|
|
|
دو روزی هست که از نزدیک دارم زندگی زوجی رو دنبال می کنم که با وجود داشتن دوتا دختر ۲۷ ساله و ۲۵ ساله هنوز که هنوز به راحتی می شه برق عشق و دوست داشتن رو تو دریای آبی چشمهاشون دید و درش غرق شد و پابه پاشون رو شنهای ساحل خوشبختی و آرامش همگام شد و با دوتا بال خیالی فارغ البال تا افق پرواز کرد ... می دونی بعضی از آدمها اونقدر مهربونن و خوش قلب که حتی وقتی به چهره اشون نگاه می کنی شوق زندگی کردن تو دلت جونه می زنه و از نظر من سهم این دسته از آدمها از زندگی چیزی جز خوشبختی نمی تونه باشه ...
پ. ن: بزرگی امروز یادآور این جمله ی معروف شد که: "چشم ما همچون پنچره ای می مونه که روح از این دریچه به دنیای بیرون نگاه می کنه ...."
تو اولین دقایق حضور حس عجیبی داشتم ... پاهام به زمین بند بود و یقین داشتم زلزله ای در کار نیست اما هم ردیف با ستونهای برافراشته اش به بلندای آسمون اوج گرفته بودم و تو گویی سوار بر زین اسب برروی ابرها دارم چهار نعل می تازم و زمین و زمان رو یارای مقابله با من نیست ... نمی دونم دیدن اون همه زیبایی و عظمت و ابهت بطور توامان دگرگونم کرد یا لمس حضورش همچون وزش ملایم نسیم سپیده دم ساحل دریا برروی گونه ام که تونست آنچنان طوفانی به پا کنه که حتی جوشش چشمه ی درونم هم تا ساعتها تاب مقابله با این طغیان رو نداشت .... نمی دونم اما هرچی بود من رو تا ناکجاآباد برد و هم آغوش مریم کرد و پایین آورد و مجالی دوباره بخشید برای ستردن و زدودن هرچه تیرگی در دل .... " ته دلش امید داشت که پسر یا شوهرش بدنبالش بیایند و وقتی یه خیابان فرعی پیچید که باغشان در آن قرار داشت و هیچکس را در دنبال خود ندید خوشحال شد که منتی براو نخواهند داشت .... سر حوض نشست و صورتش را در آب فرو کرد. بعد بر لبه ی حوض نشست و پایش را در پاشویه گذاشت. آب ولرم بود. دست گذاشت روی کله ی سنگی بالای حوض که دهانش باز بود و هر وقت ناگریز بودند از چاه به باغ آب بدهند آب چاه منبع از دهانه ی کله سنگی به حوض می ریخت. حسین کازرونی می آمد یک تشک با خود می آورد ... دستهایش آزاد بود و مگر وقتهایی که دلو پرآب ظاهر می شد. دلو را می گرفت و به حوضچه ای می ریخت که به منبع منتهی می شد. از صبح تا غروب تنها همین کارش بود... حتی آواز هم نمی خواند و رزی می گفت خوب است که دلش نمی پوسد ... و ناگهان زری اندیشید که" تمام زندگی من هم همینطور گذشته. هرروز پشت چرح چاهی نشسته ام و چرخ زندگی را به حرکت درآورده ام و آب پای گلهایی داده ام ...." .... در باغ را محکم زدند ... خان کاکا گفت: زن داداش از کدام راه آمدی؟ وسطهای تپه متوجه شدیم با ما نیستی ... زری همانطور که ایستاده بود چشم به خسرو داشت که تنها در خیابان باغ می آمد.... به سمت مادر امد و .... داد زد: " مادر چرا اینهمه دروغ گفتی؟ چرا؟" و رو به پدر کرد و افزود: " پدر تو ازشان بپرس ... اگر تو اینجا بودی جرات می کردند؟" یوسف آهی کشید و گفت: " به این نتیجه رسیده ام که هیچ چیز را نمی توانم تغییر دهم .... اگر آدم نتواند حتی در زنش تاثیر بگذارد ..." عمه حرف یوسف را برید و گفت: " ترسیدیم بچگی کنی و جانت را به خطر بیندازی چنانکه کردی و حالا اینقدر داد نزن بچه ها بیدار می شوند." ....خسرو لج کرد. صدایش را بلندتر از پیش کرد و فریاد زد: " یا بچه خوابیده یا خانمها می ترسند .... چقدر زنها ترسو و دروغگو هستند. فقط بلدند گور بکنند و دفن کنند و بعد گریه کنند." خان کاکا چشمهایش زا بهم زد و گفت: " زن داداش شربتت چه شد؟ " زری به او نگاه کرد به همه شان نگاه کرد و چقدر همه شان غریبه می نمودند! ..... زری مثل آدم کوکی به راه افتاد به انبار رفت و برگشت و خدیجه با سینی محتوی بساط مشروب و مزه به دنبالش آمد ... "
"سو وشون - سیمین دانشور"
همیشه دوست داشتم وقتی برات حرف می زنم و با بغض و گریه از اونچه که رو دلم سنگینی می کنه و قلبم رو می فشره می گم، خصوصاً وقتهایی که کاسه ی صبرم لبریز می شه و دادِ شکوه و شکایتم از زمین و زمون به آسمون هفتمت می رسه، تو هم به حرف می اومدی و برای یکبارم که شده می شکستی مهر سکوتِ برروی لبت رو ..... اما امروز سحر، رو به محرابت وقتی واژه ها داشتن از ته دل بر می اومدن و با اشکهای چشمم هم آغوش می شدن و روی پهنای سجاده ام جاری، یه آن با به یادآوردن اینکه همیشه در سکوت پای دلتنگیهام می شینی و اجازه می دی تا آخرین جرعه ی واژه های نهفته تو کنج سینه ام رو رها کنم تو عرش کبریایئت، به خودم لرزیدم و شکرت کردم که هیچ وقت درصدد جواب دادن به شکوه ها و شکایاتم نیستی و گرنه فکرش رو بکن اگه تو هم حوصله ی شنیدنشون رو نمی داشتی و زودی در برابرم جبهه می گرفتی و با ابن کار مجال تخلیه شدن رو ازم می گرفتی اونوقت چه جوری می بایست تاب می آوردم سربالاییهای نفس گیر بعدی رو .... می دونی خدایا! حتی اگه واقعنی واقعنی وجود خارجی نداشته باشی و به قولی زاده ی ذهن بشر باشی برای دستاویز شدنِ با مشکلات و تاب آوردنشون، بازم از ته دل خوشحالم که هستی و از اون بیشتر از این خوشحالم که وقتی از همه جا بریدم و رو می یارم به درگاهت حتی اگر سر تا به پا غرق گناه باشم و هزاربار توبه شکسته باشم، تا اون لحظه ی آحری که پیشتم و باهات درددل می کنم، حرمت دلشکسته و اشکهای غلتون ِ برروی گونه هام رو داری و تا زمانی که حرفام تموم نشده و خودم ازت رو برنگردوندم تا آخرین لحظه ی حضور میزبانمی ....
یه جاهایی آدم گیر می کنه بین احساس و منطقش ... گاهی تو مسیر زندگی به جایی می رسی که مسیرت دوشاخه می شه و تو ناگریز از انتخاب یکی از دو راهی هستی که پیش روته ... و وای به حال اون بنده خدایی که دلش خواهان راهی باشه که منطقش اون رو رد می کنه و اون یکی رو انتخاب می کنه ..... اگه به انتخاب دلت بری احتمالاً دودهایی که بعداً به واسطه ی انتخاب احساسیت قراره تو چشمت بره رو می بایست تحمل کنی و دَم نزنی و اگه به انتخاب منطقت بری یه عمر دلت حسرت اون راهی رو که می تونستی انتخاب کنی و نکردی رو می خوره ..... پس حالا که در هر دوصورت قراره پشیمونی به بار بیاد پس چه بهتر که دو پا داری دوتا دیگه هم قرض کنی و راهی که اومدی رو برگردی و وایسی سر جای اولت ... به بعضی ها انگاری پیشرفت و جابجایی و حرکت حالا به هر نوعی نیومده!
برای زیستن، شهامت لازم است. یک دانه ی نترکیده، دارای همان ویژگی هایی است که جوانه به هنگام شکستن پوسته اش دارد. با این وجود، تنها آنی که پوسته اش را می شکند، می تواند خود را به درون ماجرای زندگی پرتاب کند. این ماجرا جسارتی یگانه می طلبد: کشف آنکه انسان نمی تواند با تجربه های دیگران بزید و میل آنکه دل به دریا بسپارد. برای آنکه پیشاپیش بداند چه روی خواهد داد، نمی تواند دیدگان دیگری و گوشهای دیگری را وام بگیرد. هر موجودی با دیگری متفاوت است.
" نامه های عاشقانه یک پیامبر - پائولوکوئلیو "
"حتا بگذار آفتاب نیز بر نیاید، به خاطر فردای ما اگر، بر ماش منتیست!"
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن و بگو ماهي ها حوض شان بي آب است!!!
یادمه خیلی سال پیش تولد احمد، حمید و وحید که همینجوری برق شیطنت از چشماشون می باره، شیطونیشون گُل کرد و تو دل یه جعبه ی بزرگ اونقدر جعبه های کوچیک گذاشتن و گذاشتن که داداشی طفلی من فقط نیم ساعت تموم با یه دنیا ذوق و شوق سرگرم باز کردن کادویی بود که در نهایت ختم شد به یک استخون مزین شده به یه روبان قرمز .... احساس می کنم زندگیم شده درست مثل اون جعبه ی جادویی که هرچی می ری جلوتر باز می بینی تو دلش یه جعبه ی کوچیکتری هست که کلی باید انرژی و ذوق و شوق بگذاری برا بازکردنش به امید رسیدن به هدف .......
بامن بگو : (( وقتی که صدهاصدهزاران سال
" اسماعیل خویی "
* اینقدر شعرهای شاعر این وبلاگ لطیف بود که دلم نیومد من هم لینکش رو اینجا نگذارم :-)
چند روزه که تجسم حضور دوتا چشم نامریی تو اتاق، رسماً به غلط کردن انداخته من رو …. کوچکترین حرف، نگاه و حرکت برای من بار معنایی عمیقی داره …. انگاری تازه تازه خوابی که پارسال این موقع ها دیده بودم امسال داره تعبیر می شه …. این میون باعث و بانی تک تک این حسهای ناخوشایند رو فقط و فقط بابا می دونم و بس! …. به شدت بهم ریختم خصوصا امروز بعد از شنیدن حرف مسعود … خدایم خدایم با من داری چیکار می کنی گلم؟ کاش همه ی اینها یه کابوس باشه، یه تصور تو خالی، یه احساس اشتباه، یه ندای قلبی نادرست …. ای خدا یعنی می شه؟!!
..... .......... ...............
در فراسوی مرزهای تنم
.............. .......... .....
" احمد شاملو "
|