|
|
|
آغوش پُر مهرت، هر شب
و چه سان من هر شب، در پسِ این رویا
* فکرش رو بکن یه دفعه بی مقدمه وسط اون همه سر صدا و شلوغی و دویدن از این واحد به اون واحد گوشی تلفنتم زنگ بخوره و صدای زنانه ای ناآشنا از اون ور خط بهت بگه "تبریک می گم! شما بخاطر این نوشته برنده مسابقه ی ما شدی" به همین آب دوغ و خیاری :) ....
روزی برای زندگی
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت.خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد.دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست گفت: عزيزم،اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است وآنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند. ميترسيد راه برود.ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد...بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم،نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد.چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود،مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد مقامي را به دست نياورد، اما .... اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد وبه آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد،
"عرفان نظر آهاري"
و امروز زنی زاده شد بس کاملتر، بس زنده تر و مستحکم تر ...
"مولانا"
پ. ن. و لرزش دستانت را برای نفش زدن نقشی بس ژرف و زلال
آرزویی در سر نمی شکفد جز آنکه توان برآوردنش
کوششها باید ... کوششها باید ... کوششها باید ...شد چند بخش؟!
* این هم یه شعر با نمک از نشریه هفت سنگ که برای تغییر خلق و خو و یکم خنده در ابتدای روز بد نیست :) دست شاعرشون درد نکنه واقعاْ ...
گاهی بی هیچ دلیل موجهی دلم عجیب هوس چیدن و خوردن اون میوه ی ممنوعه رو که حوا در نخستین روزهای آفرینش اون رو چید و مزه مزه کرد رو می کنه ... نه بخاطر رنگ و لعاب هوس انگیزش .... نه بخاطر چشیدن طعم تجربه نشده اش ..... که بخاطرِ گذر از نبایدها .... عبور از خط قرمزها ..... مثل اصرار امروزم برای عبور از خیابون وقتی چراغ عابر پیاده قرمز بود .... یا سوار اتوبوس شدنی بی توجه به حق تقدم!!!! اصلاً ببینم کی تعیین می کنه مرز بین بایدها و نبایدها رو؟! ارزش و ضد ارزش رو؟! خوبی و بدی رو؟! نه! "وجدان" هم زاده ذهن بشره و سنجش با اون همونقدر پر خطاست که سنجش با ترازوی "هدیه" ی آشپزخونه ما که گاهاً می بینی 2 کیلو شکر رو در حد و اندازه ی 200 گرم نشون می ده .... نه! معیار قاطع تری می خوام تا بپذیرم!!!!!!!!!
(G. B. Stern)
فکر کنم یه یک ماهی شده باشه که بیشتر از اونچه که دلم بخواد با خودم حرف بزنم و بنویسم دلم می خواد بخونم .... که البته لینکهای متعددی که به نسبت گذشته تو وبلاگ نمایان شده خودش گواه این مدعاست .... شده حکایت دم پنجره نشستن و دست گذاشتن زیر چونه و دنبال کردن عبور و مرور عابرها از رو سنگفرش پیاده رو ....
فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن ........ ............
"احمدرضا احمدی"
او یک نگاه داشت
" نصرت رحمانی "
* می دونی این اسباب و اثاثیه و دکوراسیون و مبلمان آنچنانی نیست که به یه خونه روح می ده! این ارزش مالی خونه نیست که بهش بهاء می ده! این درست حسی که وقتی تو توی یه روز ابری از میون انبوهی از درختهای سرو و صنوبر از کوچه می گذری که وارد خونه بشی عطر گلهای یاس خونه ی همسایه تو رو سر مست کنه و وقتی سر سفره می شینی که لقمه ای نون و پنیر بخوری چاشنی دل خوشی و حس ناب خوشبختی رو زیر زبونت مزه مزه کنی ....
** به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از يک دوست تازهتان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان دربارهی چيزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هيج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند يا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالها است که خيال میکنند طرف را شناختهاند. اگر به آدم بزرگها بگوييد يک خانهی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً بهشان گفت يک خانهی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ! يا مثلا اگر بهشان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودلبرو بود و میخنديد و دلش يک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچهها رفتار میکنند! اما اگر بهشان بگوييد «سيارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمیپرسند. اين جوریاند ديگر. نبايد ازشان دلخور شد. بچهها بايد نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
بخشی از کتاب همیشه دوست داشتنی " شازده کوچولو "
ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان
نمی دونم برای تو هم پیش اومده یا نه، اما گاهی که با خودم و افکارم و قانون احتمالات دست به گریبونم درست زمانی که n تا سوال بی جواب تو ذهنم نقش می بنده و من تشنه ی پاسخم، عجیب دلم تمنای این رو داره که خودش جوابم رو بده و باهام حرف بزنه و دقیقاْ لحظه ای که انتظارش رو ندارم پروانه وار رو دوشم می شینه و آروم و بی صدا با بال زدنهای پی در پیش، زمزمه می کنه حضورش رو، گرمای وجودیش رو در کنارم .... مثل امروز صبح که تو اوج بی حوصلگی من و نگاه کم فروغم، لابلای اون همه وبلاگی که برای خوندن باز شده بودن توی یه داستان متجلی شد .......
*داستان زیر بر گرفته شده از وبلاگ هزار و یک شب می باشد.
"رفاقت های این دوره زمونه بوی...." عصر با خانواده اش تماس گرفت . مسافرت بودند .تلفن روی منشی بود .چیزی نگفت و گوشی را گذاشت. به شدت غمگین بود .شب به قاضی پرونده زنگ زد . پیشنهاد هدیه داد.قاضی به لطف کرد و نشنیده گرفت. "باز به معرفت قاضی..." صبح روز دوم به اولیای مقتول زنگ زد .حرفشان همان بود .هر چه التماس کرد فایده ای نداشت . "به درک....." ظهر تقریباْ دستانش می لرزید.حتی به فرار هم فکر کرد . شب خوابش نبرد. گریه کرد. از خدا مهلت خواست. گفت نمی خواهد بمیرد. "تو رو خدا....." خدا به او گفت که چقدر دیر کرده و اینکه با این حال اگر می خواهد نجات پیدا کند این چند ساعت را هم صبر کند و به او اعتماد کند. مرد باز هم گریه کرد. صبح شد .هیچ خبر خوشی در کار نبود. راس ساعت هفت و سی دقیقه در سلولش باز شد و دو سرباز او را به سمت چوبه دار بردند. مامور ، حکم را برایش خواند و او را بالای سکو فرستاد .برای وصیت هیچ حرفی نداشت. دستانش را بستند .و بعد چشمانش را. چهارپایه زیر پایش لق می خورد. ثانیه شمار که از روی دوازده گذشت مامور به سرباز اشاره کرد که حکم را اجرا کند. تا هنوز بین زمین و آسمان بود وطناب به گردنش محکم نشده بود ،فریاد زد : "این خدای شما دروغگویی بیش نیست..." وبعد آویزان شد. فرشته ای که کنار چوبه دار ایستاده بود برای مرد تاسفی خورد و با ماموریت نیمه تمام به آسمان باز گشت .بعداْ سرباز فهمید که یکی از گره های طناب شل شده بود و ممکن بود باز شود.
يکي نيست بگه آخه دختر جون، نونت نبود، آبت نبود ديگه "نيچه" خوندنت چي بود؟! تو اين برهه ي زماني، تو اين شرايط که با يه غوره سرديت مي شه و با يه مويز گرميت، حالا مثلاً مي شيني کتاب فلسفي مي خوني که چي بشه؟! که همين يه ريزه اميدي که داري همین یه ریزه اعتقاداتی هم که داری از بين بره و بشه حکایت علی مونده و حوضش؟! یکی نیست بگه آخه دختر جون تو که جنبه ي فیلم ديدن هم نداري و تا فیلم آخرش طوری تموم می شه که از نظر تو بدور از اصول انسانی بوده و در نهایت گناه کار به سزای عملش نرسیده می شینی و تا یه هفته زمین و زمان رو بهم می دوزی و شاکی می شی از خدا و زیر سوال می بری عدالتش رو، که چی که می شینی و فیلم می بینی؟! .... خواهشاً بالا غیرتاْ دور این یکی رو هم تا زمانی که ظرفیتش رو پیدا نکردی خط بکش ........
می خواست برود دنیا را ببیند
گاهی که خوشحال است
اما اغلب
من
وگرنه
Don't forget that: He who would learn to fly one day, must first learn to Stand, and Walk and Run and Clim and Dance. One can not fly in flying!
(F. Nietzsche)
این هم یه آهنگ فوق العاده زیبا به مناسبت روز مادر برای همه ی مامانهای مهربون دنیا :)
" این سروده تقدیم به تو .... تقدیم به تمامی مادران"
برای دانلود این آهنگ ارمنی از آلبوم به تماشای آب های سپید با صدای مسحور کننده ی "ژیوان گارسپاریان" می تونید برید اینجا (البته قبلش باید عضو سایت بشید)
موهای سفید مادرم تارهای قلبم را سوزاند حرف های شیرین مادرم رشته های روانم را برید مادر من مادر من خوب من لطیف من مادر من مادر .... مادر .... مادر ... چه شبها که بی خواب ماندی و خواب نازنینت را شکستی (بخواب فرزندم) را زمزمه کردی ولالایی شیرین برایم خواندی و شب را سحر کردی مادر من مادر من خوب من لطیف من مادر من مادر .... مادر .... مادر ....
* مامانی قشنگم عزیز دلم! ..... روزت مبارک نازنینم! :-S
"تنهایی و غربت سخته ای مادر غم دوری تو چه دردیه مادر آتیش می زنه به قلب داغونم تو می دونی که من بی تو نمی مونم سرم و تو بگیر رو دامنت مادر بکش دست نوازش بسرم مادر ...."
*اندوهی که از اعماق تفکرات سرچشمه نگیرد اندوه نیست. عزای باطل و بی اعتباری به خاطر سرکوب شدن امیال فردیست. اما تفکر همانگونه که اندوه می آفریند در دوام مثبت خویش پلی خواهد ساخت میان جزیره و جماعت میان فرد و خلق میان امروز و فردا پلی به سوی شادمانی روح ...
"نادر ابراهیمی"
**در عالم دو چیز است که از همه زیباتر است: آسمان پر ستاره و وجدان آسوده :)
" امانوئل کانت"
***اگر بر این باور باشید که خداوند "بخشنده" است خداوند بخشنده خواهد بود. خداوند بالاتر از آنچه که در یقین و اعتقادتان است به شما نمی دهد. او دوست دارد مواهب زیادی به شما عطا کند اما حتی خداوند هم نمی تواند بیش از آنچه شما ایمان قبول دریافت آن را دارید به شما ارزانی کند.
" نورمن وینست پیل"
مردم همه
" قیصر امین پور "
اگر بيايي
حالا که مرگ
"؟"
As we grow up, we learn that even the one person that wasn't supposed to ever let you down probably will. You will have your heart broken probably more than once and it's harder every time. You'll break hearts too, so remember how it felt when yours was broken. You'll fight with your best friend. You'll blame a new love for things an old one did. You'll cry because time is passing too fast, and you'll eventually lose someone you love. So take too many pictures, laugh too much, and love like you've never been hurt because every sixty seconds you spend upset is a minute of happiness you'll never get back.
این متن رو چند وقت پیش تو وبلاگ خانم احمدنیای عزیز خوندم و به دلم نشست ... دیدم چندان بی مناسبت با امروز نیست و عیناْ گذاشتمش اینجا ....
دلهامان اگر گرم باشد
تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست می دارم.
"؟"
* شاید این شعر آخرین یادگاری باشد از دوستی که زین پس بیش از این نخواهمش داشت .... به روزگاران یادش نامش خاطرش گرامی باد!
** Confession
waiting for death like a cat that will jump on the bed I am so very sorry for my wife she will see this stiff white body shake it once, then maybe again "Hank!" Hank won't answer.
It's not my death that worries me, it's my wife left with this pile of nothing. I want to let her know though that all the nights sleeping beside her even the useless arguments were things ever splendid and the hard words I ever feared to say can now be said: I love you.
شعر از "چارلز بوکاوسکی" ... زندگی نامه و متن فارسی شعر رو می تونین از اینجا بخونین ...
|