|
|
|
دریغ از میوه ی رسیده ا ی که دست باغبونش، کوتاهِ از چیدنش ...
زن نیستی که بفهمی بودن تو یکه کفه ی ترازوی نابرابر چه طعم تلخی داره و تا چه حد می تونه تو رو داغون کنه ....
*دارم به این فکر می کنم که کاش "پیوندم" هیچ وقت به دنیا نیاد .... مامانش اگه تو رویاهاش، تو دلش، قربون صدقه اش بره خیلی بهتر از اینه که بعدها غصه ی بزرگتر شدنش و جدال با این قوانین نابرابر رو بخوره .... این جوری یه غم داری و اونجوری هزار غم!
وای به اون روزی که بیاد و ببینی عزیزترینت حتی حال و حوصله ی شنیدن حرفاتم نداره .... دیگه چه برسه به دلداری و کم کردن اون بار غمی که رو سینه ات سنگینی می کنه ....
شبنم و برگ ها يخ زده است
يخ آب مي شود
می دونی شاعر چی می گه؟!
زخمهای روی دلم یکی دوتا نیست
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودت رو نگه دار وقتی ای دل به چشمون غزلخون می رسی خودت رو نگه دار خودت رو نگه دار خودت رو نگه دار ....
........ اعتراف می کنم، اعتراف می کنم که امروز برای سومین بار احساس کردم در جایگاه یه دختر انتخاب شده بعنوان شریک زندگی دارم تحقیر می شم ... گاهی از صمیم قلبم از اینکه دخترزاده شدم و چه بخوام و چه نخوام مجبور به تحمل حقارتهایی این مدلیم، غصه می خورم و دلم اونقدر یه جوری می شه که فقط دلم می خواد یه جای دنج و خلوت گیر بیارم و برای رهایی از این حس لعنتی فقط ببارم .... بنظر من حس ناب "دوست داشتن" و رسیدن به وصال سر منشاء اون حس، اونقدر ارزشمنده و گرانبها که نمی شه روش قیمت گذاشت .... امروز ترجیح می دادم این حرفها رو ازت می شنیدم تا تعداد سکه هایی که در توان و بضاعتته و بعنوان یه دین قراره بر دوشت سنگینی کنه ..... خدایی حالم بده خیلی بد اونقدر که دلم می خواد بلند های و های گریه کنم :((((((((((
اونقدر این شعر زیبای دایی ناصرم به دلم نشست و من رو برد جاهای خوب خوب که دلم نیومد تو خونه ی خودمم نگذارمش ...
برهنه شو،
بریز دور این رخت کهنه را
زمان ، زمان ِ رقص آتش است
آسمان آنقدر ها بخیل نیست
که نبارد بر این پیکر ظریف و آن خطوط برجسته
از چه می ترسی ؟
ستاره ها که محرمند
چشمان من هم کم سو
گرچه دستانم،
هنوز چون پیکر تراشی پیر و ورزیده
پر ز احساس اند و دیوانه
برهنه شو،
تا پیکر نور را نورانی کنی
تا شب شکن شوی
تا شط شراب را به طغیان کشی
برهنه شو،
مثل حبابی سرکش و فرّار
در میان دستان زبر من بلغز
با هر لغزشت این پیمانه پر می شود از شراب کهنه ی خواهش
اسیر این چشمان حریص
و پشیمان "آن" های از دست رفته ام
در این گذرگه تاریک گرفتار نفرین کدام خواهشم؟
برهنه شو،
اذان مغرب را بر سر گلدسته ها جار می زنند
دیریست که گزمه ها در گرگ و میش هوا به رقص و پایکو بی اند.
آنکه مستور می کند چهره ترا، درونت را بلعیده
و چون انگلی بر ساق زیبایی پیچیده
و تقدیرشان پشت دیواربرهنگی خوابیده
برهنه شو
آفتاب را نو اعتباری ببخش
من را در سایه بگذار تا همچنان دیوانگی کنم
دور ، دور ِ توست
که آتش به پا کنی دگرباره در ظلمت
بشکن این شب بی ماه را
که خواب ز چشمانم ربوده است
دیگر شراب کفایت این تن بیمار را نمی کند
تنها حضور برهنه توست که این درد را دوا می کند.
* تو ماشینیم و آروم داریم از یه خیابونی که خیلی هم شلوغ نیست می گذریم ... یه پرایدی که دوتا سرنشین داره و با سرعت داره می رونه از کنارمون سبقت می گیره و تو برای اینکه بهش برخورد نکنی با یه عکس العمل سریع می کشی کنار و نمی دونم چی می شه که یه پیرزنی که خدا می دونه از کجا پیداش می شه نقش بر زمین می شه ... پلیس تعقیبت می کنه ... اما هم من می دونم هم تو که تو بهش نزدی .... سرعت ماشین رو زیادی می کنی و به چشم برهم زدنی از معرکه دور می شیم بعد پیاده می شیم و تو ماشینت رو همینجوری یه گوشه رها می کنی ... بعد به تنهایی سوار یه تاکسی می شی و در برابر بهت و ناباوری من یه لبخندی می زنی و می گی تو هم برو خونه .... و من یه دفعه چشم باز می کنم و می بینم تو اتاقمم ... همون اتاق همیشه گی ... با همون تابلوی اهدایی فرشته ... با همون شعر حافظ ش " یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور" و این می شه که دیگه تا خود صبح خواب به چشمام نمی یاد و من هنوز تو شوکه خوابمم ......
Don't bite the hand that feeds you...
این جمله رو برای خودم نوشتم تا یادم نره چقدر دختر بدی برای بابا هستم!!!
درد تاریکی است درد خواستن، رفتن و بیهوده خود را کاستن .... زر نهادن در کف طرارها، گمشدن در پهنه بازارها ........
" فروغ فرخزاد "
مي دوني قمار کردن و شرط بستن رو کل داشته و نداشته هات، نه صرفاً مالي، بلکه داشته هاي معنويت، احساست، جسمت، روحت يعني چي؟ چشيدي تا حالا طعم تلخِ باختن رو؟ شده بعد از کلي بالا رفتن و جون کندن و رسيدن به قله يه آن خوابت ببره و يه دفعه احساس کني زير پات داره خالي مي شه و چشم وا کني و ببيني ته دره اي؟ دِ نمي دوني ديگه لعنتي! اگه مي دونستي که مي فهميدي اين چند روزه چه حال و رزوي دارم .......
انگار من بودم
انگار من بودم
انگار من بودم
انگار ...
"عادل بيابانگرد جوان"
* این چند خط شکوه و شکایت رو دیروز صبح نوشته بودم اما اونقدر درگیر کارهای شرکت شدم که حقیقتا مجالی دست نداد بگذارمش تو وبلاگ ... الانم با وجودی که دیگه آروم آرومم و احساس می کنم بازم دنیا قشنگه و زندگی کردن شیرین می گذارمشون اینجا تا رد پام تو جاده زندگی حک بشه و بعدها وقتی بر می گردم ببینم از کجا به کجا رسیدم و یادم نره حتی این دلخوریها :-)
دیروز صبح وقتی چشمهام رو باز کردم هنوز اتاق بوی عطر تنت رو می داد و به روی گونه ام رد بوسه ی نیمه شب ات به روشنی یه جویبار جاری .... وقتی از خونه زدم بیرون تو کوچه تو ماشین تو گذر از هر کوی و برزن بازم چشمهام پی تو می گشت ... شاید خنده ات بگیره اما زمانی که ایستادم سر مزار "شهید گمنام" تو رو دیدم با همون لباس سفیدت که خط و خطوطی مشکی رنگی توش داشت ........... وقتی داشتم از کنار پارک رد می شدم دلم عجیب می خواست برم توش و یه راکد بدمینتون بگیرم دستم و تا ساعتها با جست و خیزم با بالا و پایین پریدنهام با انرژی گرفتن از این جسم خسته ام خالی کنم افکار آزاردهنده ی ریشه گرفته تو وجودم رو .... حتی برای لحظه ای پام لغزید برای داخل شدن ولی خیلی زود یادم افتاد که یه نفره نمی شه بازی کرد و زمین خورد و دوید و خندید ..... یه نفره شاید .... شاید فقط بشه اشک ریخت ... اونهم آروم و بی صدا که مبادا کسی صدای شکستنت رو بشنوه و تو شکسته تر شی .....
خسته ام خسته! فردا را نمي خواهم گذشته را به من بازگردان ...
وسیع باش و تنها، سربزیر و سخت!
* عکس بر گرفته شده از وبلاگ " آخرین جرعه جام "
خوندن کتاب "بادبادکباز" نوشته ي "خالد حسيني" رو از چند جهت دوست داشتم ... يکي از اين جهت که با نويسنده افغانيش و توصيفي که از حال و روز مردم افغان لابلاي روايت کردن داستان بازگو کرده بود به نوعي احساس نزديکي کردم... چون هرچي باشه يه زماني "هرات" بخشي از خاک ايران زمين بوده و نمي شه ادعا کرد که ما با اونها هيچ گونه قرابتي نداريم... مايي که تا يه چشم بادومي تو خيابون از کنارمون رد مي شه چشم و ابرو درهم مي کشيم و خودمون رو مي کشيم کنار که يوقت خدايي نکرده لباسش به لباس ما گير نکنه ... ديگه از اين جهت که من تازه تازه با خوندن اين کتاب بطور غير مستقيم فهميدم که تقريبا همزمان با انقلاب ايران (حالا نه دقيقا تو همون سال شايد کمي جلوتر)، افغانستان تا مدتها توسط کمونيستهاي شوروي سابق مورد استثمار و استعمار قرار مي گيره چيزي که اصلاً تا حالا چيزي در موردش متاسفانه نشنيده بودم که خوب اين يکم که چه عرض کنم کلي خجالت آوره ... و اما مهمترين جهت علاقمندي من به اين رمان اين بود که از وقتي خوندمش باعث شده وقتي عصرها از ميادين اصلي پايتخت مثل ميدون ونک مي گذرم با ديدن ماشينهاي "گشت ارشاد" و "برادرها و خواهرهاي امر به معروف و نهي از منکر" که با اون چهره هاي بر افروخته اشون به اصطلاح مي خوان نسل جوان رو حتي شده با توپ و تشر و زور وارد بهشت کنند، بطور وصف ناشدني با ملت افغان در زمان حکومت طالبان که ريش مردها رو وجب مي گرفتن تا ببينن با اندازه اي که اسلام ناب محمديشون وضع کرده مغايرتي نداشته باشه که مبادا از بهشت جا نمونن و يا سنگسارهايي که يکي بعد از ديگري براي جاري شدن به اصلاح حکم خدا مثل ريگ انجام مي گيرفته و اينجا هم کم و بيش در طول سال چندباري شاهد به جاي آوردن اين فريضه الهي هستيم، باهاشون همذات پنداري و همدردي مي کنم شديد ......................... مدتهاست که ديگه سرزمين آبا و اجداديم رو از آنِ خودم نمي بينم و درش تا اون اندازه احساس ناامني و غربت و حقارت مي کنم که يه افغاني مهاجر مي کنه و اين برام خيلي عذاب آوره ....
کوه ها با همند و تنهایند
وای خدای من! آخه کی باورش می شه که تابستون باشه، 8 مرداد باشه، اما آنچنان از آسمون بارون بباره که صبح اومدنی بیرون برای چند لحظه دو دل بشی که خدایا چتر بر دارم، بر ندارم ...... انصافاً گاهی اوقات اتفاقاتی تو دو سه قدمی حضورمون می افته که اگه یک عمیق تر بریم تو بحرش، کم از معجزه ندارن .... کافیه یه ریزه همش یه ریزه حساسیت گیرنده هامون رو بالا ببریم .... کی می گی این همه نظم و شگفتی از رو تصادف بوجود اومده کی می گه این همه ظرافت و دقت تو خلق موجودات و کائنات همینجوری و باری به هر جهت بوده ..... وقتی یاد اون چند روزی می افتم که با خوندن یه کتاب وجود این همه نشونه ی آشکار و پنهان رو بردم زیر سوال از خودم خجالت می کشم .... فکر کنم مثل همیشه که تا یه ریزه دلم می گیره و شبش با چشم تر می خوابم آبجی زودی می فهمه و فرداش بهم زنگ می زنه و می گه "بانو" باز چی شده که آسمون دلت ابری شده، اینبار هم بهش الهام شده بوده که بی مقدمه بهم زنگ زد و گفت " آبجی من رو ببخش اما من بدون هماهنگی با تو، تو ختم قرآنی که به مناسبت تولد امام علی برگزار کردیم، اسم تو رو هم اضافه کردم و تو باید یه جزء از قرآن رو بخونی" انگار لازم بود من دیشب اولش از سر اجبار اما در ادامه از رو اشتیاق قرآن رو بدست بگیرم و بخونمش .... انگار بازم خدا می خواست با زبون بی زبونی یا نه بهتر بگم با همون شیوه ی همیشگیش باهام حرف بزنه و بگه بانو اینقدر کم صبر نباش و اینقدر با بی قراری هات عنان صبر از کف مده و وجود و حضورم رو اینقدر نبر زیر سوال ......... فقط موندم اگه آبجی یه روزی بفهمه که من اون یه جزء رو نه به شیوه ی مرسوم و متداول امروزی که به شیوه ی خودم به زبونی که برام قابل لمسه و درک خوندم ازم دلگیر می شه یا نه ......
گوش کن! دریا صدایت می زند،
..... Viva forever, I'll be waiting .....
نمي دانم اينجا چندمين روز از سرزمين دلتنگي ست و کدامين ماه از ديار دوري و کدامين سال از سراي سايه هاي ابهام .... همي دانم که اينجا همه ي جويباران به سراب ختم مي شوند و هر آنچه جنگل است به کوير .... خانه ها سقف اندوداند با لايه هاي ستبر شک و ترديد و ترس .... سوغات اين پهنه ي گيتي، حسرت است و حسرت است و حسرت شکفته بر شاخساران نوپاي آرزو .... اما اين ميانه يافت نيز همي شود، آلاچيقهايي با سنگفرش مهر و دوستي، گسترده بر ساحل يکرنگي، هم پيمان با پيوند ناگسستني خوشبختي ...اينجا همانقدر که لبها خاموش است، چشم ها سخن مي گويند و همان اندازه که دستها سرد و بي روح، قلبها گرمند و سوزان و تک زبان مادري، کلام بي صداي نگاه است و ضرباهنگِ نواي دل .... اینجا هر چیز، دست گریبان است با دریایی مه آلود و هزاران هزار نشانه و پرسش بی پاسخ ..... اینجا سرای عدم است و هستی!!!
بگو به باران
" شفیعی کدکنی "
باران ميخواهم
* یه ماه دیگه هم گذشت و یه ماه نو دیگه هم شروع شد و روزها پشت روزها همینجور می گذرن و شبها هم به همین منوال و .... آخرش که چی؟! قراره از کجا به کجا برسیم؟
|