تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

*

- این خطای تو نبود، من اشتباه کردم که گفتم
- کاملاً درست می گی، من برات یه بوکسور پیدا کردم و تو هم از اون بهترین بوکسوری که ممکنه رو ساختی
- من کشتمش
- این رو نگو! " مگی " از اون در بدون هیچی بجز جرات اومد تو ... بدون هیچ شانسی که به اون چیزی که می خواد برسه ... یک سال و نیم بعد اون برای قهرمانی دنیا مبارزه کرد ... تو کردی .......... مردم هر روز می میرند " فرانکی " ... زمین شوری می کنند، ظرف می شورند و می دونی آخرین فکرشون چیه؟  " من هیج کاری نکردم" " مگی " بخاطر تو موفق شد. اگه امروز بمیره می دونی آخرین فکرش چیه؟  " فکر کنم درست انجامش دادم "

 

 

* بخشی از دیالوگ پایانی فیلم " دختر میلیون دلاری "

 

 

 

 

 


 

+ تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 21:57 توسط بانوی تابستان |

 

 

 

 

* عکس برگرفته شده از وبلاگ "هم اینک آغاز کرده ام"

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 18:32 توسط بانوی تابستان |

 

 

آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه‌ی آشفته‌ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه‌ی کوتاهی
پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

 

همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه‌ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه‌ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند، اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم

 

 

 

"فروغ فرخزاد"

 

 

پ. ن: برام جالب بود وقتی فهمیدم هستند غیرایرانی های زیادی که خیلی بهتر از من ایرانی "فروغ" و اشعارش رو می شناسن ....

 

 


 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:55 توسط بانوی تابستان |

 

 

اگه به مرجع تقلید و این حرفها اعتقاد می داشتم، تو این وانفسای قحطی آدمِ با وجدان، حتما "صانعی" رو انتخاب می کردم ...  صانعی از معدود آیت الله هایی که به برابری دیه زن و مرد اعتقاد داره و جدیداً هم در برابر لایحه به اصطلاح  "حمایت از خانواده"  گفته که ازدواج دوم بدون کسب اجازه از زن اول حرام است .... اگر چه این آیت الله محترم، هنوز به دوبرابر بودن سهم الارث فرزند پسر نسبت به فرزند دختر معتقده، اما خوب دیگه چی کار کنیم دیگه اینقدر به مرگ گرفتن که به تب راضی شدیم ......... هیچ چیز تو دنیا برام دردآور تر از این نیست که تو صفِ مخالفینِ احقاق حق و حقوق مساوی بین زن و مرد، یه زن عَلَم دارِِ این جماعت باشه که گویا خانم "نفیسه فیاض بخش" از جمله این بانوان هستند که خودشون یکی از طراحان لایحه ی حمایت از خانواده! بودن .....  

 

پ.ن: متاسفانه هر قدر تو اینترنت جستجو کردم نتونستم لینک جملات قصار خانم فیاض بخش رو در باب حمایت از ماده ۲۳ تحت عنوان "حمایت از خانواده" پیدا کنم اما دوستان مشتاق می تونن با مراجعه به مجله زنان - شماره ۱۴۸ صفحه ی ۴۰ و ۴۱ از سخنان گهربار سرکار خانم مستفیذ بشن!!!

 

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 20:11 توسط بانوی تابستان |

 

 

باد می وزد
میوه نمی داند
زمان افتادن او امروز است ....

 

 

 

 

پروردگارا
گريه مكن
درست مي شود
اينان پيامبران شما نيستند
پيامبران شما
كتاب هاي شان را خمير كرده اند
و بر سر بازار
كاغذ مي فروشند .

 

پروردگارا
حرمت بازيگران را نگه دار
اينان پسران نوح اند
قول داده اند
ثروت بانك ها را از هواپيماها به تساوي قسمت كنند .
فقط ايوب مانده است كه به خانه ي سالمندان راه اش ندادند .

 

خداوندگارا
گريه كن
گريه كن
و مثل بادكنكي خالي سبك شو
گريه كن
تا نزد فرشتگانت برگردي
فرشتگاني مغموم
با مشتي جن و پري
كه پير شده اند
و روي كفل راه مي روند .

 

 

 " شمس لنگرودی "

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:43 توسط بانوی تابستان |

 

 

شناسنامه ام می گه من متولد تهرانم، پایتخت ایران ... اما پس چرا وقتی رو سنگفرشهای قشنگترین و طولانی ترین خیابونش که قدم بر می دارم، با دیدن ماشینهای گشت ارشادش که گوشه گوشه ی مهمترین میادین پایتختش رو با اون چهره های خشکشون مزین کردن تا ملت رو حتی شده به زورِ چوب و چماق وارد بهشت کنن، کوچکترین حس وطن دوستانه ای در من زنده نمی شه؟!! ... چرا وقتی رئیس جمهور کشور ایران اسلامی در برابر اون همه دوربین و خبرنگار توسط رئیس دانشکده کلمبیا به بدترین شکل ممکن تحقیر می شه، جز پوزخندی تلخ که بر لبهام می شینه و تکان دادن سری از سر تاسف، رگ غیرت و حس ناسیونالیستی من به جوش نمی یاد؟! چرا حتی با دیدن تاراج ثروت ملی این مرز و بوم، تخریب تاریخ چندین و چند هزارساله ی این خاک، چشمهام تر نمی شن؟! ................... من همونم که تو اوج بچه گی وقتی تصاویر مستند روزهای اول انقلاب رو، سربازهایی رو که به جای اینکه بر روی خواهر و برادرشون، مادرها و پدرهاشون اسلحه بکشن، شاخه ای گل بر روی لوله های تفنگشون می گذاشتن بارها بارها متاثر شدم و زدم زیر گریه .... من همونم که وقتی برای اولین بار پا به روی بلندترین و مرتفعترین بامش گذاشتم، به روی زمین سرد و یخ زده اش بوسه ای عاشقانه زدم و تا سالیان سال از رسیدن به اون نقطه در دل احساس غرور و شعف کردم.... من همونم که وقتی 2 خرداد 76 از رادیو نتیجه ی انتخابات ریاست جمهوری رو شنیدم مامان رو به آغوش کشیدم و از شادی گریستم  و مفتخر بودم به اینکه مهد طرح گفتگوی تمدنها جایی که من درش زاده شدم .... من همونم که با فروپاشی بزرگترین قلعه ی خشتی دنیا که بلاخره داغ دیدنِ از نزدیکش و لمس خشت خشت بناش برای همیشه تو دلم موند تا مدتها در حسرت از دست دادنش تو خودم رفتم و غصه خوردم............................... از اون سالها خیلی نمی گذره، شاید حتی به دهه هم نرسیده باشه اما چرا من الان باید به اینجا رسیده باشم رو نمی دونم و اینکه چند نفر مثل من هستن که خودشون رو تا این حد بی ریشه می بینن و غریب؟!     

 

   

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 21:27 توسط بانوی تابستان |

 


این زندگی نامه ی تلخ رو پارسال تو گزارشی که تو روزنامه ی همشهری درج شده بود خوندم و همون موقع هم بهمین اندازه منقلب شدم ..... بزرگی و منش آدمها به تحصیلاتشون نیست، به پایتخت نشین بودن یا روستایی بودنشون نیست ..... فردا عید فطره و خیلی از اونهایی که اعتقاد به دادن فطریه دارن کاش اون مبلغی رو که کنار گذاشتن رو به نوعی به دست نیازمندهای واقعی برسونن که کم نیستن این دسته از آدمهای نیازمندی که دستشون از همه طرف کوتاهه ....

 

 پ. ن: این روزها خیلی سعی می کنم اینجا رو قاطی بازیهای سیاسی نکنم و شایدم بیشتر به همین خاطر باشه که این روزها چیزی نمی نویسم ... اما راستش دلم نیومد این لینک رو برای آگاهی برخی از دوستان محترمم که فکر می کنن تو مملکت گل و بلبلی داریم زندگی می کنیم و سرمداران مملکتمون نماینده ی ائمه ی اطهار هستن و هرچی که می گن و عمل می کنن دستور الهی و مخالفت با اون یعنی تخطی از پیامبر و دستوراتش رو اینجا نگذارم ... خواهشاْ اگه لینک رو باز کردین با حوصله اون بیست تا پرسش مطرحی از جانب دفتر تحکیم مشارکت رو بخونین!!

 

  

+ تاريخ جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:24 توسط بانوی تابستان |

 

 


حکایت غریبیست این آمدن و رفتن ....
این تولد و مرگ ...
این کودکی و آن کهنسالی .....


امروز ساعت 3 بربالین عزیزی در "بیمارستان" حاضر بودیم که قرار بود ساعت 4 بزرگداشتش را در جمع دوستدارانش به پاس زحمات چندین و چندساله اش در "آتلیه" برپاداریم .....  

 

 

+ تاريخ جمعه بیستم مهر 1386ساعت 18:42 توسط بانوی تابستان |

 

وقتی چشمِ دلت باز باشه و روحت سبکبال، فرق نمی کنه تو میکده و عشرتکده باشی یا تو مسجد و کلیسا، کافی چشمات رو ببندی تا لمس کنی حضور پررنگش رو ... اما وقتی چشم دلت کور شد و روحت سنگین، تو کعبه اش هم که باشی نمی بینیش ... به همین سادگی!!!! 

 

    

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:4 توسط بانوی تابستان |

 

 

مرو ای دوست مرو ای دوست مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو به گل روی تو

+ تاريخ جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:32 توسط بانوی تابستان |


  
* "كافر نامه"

 

 

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

دگر از فرط مي نوشي ميم مستي نمي بخشد

....

من اينك ناله ي ني را خدا خوانم

من آن پيمانه ي مي را خدا خوانم

....

شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست؟!

و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد پس بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

چرا ناله هاي قلب مرا هرگز نمي شنود؟

"عجب بي پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"

خداوندا ...

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

چرا قلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

شب است و ماه ميتابد

ستاره نقره مي باشد

و گنجشك بر لبان هوس انگيز زنبق مي زند بوسه

من اما سرد و خاموشم

خداوندا ...

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند

ولي من ديده ام

كه نامردان به از مردان

از خون جوانها، كاخها ساختند

تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت

بر انسان حكم فرمايد

من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!

ولي من ديده ام

چشمان شهوت ران فرزندي كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لغزد!

برادر نیمه شب از آغوش خواهر کام می گیرد..!!

پس...قولت!

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم!

خداوندا ...

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

"غرورت را"

غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازی ...

و شب آهسته و خسته

تهي دست و زبان بسته

به سوي خانه باز آيي

زمين و آسمان را كفر ميگويي

نمي گويي!

خداوندا ...

اگر در روز گرما خيز تابستان تنت را بر سايه ي ديوار بگشايي

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

و قدری ان طرف ترعمارتهای مرمرين بينی

واعصابت برای سکه ای اين سو ان سو در روان باشد

شايد هر رهگذر از درونت با خبر باشد

زمين و آسمان را كفر مي گويي

نمي گويي!

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشيمان می شدی از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت از انجا بودنت

از اينجا بودنت

 

خداوندا !

 

تو خود سلطان تبعیضی، تو خود فتنه انگیزی، اگر در روز خلقت مست نمی کردی،

یکی را همچو من بدبخت؛ یکی را بی دلیل آقا نمی کردی ..! جهانی را اینچنین غوغا نمی کردی ...............

 

خداوندا ...

تو ميگفتي که زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنازاد خداوندیست، پس تو با مريم زنا کردي چرا؟!

خداوندا ...

اگر مردانگي اين است، به نامردي نامردان قسم، نامرد نامردم اگرروزی نمازت را به جا آرم اگر دستي به قرآنت بيالايم ...!

 

خداوندا !

شب است و ماه می رقصد، ستاره نقره می پاشد، نسیم پونه ها ز لبهای هوس انگیز زنبق بوسه می گیرد، نه کس از قلب من چنگ می سازد ، نه کس بر قلب من سنگ می ساید

 

ولی من تلخ می گویم .......

 

* منسوب به کارو

 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 14:40 توسط بانوی تابستان |

 

 

ای سبدهاتان پرخواب سیب آوردم سیب

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:44 توسط بانوی تابستان |