟ مي گم آخه من چه کردم چه گناه نابخشودني ازم سر زده که اينجوري داری تاوانش رو ازم پس مي گيري، مي گم به جرم کدوم لغزش و کج نگرشي اينجور زمينم زدي که ياراي بلند شدنم نيست؟ دلِ کي رو شکستم که آه ش اينجور دامانِ من رو گرفته و زمين گيرم کرده؟؟!!!! ......... يه آن به خودم مي يام مي بينم در تموم اين مدت با داد و فرياد باهات حرف مي زدم .... خجالت مي کشم .... ساکت مي شم و يواشکي تو دلم يه جوري که حتي خودمم نمي شنوم، مي گم ببخشيد و مي دونم که تو مي شنويش ...... اما من هنوز پُرم هنوز آروم نشدم و مي خوام زمين و زمانت رو بهم بدوزم و برات از تک تک اونهايي که تو سفره ي دلمه و جارو براي چيزاي ديگه تنگ کرده و شيشه ي دلم رو تَرَک تَرَک، بگم ...... اما حتي ناي بازگو کردن ِ اونا رو هم ندارم و همين جور مي بارم........ خوب مي دوني امشب خيلي بهت نياز دارم که آروم و بي صدا مي ياي پيشم و با دستهاي هميشه مهربونت نازم مي کني، اشکهام رو از گونه ام مي چيني و آروم مي گي " تو بايستي اين سختي ها را متحمل بشي، تو بايد آب ديده بشي، بايد بزرگ بشي"..... مي گي "اين سختي ها صيقل توست، اين موانع اين پا گذاشتنها به روي خواهش دلت براي اون تنديس شدنس" ... بعد با مهربوني موهايي رو که تو صورتم ريخته رو مي گذاريشون پشت گوشم و بازم نازم مي کني و مي گي "مگه تو نمي خواي آينه بشي، شفاف شي، زلال شي، تنديس شي؟" ..... فکر کنم سکوتم و مبني بر رضايتم مي دوني که ادامه مي دي " بايد کسي تو را صيقل بده، تراشت بده، تو را که با ابريشم صيقل نمي دن که، تو را که با پَر طاووس تراش نمي دن که، بايد با سنگِ سمباده صيقل داد، بايد با دشنه تراش داد" ........ من هنوزم آروم آروم دارم مي بارم و تو هنوزم با مهربوني نوازشم می کنی و با هام حرف می زنی ... می گی " تو نگران نباش و هی نگو من چه گناهی کرده بودم که گرفتار اين مشکلات شدم، هی بی تابی نکن و اینقدر غصه نخور"...... "تو که می دونی من تاب غصه خوردن بنده هام رو ندارم تو که می دونی حتی آفتاب که از پوستتون بگذره من زودتر می سوزم، پائیز که از حوالی حوصله اتون عبور کنه من قبل از شماها زرد می شم" ....................... نمی دونم چرا از اینجا به بعد صدات خیلی غمگین می شه و با یه حزنی بهم می گی " تو که سابقه ی رحمت من رو دیدی و دیدی که چقدر با نشونه ها باهات حرف می زنم تا آروم بشی، تو که می دونی گاهی امتحانت می کنم تا خودت، خودت و نقاط ضعف و قوتت رو بهتر بشناسی، پس چرا گاهی بهم شک می کنی با هام قهر می کنی و آزرده خاطر می شی؟ .... احساس می کنم بیش از این تاب شنیدن موج غم رو تو صدات ندارم. زودی اشکهام رو پاک می کنم.... می خندم و هرچی محبت و مهربونی تو وجودم هست و جمع می کنم تو دستام و دستت رو محکم می گیرم و غرق می شم تو آغوشت و می خوام حرف بزنم می خوام نگفته هام رو بگم می خوام ....... اما مگه این بغض لعنتی می گذاره و اشکام جلوتر از صدام برا خودشون راه باز می کنن ..... با هزار جون کندن که شده برای لحظه ای نفس رو تو سینه حبس می کنم و می گم به خدا، به جون خودم، هیچ وقت بهت شک نکردم و جز در خونه تو در خونه ی هیچ کسِ دیگه ای رو نزدم .... بهت می گم تو رو خدا اگه می بینی بعضی وقتها آسمون دلم ابری می شه و کاسه ی صبرم لبریز بگذار رو حساب کوچولو بودن دلم .... بعد با گریه و خنده می گم آخه تو که بهتر از من می دونی گنجشکها دل کوچیکی دارن و زودی دلشون پر می شه آخه خودت من و آفریدی مگه نه؟ ................................... خوب می دونی دیگه آروم شدم و چشام سنگین ...... لحظه ی آخر، پیشونیم رو می بوسی و به بهمون سبکبالی که اومده بودی پیشم، سوار نسیم می شی و می ری و منم تا خود صبح آرومه آروم به سبکبالی خودت و کبوترهات به خواب می رم ........................
* وای خدای من چقدر سخته تحمل لحظه ای که آخرین شعله ی امیدت در برابر چشمان ناباورت خاموش می شه .................. دیگه ازت هیچی نمی خوام هیچی قول می دم قول می دم !!!
لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است ... خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ... امانتی ات را پس می گیری؟
**
زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که گفتند: فروختی؟ گفت: نخریدند تمام شد.
|