تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

نمي دونم چرا هر كاري مي كنم نمي تونم با كتابهاي "صادق هدايت" كه مي دونم نويسنده ي نامي در سطح بين المللي بوده و تا حالا كتابهاي زيادي ازش بخصوص " بوف كور" ش به زبانهاي مختلف چاپ و منتشر شده ارتباط برقرار كنم ... نمي دونم از بس در مورد خودكشي و حس و حالش نوشت آخر سري خودكشي كرد يا از بس به خودكشي فكر مي كرد ازش مي نوشت. خلاصه اين سوالي كه بدجور ذهنم رو به خودش مشغول كرده ... چند وقته پيش داشتم كتاب " ناتور دشت" "جي. دي.سلينجر" رو مي خوندم كه درش قهرمان داستان "هولدن کالفید" نوجوان ۱۷ ساله که از مدرسه اخراج شده يكريز داره به زمين و زمون بد و بيراه مي گه و براي اولين بار اين فكر به ذهنم خطور كرد كه يه نويسنده مثل يه مخترع با خلق اثرش تا چه حد زيادي مي تونه رو خواننده اش تاثير بگذاره ... درست مثل یه کارگران موفق برنده ی جایزه ی اسکار که با ساختن فیلمهاش و پیامی که چه آشکار چه مستتر درش جاسازی می کنه کلی می تونه بیننده اش رو زیر و رو کنه و چه بسا ارزشهاش رو با ضد ارزش و بلعکس جابه جا کنه ....نمي تونم بگم از خوندن "ناتور دشت" پشيمونم يا كاش نمي خوندمش اما واقعيته امر اينه كه ترجيح مي دم از خوندن كتابهايي مثل "زنده به گور" "صادق هدايت"، "سقوط" "آلبرتوكامو" و اين دسته از كتابها كه در نهايت هر كدوم به نوعي آدم رو به سمت و سوي پوچي و سرگرداني و ياس سوق مي دن دوري كنم ... دو سه روز پيش كتاب "عقايد يك دلقك" نوشته "هانريش بل" رو تموم كردم كه در مقايسه با اين چند كتاب آخري كه ازشون ياد كردم خيلي شيرينتر و دلچسبتر بود. اگرچه بعضي قسمتهاش به علت ضعف علم تاريخيم كه درست و حسابي نمي تونستم منظور نويسنده رو درك كنم يه نموره كسل مي شدم اما در كل از يكي دو روزي كه براي خوندنش سرش صرف كردم کاملاْ راضيم ... و نکته ی اخلاقی اینکه با اثبات چندین و چندباره ضعف تاریخم بر ان شدم که تنبلی رو کنار بگذارم و به پیشنهاد آقای ترابی کتاب "تاریخ تمدن" "ویل دورانت" رو بخونم بلکه باری از جهالت تاریخیم کم بشه :-)

 

چكيده اي از کتاب "عقاید یک دلقک"

 

    

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 8:50 توسط بانوی تابستان |

 

دیشب تا نیمه های شب با داداش کوچیکه که حالا دیگه برای خودش مردی شده ساعتهاحرف زدیم و حرف زدیم و از هر دری گفتیم ... حس خوبی بود با توجه به حصاری که همیشه بین خودم و اون می کشیدم که مبادا رومون به روی هم باز نشه هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه که  از درونی ترین احساساتش بخواد برام بگه و اینچنین تشنه ی مشاوره و تخلیه کردن باشه ... دیشب موقعه ی خواب یه آن مثل یه بارقه چیزی به ذهنم رسید و تا مدتها بهش فکر کردم ... تو خلوت دو نفرمون یجورایی باهم یه قول و قرارهایی گذاشتیم. قول و قرار که نه، یه اعتصاب آروم و مسالمت آمیز شاید ... می دونم یه کم سخته ها اما اینم می دونم که از عهده اش بر می یام و به قول شاعر " در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن، شرط اول قدم آن است که مجنون باشی"

 


* خوشحالم همون قدر خوشحال که یه آدم الکی خوش :-)

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 8:34 توسط بانوی تابستان |

 

يكي دوماه پيش، شام جايي دعوت بودم كه در بين جمعمون خانم آلماني سالمندي شركت داشت كه گياه خوار بود و دست به گوشت و مشتقاتش نمي زد اما انصافاً تا يكساعت بعد همه ما كه دست از غذا خوردن برداشته بوديم كماكان مشغول بود و اين براي من شده بود سوال كه آخه يه معده چقدر مي تونه گنجايش داشته باشه تا اينكه دو سه روز بعد تو فرصت چند ساعته اي كه داشتيم اين سوال رو يا بهتره بگم اين شگفتي رو با دوست عزيزي كه همراهم بود در ميون گذاشتم و اون در جوابم گفت:‌بانو مي دوني اون خانم براي تامين پروتيين مورد نياز بدنش چقدر بايد گياه و سبزيجات بخوره؟ پس نبايد از خوردن بيش از اندازه اش تعجب كرد و بعد از اون بود كه بحث ما پا گرفت و اون دوست عزيز در ادامه صحبتهاش گفت بنظر من خوردن گوشت هر موجودي كه مثل آدمي جون داره و حس و نفس، عين جنايته و همينه که خوي وحشيگري رو تا اين حد در آدمي قوي كرده و اين گفتگوي دو نفرمون مدتهاست كه هربار كه مي خوام غذايي بخورم كه درش گوشت هم هست، در من زنده مي شه و من هربار با اكراه بيشتري لب به گوشت مي زنم خصوصاً اينكه پري روز همكارم داشت از حكايت جوجه بزرگ كردن بچه هاش صحبت مي كرد كه ناخودآگاه ياد روزهايي دور كودكي خودم و داداش كوچيكه افتادم و اينكه ما هم از اين جوجه هاي رنگي داشتيم كه مامان بعد يكم بزرگ شدنشون هربار كه آشغال گوشتي جمع مي شد يا استخونهاي مرغ رو كه ته ظرف مي موند براشون مي گذاشت و اونها هم با ولع خاصی می خوردن و با ياداوري اينكه جدي جدي اون جوجه ها كه ديگه بزرگ هم شده بودن خوي وحشي و جنگجويي داشتن و مدام پرخاش مي كردن، واقعاً شوكه شدم و جا خوردم ... یعنی واقعا نوع موادی که تو لیست مصرف روزانه ی ما قرار داره می تونه تو خلق و خوی آدمی تاثیر بگذاره؟ اون هم تا این حد؟!!


   

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 18:43 توسط بانوی تابستان |

 

در تصاوير حكاكي شده بر سنگ هاي تخته جمشيد، هيچكس عصباني نيست، هيچكس سوار بر اسب نيست، هيچكس را در حال تعظيم نمي بينيد، برده داري مرسم نبوده و حتي يك تصوير برهنه ديده نمي شود ... بفرستيد براي همه ي ايرانيان تا يادمان بماند چه بوديم و حالا چه هستيم!

 

ديروز وقتي اين اس. ام. اس بدستم رسيد جدا براي لحظاتي هنگ كردم و با خودم گفتم اگه بنا بر مستندات به جاي مونده واقعا اينهايي كه بر شمرده شده رو بشه ثابت كرد عجب تمدني داشتيم ...

 

 

* ....

حتي اگر نباشي مي آفرينمت
چونان كه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر از پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را

 

 


" قيصر امين پور "

 

** هر بار كه كانون خانواده اي رو گرم مي بينم و صميمي از ته دل شاد مي شم و كلي انر‍ژي مثبت مي گيرم، ديگه چه برسه كه اين گرمي و اين عشق و حرارت متعلق به يكي از عزيزترين دوستان من باشه كه جدا اون موقع است كه حتي نمي تونم جلوي گريه هاي از سر شوقم رو بگيرم ... 

 

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:59 توسط بانوی تابستان |


 

 

آی عشق آی عشق
چهره آبیت پیدا نیست ...

 


+ تاريخ شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 7:28 توسط بانوی تابستان |

 

گاهي دلت مي خواد بكني، بِبُري، به دَري تار و پود جسمِ سنگينت رو تا مگر آزاد كني روح سرگردونِ عاصي خسته ات رو، که افسرده است كه مريضه و دلش هواي تازه مي خواد و يه پرواز بر فرازِ ابرها جايي كه نه مني هست و نه مايي، نه گذشته اي و نه آينده اي ...

 

این روزها که می‌گذرد
شادم
این روزها که می‌گذرد
شادم
که می‌گذرد
این روزها
شادم
که می‌گذرد ...

 

 

" قیصر امین پور "

 

 

 

+ تاريخ جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 13:2 توسط بانوی تابستان |

 

 

گر فراق بنده از بد بندگی ست

چون تو بد با بد کنی پس فرق چیست؟!

 

 

" مولانا "

 

-------------------------

 

پ. ن: این شعر فروغ رو بی هیچ منظوری نسبت به کسی شاید بیشتر برای خودم به خاطر حال و هوای این روزهام اینجا می گذارم

 

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

 

 

با تشکر از وبلاگ نسیم جنوب که شعرهای قشنگی رو گلچین کردند.


+ تاريخ پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:12 توسط بانوی تابستان |

 

ماده ي 630 قانون مجازات اسلامي:


"هرگاه مردي همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبي مشاهده كند و علم به تمكين زن داشته باشد، مي تواند در همان حال آنان را به قتل برساند و در صورتي كه زن مكره باشد، فقط مرد را مي تواند به قتل برساند. حكم ضرب و جرح نيز مانند قتل است."

 

از صبح دارم به اين ماده ي 630 فكر مي كنم و اينكه جاري شدن خطبه ي عقد و متاهل شدن يه زن بنا بر قوانين جمهوري اسلامي ايران چه راحت مي تونه اختيار نفس كشيدن و زندگي كردن رو ازش بگيره در حالي كه اگر زني همسرش رو در حال زنا با زنِ اجنبي شوهر نكرده اي ببينه، آب از آب تكون نمي خوره ... اما اينبار بر خلاف هميشه بحثم سر ناعادلانه بودن قوانين صرفاً بخاطر جنسيت نيست و حتي اگه فرض رو بر اين بگذاريم كه زن هم طبق ماده 630 صاحب اختيار نفس كشيدن شوهرش مي بود بازهم من با اين ماده مشكل مي داشتم چرا كه هيچ جوره جرم با مجازاتش همخوني نداره و تو باورم نمي گنجه كه انساني بواسطه ي خطايي و بدون در نظر داشتن پس و پيش ماجرا و روند زندگي و روابط عاطفي زن و شوهر و عوامل جانبي ريز و درشت زيادي كه باعث خيانت و زير پا گذاشتن تعهدات مي شه اينچنين مجازات بشه طوري كه شخص خطاكار حتي بدون كوچكترين فرصتي در دفاع از حقانيتش در دَم محكوم به مرگ باشه و به قولي خونش حلال .... چند وقتي هست كه زياد به روابط في مابين يه زن و شوهر فكر مي كنم و بيشتر از همه به مقوله ي "وفاداري و خيانت" ... كم كم من هم شايد مثل خيلي هاي ديگه دارم مي رسم به اين باور كه "وفاداري" خيلي فراتر از چيزي كه شايد ما به اشتباه اسم "حق" رو روش مي گذاريم و فكر مي كنيم كه اين به اصطلاح "حق" صرفاً با عقد يه قرارداد به روي كاغذ براي طرفين بوجود مي ياد در حالي كه روابط عاطفي بين آدمها خيلي پيچيده تر از اوني كه بشه با دوتا امضا پاي قباله ي ازدواج اونها رو براي يك عمر متعهد به يكسري تعهداتي كنه ... همون طوري كه همه چي تو اين دنيا از قانون نسبيت پيروي مي كنه رابطه ي آدمها هم نمي تونه از اين اصل جدا باشه پس " وفاداري" نه يك حق، بلكه يك هديه است از جانب همسر به همسري كه سزاوار برخورداري از اين موهبت است.

 

 

   

+ تاريخ پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 18:5 توسط بانوی تابستان |

 

 

صبح كه چشمات رو باز مي كني و كماكان تو جات غلت مي زني و كم كمي خودت رو آماده مي كني كه دل بكني از اين بستر گرم و نرم و اين هواي خنك پاييزي اول صبح كه لامصب مثل هواي بهاري اغفال كننده است و ملس و خوشمزه، صداي نفس كشيدن هاش رو كه مي دوني هربار كه ذهنش مشغول باشه اينجوري نفس مي كشه مي شنوي، اما پا شدني نه تو به روي خودت مي ياري كه مي دوني بيداره نه اون و بعد تو در طول مسير تا رسيدن به ايستگاه ياد روزهاي دوري مي افتي كه محبتش رو تو شوخي هاي دستي اش نشون مي داد و دلت تنگ مي شه حتي براي گاز گرفتن هايي كه هميشه ازش فراري بودي و اولش با خنده هاي از ته دل اون شروع مي شد و آخرش با اخم تخم و رو ترش كردنِ تو تموم مي شد و هنوز تو هواي دلتنگي اون روزهايي كه همين كه مي ياي سوار اتوبوس بشي صداي اصفهاني كه داره مي خونه" تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من " مثل يه بغض رسيده آنچنان راه گلوت رو مي بنده كه براي مهار كردنش مجبور مي شي چشمهات رو ببندي و چندبار نفس عميق بكشي و ياد "عزیز "بیافتی و از ته دل يواشي تو دلت ازش بخواي كه براي آرامشت دعا كنه و پيش خودت فكر مي كني كه ديگه خوب شدي اما با ديدن مادر و پسر كوچولوي اول دبستاني كه براي به موقع رسيدن به مدرسه، دارن مي دوان و هربار كه مادر جلو مي افته سرعتش رو كم مي كنه و با خنده ها و حركت دستهاش پسرش رو تشويق مي كنه كه حركتش رو سریعتر كنه تا بهش برسه باز براي لحظات كوتاهي تصوير پيشِ روت رو تار مي بيني و تازه تازه خوب شدي كه تو شركت با شنيدن اينكه "بهار" ديشب تو ساختمانِ معروف "وزراء" كه اين روزها خيلي از جوونها گذارشون به اونجاها مي افته، باز دلت به درد مي ياد و براي هزارمين بار اين جمله رو به زبون مي ياري كه " ببين كجا داريم زندگي مي كنيم" اما ضربه ي كاري درست چند دقيقه به ترك ِ شركت وقتي وايستادي بالا سر ايمان تا امضاء كنه سندي رو كه دستته، با ورود همسرش به شركت و جمله ي ايمان كه در حالي كه دارن روي همديگر رو مي بوسن به خانمش مي گه " كوچولوي من حالش چطوره" بهت وارد مي شه و تو درحالي كه از ته دل خوشحالي از شريك شدن اتفاقيت با دنياي قشنگشون، از ته دل غصه مي خوري از حضور دستهاي قدرتمندي که تو رو محروم كرده از اين دنياي شيرين ...........  

 

 

* " ای خنده ی شوق! جای خوشت بر لبها خالی است .... " 

          

 

+ تاريخ سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:57 توسط بانوی تابستان |