|
|
|
دل ساده
"حسین پناهی"
آره منم موافقم که هر فیلمی پیامی داره .... من هنوزم تو شوکه پیام انتخاب دو فیلم " آخرین سامورایی" و " بیمار انگلیسی " از بین این همه فیلمی که جلو روم بوده هستم! امکان نداره اینبار فراموش کنم عمق محبت خواهر "کاتسوموتو" رو تو اون صحنه ای که در نهایت عشق با حسی کاملاْ زنانه لباس بر تن "الگرن" کرد ....
پ. ن. باور نمی کردم روزی برسه که تا این حد دلم برای بوی میدوون منیریه و پست خونه اش، آقای ریاضی و اون مهربونی های پدرمآبانه اش، بوی امیریه و مهدیه اش حتی سینما فرخش که همیشه رد شدنی از کنارش تو دلم می گفتم ببینی کی دلش بر می داره که تو همچین سینمای درب و داغونی بشینه و فیلم تماشا کنه، تنگ بشه .... باور نمی کردم روزی برسه که دلتنگ بشم برای اون کوچه ی بن بست دلگیر، برای اون خونه ی قدیمی دو طبقه ای که در طول روز می دیدی بالای سی چهل بار مجبوری 16 تا پله رو بری بالا و بیای پایین ... حتی برای اتاقی که 5 سال تموم از اولین لحظات غروب گرفته تا سپیده ی صبح با لامپ بانکی که برای دیدبانی بهتر همیشه روشن بود و تو هم هیچ وقت شبها موقعه خواب نتونستی بهش عادت کنی و فراموش کنی حضور اذیت کننده اش رو، دلتنگ بشم .... باور نمی کردم روزی برسه که موقع قدم زدن تو پارک شهر، به جز دیدن دخترکی ۷ و ۸ ساله سوار بر دوچرخه در کنار فوج یه عالمه بچه های هم سن و سال که از سر و کول هم می رن بالا و فارغ از دنیای آدم بزرگا از ته دل بهم می خندن و با یه افتادن از ته دل گریه، دختری رو ببینم که از ماشین پیاده می شه و از روی پل عابرِ با یه دنیا شادی و حس خوشبختی پا می گذاره به داخل پارک شهر، بدون حتی دیدن و درک حضور آدمهای دور و برش .........
من امروز خیلی چیزها یاد گرفتم .... یادگرفتم که می شه مقصر نبود و از مخاطب عذرخواهی کرد ... می شه از درون فرو ریخت و تکه تکه شد اما از برون محکم و یکپارچه ایستاد ... یاد گرفتم حتی زمانی که با چنگ و دندون می ری که حقت رو بگیری هستند دستهای قدرتمندتر بی شماری که قادرن اون رو در یک چشم بر هم زدن از تو بگیرن ... تنها یک چیز رو نفهمیدم ....اونم اینکه اون دل شکسته رو اون ساعتها اشک ریختن بی اختیار تو کوچه و خیابون و جلوی اون همه چشم کنجکاو رو اون ضجه زدن در درون و کم آوردن هوایی برای تنفس رو کی می خواد جواب بده!!
منتظر باش اما معطل نشو، تحمل کن اما توقف نکن، قاطع باش اما لجباز نباش، صريح باش اما گستاخ نباش بگو آره اما نگو حتما، بگو نه ولي نگو ابدا....
آدمي در عالم خاکي نمي آيد به دست
*** مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد . *** بهتر آن است كه برخيزم
"؟"
** شعر از قیصر امین پور
واي به اون روز که بياد و ببيني حتي با دو جفت ميخ طويله ي پدر و مادردار هم نمي شه تو رو به زندگي بَندِت کرد .... اونجاست که تو قعر تناوب سينوسي که توش جا خوش کردي، چشمات يه جور ديگه، سواي اونچه که تا حالا مي ديده، زمان و مکان رو تعريف مي کنن، طوري که ديگه هرچي انگيزه است براي رسيدن به نقطه ي ماکسيمم يکجا تو وجودت خشک مي شه و دلت مي خواد ساعتها و روزها و ماهها و سالها در حالي که دستت زير چونه اته و از پنجره اي که تنها رابطه تو با زندگيه، همين جور بشینی و فقط و فقط گذر زمان رو تماشا کني و پرواز آدمهايي که گه گاه مثل پرنده ها براي دقايقي کنار پنجره ات مي شينن و نفسي تازه مي کنن و دوباره پر مي زنن ....
در رو که به روش باز مي کنم از برافروختگي گونه هاش و چشمهاش که توش يه دنيا اضطراب موج مي زنه، حدس مي زنم که اتفاق ناگواري مي بايست براش افتاده باشه، اما چون بچه ها همون دَم ايستادن، سعي مي کنم عادي باشم و چيزي ازش نپرسم ... يکراست مي ره آشپزخونه و من نيم ساعت بعدترش مي رم اونجا .... در حالي که ليوان چاي دستشه، نگاش معلق تو فضاست و همين که مني رو که تو چارچوب در ايستادم رو مي بينه زودي اشکش رو از گوشه ي چشماش مي چينه و روش رو بر مي گردونه و خودش رو سرگرم شستن استکانها مي کنه .... مي گم اينبار چي شده؟ باز تو خونه چه آشوبي به پا شده که تو اينجور بهم ريختي؟ هيچي نمي گه و تو سکوت کارش رو ادامه مي ده و من از لرزش شونه هاش مي فهمم که داره خودش رو خالي مي کنه .... بهش مي گم دختر خوب! تو که بار اولت نيست و اين به قول خودت بار سومي که داري بهش کمک مي کني تا اعتيادش رو ترک کنه و بايد مقاوم تر از اين ها باشي و شوهرت رو به چشم بيماري ببيني که از زور درد ممکنه بداخلاقي کنه، جار و جنجال به راه بندازه و همش دو هفته از ترکش مي گذره و خوب اين طبيعي که حالا حالاها تا منطبق کردنِ جسم و روحش با شرايط جديد نياز به زمان داشته باشه ... در حالي که شونه هاش رو از پشت سر ماساژ مي دم، مي خندم و ميگم اصل اينه که زن جوون و خوشگلي به مهربوني و خوش قلبي تو داره که حاضر شده بخاطر خودش و تو و آينده ي دوتا بچه تون سختي اين دوره رو به جون بخره و تولدي از نو آغاز کنه ..... و بعد ياد اين مي افتم که هفته ي اول بعد از مرخص کردنِ همسرش از بهزيستي وقتي ديدم حسابي به خودش رسيده و موهاش رو رنگ کرده به قول بچه ها به سر و صورتش صفايي داده، تو جواب سوالم که چشمک زنان گفتم راستش رو بگو چه خبره، نکنه يواشي داري پسرت رو داماد مي کني که اينجور به خودت رسيدي، گفت نه بابا!گفتم تو اين شرايط که داره درد مي کشه و روزهاي سختي رو پشت سر مي گذاره بگذار لااقل با اين تغيير و تحول يکم دلش رو خوش کنم، بلکه راحتتر اين مرحله رو پشت سر بگذاره .... و من هنوز تو سايه روشن اون روزم و حرفايي که بينمون رد و بدل شد که ، صاف زل مي زنه تو چشمم و با صدايي که سرديش تا عمق وجودم نفوذ مي کنه ميگه: ديگه برام مهم نيست که مي خواد چيکار کنه، مي خواد بِکِشه بِکِشه، مي خواد نَکِشه نَکِشه ..... ديشب کم مونده بود بخاطر مقاومتم تو ندادن پول براي خرجِ عملش، چشمام رو از دست بدم ....... بعد در حالي که بغض فروخوردش تو آغوش من باز مي شه مي گه: من ديگه نمي خوام به اون خونه برگردم جايي که امنيت جاني ندارم ... بعد به تلخي ادامه مي ده بدبختيم اينه که جايي هم براي رفتن ندارم .... اون از مادره است که سالهاست دياليز مي شه و با کمکهاي نقدي و غير نقدي دادشم، به سختي تو ده مون از پس زندگي خودش بر مي ياد .... اونم از خواهرها که هر کدوم به نوعي دارن با زندگي خودشون دست و پنجه نرم مي کنن و اينم که ................................ بهش مي گم چند ساله که ازدواج کردي و چقدر پس انداز داري؟ مي گه 17 سال و هيچي ........................................................................ عصري موقع خداحافظي، ازش مي پرسم چيکار مي کني؟ مي ري خونه يا .... چند لحظه مکث مي کنم ببينم اين "يا" را با چي بايد پر کنم که خودش سر درگميم رو حس مي کنه و با يه دنيا غم نگاهم مي کنه و مي گه: مگه جاي ديگه اي هم دارم؟ ! .... چشماش بازم پر مي شه و زيرلب زمزمه مي کنه: سخته مادر باشي، زن باشي، از لحاظ مالي و معنوي، هيچ پشتوانه اي هم نداشته باشي و از سر اجبار شبهات رو زير سقفي به صبح برسوني که درش نه تنها آرامش، که حتي امنيتم نداري .................................................... و من از صبح تا حالا با خودم، افکارم و حس زنانه ام مدام در حال ستيزم و نوسان .... و نمي تونم هضم کنم نگرش زني رو که 17 سال تمام بدون کوچکترين آينده نگري فقط در" حال" زندگي کرده باشه و بس ... با اين تفکر سنتي "هر که دندان دهد، نان دهد" و اکتفا کنه به گذرِ همون آن، دَم، لحظه... و به گمانم اين حکايت مصداق کامل " از ماست که برماست" باشه چرا که هر چيز را بهايي است و هرقدر آن چيز ارزشمندتر بطبع بهايش گزافتر .... وقتي خود ما براي رسيدن به آزادي و استقلال از خودمون اشتياق نشون نمي ديم و لزومش رو حس نمی کنیم و براي بدست آوردنش حتي حاضر نيستيم حداقل هزينه ي ممکن رو بپردازيم، پس نمي بايست با مواجه شدن با بن بستهايي اين چنيني، دادِ شکوه و شکايتمون تا هفت آسمان بالا بره ... با يک حساب سرانگشتي اگر اين خانم در طي اين 17 سال زندگي مشترک بطور ميانگين ماهي 5 هزار تومان براي روز مبادا کنار مي گذاشت امروز مي تونست با همون حداقل پس انداز ممکن يه اتاق براي خودش تو محله هاي پايين شهر دست و پا کنه تا حداقل حداقل از لحاظ امنيت جاني به آرامشي نسبي برسه و مجبور نباشه با تحمل اين همه خفت و خواري باز دست از پادرازتر از سر ناچاري راهي خونه اي بشه که در دل کوچکترين تعلق خاطري نسبت بهش احساس نمي کنه ....
چرا متنی رو که قبلا تو فایل "ورد" ذخیره اش کردم رو نمی تونم نه تو بلاگفا نه تو پرشیان بلاگ پست کنم؟ می تونه این امر بعلت ویروسی بودن فایلم باشه؟
يکي را پرسيدند چگونه مي توان زيستني داشت سرشار از لذت و شوق، فارغ از روزمرگي و ياس و نوميدي؟!
"اشو"
*عکس بر گرفته شده از وبلاگ "تراموا"
مي گه، اگه بهت بگن زندگي رو نقاشي کن، چه تصويري رو روي بوم حک مي کني و با چه رنگي بهش روح مي بخشي و خودت رو کجای این دایره فرض می کنی؟
قلم رو به دست مي گيرم و يه جاده مي کشم به سبزي همون دشت که راست و چپش، با درختهاي صنوبر و سپيداري که شاخه هاش تو هم گره خوردن سنگفرش شده و خودم رو مي کشم درست وسط مسير رو به افق، قدم زنان با عصاي سپيدي در دست و عینکی دودی بر چشم و نگاهي رو به آسمون، دل داده به آواي خوشِ گنجشکهاي روي شاخسارها .....
"؟" --------
**بالاخره فروخته شد اون پیرهنی که تو ویترین بوتیکی بود که هر روز عصر رد شدنی از کنارش خودم رو تو اون لباس نشسته رو پاهات دور میز ناهار خوری آشپزخونمون می دیدم ...اینم از امروز می ره تو لیست آرزوهای مونده بر دل، بدون اینکه آب از آب تکون بخوره ... به همین راحتی!
*** هزاری هم که خودت رو مقید به رعایت کردن یکسری اصول کنی تا بهونه ای ندی دست افراد کوته فکر دور و برت، درست زمانی که فکر می کنی شخصیتت براشون جا افتاده، با یه جمله ی تلخ آنچنان درهم می ریزی که کل مسیر شرکت تا خونه رو با خودت فکر می کنی که کجای کار رو اشتباه کردی که امروز اینجور تعریف شدی .................... گاهی چه راحت با یه جمله، حالا چه از روی عصبانیت چه از سر بی حوصلگی مخاطبمون رو از عرش به فرش می یاریم و به راحتی چه با برداشت بحق و درستمون چه نابحق و نابدرستمون خوردش می کنیم طوری که شاید تا مدتها اثرش بر ضمیر خودآگاه و ناخودآگاهش بمونه ...
خواهشاً متن پايين رو به قول خانم "نظرآهاري" با حس و حال سنگي بخون که درد سکون رو کشيده، با حس و حال کرمي که در اشتياق دويدن سوخته و درختي که در آرزوي پرواز مونده ........ چرا که هر سه از حسرت به درد رسیدن و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت ..........
مدتهاست که با واژه ي "قانون" و "قدرت" و "حق" و "عدالت" در گيرم .... قانوني که مدعي عدالته اما بي اغراق تو اکثر موارد با تعریف حق و حقوقی نابرابر قدرت رو به جنس مذکر مي بخشه تا براي جنس مونث خط مش تعيين کنه .... حالا اگه از بدِ روزگار اون جنس مونث تحت سيطره ي جنس مذکري باشه که منطقش با منطقِ اون، يکي نيست، محکوم به يک عمر سوختنه و ساختن ..... گاهي فکر مي کنم اونهايي که مسبب اين ناعدالتي ها هستن يا حتي اونهايي که توان تغيير و مقابله با اين کمبودها و کاستي ها و رفع تبعيضهايي به اين فاحشي رو دارن، با تاکيد و اصرارشون به تداوم اين روند، چطور مي خوان جوابگوي اشکها و آه هاي مادر مطلقه اي باشن که به حکم دادگاه در سال، شايد به تعداد انگشتان دست حق ديدن پاره ي تنش رو داشته باشه که اونهم خيلي جاها مي تونه براحتي از طرف پدر ناديده گرفته بشه و فسخ ...... يا اون دختري که در حسرت ورود به دنياي ناشناخته هاست و تجربه ي ناآزموده ها، اما حتي براي يادگيري الفباي زبان مادريش نياز به اذن پدر داره و کسب رضايتش .... ديگه چه برسه به سفر از اين شهر به اون شهر و در حد ايده آلش، از اين کشور به اون کشور ........ يا اون زني که دلش مي خواد همپاي شريک زندگيش تو اجتماع حضور داشته باشه، محدودیتهای تعریف شده از طرف جامعه اش رو به نسبت شايستگي و توانايي هايي که با تمرين و ممارست و سخت گرفتن به خودش، کسب کرده رو از بین ببره و چه از لحاظ موقعیت شغلي چه از لحاظ گستره ي اطلاعاتيش ارتقاء پيدا کنه، اما با توجه به قوانين، هر آن به هزار و يک دليل موجه و غيرموجه امکان تزلزل و برکناري از کار رو پيش رو داره درحالي که براي داشتن اين حق طبيعي دستشم به جايي بند نيست .... یا اون دوشیزه ای که که از لحاظ سنی و عقلی و روحی و جسمی به حدی از تکامل رسیده که بتونه شریک زندگیش رو بدور از گره های عاطفی انتخاب کنه، اما با مخالفت پدری که می بایست اجازه ازدواج اون رو بده، یا می بایست با روحی مرده یه عمر به کسی که پدرش تائید کرده زندگی کنه، یا در خوشبینانه ترین مرحله پا رو دلش بگذاره و به اندازه ی تک تک روزهای باقی مونده از زندگیش، تنهایی رو به مزدوج شدن با کسی که رَهی به روح و جسمش نداره، ترجیح بده .... هنوزم که هنوزه آرزوي اين رو دارم که همه ي دخترهامون وقتي تصميم به ازدواج مي گيرند و تشکيل خانواده، از راه هايي که هر چند به سختي توسط تلاش و پیگیری های پیشگامان در اعطای حق و حقوق برابر از لابلاي حتی اين قوانین محدود کننده، با چنگ و دندون بازشده، براي احقاق يکسري از حق و حقوق اوليه و مسلم اشون استفاده کنن و راحت از کنارشون نگذرن تا بعد خدايي نکرده نشه روزي که افسوس بخورن از کوتاهي که خودشون در حق خودشون روا داشتن ........ کاش پسرهامون هم بيشتر سعي در درکِ موقعيتِ کنوني دخترهامون، حقهايي که مثل اونها مي تونستن داشته باشن، اما صرفاً بخاطر جنسيتشون ازشون محروم شدن، داشته باشن تا وقتي حرف از به فرض هفت شین ازدواج مي شه، زودي حتي در درونشون جبهه گيري نکن و فکر نکنن که اصرار در ثبت اين هفت شرط تو قباله ي ازدواج دختر مورد علاقه اشون، نشون از بي اعتمادي اون دختر به حرفها و وجدان دروني شون داره ...... بنظر من بیشتر، وجودِ اين قوانينِ تبعيض آميز جنسيتي هستند که بواسطه ي جريحه دار کردن عواطفِ يکي از دو جنس و بخشيدن حق به يکي و سلب همون حق از ديگري، موجبِ بروز سوءتفاهم و فاصله بين زن و شوهرها مي شن تا اختلاف نظر اونها تو عرصه های مختلف زندگی ... و اگر بنای اصلی شروع زندگی رو بر پایه ی دوستی و همدلی متقابل بگذاریم و اتخاذ هر تصمیمی رو از جزیی ترین امور گرفته تا کلی ترینشون بر پایه ی توافق و تفاهم و رضایت دو طرف، زمانی اون توافق و تفاهم و کسب رضایت معنی خواهد داشت که هر دو به یک نسبت از حق و حقوق انسانی بهره مند باشن و گرنه زمانی که یکی صاحب حق و دیگری محروم از همان حق باشه، یکی از رو اختیار تصمیم می گیره و دیگری از روی اجبار ...... و اونجاست که حس جای گرفتن در کفه ی ترازویی نامتوازن و نابرابر از جهت سنجش، تا درونی ترین لایه های تار و پودی یکی از دو جنس که اکثراً جنس مونثه نفوذ می کنه و از بیخ و بن با این ترازویی که معیاری است جهت محک زدنِ به اصطلاح عادلانه، به مخالفت بر می خیزه .....
کاش پدر و مادرها می دونستن این موضع گیری و سعی در تحمیل کردن نظراتشون، بدون توجیه کردنه که باعث می شه فرزندانشون که قاعدتاً می بایست اونها رو محرم تر و نزدیکتر از هر کس دیگه ای به خودشون بدونن، در برابرشون، حرفا و ایده هاشون رو سانسور کنن و به مرور زمان رو به سکوت کردن بیارن و کم کم حقایق رو کتمان کنن و یا از اون بدتر دروغ بگن ..... کاش پدر و مادرها یکم عمیق تر به فلسفه ی وجودی حضورِ فرزندانشون تامل می کردند و برای یه لحظه هم که شده در درونشون منصفانه به این فکر می کردن که بچه ها به خواست و اراده ی خودشون پا به عرصه ی هستی نگذاشتن و این بچه ها نبودن که اونها رو انتخاب کردن بلکه این خودشون بودند که چه آگاهانه چه ناآگاهانه، چه از روی برنامه و تصمیم گیری از قبل و چه تصادفی و کاملاً اتفاقی اونها رو بوجود آوردن ......... کاش پدر و مادرها قبل از اینکه صاحب فرزندی بشن با خودشون بیشتر خلوت می کردن تا ببینن آیا واقعاً به مرحله ای رسیدن که فرزنددار شدنشون رو فرصتی برای ایثار کردن بدونن؟ طوری که هر چی به فرزنداشون می بخشن انگار به خودشون بخشیدن تا بعدها اون لطف و ازخود گذشتگی و ایثار، بواسطه ی انتظاری که تو جبران کردن دارن و حالا اون توقع اونجور که اونها انتظارش رو داشتن برآورده نشده، کم قدر نشه ........................................................... اگه پدر و مادرها می دونستن، یک کلام پرمهرشون، یه نگاه تائید کننده اشون، یه لبخند از سر رضایت قلبیشون، از هزار و یک تهدید و ارعاب، کارسازتره و برنده تر، گمان نکنم هیچ وقت راضی می شدن به اینکه اینجور با نیش و کنایه دلِ فرزندانشون رو ریش ریش کنن ...................................
* ببخشید من بازهم دسته گل به آب دادم و تنظیمات وبلاگ رو بهم ریختم ... ** > :D <
فکرش رو بکن تو حتماً می بایست نصفه شب تو همون موعد مقرر تعیین شده از پیش، از این پهلو به اون پهلو می شدی تا نور چشمک زن گوشیت صاف بره تو چشمت و تو هم حتما می بایست حس کنجکاویت برانگیخته می شد که خواب آلو خواب آلو گوشی رو بدست بگیری و چک کنی اون پیام کوتاه ناخونده رو و و و و و و و ........... تا بفهمی روحت به کجا دعوت شده بوده و خودت خبر نداشتی ........................ نکه فکر کنی گیرنده قوی بوده ها، نه! همه زیر سر فرستنده بود که تونست همچین موجی رو به پا کنه که تویی رو که دیشب تازه نزدیکای یک خوابیدی و اونقدر منگ بودی که یقین داشتی فردا تا لنگ ظهر تو رختخواب باقی خواهی موند رو بیدار کنه و از جا بکنه و ببره به اون محفل ناب و تکرار نشدنی که دل و دینت می ره براش ........... هنوزم تو شوک اینم که اگه اون لحظه ی خاص موقعِ چشمک زدن "همون ستاره" تو خواب ناز باقی می موندم و صبح می فهمیدم که چه لذتی رو از خودم دریغ کردم، الان تو دلم چه مرثیه ای به پا بود ................................ اینبار این اشک شوق که بهم مجال نوشتن نمی ده .......... خوشحالم و آروم .... خیلی خیلی زیاد ...
------
*اگه از سبک خوندن محسن نامجو که تلفیقی از سبکهای مختلف موسیقی ایرانی و خارجی و اشعار کلاسیک و شعرهایی که ظاهراْ خودشون می گن خوشتون می یاد، پیشنهاد می کنم شنیدن این ترانه اش رو " بگو بگو که چکارت کنم بگو " از دست ندید ... البته انصافاْ ترانه ی نو بهاریش هم دلنشینه و ارزش چندین باره گوش کردن رو داره ... متن شعر رو که از اینجا پیدا کردم رو می گذارم :
بگو بگو
** یه تشکر ویژه هم از وبلاگ دیوونه ی عزیز که اکثر آهنگهای دوست داشتنیم رو از از این وبلاگشون دانلود کردم ....
همین که یکم، هَمَش یکم، این دریای خروشان و پرتلاطم سرِ آروم شدن می گیره، همین که آتشفشان دست از فوران کردن و انفجارهای پی در پی اش بر می داره، همین که جای غرش و هیاهوی آسمون و ریزش سیل آساش، با نم نم بارون عوض می شه، دوباره زنده می شم، بی تاب می شم و دلم می خواد سوار زورق آرزوهام از پشت دریاها تا اون ور فرداها تا آخرین حدِ آسمون پرواز کنم و دور بریزم هر چیزی رو که بوی فاصله می ده، بوی دوری، بوی جدایی، بوی فراموشی ......
"کيکاووس ياکيده"
حتی اگر زبان روزی چندبار انکار کند تورا، آوای دل را خوش است که پیوسته در دل و جان طنین افکنِ ترنمِ "شاه نشینِ چشم من، تکیه گه خیال توست ... جای دعاست شاه من، بی تو مباد جای تو" است .... .... چه اهمیت دارد ....
من
" گمنام"
کاش از پشت اين دريچه بسته دست کم صداي کسي از کوچه مي آمد مي آمد و مي پرسيد: چرا دلت پُر و دستت خالي و چراغ اتاقت خاموش است؟ و تو فقط نگاهش مي کردي و مي نوشتي ... کاش دستي مي آمد و اين ديوارهاي خسته را هل مي داد مي رفتند آن طرف اين قفل کهنه و اصلآ رفتن، که استخاره نداشت! حالا هي قدم بزن قدم به قدم راستي حالا دلت براي ديدن يک نم نم باران چند چشمه، چند رود و چند دريا گريه دارد؟ حوصله کن بلبل غمديده بي باغ و آسمان، سرانجام، اين کليد زنگ زده نيز شبي به ياد مي آورد که پشت اين قفل بدقول خسته هم، دري هست، ديواري هست به خدا دريايي هست!
**یکی می گفت: برای پدر و مادر هیچ چیز لذت بخش تر از نگاه کردن به چهره ی بچه هاشون نیست ... من خندیدم ...... خیلی زیاد ...... اونقدر که یه آن به خودم اومدم و دیدم گونه هام خیسن ... خیسِ خیس ......
*** گاهی که فکرش رو می کنم می بینم اگه اعضا و جوارح آدمی زبون می داشتن و مجالی بهشون داده می شد برای شکوه و شکایت کردن از دست صاحبانشون این چشمام بودن که از همه شاکی تر می بودن ..........
چقدر خوبه که هر آدمي، چه مردش، چه زنش، چه پيرش، چه جوونش، چه بي پولش، چه پولدارش، تو وجودش "اتاقي از آنِ خودش" داره که منحصراً متعلق به خودشه و دَرِش کسي و چيزي بدون کسب اجازه رَهي نداره .... يه اتاق شيشه اي از جنس بلور که با کوچکترين تلنگري ممکنه تَرَک برداره اما خوبيش اينه که مثل ناخن که ديدي هر روز بلند و بلندتر مي شه و از انتها رويشِ تازه اش شروع مي شه، اين شيشه هاي ترک خورده هم به مرور زمان جاشون رو به شيشه هاي نويي که آروم آروم از زير رشد کرده مي دن ... يه اتاق شيشه اي شش ضلعي که هر ضلعش رو به يه منظره باز مي شه .... يکي رو به دريا، يکي رو به بيابون ..... يکي رو به بلنداي آسمون و يکي به قعر زمين .... يکي رو به سبزي و طراوت بهار و گرماي تابستون، يکي رو به زردي و خزون پاييز و سرماي زمستون ...... انتخاب هر کدوم از اين دريچه ها براي ديدن و غرق شدن، بر مي گرده به حال و هواي اون لحظه ات .... يه اتاق شيشه اي که مي توني صبح به صبح، سپيده دمان، گلدون وجوديت رو با شبنم سحري آبش بدي و بگذاري دَمِ يکي از اون سه پنجره اي که فضاش آکنده از پرتوهاي طلايي اميد و آرزوهاي ارغواني و بسپريش به دست آفتاب ..... يا اينکه نه شب به شب هم نري سروقتش و بگذاري همون کنج اتاق آروم و بي صدا پژمرده بشه و پلاسيده و خشک .................................................... اما با تموم اين حرفا، حالا اگه دور تا دورت رو مه گرفته باشه و فقط تو باشي و يه توده ي خاکستري که جز به درياي شيري رنگ، رَه به جايي نداره، ديگه چه فرقي مي کنه رو به کدوم پنجره ايستاده باشي؟!
يارب از عرفان مرا، پيمانه اي سرشار ده
گفت: میای بازی؟
اين تازه نيست
" احمدرضا احمدی "
* من رو ببخش که گه گاهی فراموش می کنم این ابیات " سایه " رو با صدای خوش "همایون شجریان" .....
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری نه به انتظار یاری نه زیار انتظاری ..........
پ. ن. ۱- در ارتباط با چند پست پیش اندر باب حال و هوای راه رفتن: بعضی روزها هم هست که اصلاْ دلت نمی خواد قدم از قدم برداری و از سر اجباری که بالا سرته از خونه می زنی بیرون و اینجور مواقع این دست هاته که جای پاهات تو رو به جلو هل می ده و اگه یکی پیدا بشه که از سر بیکاری بره تو نخت حس می کنه داره اردکی رو تماشا می کنه که تو خشکی راه می ره ....
پ. ن. ۲- دیدی هربار که حالت تهوع داری وقتی می یاری بالا چقدر حالت بهتر می شه؟! به شدت دلم می خواد زندگی رو بالا بیارم بلکه حالم خوب شه ........... کی این استرس لعنتی دست از سر کچل من بر می داره رو نمی دونم ......
پ. ن. ۳- از این شیشه هایی که در طول روز یه طرفه هستن و نور رو رفلکس می کنن کلی خوشم می یاد ... چون می تونی بدون اینکه دیده بشی بری تو نخِ آدمهایی که نکه نمی دونن زیر ذره بین دوتا چشم فضولن، خود واقعیشون رو بتصویر می کشن .... دَمِ پنجره وایستاده بودم و بی هدف با یه نگاه گنگ و تهی داشتم از لابلای ساختمون نیمه ساخته ی شده ی جلو روم فضا رو می شکافتم و راهی پیدا می کردم برای رهایی از هجوم افکار مشوش کننده و انرژی های منفی مشتعل شده در وجودم که یه آن چشمم به یه پیرمرد سن بالایی افتاد که با یه دستمال و شیشه شور، با یه دقت و وسواسِ خاصی شیشه های خونه اش رو، نه یکبار که دو سه بار، تمیز می کرد .... یه آن سن و سال خودم رو با حال و حوصله ی اون و میل به زندگی رو، در هر دومون مقایسه کردم و دیدم من حتی حوصله ی نگاه کردن تو آیینه رو ندارم اون وقت اون آقاهه ی پیر که بی اغراق بالای 7 دهه رو پشت سر گذرونده، داره شیشه های خونش رو مثل آیینه می کنه ............. و اینجاست که مجبور می شی در دل ستایش کنی صاحب اون روحیه رو و بگی " قربون برم خدا رو یه بوم و دو هوا رو"
پ. ن. ۴- حال و هواي عنکبوتي رو دارم که به هواي صيد طعمه، تارهايي رو تو چهار گوشه ي اتاقش تنيده اما عوض طعمه اين خودشه که لابلاي اون پودها داره دست و پا مي زنه ......... چقدر امروز تلخم و پُر که اگه کسي جلودارم نشه تا شب پي نوشته که يکي پس از ديگري بدين جا افزوده خواهد شد! (ايني که گفتم شوخي نبودها، اولتيماتوم بود ... گفته باشم)
پ. ن. ۵ - تو مکانیک کوانتومی یه اصلی هست به نام " اصل عدم قطعیت هایزنبرگ " که بیان کننده ی این واقعیته که تعیین همزمان موقعیت (مکان) دقیق و سرعت دقیق جسمی به کوچکی الکترون، ناممکنه ....حالا اگه بخوایم این اصل رو نه تنها به الکترون که به زندگی و هر اونچه که درش هست تعمیم بدیم، می تونیم اینجور نتیجه گیری کنیم که هیچ چیز در زندگی "قطعی" نیست فقط می مونه مقوله ی "مرگ" که اگه اعتقاد به حیاتی دوباره در دنیایی دیگه داشته باشیم خود به خود این عدم قطعیت در مورد مرگ هم مصداق عینی پیدا می کنه ....وقتی با استدلالهای خسرو گلسرخی یک با یک برابر نمی شه، هر چیز دیگه ای رو هم می شه به این اصل چسبوند و نتیجه گیری کرد ...پس نکته ی اخلاقی اینکه در مورد هیچ چیز نمی شه از قطعیت و احتمال ۱۰۰ در ۱۰۰صحبتی به میون آورد حتی از شناخت خود وجودیت ...
پ. ن. ۶ - بدون شرح: " با خود گفتم، اما آنچه از نظر من اسفبار است این است که تا قرن هجدهم چیزی درباره ی زنان نمی دانیم. هیچ الگویی در ذهن ندارم تا به این یا آن سو متمایل شوم. می پرسم چرا زنان در عصر الیزابت شعر نمی سرودند، در حالی که نمی دانم چه تحصیلاتی داشتند، آیا نوشتن می دانستند؟ آیا اتاق نشیمنی از آنِ خود داشتند، چه تعداد از زنان قبل از بیست و یک سالگی بچه دار می شدند؟ در یک کلام، از هشت صبح تا هشت شب چه می کردند. از قرار معلوم، پولی نداشتند، به گفته ی پرفسور ترولیان، چه دوست داشتند و چه نداشتند، پیش از آنکه کودکی را پشت سر بگذارند، احتمالاً در پانزده یا شانزده سالگی ازدواج می کردند. بر اساس همین اطلاعات اندک، به این نتیجه رسیدم که بسیار عجیب بود اگر یکی از آنها ناگهان نمایشنامه های شکسپیر را می نوشت، و به یاد آقای پیر افتادم که حالا از دنیا رفته اما به گمانم اسقف بود و می گفت محال است زنی در گذشته، حال یا آینده نبوغ شکسپیر را داشته باشد. او در این زمینه در روزنامه ها مطلب می نوشت. این جناب اسقف همچنین به خانمی که برای کسب اطلاع به او رجوع کرده بود گفته بود که گربه ها در واقع به بهشت نمی روند، اگرچه چیزی شبیه روح دارند. این آقایان پیر چقدر آدم را از مشقت تفکر معاف می کردند! فضیلت این آقایان چقدر سد راه جهل و نادانی بود! گربه ها به بهشت نمی روند. زنان نمی توانند نمایشنامه های شکسپیر را بنویسند ... با این حال، همان طور که به آثار شکسپیر در قفسه نگاه می کردم، نمی توانستم این فکر را از ذهنم بیرون کنم که دست کم بخشی از سخنان اسقف درست بوده، اصلاً و ابداً امکان نداشته زنی بتواند نمایشنامه های شکسپیر را در زمان شکسپیر بنویسد. از انجا که دسترسی به اطلاعات بسیار دشوار است، اجازه بدهید تصور کنم چه اتفاقی می افتاد اگر شکسپیر خواهر بسیار با استعدادی مثلاً به نام جودیت داشت. خودِ شکسپیر به احتمال قوی به مدرسه رفته و در انجا شاید زبان لاتین را فرا گرفته و آثار اُووید و ویرژیل و هوراس را خوانده و مقدمات دستور منطق را اموخته بود. همه می دانند که بچه ی شری بود و پنهانی خرگوش شکار می کرد، شاید آهویی را هم با تیر زده بود، و مجبور شد خیلی زودتر از زمانی که لازم بود زنی را در همسایگی به همسری برگزیند که زودتر از زمان معمول بچه ای برای او بدنیا آورد. این ماجرا او را در پی سرنوشتش به لندن فرستاد. ظاهراً ذوقی در زمینه ی تئاتر داشت. کار خود را با مهتری و مراقبت از اسبها در بیرونِ تماشاخانه شروع کرد. خیلی زود کاری در داخل تماشاخانه پیدا کرد، هنرپیشه ی موفقی شد و در کانون جهان زندگی کرد. همه را ملاقات می کرد، همه را می شناخت، هنرش را روی صحنه ها، و هوشش را در خیابانها می آزمود و حتی به کاخ ملکه راه یافت. فرض کنیم در این بین خواهر فوق العاده با استعداد او در خانه مانده بود. او هم به اندازه ی برادرش ماجراجو و خلاق بود و برای دیدن دنیا اشتیاق داشت. اما او را به مدرسه نفرستادند. او شانسی برای فراگیری دستور زبان و منطق نداشت، چه رسد به خواندن آثار هوراس و ویرژیل. گهگاه کتابی به دست می گرفت، احتمالاً یکی از کتابهای برادرش را، و چند صفحه ای می خواند. اما آن وقت والدینش سر می رسیدند و به او می گفتند که جورابها را وصله کند یا مواظب باشد غذا نسوزد و این قدرسر توی کتاب و کاغذ نکند. آنها با تغیر و در عین حال محبت با او حرف می زدند، زیرا آدمهای حسابی بودند و شرایط زندگی یک زن را درک می کردند و دخترشان را دوست داشتند - در واقع او به احتمال قوی نور چشم پدرش بود- شاید مخفیانه چند صفحه ی در انبار سیب سیاه می کرد، اما مراقب بود که آنها را پنهان کند یا بسوزاند. با وجود این، خیلی زود، پیش از آنکه نوجوانی را پشت سر بگذارد، قرار شد با پسر یک تاجر پشم در همسایگیشان نامزد کند. او فریاد زد که از ازدواج متنفر است، و به همین دلیل کتک مفصلی از پدرش خورد. سپس پدر دست از ملامت او برداشت. در عوض به او التماس کرد که پدرش را اذیت نکند و به خاطر این ازدواج آبرویش را نریزد. پدر با چشمهای پر از اشک وعده ی گردنبند و پیراهن زیبایی را به او داد. دختر چطور می توانست از فرمان او سرپیچی کند؟ پطور می توانست دل پدرش را بشکند؟ نیروی نبوغ و استعدادش به تنهایی او را به این کار وا می داشت. وسائلش را در بقچه ی کوچکی پیچید و در یک شب تابستانی به کمک طنابی از پنجره پایین رفت و راه لندن را پیش گرفت. هنوز هفده سالش هم نبود. نوای پرندگانی که در میان بوته ها می خواندند از آواز او دل انگیزتر نبود. قدرت تخیل شگفت انگیزی داشت، استعدادی مانند استعداد برادرش در موسیقی کلام. او هم مثل برادرش ذوق تئاتر داشت. جلو در تماشاخانه ایستاد. گفت که می خواهد بازی کند. مردها به او خندیدند. مدیر تئاتر - مردی چاق و بی چاک دهن- قهقهه زد. به فریاد چیزی درباره ی رقصیدن سگها و بازگیری زنها گفت. گفت که محال است هیچ زنی بتواند بازیگر شود. خودتان می توانید تصور کنید چه طعنه ای زد. خواهر شکسپیر نمی توانست برای پرورش هنر خود هیچ آموزشی ببیند. آیا حتی می توانست در میکده ای غذایی پیدا کند یا نیمه شب در خیابانها پرسه بزند؟ با این حال، نبوغش در زمینه ی داستان بود و اشتیاق داشت در زندگی زنان و مردان و مطالعه ی راه و رسمشان غرق شود. سرانجام، از آنجا که خیلی جوان بود و شباهت غریبی به برادرش داشت - با همان چشمهای خاکستری و ابروهای کمانی - نیک گرین، مدیر بازیگران، دلش به حال او سوخت، جودیت از آن آقا آبستن شد و بعد - چه کسی می تواند خشم و استیصال قلب شاعری را که در جسم زنی اسیر شده اندازه بگیرد؟ - در یک شب زمستانی خودش را کُشت و حالا در چهارراهی که اتوبوسها توقف می کنند، در تقاطع خیابانهای کَسِل و اِلِفنت، مدفون است. فکر می کنم اگر زنی در زمان شکسپیر نبوغ شکسپیر را داشت، روال ماجرا کم و بیش از این قرار می بود. اما من به سهم خود با اسقف مرحوم موافقم، البته اگر او واقعاً اسقف بوده باشد، تصورش هم محال است که زنی در زمان شکسپیر نبوغ شکسپیر را داشته باشد. زیرا نبوغی نظیر نبوغ شکسپیر در میان کارگران و بی سوادان و خدمتکاران بوجود نمی آید. این نبوغ در انگلستان در میان ساکسون ها و بریتون ها به وجود نمی آید ..."
"ویرجینیا وولف" - "اتاقی از آنِ خود"
پی نوشت آخر -
می گما! دلم دلهای قدیم ... تا یکم پای حرفاش می نشستی زودی سبک می شد نه مثل دلهای امروزی که می بینی یه روز تموم نشستی پای شکوه شکایتش ها و سعی کردی آرومش کنی ها، اما لحظه آخر درست زمانی که برق رضایت می خواد تو چشمات بشینه، می فهمی ای دل غافل! در تمام طول مدت داشتی آب تو هاون می کوبیدی و نمی دونستی!!
"خُنُک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودَش
* از صبح تا حالا این یه بیت شعر گیر کرده به قلاب ذهنم و اینجور که پیداست حالا حالا سرِ رهایی هم نداره ....
** و در ارتباط با بیت منقول بالا: "عهد کردم نخورم می پس از اين بار دگر
دورا دور شنيده بود که ليلا مدتيه که روزهاي زوج بعد تعطيلي شرکتشون براي ارتقاء سطحِ زبان انگليسي اش به يه موسسه آموزشي مي ره و حسابي شاکي بود که چرا اين دختر به جاي چسبيدن به همسر و زندگيش، اينطوري داره پيش مي ره و دستي دستي داره باعث کمرنگ شدن صفا و صميميت زندگي دونفره شون مي شه ... خنديدم و گفتم پس چه خوب که تو همسر ليلا نشدي و گرنه معلوم نبود براي خدشه دار نشدن اون گرمايي که تو ازش ياد مي کني چه قفس طلايي مي خواستي به دور اون بنده خدا بکشي .... گفت نه! مسئله سر قفس ساختن يا نساختن نيست مسئله سر ميزان تقدسي که زندگي مشترک در نظر من داره، طوري که حاضر نيستم به خاطر خودخواهي خودم عرصه رو براي شريک زندگيم تنگ کنم .... گفتم از کدوم خودخواهی حرف می زنی؟ اینکه برای رسیدن به احساس رضایت قلبی و آرامش در وهله ی اول در وجود خودش و بعد تعمیم دادنش به زندگی خودش و همسرش حاضر شده یکسری از سختیها رو متحمل بشه رو می گی خودخواهی؟ حالا از کجا معلوم که ليلا زندگي رو به کام همسرش تلخ کرده باشه و اونطور که تو می گی چیزی برای زندگیشون کم گذاشته باشه؟ اصلاً از کجا معلوم که شرکت کردنش تو اين کلاسهاي آموزشي پيشنهاد همسرش نبوده باشه؟ .... گفت به فرضم با رضایت قلبی همسرش بوده باشه از نظر من هر چیز سن و سالی داره لیلا که یه دختر 21و 22 ساله نیست که الان 27 سالشه و دیگه باید کم کم به فکر مادر شدن باشه تا شرکت تو کلاسهای آموزشی .............. وای اونجا بود که دیگه دود نه تنها از مخم متصاعد می شد که از گوشهام هم همینطور .... و تنها کاری که اون لحظه برای فراز از آتشفشانی شدنم تونستم بگیرم، بهونه کردنِ سوختنِ غذای روی گاز بود و قطع مکالمه .................................................. من گذشت و فداکاری رو لازمه ی هر زندگی می دونم اما فدایی بودن رو مطلقاً نمی پسندم .... رسیدن به اون حس رضایت از خود رو هم کاملاً قبول دارم و به هر دو طرف حق می دم برای رسیدن به اون خواسته ی قلبی بعضی جاها حتی در ظاهر امر خودخواهانه برخورد کنن و براش قدم بر دارن چرا که می دونم تا آدم خودش از خودش راضی نباشه و خودش رو دوست نداشته باشه نه می تونه از چیزی راضی باشه و نه کسی رو دوست داشته باشه ........
* دو سه روزی می شه که یه سوال به چه بزرگی عینهو یه ماهی کوچولویی که تو تنگ آبش شناوره تو ذهنم از سر شیطونی و بازیگوشی هی شالاپی می پره بالا و شالاپی هم می یاد پایین ... اون هم اینکه: واقعاً می شه آدم بدون بال پرواز کنه؟ می شه پاهاش چسبیده به زمین باشه اما روحِ سرگردونش شبها از زور هجوم افکار جورواجور و بی خوابی رو ابرها رژه بره و پرواز کنه؟
اي کاش جاي اين همه ديوار و سنگ در اين سياه چال سراسر سوال بويي ز نان و گل به همه ميرسيد موسيقي سکوت شب و بوي سيب
"قيصر امينپور"
زیبا نگارم، سلام!
یک بامداد پنجم خرداد یک هزار و سیصد و هشتاد و شش .....
* بعضی ها می گن این"نه" گفتن به دیگرانه که خیلی سخته ... اما بنظر من هیچ چیز تو دنیا سختتر از نه گفتن به خواهش و تمنای دلت و پا گذاشتن رو اون خواسته ی قلبیت نیست .....
بعضي روزها هست که اونقدر درگير افکار ريز و دُرشت هستي که، دلت مي خواد همينجور راه بري و بري و بري و با خودت و تراوشهاي ذهنيت که هر لحظه يه رنگ به خودشون مي گيرن - يه آن نيلي و سبز و سرخ، آنِ ديگه دودي و خاکستري - خلوت کني و جز صفحه ي متحرک جلو روت که با هربار پلک زدن زوايه اش تغيير مي کنه و بفهمي نفهمي بالا پايين مي شه، نه چيزي مي بيني و نه صدايي مي شنوي ..... انگار داري تو فضايي که دورتا دورش رو مه غليظي گرفته گام بر ميداري و جز رقصِ قدمهات، هم گام با پرنده ي خيالت که مدام از اين شاخه به اون شاخه مي پره، هيچ چيز ديگه اي رو نمي بيني ..... بعضي روزها هم هست که براي فرار از هجوم افکاري که درگيري باهاشون، حکم يه سمباده رو داره به روي ذهنِ آماس کرده ات، دلت مي خواد فقط راه بري بدون هيچ تفکري، خيالي، رويايي، هدفی ..... و با اون لبخند تلخ و مضحک نشسته به گوشه ي لبت، صاف زل بزني به قعرِ چشم آدمهايي که از کنارت رد مي شن، بدون قضاوت، بدون دخيل کردن کوچکترين حسِ خوب يا بدي ...... اينجور مواقع مي شي عين يه آدم آهني، يه روباتي که تو حافظه اش يه برنامه ي از پيش تعريف شده رو ريخته ان و اون هم بي کم و کاست تک تکشون رو داره اجرا مي کنه ............ مي بيني، مي شنوي، مي خوري، مي خوابي .... اما نه مي توني تشخيص بدي ماهيت اونچه رو که مي بيني، نه تمييز بدي صداي اونچه رو که مي شنوي و نه حتي تفکيکِ طعم اونچه رو که به دهان مي گذاري .....
بانو
" احمدرضا احمدی "
. . . پ. ن: بعد از گذشت 8 ماه امشب با یه فلش بَک به نوشته های قبلی، از صمیم قلبم بهت حق دادم .............. آشفته تر از اونم که بتونم الان چیزی به زبون بیارم ...... احتیاج به تنهایی دارم ... من هر آنچه رو که با عنوان "ناگفته ها" بیان کردم و حتی قبلتر از اون، بعد رهایی از قید تعهدات به خداوندی خدا به عزیزترین داراییم عین واقعیت بود ...... حالم خوب نیست ... اصلاً .... فقط یه فکر از وقتی نوشته هام رو با چشمای تو و دل تو و احساس تو خوندم داره تو ذهنم پشتک بارو می زنه و کم کم حال من رو متهوع .... اونهم اینکه ....... تو برای من زیاد بودی .... خیلی زیاد ............... باید برم .... از کجا به کجاش رو نمی دونم ..... شاید برای رفتن بایستی از همین خونه شروع کنم ....... نمی دونم .... فعلا گیجم ... منگم ....
.......... .................................. .................................................... سخته ... خیلی .... اما .... اما! قول دادم و رو قولم هستم ....
|