تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

آغوش پُر مهرت، هر شب
وام دارِ غصه هاي بي پايانِ من است
و نوازش دستانت، آبِ سرديست گوارا
غلتان، بر روی پیکر سوزانم
و روحِ سرگردانم

 

و چه سان من هر شب، در پسِ این رویا
تشنه ي نوشيدن آن جامِ وصالم ...
 

    

 

* فکرش رو بکن یه دفعه بی مقدمه وسط اون همه سر صدا و شلوغی و دویدن از این واحد به اون واحد گوشی تلفنتم زنگ بخوره و صدای زنانه ای ناآشنا از اون ور خط بهت بگه "تبریک می گم! شما بخاطر این نوشته برنده مسابقه ی ما شدی" به همین آب دوغ و خیاری :) ....   

 

 


 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:7 توسط بانوی تابستان |

 

روزی برای زندگی

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت.خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.به پر و پاي فرشته‌ و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد.دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست گفت: عزيزم،اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است وآنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود.مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد...بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم،نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد.چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود،مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد مقامي را به دست نياورد، اما .... اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد وبه آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد،
 اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

 

 

"عرفان نظر آهاري"

 

 

 


 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 15:59 توسط بانوی تابستان |

 

 

و امروز زنی زاده شد بس کاملتر، بس زنده تر و مستحکم تر ...

 


این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو

 

 

"مولانا"

 

 


پیوندت مبارک!

 

 

 پ. ن.

و لرزش دستانت را برای نفش زدن نقشی بس ژرف و زلال
بر روی پیکره هامان دوست می دارم
و زان بیش
لذت نابی را که پسِ آن بخشش
از درختِ دوستی
چیدیم و چشیدیم  


و چه زیباست چنین رقصی،
دوشادوش مهتاب
و همگام باآفتاب!

 

 


+ تاريخ جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 20:41 توسط بانوی تابستان |


 

آرزویی در سر نمی شکفد جز آنکه توان برآوردنش
نیز، به تو ارزانی شده باشد.
آرزومند را اما، کوششها باید ....

 

 


" اوهام - ریچارد باخ "

 

 

کوششها باید ... کوششها باید ... کوششها باید ...شد چند بخش؟!

 

 * این هم یه شعر با نمک از نشریه هفت سنگ که برای تغییر خلق و خو و یکم خنده در ابتدای روز بد نیست :) دست شاعرشون درد نکنه واقعاْ ...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:17 توسط بانوی تابستان |

 

گاهی بی هیچ دلیل موجهی دلم عجیب هوس چیدن و خوردن اون میوه ی ممنوعه رو که حوا در نخستین روزهای آفرینش اون رو چید و مزه مزه کرد رو می کنه ... نه بخاطر رنگ و لعاب هوس انگیزش .... نه بخاطر چشیدن طعم تجربه نشده اش ..... که بخاطرِ گذر از نبایدها .... عبور از خط قرمزها ..... مثل اصرار امروزم برای عبور از خیابون وقتی چراغ عابر پیاده قرمز بود .... یا سوار اتوبوس شدنی بی توجه به حق تقدم!!!! اصلاً ببینم کی تعیین می کنه مرز بین بایدها و نبایدها رو؟! ارزش و ضد ارزش رو؟! خوبی و بدی رو؟! نه! "وجدان" هم زاده ذهن بشره و سنجش با اون همونقدر پر خطاست که سنجش با ترازوی "هدیه" ی آشپزخونه ما که گاهاً می بینی 2 کیلو شکر رو در حد و اندازه ی 200 گرم نشون می ده .... نه! معیار قاطع تری می خوام تا بپذیرم!!!!!!!!!

 
 
P. S): Both optimists and pessimists contribute to our society. The optimist invents the airplane and the pessimist the parachute!

 

 

(G. B. Stern)


 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 18:10 توسط بانوی تابستان |

 

فکر کنم یه یک ماهی شده باشه که بیشتر از اونچه که دلم بخواد با خودم حرف بزنم و بنویسم دلم می خواد بخونم .... که البته لینکهای متعددی که به نسبت گذشته تو وبلاگ نمایان شده خودش گواه این مدعاست .... شده حکایت دم پنجره نشستن و دست گذاشتن زیر چونه و دنبال کردن عبور و مرور عابرها از رو سنگفرش پیاده رو ....

 

 

فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن
بهار را بر تنم خالکوبی کن، مرا کافی است
تنها به کوچه می‌روم
از عابران ساعت وقوع خوشبختی را می‌پرسم
عابران اخمو، کج‌خیال و عبوس جواب
مرا نمی دهند!

........

............

 

"احمدرضا احمدی"

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:4 توسط بانوی تابستان |

 

 

او یک نگاه داشت
به صد چشم می نهاد
او یک ترانه داشت
به صد گوش می سرود
من صد ترانه خواندم و
نشنود هیچکس
من صد نگاه داشتم و
دیده ای نبود!

 

 

" نصرت رحمانی "

 

 

* می دونی این اسباب و اثاثیه و دکوراسیون و مبلمان آنچنانی نیست که به یه خونه روح می ده! این ارزش مالی خونه نیست که بهش بهاء می ده! این درست حسی که وقتی تو توی یه روز ابری از میون انبوهی از درختهای سرو و صنوبر از کوچه می گذری که وارد خونه بشی عطر گلهای یاس خونه ی همسایه تو رو سر مست کنه و وقتی سر سفره می شینی که لقمه ای نون و پنیر بخوری چاشنی دل خوشی و حس ناب خوشبختی رو زیر زبونت مزه مزه کنی ....

 

شازده کوچولو

 

** به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و می‌خنديد و دلش يک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمی‌پرسند. اين جوری‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

 

 

 

بخشی از کتاب همیشه دوست داشتنی  " شازده کوچولو "

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:31 توسط بانوی تابستان |

 

ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان
ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو ...

 

 


" مولانا "

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 20:36 توسط بانوی تابستان |


 

نمی دونم برای تو هم پیش اومده یا نه، اما گاهی که با خودم و افکارم و قانون احتمالات دست به گریبونم درست زمانی که n تا سوال بی جواب تو ذهنم نقش می بنده و من تشنه ی پاسخم، عجیب دلم تمنای این رو داره که خودش جوابم رو بده و باهام حرف بزنه و دقیقاْ لحظه ای که انتظارش رو ندارم پروانه وار رو دوشم می شینه و آروم و بی صدا با بال زدنهای پی در پیش، زمزمه می کنه حضورش رو، گرمای وجودیش رو در کنارم  .... مثل امروز صبح که تو اوج بی حوصلگی من و نگاه کم فروغم، لابلای اون همه وبلاگی که برای خوندن باز شده بودن توی یه داستان متجلی شد  .......

 

*داستان زیر بر گرفته شده از وبلاگ هزار و یک شب  می باشد.


 

ماموریت نیمه تمام


حکم اعدام قطعی بود.فقط هفتاد و دو ساعت وقت داشت.سه روز بعد هشت صبح بالای دار بود.مرد مرتکب قتل شده بود و اولیای مقتول هم رضایت نداده بودند.شب اول با وکیلش صحبت کرد.وکیل گفت که تمام تلاش خود را می کند ولی دیگر فایده ای ندارد. با خود فکر کرد این همه پول گرفته که فقط همین را بگوید. صبح به یکی از دوستانش در دادگستری تلفن زد اما او حاضر نبود خود را برای یک اعدامی به دردسر بیاندازد.

"رفاقت های این دوره زمونه بوی...."

عصر با خانواده اش تماس گرفت . مسافرت بودند .تلفن روی منشی بود .چیزی نگفت و گوشی را گذاشت. به شدت غمگین بود .شب به قاضی پرونده زنگ زد . پیشنهاد هدیه داد.قاضی به لطف کرد و نشنیده گرفت.

"باز به معرفت قاضی..."

صبح روز دوم به اولیای مقتول زنگ زد .حرفشان همان بود .هر چه التماس کرد فایده ای نداشت .

"به درک....."

ظهر تقریباْ دستانش می لرزید.حتی به فرار هم فکر کرد . شب خوابش نبرد. گریه کرد. از خدا مهلت خواست. گفت نمی خواهد بمیرد.

"تو رو خدا....."

خدا به او گفت که چقدر دیر کرده و اینکه با این حال اگر می خواهد نجات پیدا کند این چند ساعت را هم صبر کند و به او اعتماد کند. مرد باز هم گریه کرد.

صبح شد .هیچ خبر خوشی در کار نبود. راس ساعت هفت و سی دقیقه در سلولش باز شد و دو سرباز او را به سمت چوبه دار بردند. مامور ، حکم را برایش خواند و او را بالای سکو فرستاد .برای وصیت هیچ حرفی نداشت. دستانش را بستند .و بعد چشمانش را. چهارپایه زیر پایش لق می خورد. ثانیه شمار که از روی دوازده گذشت مامور به سرباز اشاره کرد که حکم را اجرا کند. تا هنوز بین زمین و آسمان بود وطناب به گردنش محکم نشده بود ،فریاد زد :

"این خدای شما دروغگویی بیش نیست..."

وبعد آویزان شد.

فرشته ای که کنار چوبه دار ایستاده بود برای مرد تاسفی خورد و با ماموریت نیمه تمام به آسمان باز گشت .بعداْ سرباز فهمید که یکی از گره های طناب شل شده بود و ممکن بود باز شود.

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 13:14 توسط بانوی تابستان |

 

يکي نيست بگه آخه دختر جون، نونت نبود، آبت نبود ديگه "نيچه" خوندنت چي بود؟!  تو اين برهه ي زماني، تو اين شرايط که با يه غوره سرديت مي شه و با يه مويز گرميت، حالا مثلاً مي شيني کتاب فلسفي مي خوني که چي بشه؟!  که همين يه ريزه اميدي که داري همین یه ریزه اعتقاداتی هم که داری از بين بره و بشه حکایت علی مونده و حوضش؟! یکی نیست بگه آخه دختر جون تو که جنبه ي فیلم ديدن هم نداري و تا فیلم آخرش طوری تموم می شه که از نظر تو بدور از اصول انسانی بوده و در نهایت گناه کار به سزای عملش نرسیده می شینی و تا یه هفته زمین و زمان رو بهم می دوزی و شاکی می شی از خدا و زیر سوال می بری عدالتش رو، که چی که می شینی و فیلم می بینی؟!  .... خواهشاً بالا غیرتاْ دور این یکی رو هم تا زمانی که ظرفیتش رو پیدا نکردی خط بکش ........

 


به لاک پشت ام
قرقره ای بستم
و بدرقه اش کردم
در حالی که
سر نخ در دستم بود
و دلم بی قرار می تپید.

 

می خواست برود دنیا را ببیند
شالیزارهای چین،
خانه های سنگی یمن،
مدرسه های باله روسیه
و بچه های سیاه پوست تانزانیا
که با پلاستیک سوخته
به خواب می روند.

 

گاهی که خوشحال است
نخ را سه بار می کشد
و من نفس راحتی می کشم
که هنوز چیزی برای خوشحالی مانده

 

اما اغلب
نخ اش می لرزد
و این یعنی
یا باد می وزد،
یا دارد اشک می ریزد.

 

من
می دانم
که در دشت های آفریقا،
نوار غزه،
عراق،
هندوستان
و اغلب جاهای دنیا
باد می وزد

 

وگرنه
مگر یک لاک پشت
چقدر اشک برای ریختن دارد؟
 

 

 


"شعرتون  فوق العاده بود خانم مومنی"

 

 


 

+ تاريخ شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:19 توسط بانوی تابستان |

 

Don't forget that:

He who would learn to fly one day, must first learn to Stand, and Walk and Run and Clim and Dance. One can not fly in flying!

 

(F. Nietzsche)

 

 

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 5:49 توسط بانوی تابستان |

 

این هم یه آهنگ فوق العاده زیبا به مناسبت روز مادر برای همه ی مامانهای مهربون دنیا :)

 

" این سروده تقدیم به تو .... تقدیم به تمامی مادران"

 

برای دانلود این آهنگ ارمنی از آلبوم به تماشای آب های سپید با صدای مسحور کننده ی  "ژیوان گارسپاریان" می تونید برید اینجا (البته قبلش باید عضو سایت بشید)

 

موهای سفید مادرم

تارهای قلبم را سوزاند

حرف های شیرین مادرم

رشته های روانم را برید

مادر من

مادر من

خوب من لطیف من

مادر من

مادر .... مادر .... مادر ...

چه شبها که بی خواب ماندی

و خواب نازنینت را شکستی

(بخواب فرزندم) را زمزمه کردی

ولالایی شیرین

برایم خواندی

و شب را سحر کردی

مادر من مادر من

خوب من لطیف من

مادر من

مادر .... مادر .... مادر ....

 

 

 

 * مامانی قشنگم عزیز دلم! ..... روزت مبارک نازنینم!  :-S

 

"تنهایی و غربت سخته ای مادر

غم دوری تو چه دردیه مادر

آتیش می زنه به قلب داغونم

تو می دونی که من بی تو نمی مونم

سرم و تو بگیر رو دامنت مادر

بکش دست نوازش بسرم مادر ...."

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 21:32 توسط بانوی تابستان |

 

*اندوهی که از اعماق تفکرات سرچشمه نگیرد اندوه نیست. عزای باطل و بی اعتباری به خاطر سرکوب شدن امیال فردیست. اما تفکر همانگونه که اندوه می آفریند در دوام مثبت خویش پلی خواهد ساخت میان جزیره و جماعت میان فرد و خلق میان امروز و فردا پلی به سوی شادمانی روح ...

 

"نادر ابراهیمی"

 

 

**در عالم دو چیز است که از همه زیباتر است: آسمان پر ستاره و وجدان آسوده :)

 

" امانوئل کانت"

 

 

***اگر بر این باور باشید که خداوند "بخشنده" است خداوند بخشنده خواهد بود. خداوند بالاتر از آنچه که در یقین و اعتقادتان است به شما نمی دهد. او دوست دارد مواهب زیادی به شما عطا کند اما حتی خداوند هم نمی تواند بیش از آنچه شما ایمان قبول دریافت آن را دارید به شما ارزانی کند.

 

" نورمن وینست پیل" 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:15 توسط بانوی تابستان |

 

 

مردم همه
تو را به خدا
سوگند مي دهند


اما براي من

 
تو آن هميشه اي
که خدا را به تو
سوگند مي دهم!

 

 

 

" قیصر امین پور "

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه نهم تیر 1386ساعت 22:36 توسط بانوی تابستان |


 

اگر بيايي
از فرط خوشحالي خواهم مرد
اگر نيايي
از فرط غم و اندوه

 

حالا که مرگ
در تو نفس مي کشد
چه فرق مي کند محبوب من!
بیایی یا نیایی

 

 

"؟"

 

 

+ تاريخ شنبه نهم تیر 1386ساعت 16:5 توسط بانوی تابستان |

As we grow up, we learn that even the one person that wasn't supposed to ever let you down probably will. You will have your heart broken probably more than once and it's harder every time. You'll break hearts too, so remember how it felt when yours was broken. You'll fight with your best friend. You'll blame a new love for things an old one did. You'll cry because time is passing too fast, and you'll eventually lose someone you love. So take too many pictures, laugh too much, and love like you've never been hurt because every sixty seconds you spend upset is a minute of happiness you'll never get back.
Don't be afraid that your life will end,
be afraid that it will never begin

 

این متن رو چند وقت پیش تو وبلاگ خانم احمدنیای عزیز خوندم و به دلم نشست ... دیدم چندان بی مناسبت با امروز نیست و عیناْ گذاشتمش اینجا ....

 

 

+ تاريخ شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:55 توسط بانوی تابستان |

 

دلهامان اگر گرم باشد
تاب خواهیم آورد سالهای زندگی مان را
زمستان گذشته است گلها شکفته اند.
و زمان نغمه سرایی فرا رسیده
و تو ای کبوتر من
در شکاف صخره ها و
پشت سنگها پنهان هستی
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم
زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است.

 

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست  می دارم.
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم.
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم.
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.


سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم.


پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز!

 

 

"؟"

 

* شاید این شعر آخرین یادگاری باشد از دوستی که زین پس بیش از این نخواهمش داشت .... به روزگاران یادش نامش خاطرش گرامی باد!

 

 

 

 

**

Confession

 

waiting for death

like a cat

that will jump on the

bed

I am so very sorry for

my wife

she will see this

stiff

white

body

shake it once, then

maybe

again

"Hank!"

Hank won't

answer.

 

It's not my death that

worries me, it's my wife

left with this

pile of

nothing.

I want to

let her know

though

that all the nights

sleeping

beside her

even the useless

arguments

were things

ever splendid

and the hard

words

I ever feared to

say

can now be

said:

I love you.

 

شعر از "چارلز بوکاوسکی" ... زندگی نامه و متن فارسی شعر رو می تونین از اینجا بخونین ...

 

 


 

+ تاريخ پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 18:38 توسط بانوی تابستان |