|
|
|
When you are Win, But if you lose,
تیتر صفحه اول همشهری مورخ ۱۹/۱/۸۷ :
"یارانه بنزین و نان نقدی پرداخت می شود"
لابد مثل همون سی هزار تومانی که قبل از انتخاب شدن رئیس جمهور کنونی قرار بود به تک تک افراد بالای ۱۸ سال پرداحت بشه!
* و در حاشیه گذاردن عکسی بس مبهم (در حد مشحص بودن چشم و ابرو اون هم در پس زمینه تیره و تار) در پروفایل همین طور آماج پیامهای خصوصی که صندوق پستی این جانب را مورد حمله قرار داده است به گونه ای که ظرف این دو روز بیش از ۱۰ پیشنهاد دوستی و صد البته خیر! دریافت کرده ام!!!! جدا این چی رو ثابت می کنه؟ ظاهر بینیمون رو؟ سطحی نگری بودنمون رو؟ روی آوردن جونهامون به اینترنت صرفا به قصد برقراری ارتباطات عاطفی و دلبستگی شدید به این دنیای مجازی مون رو؟!!
"مولانا"
دلخوریها که از این در بیان تو، دلتنگی ها از اون در می رن بیرون ... اون وقته که اشباع می شی از حضور همه چیز و همه کس!
از آن سوي مرز باور و ترديد
" شفیعی کدکنی"
کاش می شد و آدمی یاد می گرفت که تو زندگیش از هیچ کس انتظار نداشته باشه ... حتی از مادر از خواهر از دوست از همسر ... اونوقت دیگه نه دلتنگی معنی داشت نه دلخوری و کدورت و نه حتی بی حوصلگی و رخوت... بانو جان! تو که نه لحظه ی تحویل سال دعا کردی و نه خیال پهن کردن سفره هفت سین رو داشتی که اگه عمه شب قبلش نمی اومد و خودش با حوصله سیب و سرکه و سماق و سمنو و سکه و سیر و سبزه رو روی میز نمی چید عمراً اگه اینکار رو می کردی، بالاغیرتن این یکی رو همینجا قول بده که شعر سهراب رو "وسيع باش و تنها سر بزير و سخت" امسال آویزه ی گوشت کنی و از هیچ کس و هیچ چیز متوقع نباشی!
چه سرگردان است اين عشق
"احمدرضا احمدی"
* بیاتابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ** یه بنده خدایی گفت: "با وجودی که بیشتر از یکساله که رفتم سر خونه زندگیه خودم اما هنوز که هنوزه وقتی می ریم خونه ی بابااینا و شب رو می مونیم راحتتر از خونه خودمون به خواب می رم" ... و من دلم عجیب لرزید ........
*** Cold is the night, cold are my hands, cold as my heart
بلاخره به لطف یکی از دوستان فیلم انیمیشنی"پرسپولیس" ساخته ی "مرجان ساتراپی" رو دیدم. در ظاهر امر، فیلم سرگذشت مرجان ساتراپی رو به تصویر می کشه اما با دیدن صحنه های آشنایی که اونها رو بارها و بارها از نزدیک دیدی و تجربه کردی دیگه مرجان رو نمی بینی، خودت رو می بینی و امثال خودت رو ........ به یاد می یاری شبی رو که بابا ویدیو گرفت به تو و داداش کوچیکه تاکید کرد که تو مدرسه مطلقا حرفی از ویدیو و خریدش نمی زنین ... خودت و سحر رو می بینی که دم در نمایشگاه بین المللی کتاب، تو صف تلفن وایستادین که یه دفعه چندتا لباس شخصی بیسیم به دست می ریزن و پسری رو که دوبرابر شما سن داشت و آروم در انتظار رسیدن نوبتش بود رو به جرم اینکه کنار شما دوتا دختر ایستاده بوده رو از نمایشگاه می اندازنش بیرون ... یاد مجله هایی می افتم که هنوز که هنوزه وقتی از اون ور آب میان تو صندوق پستیت، دست و پا و سینه ی زنهای روی جلدش با ماژیک مشکی سیاهپوش می شن که مبادا اسلام به خطر نیافته .... یاد حسین می افتم که چطور وقتی با نامزدش تو پارک جنگلی نشسته بود و صبحونه می خورد و تو اون جای دنج به جرم بیرون بودن موهای بلندنامزدش از پشت روسریش دادگاهی شدن و با جریمه ی نقدی و دو روز الافی بلاخره آزاد شدن .... یاد رضا و خانم آینده اش می افتم که هربار که می خوان دست در دست هم تنگ همدیگر رو در آغوش بگیرن هزارتا چشم می شن که مبادا یکی از این گشتهای ارشاد که مثل مور و ملخ تو خیابونها ولوان و مثل اجل معلق از هر سوراخ سمبه ای سر در می یارن مچشون رو نگیرن و براشون دردسر نسازن ...... یاد خودم می افتم که تا چه حد مثل مرجان هم اون ور آب احساس غریبی کردم هم این ور آب تو سرزمین آبا و اجدادیم ...... و یاد اینکه تا کی این حس لعنتی رو روزی هزاربار می بایست قی کنم و دوباره بخورم ....
|