|
|
|
" هیچ وقت سعی نکن امید کسی رو ازش بگیری ... شاید اون امید تنها چیزی باشه که تو زندگی داره" .... وقتی یاد این می افتم که امروز بخاطر یه سوء برداشت چطور مثل مرغ بال و پر کنده بال بال می زدم ها به سادگیم خندم می گیره .....
غروبه غروبِ يه عصرِ دلگير پاييزي ..... منم و تو و يه نيمکت خالي، وسط يه عالمه درختي که برگهاي زرد و قرمز و نارنجيشون ريخته کنار پاشون .... منم و تو و کوله باري از حرفهاي ناگفته و ردِ زخمهاي به جاي مونده برروي جسم و روحمون و صداي خش خشِ برگهاي رو سنگفرش به زير پاي عابرها که تا مغز استخون، قلبت رو ريش ريش مي کنه ..................... منم و تو و خلوت بي کلامِ دلهامون و سکوت سنگينِ بينمون که صداش حتي از هياهو و سمفوني حزن انگيزي که کلاغهاي بالاسرمون ساعتهاست به راه انداخته ان، بلندتره ....... منم و تو و پرچین غروری که با دستهای پرقدرتش مدتهاست که پُل دنیای من با تو رو مهار کرده و سدی شده جلودارِ نوازش دلهای آزرده مون و زدودن گرد و غبار خستگی از رو شونه ها .... منم و تو و حصار بلند تزلزل، شک، تردید، و هزاران هزار سوال بی جواب و میلیونها میلیون قطره اشک جاری شده بر روی گونه ها .......منم و تو یه دالون هزارتویی پیچ در پیچ که از این همه زمین وبیابون دریا و خشکی نصیبمون شده .... منم و تو و تویی و من ..... تویی و منم و منم و تو ...... می دونم پاییزه، هوا تاریکه و بس ناجوانمردانه سرد .... می دونم دستاتم مثل دلت یخ زدن و واژه ی احساس از فایلهای وجودیت پاکِ پاک شدن .... می دونم اما ..... اما من دلم می خواد تو چشمات سبزی و طراوت بهار و گلهای همیشه شکفته اش رو ببینم .... دلم می خواد وقتی نسیم از کوچه پس کوچه های دلِت می گذره، با خودش، بوی خوشِ گلهای نورسته ی امید رو برام به ارمغان بیاره....من چکاوکی رو که غمگین کز کرده تو قفس دوست ندارم ..... من قناری رو که لب فروبسته و چه چه اش رو تو فضا آزاد نمی کنه رو دوست ندارم .... جای بلبلِ من تو آسمونهاست .... همجوار اون ابرهای پنبه ای خوشگل و سوار برکهکشونها .... عقابِ من جز تو اوج پرواز نمی کنه و آشیونش رو جز به بلندی رو هیچ جای دیگه ای بنا نمی کنه ................................ مگه این تو نبودی که همیشه آفتاب رو به روزهای ابریم می بخشیدی؟ مگه این تو نبودی که مهتاب رو تو شبهای تاریک مهمون اتاقم می کردی؟ مگه این تو نبودی که کلامت جز به نوید فرداهایی بهتر و بهتر باز نمی شد پس کو؟ کجاست اون خنده های نشسته رو کنج لبت؟!!! پاشو ... بایست ... برو ... بدو ... بپر ... پرواز کن ... پرواز کن، پرواز کن، پرواز کن، پرواز کن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن! دِ لعنتی آخه با کی لج می کنی تو و و و و و و و و و و و و ؟ با خودت ت ت ت ت ت ت ت ت ؟ با زندگیت با جونیت ت ت ت ت ت ت ت ت ت؟ !!!!!!!! با خالقت؟؟؟؟ با کی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی؟؟؟؟؟؟ :((((((((((((((((((((
* " آدمي با درد زاده مي شود و با تمام شکنندگي اش، همچون کوه پابرجاست" ..... اين جمله رو دو هفته پيش، وقتي اون پسر کوچولوي تقريباً 5 ساله رو که شاداب و سرحال سرشار از انرژی تو شيرپلا در کنار پدرش ديدم باور کردم .... و يا حتي دیدنِ عکس اون خانم پیری که توی کلاس درس مداد به دست، داره متفکرانه در مورد مبحثی فکر می کنه و احتمالاً صحبت می کنه و تصمیم داره تو 95 سالگي دیپلمش رو از کالج بگيره ....
........ هر چه در دریا فرو ریزند سنگ سینه ی دریا نگردد هیچ تنگ ........
دقت کردي تاندنها چه ويژگي جالبي دارند؟ وقتي کشيده مي شن، اگه اون فشار کمتر يا برابر با يه حد خاصي باشه، دوباره به حالت قبل بر مي گردن اما اگه حتي يک اپسيلن بالاتر از اون آستانه باشه، خاصيت ارتجاعيشون رو از دست مي دن و ديگه به حالت قبلي بر نمي گردن ..... درست مثل کِش فاسد شده اي که وقتي مي کشيش باز مي شه و ديگه جمع نمي شه ....... حالا مي شه اين خصلت رو يه جورايي به روابط آدمها با همديگه هم تعميم داد .... تو هر رابطه اي با توجه به مختصات مکاني و زمانيش، احتمال تنش و فراز و فرود هست ... کم رنگ و پر رنگ شدنِ عواطف، تو برهه هاي مختلف زماني هست ... اما در نهايت اون رابطه اي به سمت و سوي جاودانه شدن راه باز مي کنه که هيچ وقت از اون آستانه، هموني که "جبران" تو کتاب "پيامبر و ديوانه " اش، تو دوستيه حتي نزديکترين دوتاي ممکن ازش بعنوان حفظ حريم و فاصله ياد کرده و من تحت عنوان احترام و حرمت گذاشتنِ بهم و بها دادن به شخصيتِ آدمها ياد مي کنم، عبور نکنه و نگذره ..... که اگه بگذره مثل اون تاندني که با فشاري مافوق ظرفيتش کشيده شده، گمون نکنم ديگه بشه دوباره به جايگاه اولش برگردوند و از نو ساختش يا حتي ترميمش کرد ...................... شايد بخاطر رعايت همين اصل بوده باشه که مامان، نه صرفاً بخاطر مادر بودنش و همخوني من باهاش، بلکه بخاطر حفظِ حريمم، بها دادن به شخصيتم و تحقير نکردنم، برام جاودانه شده و يا حتي الميرا ..... به ياد ندارم حتي تو اوج دلخوري از هم، کلامي به زبون آورده باشه يا اتهامي بهم زده باشه که امروزِ روز بعد گذشت 8 سال از عمر دوستيمون، با يادآوريش دلم ازش بگيره ..................... مدتهاست که حالت آدمي رو دارم که يه چيزي تو وجودش گُم شده .... يا نه، بهتره بگم يه مهره درش جابجا شده و مي دونه که جاي اون مهره خاليه، اما اينکه الان کجا جاي گرفته رو نمي دونه ..............................
"ريسه اي که خويشاوندان حقيقي ات را
"ریچارد باخ"
خوشم می یاد وقتی تا سر حد اشباع شدن پُر می شم و تو دلم حتی به اندازه ی سر سوزن جای خالی نیست، می تونم یه گوشه ی دنج آروم و بی صدا ببارم ...اونقدر که یه آن به خودم بیام و ببینم آسمون دلم باز شده و یه رنگین کمون به چه خوشگلی کل فضاش رو پر کرده .....
....... .......... من بنده آن دمم که ساقی گوید .......... .......
"خیام"
ديدي بعضي شبها که به آسمون پر ستاره خيره شدي، بعضي از ستاره ها يه آن، يه دفعه، از يه جايي، بي مقدمه طلوع مي کنند و يه کوچولو سوسويي مي زنن و تا بياي ردشون رو بگيري محو مي شن؟ بعدم اگر بخواي وجودشون رو به کسي اثبات کني نمي توني چون نه مدرکي دالِ بر ديدنشون داري و نه حتي خودت اگه دوباره به همون مکان چشم بندازي مي توني ببينيشون ........ سهم تو از حضور اون ستاره ها يه لحظه است، يه دَم، يه آن ....... فاصله ي بين ديدن و نديدنشون به اندازه ي يه پلک زدنه، کشيدن يه خميازه ...... بنظرم خيلي چيزها تو اين دنيا مصداقِ حکايت همون ستارهاست .... يه حضور، یه چشمک، يه نور، يه وحي و ديگه هيچي ............................. حالا اگه اون لحظه ي خاص، بي حوصله باشي و نگاهت رو به آسمون نباشه، يا توی بستر بی خیالیت به خواب ناز فرو رفته باشي یا حتی نسبت به شکار لحظه ها و تجربه ی چیزهای جدید بی تفاوت باشی، شاید از دست دادن اون فرصت تو روند و سیر زندگیت کوچکترین خلالی هم وارد نکنه، اما فقط اونی که طعم شیرین اون لحظه ی ناب رو چشیده، می دونه تو با ندیدنت چه لذتی رو از خودت دریغ کردی ........
*نمی دونم تا چه حد به بُعد معنوی زندگی اعتقاد دارید و بهش فکر می کنید، اما به گمانم کمتر کسی باید باشه که تو زندگیش این بُعد رو تجربه نکرده باشه ....... در هر صورت اگه به این مقوله علاقمندین، پیشنهاد می کنم این یازده پیش فرض "زندگی معنوی" رو از دست ندید ......
*سیزیف به عقوبت شوریدن بر خواستِ زئوس محکوم شده است تا سنگی را از اعماق به قله برساند. اما چون سنگ به قله می رسد به خواست زئوس و یا سرنوشت، سنگ به نشیب می غلتد تا باز سیزیف فرود آید و سنگ را رو به بالا به دوش بکشد. این عملِ هر روزه یا مداوم سیزیف تجسم پوچی است، همان که ما نیز در چنبره ی روزمره هایمان گرفتار آنیم. با این همه از آنجا که غروبی هست وحضور خود سنگ و خاک، هستی مستقر، سیزیف چیز دیگر هم دارد : دیدن و لذت بردن. از سوی دیگر چون سیزیف بر سرنوشت خود آگاه می شود که همین است و همین، از زئوس و سرنوشت برتر می شود. در زندگی متعارف ما نیز از آنجا که مرگ هست هرچه و هر چیز پر از هیچی است، اما خودِ بودن، نفس حضور در جهان چیزی است که ما داریم و باید پاس بداریم ....
**و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي ست که همچنان که تو را ميبوسند، در ذهن خود طناب دار تو را ميبافند ....
***وقتی نابینایی را روی پیاده روی که با کمک من بر آن فرود آمده بود ترک می کردم، کلاهم را برداشتم و به او سلام دادم. مسلماً برای او نبود که کلاه از سر بر می داشتم. چون او نمی توانست ببیند. پس این سلام خطاب به که بود؟ آری! به تماشاگران ادای احترام، پس از اجرای بازی .....
کتاب "سقوط " - "آلبر کامو" یه تاثیر ویژه ای سوای کتابهایی که از نویسنده هایی دیگه خونده بودم روم گذاشت .... نمی تونم بگم تاثیر خوبی بود و نه حتی تاثیری بد .... شاید بهترین تعریف مزه مزه کردن حس تلخی باشه که در عین گس کردن کامت متوجه می شی حرفهایی که زده عین واقعیته و همین بیشتر تو رو به فکر می اندازه و باعث می شه اون طعم تلخ و بدمزه تا مدتهای طولانی زیر دندونات جا خوش کنه و شیرینی چیزهای دیگه ای رو که بعد اون می خوری تحت شعاع خودش قرار بده ..... من اگه جای شما باشم ترجیح می دم خوندن همچین کتابی رو تجربه نکنم .... بعضی وقتها تو بی خبری سیر کردن و دنیا و فلسفه ی وجودیش رو همونطور ساده که در وهله ی اول بنظر می رسه متصور بودن و باور داشتن بهتر از آگاهی پیدا کردن در مورد جزییات و پیچ و خمش و در نهایت چشیدن طعم تلخ حقیقیتشه ....... البته منظور من این نیست که چیزی رو ببینی بعد چشمات رو ببندی و بگی خوب چون دیگه نمی بینم نیست یا چیزی رو بشنوی و بعد گوشهات رو بگیری و بگی حالا که نمی شنوم پس دیگه وجود نداره .... نه! منظورم اینه که تا به مرحله ی دیدن و شنیدنش نرسیدی که کنجکاویت تحریک بشه سراغش نرو و تو دنیای بی خبریت خوش باش ....
"بيژن جلالي"
دیشب خیلی پُر بودی و همین جور گفتی و بریدی و دوختی .... اگه دیدی در برابر تک تک حرفات، شکوه هات و گاهاً فریادهات فقط سکوت کردم فکر نکن خالی بودم، نه! من هم پُر بودم چه بسا پُر تر از تو ... چون هر چی باشه 25 سال از تو کم سن ترم و این طبیعی که خواه ناخواه آرزوهای من بیشتر از تو باشه و به همون میزان، وجود موانع در راه رسیدن به اون آمالها، حسرت و غم و غصه ی بیشتری رو نسبت به تو، تو دلم به ارمغان بیاره .......... نمی خوام در موردش بیش از این چیزی بگم ..... الان دیگه به شدت دیشب جریحه دار نیستم که دلم بخواد با نوشتن خودم رو خالی کنم ...... دارم سعی می کنم اولین اصل صبوری رو یاد بگیرم ..... سکوت، سکوت، سکوت ................................................. صبح وقتی خیابون "سعیدی" رو می یومدم پایین، هر چی اون خانم مهربونه ای که صدای خیلی قشنگی هم داره و اکثر وقتها با یه محبت و حوصله ی خاصی باهام حرف می زنه و همه اشم سعی می کنه زشتی های دنیا رو ماست مالی کنه و مثلاً چشم من رو به زیبایی هاش باز کنه و امید رو تو دلم زنده، بهم گفت: "بانو جان ابرها رو نگاه کن چه قشنگ نرم نرمک حرکت می کنن و با وزش ملایم نسیم از این سو به اون سو می شن و آسمون خدا رو زیبا کردن ....... ببین خورشید خانم داره بهت می خنده و منتظر یه کوچولو لبخنده تو اه که حتی شده کمرنگ بشینه کنج لبت" .... من نه تنها گوش نکردم بلکه برای اولین بار با بی حوصلگی بهش گفتم: "فرشته خانم! تو رو خدا یه امروزه رو بی خیال من بشو و بگذار به حال خودم باشم .... تا فردا خدا بزرگه شاید فردا تونستم و بازم خندیم " ......... ولی باورم نمی شد به دو ساعت نکشیده بازم به روش بخندم و بازم از سر رضایت بخوام سرم رو گُول بماله :)
Ne forgesu, se vi brilu en ne-adakvataj kondicxoj, dum la malfacilaj momentoj de la vivo, tiam tiu lumeco, estus valora!
آدم عاقل از يه سوراخ دوبار گزيده نمي شه ... چندبار بايد از رو حساب باز کردن رو قول و وعيد ديگران، به اصطلاح نزديکانت متضرر بشي تا درس بگيري؟؟!!! مگه با خودت عهد نکرده بودي به غير دستها و پاهاي خودت به کس ديگه اي تکيه نکني و از هيچ عهد و الناسي متوقع کوچکترين لطفي در حقت نباشي؟... مگه همه مثل تو احمقند که وقتي قولي به کسي مي دن تا يه ذره منافعشون اين ور اون ور مي شه بخوان تا آخر بايستن .... خوبت شد ... تا تو باشي نقد ول نکني و به نسيه نچسبي حتي اگه مجبورشي براي انجام دادن اون کار که سر جمع يکساعت از وقتت رو نمي گيره، يکروز مرخصي بگيري ............. خودمونيم ها قريب به يقين، اکثرمون مدعي هستيم، تو همه چي تو هر چيزي که فکرش رو کني و همين که پاي عمل مي رسه با هزار و يه بهونه ي رنگارنگ همچين قشنگ ديگرون رو توجيح مي کنيم که خودمونم باورمون مي شه کنار کشيدنمون اصلح ترين عملِ ممکنه بوده ........... يادم باشه ياد بگيرم براي هر کس به ميزاني که برام ارزش قائل شده ارزش قائل بشم .... نه بيشتر و نه کمتر ............ تازشم! مگه تو نمی دونستی که موی کوتاه رو دوست نداری؟ مگه اون سالی که پیش دانشگاهی بودی و به زور و اصرار عمه منصوره رفتی آرایشگاه و موهات رو کوتاه کوتاه کردی و بعد اون تا چند روز گریه کردی به خودت قول ندادی دیگه موهات رو کوتاه نکنی؟ پس چرا گذاشتی اینبار هم آرایشگره موهات رو عوض اون 6و 7 سانتی که خودت خواستی به میل همراهات 20 سانت ازشون رو کوتاه کنه و لحظه ی اخر که پا می شی و می بینی برات چه آشی پخته فقط با بغض و ناباوری نگاش می کنی و بعد به زور با چشمهایی که حلقه های اشک توش جمع شده بگی دستت درد نکنه و بعد بری دستشویی و بگذاری اون اشکهای نشکفته رو گونه ات باز بشن؟؟!!! ...... چرا هیچی بهشون نگفتی لعنتی؟! چرا نگفتی که موی کوتاه رو دوست نداری چرا گذاشتی چرا؟؟؟؟ شاید دیگرون خیلی از چیزهایی که در تو هست و تو می پسندی رو نپسندن اما کدوم مهمتره تو یا اونا؟ مگه نه اینکه تو حتی اون دسته موی جمع شده شونه نشده ی بالای سرت رو دوست داشتی و وقتی از حموم می یومدی دوست داشتی حتی موجهای باز نشده اش رو بو کنی و بخوابی؟!!!! چرا لال مونی گرفتی و هیچی نگفتی؟؟!!!!!!!!!!! ............... پس حق نداری الان گریه کنی ح ق ن د ا ر ی ی ی ی ی فهمیدی؟!!!!!
" امروز در حالي که با آن نقاش، مردي که همراه من بود، در ساحل واقع در درياچه ي راه سانتياگو قدم مي زدم، سنگ کوچکي را به آب انداخت. در جاي فرود آمدنِ سنگ، حلقه هاي کوچکي پديد آمد که هر لحظه بزرگتر و بزرگتر شد و دامنه ي آن به اردکي رسيد که بر حسب اتفاق در آنجا شنا مي کرد. پرنده شناگر، در عوض ترسيدن از دامنه ي موج، تصميم گرفت با آن بازي کند."
*****
" يازده دقيقه" - "پائولو کوئليو"
"روزی روزگاری، پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان، رنگارنگ و عالی و در یک کلام، حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل. هر کس آن را در حال پرواز می دید، خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. در حالی که دهانش از شدت شگفتی باز مانده بود، با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان، به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند ..... و زن پذیرفت ...... هر دو با هماهنگی کامل به پرواز در آمدند .... زن، پرنده را تحسین می کرد، ارج می نهاد و می پرستید ..... ولی در عین حال، می ترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دوردست برود. ترسید مبادا پرنده به سراغ پرنده های دیگر برود و یا بخواهد در سقفی بلندتر به پرواز درآید ..... زن احساس حسادت کرد .... حسادت به توانایی پرنده در پرواز ...... و احساس تنهایی کرد ..... اندیشید: " برایش تله می گذارم. این بار که پرنده بیاید، دیگر اجازه نمی دهم برود." ...... پرنده هم که عاشق شده بود، روز بعد بازگشت، به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه ی هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او می گفتند:
" يازده دقيقه" - "پائولو کوئليو"
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر. و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست! آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت....... وقتی رفتن آموختی، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
"عرفان نظر آهاری"
دارم به "ایمان" فکر می کنم .... به یکی با موقعیت و خصوصیت اخلاقی مثل اون .... و به اینکه جدی جدی همه چی مال آدم پولدارهاست حتی اون دل خوش و خوشبختی که خیلی ها می گن به پول نیست .... حتی بهشت وعده داده شده و متعلقاتش .... یکی مثل ایمان که از وقتی چشماش رو باز کرده همه چی براش مهیا بوده و به راحتی درسش رو خونده بعد از تکمیل تحصیلات عالیه و خرید سربازی با خیال راحت اومده شرکت باباش و مشغول بکار شده و سال به سال مستقل تر شده و دور دنیا رو گشته و خیلی چیزها دیده و تجربه کرده و حالا تو سن سی و سه سالگی تصمیم به ازدواج می گیره و به دو هفته نکشیده خواستگاریش رو می ره و عقد می کنه و الان هم تو خونه ی خودشه در کنار شریک بالا و پایین زندگیش .... بعد همون آدم اونقدر مهربون و محترم و سخاوتمنده که با وجودی که می دونی به امام پیغمبر معتقد نیست ته دلت مطمینی با اون دلی که داره حتما جاش تو بهشته ...... بعد با خودت می گی هم این دنیا تو آسایش و آرامش، حداقل حداقل از لحاظ روحی، بوده و هم انشالله اون دنیا به واسطه ی اخلاق خوش و دل با صفاش ................... می دونم اون روزی که تو ماشین بودیم و داشتیم خیابون جردن رو می رفتیم بالا، همون موقعه که داشتیم سر فیلمه "مرد سیندرلایی" با هم بحث می کردیم و تو می گفتی تو اون فقر و نداری اون زن و شوهر واقعاً خوشبخت بودن، وقتی بهت گفتم واقعاً فکر می کنی خوشبخت بودن، در حالی که حتی قادر نبودن نیازهای اولیه ی بچه هاشون رو مثل غذا و پوشاک تامین کنن؟ وقتی گفتم بنظر من درسته که زن و شوهره خیلی همدیگر رو دوست داشتن و همه جوره پشت هم بودن اما هر لقمه از اون نون خشکی رو که باهم می خوردن رو به خون آغشته می کردن و قورتش می دادن، تو فکر کردی من آدم مادی هستم .... اون روز هیچی بهم نگفتی اما من از کم فروغ شدن یه آنِ برق همیشگی چشمات و سکوت چند لحظه ایت این رو خوندم ... اما هیچ وقت برات باز نکردم منظورم رو و با خودم گفتم عیبی نداره بگذار فکر کنه من مادیم و خودش بعداً تو زندگی تو عرصه ی عمل به قضاوت می کنه ... ولی خوب ظاهراً خیلی خوش خیال بودم که فکر می کردم به اون روزها می رسیم .... می دونی نکه من خودم شخصاً حالا شاید بیشتر رو حساب غد بودنِ خودم، خیلی از اون چیزهایی رو که دوست داشتم بهش برسم و نتونستم برسم و در نهایت پا رو دلم گذاشتم رو تجربه کردم، دلم نمی خواست بچه مون اون دردی رو که من مزه اش رو ذره ذره چشیده بودم رو لمس کنه ....... می دونی بعضی چیزها هستن تا خودت با ذره ذره ی وجودت لمس نکنی و تجربه، هزاری از این ور اون ور بشنوی قادر به درکش نخواهی بود .... من هنوز فراموش نکردم روزی رو که بابا اُرگی رو که بابت بالا شدن معدلم سال سوم دبیرستان برام گرفت و من یک ماه هفته ای دو روز با چه ذوق و شوقی برای آموزشش تا بهشتی می رفتم و اون 45 min تدریس رو رو ابرها سیر می کردم .... اما به چند ماه نکشیده بابا از رو جبرِ روزگار اون رو فروخت و هیچ وقتم نفهمید من تا چند ماه شبها در حسرت جای خالیش و آرزوهای خاک خرده ای که در سر می پروروندم با چشم تر سر روی بالش گذاشتم و هنوز که هنوزه وقتی لارستان رو می یام بالا با شنیدن نوای پیانو و پیانوهای ارزشمندی که پشت ویترین مغازه هاست یه چیزی ته دلم رو قلبم فشار می یاره و طعم تلخی رو برام تداعی می کنه .... یا حتی تابستونی رو که سوم دبستان بودم و با امید یکماه هر روز می یومدیم مهد گل سرخ و درست اوج زمانی که من داشتم تو شنا پیشرفت می کردم و صبح روزهای زوج که دخترها بیشتر از پسرها تو آب بودن، با یه شادی مضاعفتری حاضر می شدم، بابا آموزش شنا رو بخاطر هزینه های سنگین اون دوره اش کات کرد ......... می دونی دلم نمی خواست و دلم تابش رو نداشت که پاره ی تنم هم اون درد گنگ من رو که با وجودی که سالیان سال از روش می گذره اما سایه اش هنوز که هنوزه تو ذهنم هست رو تجربه اش کنه .................... کاش می فهمیدی حرفام رو و عمق اون چیزی رو که اونروز نتونستم تو قالب واژه ها برات بیان کنم .........
يه جورايي فکر مي کنم حالا که ديگه سحري من هم شريک زندگيش رو پيدا کرده و کم کم خودش رو داره آماده مي کنه براي شروع زندگي جديدش، بايد کمتر از سابق ببينمش ... امروز که براي سفارش قاب عينک با هم رفتيم کلينيک، هربار که از مهدي و خانواده اش با اون همه احساس مي گفت بيشتر از قبل خاطرات گذشته تو ذهنم زنده مي شد و اونقدر اين امر روم تاثير گذاشت که کل روزم رو افسرده بودم .... هی روزگار! از دار دنیا یه سحریم رو داشتم که به گمونم دیگه ندارم .......... خدا جونم بازم کوچیکت آسمون دلش داره ابری می شه و اون صبر و آرامشی که چند روزی بهش بخشیدی داره تموم می شه، دُرِت بگردم خدا جونم خودت دوباره خوبم کن .... * چه سرگردان است این عشق " احمدرضا احمدی " ** گل من ميان گلهاي کدام دشت خفتي
***راستی هنوزم پچ پچ رو دوست داری؟
دیشب خانم تدین زمانی که داشت از گره خوردگی کارهاش و تداخل چند تا از پروژه های تحقیقاتیش باهم و خستگی روحی این چند ماهش، برام می گفت، حرف خیلی قشنگی زد که خیلی من رو تحت تاثیر قرار داد .... گفت: "اینکه تو سختی ها و تو شرایط نابسامان بتونی بدرخشی شاهکاره، نه تو شرایط ایده آل وقتی همه چیز بروفق مرادته" راستش همیشه کلی آرزوهای رنگارنگ و آرمانهای بالا بلندی تو سر می پروروندم که تا می یومدم به یکیشون جامه ی عمل بپوشونم تا شرایط سرناسازگاری پیش می گرفت، می گفتم خیلی خوب بگذار اوضاع احوال که روبراه شد، برای عملی کردنش قدم بر می دارم ................ آره دیشب برای اولین بار بود که با شنیدن جمله ی خانم تدین یه آن برق از سه فازم پرید و تازه فهمیدم در طول این همه سال اشتباه اصلیم کجا بوده ..... اینکه همیشه منتظر شرایط ایده آل و فردایی بودم که بی دغدغه بتونم به اهدافم رنگ و لعاب عمل بپاشم غافل از اینکه زندگی یعنی همین مجادله و جنگ و جدل متداوم با شرایط ناهمگون و اگه بنا باشه همین جور منتظر اون فرداهه که قراره مدینه ی فاضله ی من باشه بمونم تا فارغ البال بشینم سر وقته برآورده کردنِ آرزوهای ریز و درشتم، امروزهای زیادی رو در حسرت اون فرداهه، غافل از اینکه قرار نیست هیچ وقت اون فرداهه از راه برسه از دست خواهم داد چرا که زندگی یعنی مبارزه و مبارزه و باز هم مبارزه ......................... تلنگر خوبی بود و خوشحالم از اینکه هنوز فرصت جبران دارم ...... وقتی اون خانمه، تو سن نود و پنج سالگیش، با دنیایی از امید و آرزو داره دیپلمش رو از کالج می گیره من چرا قافله رو وا بدم و در حسرت از دست دادن فرصتهای قبلی فرصتهایی رو که می تونم خلق کنم رو نادیده بگیرم؟ خوشحالم خیلی خوشحال بابت کشف اشتباهم و ممنونم خیلی ممنون از خانم تدین گلم که حتی الانم که دیگه دانشجوش نیستیم و نمی تونیم از محضرش سرکلاسهاش مستفیذ بشیم، اما باز هم تو همین تماسهای کوتاه و دیدارهای گاهاً یکسال به یکسالمون کلی بهمون درس زندگی می دن .................................
-----------------
بعد از ده ماه دوری و انتظار، یه طبیعت بکر و ناب، با یه عالمه اکسیژن تازه و مصرف نشده تو ارتفاعات، نه تنها اون روزت رو بلکه کل روزهای هفته ای رو که پیش رو داری رو تحت شعاع قرار می ده و دنیایی از انرژی مثبت و امید رو به زندگیت می تابونه ... همیشه کوه برام مظهر ابهت و استقامت بوده و سربلندی ... هربار برای ساعاتی به دامانش پناه می برم تا چند روز خودم رو اون بالا بالاها سواربر ابرها می بینم و خنده دار اینجاست وقتی می رسم قله احساس می کنم به خدا کلی نزدیکتر شدم و الان اگه حتی براش دست تکون بدم با سایز درشت تری از سابق تکون دستام رو می بینه و بروم می خنده ...
خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم. همانی که وقتی دلش می گیرد و بغش می ترکد، می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش زا می بندد و می گوید: " من این حرفها سرم نمی شود، باید دعایم را مستجاب کنی" .... همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند، همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد. همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه ... حالا یادت آمد من کی هستم؟!! .... البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی .........
" عرفان نظرآهاری"
فکرش رو بکن، صبح وقتی می خوای ازجات پاشی احساس کنی وزنت بالای یه تن شده و مجبوری دستات رو اهرم وار به گوشه ی تخت حلقه کنی تا بتونی از جا کنده بشی ... بعد بیای آشپزخونه از زور بی حوصلگی یکی دو لقمه نون پنیر بخوری و یه سر بیای شبکه و دوباره بیای بیرون و همینجور که چشمتت به ساعت اتاقت که عقربه های 8:30 نشون می دن و تا بشه 11 می خواد دلت رو خون کنه، یه آن یه فکر تو ذهنت جرقه می زنه و سریع و سیر حاضر می شی بعد هماهنگی لازم وقتی از خونه می زنی بیرون با دیدن رنگ سبز پاشیده شده به کوچه و خیابون و استشمام بوی امید که تو پرتوهای خورشید خودش رو قایم کرده و هر از گاهی با خنده های شیطونیش یه کوچولو باهات بای بای می کنه، دلت می خواد سوار قالیچه ی حضرت سلیمون بشی و تا اون بالا بالاها پرواز کنی و تازه اون لحظه است که یه آن به خودت می یای و می بینی جسمت که تا دقایقی پیش سنگینتر از یه تریلی ۱۶ چرخ بوده حالا شاید از یه گنجشک هم سبکتر بیاد و اونجاست که دلت می خواد از صمیم دل در حالی که چشمت به آسمونه و سوار بر ابر خیالت تا قله تو چال بالا رفتی، با صدای بلند تو اون اوج داد بزنی و بگی ................ الهی بازم شکرت!
با کوچه آواز رفتن نیست
ترسم نیست بی تردید از جاده، از سایه
اولین باری که احساس کردم بی اراده گچ داره رو تخته سیاهم می سره تا اونی که تو ذهنم نقش بسته رو تو قالب واژه ها بهش جون بده، کلاس سوم بودم .... غروب بود و من مثل اکثر روزهای رفتم بالا پشت بوم و چراغ رو روشن کردم ... اما برخلاف همیشه که به عشق معلم بازی و درس دادن به شاگردهای خیالیم گچ رو می گرفتم دستم اینبار از بی حوصلگی گچ و گرفتم دستم و شروع کردم ساکت و آروم بازی بازی کردن ِ باهاش و واقعا نمی دونم چی شد که دیدم برای معلمم که چند روزه دیگه اش روزش بود دارم مثلا به خیال خودم شعر می گم .... " دوستت دارم معلم
ميان ماندن و رفتن حكايتي كرديم
"احمد شاملو"
"اسماعیل خویی"
* تلخم .... تلخ تر از شوکران ....
روزي عارفي ندايي از غيب شنيد: که اي اهل دل! آيا مي خواهي آنچه از درون تو مي دانيم، بر مردم آشکار کنيم تا بفهمند که تو آنقدرها هم که نشان مي دهي زاهد و عارف نيستي؟! و عارف پاسخ داد: آيا تو مي خواهي که من به مردم بگويم که حد و اندازه بخشش و رحمت تو چقدر است تا آنها بي پروا از خشم تو و با اتکا به رحمت بي انتهايت، به هر کاري که دوست دارند، دست بزنند؟! مجددا همان نداي غيبي به گوش رسيد که گفت: بسيار خوب عارف!................تسليـــــم !!!! نه تو چنين کاري بکن و نه من چنان کاري را انجام مي دهم . و او معناي رحيم را مي دانست ....
*****
"Endless Vision"
Hossein Alizadeh
خیلی گشتم از این آلبوم (به تماشای آبهای سپید) تراک ۵ امش رو (ماما) رو از تو شبکه پیدا کنم و اینجا بگذارم اما موفق نشدم .... پیشنهاد می کنم اگه علاقمند به شنیدن موسیقی تو این سبکها هستید "ماما"ی ژیوان گاسپاریان رو از دست ندید ......
هر وقت دیدی تو مرحله ای گیر کردی که حتی عقل و منطقت نمی تونه راه رو از بیراهه تشخیص بده و تویی و تاریکی و یه بیابون و تشنگی و یه مسیر چند شاخه، بی هیچ تابلوی راهنمایی، به نوای دلت - تنها جایی که لیاقت حضورش رو، بدون هیچ واسطه ای داره - دل بسپر و خوب گوشات رو تیز کن تا بشنوی اون چه رو که زیرلب زمزمه می کنه برات ... اگه دیدی بهت گفت خودت رو بنداز تو پرتگاه، بهش شک نکن و یقین بدون یا تو رو از پشت سر می گیره یا بهت پرواز کردن رو یاد می ده ......
" خواجه عبدالله انصاری"
***
"مهدي الهي قمشه اي"
* بابت یاددادن "نحوه ی گذاشتن موزیک تو هر پست" بی نهایت ممنون!
تو آشپخونه نشستم و بي صبرانه منتظرم که اين شامي ها سرخ شن و من زودي ديگه برم و به دل مشغوليهاي خودم برسم که براي گذر زمان و انتظار کمتر، پفک مي خورم ... همينجوري که هي پفک مي خوردم و هي فکر مي کردم، هي پفک مي خوردم و فکر مي کردم يه آن ديدم آه پسر (البته اينجا اين واژه مصداق دختره) من اون اواخر تا کجاها که پيش نرفته بودم ... فکرش رو بکن تو خيابون و کوچه، تو اتوبوس و ماشين و مترو، هر جا که يه خانم متاهل خيلي زيبا ، لوند و خوش اندام مي ديدم، تو دلم با يه دنيا حسرت مي گفتم خوش به حال همسرهاشون که چقدر از داشتن شريک زندگيشون احساس لذت مي کنن و غرور .... بعد کلي تو دلم براي تو غصه مي خوردم که کاش زن تو هم يکي مثل اينا مي بود ... اما بعدش زودي با يه شيطوني پيش خودم مي گفتم: "نه ديگه من اگه يکم چاقتر مي بودم و قد بلندتر که بهت نمي يومدم و تازشم اگه خیلی خوشگل می بودم، در و همسايه و دوست و آشنا و فاميل مي خواستن بگن خانمت خيلي از تو سرتره و لابد توهم مي خواي هي غصه بخوري از اين حرفها" بعد کلي ژست و مرام فرديني خرج مي کردم و مي گفتم: "فقط بخاطر تو و اينکه غصه نخوري از خيرش مي گذرم" ... بعد می دونی دیگه یاد چی افتادم؟ روزی که مامان بخاطر تولدم یه سر اومد خونمون ... همون روز که وقتی آلبوم عکسهای یزد و آذربایجان رو دادم دستش، گفت این پسره کیه و من معرفیش کردم ... همون روز که با خنده زیر چشمی نگاش کردم و گفتم مامان ببین من کی به تو گفتم اگه پا پیش نگذاشت جلو ... همون موقع که از خصوصیات اخلاقیش پرسید و اینکه رفتار بابا تو گروه باهاش چه جوره ... همون روز که گفت: دخترم اگه می گی پسر خوبیه و بابات هم باهاش خوبه و قبولش داره قبول کن ... آره همون روز که با شنیدن این حرف آنچنان از کوره دَر رفتم و از مامان دلخور شدم و گفتم: مامان تو که همه چی رو در مورد حس قلبیم می دونی دیگه چرا .... یادم طفلکی شرمسار سرش رو انداخت پایین و گفت: دخترم من 17 سال با بابات زندگی کردم و می دونم که وقتی یه چیز رو می گه نه، اگه زمین و زمون هم جمع بشن از رایش بر نمی گرده ... گفت: "تاب دیدن آب شدن ذره ذره ات رو ندارم مادر" .................... می دونی دیشب یاد خیلی چیزهایی افتادم که تو این 8 ماه تو ذهنم بهشون موشکافانه فکر نکرده بودم .... یاد اینکه اون آخرها که هربار می یومدم غذا درست کنم، عادت کرده بودم که پیاز رو خیلی ریز خورد کنم که تو غذا معلوم نشه ... حتی یه دوسه باری هم مرغ و قیمه رو با پیاز رنده شده درست کردم که اصلاً خوشم نیومد و یه جورایی بنظرم طعم غذا فاجعه از آب در اومد ... با خودم می گفتم خوب من که نهایت سعیم رو می کنم که پیازها تو خوروشت معلوم نشن، اما اگرم معلوم بشن من مطمینم "چکاوکم" اگه بهش بگم جون من این عادت غذاییت رو ترک کن و پیاز رو دوستش داشته باش و بخور، یکی دوبار که خودم با قاشق اون خوروشت رو گذاشتم دهنش، دیگه حساسیتش نسبت به پیاز می یاد پایین ............. می دونی دیشب با زنده شدن تک تک حالات اون روزهای اخر باهم بودنمون، چیزهای که در طی این چندین و چندماه فاصله، کمتذ مجالش دست داده بود که دقیق بهشون نگاه کنم، یه باره دیگه رسیدم به جایی که من هیچ وقت بتو و انتخابم شک نکردم و تا آخرین لحظه، همون روزی که به قول تو قلبت رو گذاشتم تو ماشینت که برش داری و آزاد بشی، دلم تمنای وجودیت رو داشت .... یا حتی تو اون دوماه اول درسته که تاب دیدنِ "برفی" رو تو آغوشم نداشتم و تو کمد لباسهام قایمش کرده بودم که نبینمش، اما هربار که اومدم بخوابم وقتی چشمام رو می بستم سرم رو بازوهای تو بود تا ........ یکی دو شب مونده به عید فطر .......... شده بود که بارها به خودم شک کنم و تو خلوتم بگم "خدایا نکنه من الکی الکی به چکاوکم گیر بدم و مثلاً بگم چرا بیشتر شوخ طبعه تا جدی، یا اینکه چرا شلوار این رنگی گرفته و چرا این بلوزش رو با فلان شلوارش ست کرده حرص بخورم و ناخواسته زندگی رو به کامش تلخ کنم" اما به خداوندی خدا به تو و اون قلبت که بنظر من مهربونترین و دریایی ترین قلب روی زمین بود هیچ وقت شک نکردم ...............حالا عزیز دل! تو هی بشین و تو خلوت شبونه ات به این فکر کن که وقتی خدا اومد بالاسرم و گفت: آماده ای! من ، مِنُ و مِن کردم و چون بهت شک کردم و خدا اون تردید رو در من دید، رفت سراغ بغل دستیم .... یا لحظه هایی که عنان از کف می دم و از درد دوریت بخودم می پیچم، تو در کمال خونسردی بگو "خود کرده را تدبیر نیست" و باز بگو که گفتم: نرو اما خودت رفتی و به این روز افتادی ........ مهم نیست هر جور که آرامش بیشتری پیدا می کنی همونجور فکر کن و اصلاً هم خیالت نباشه یکی دیگه فرسنگها دور از تو با هر واژه ای که تو اوج خونسردی به زبون می یاری، هزاران بار تو خودش می شکنه ..... چند روزه پیش جایی خوندم که نوشته بود "تو بازی زندگی مهمتر از بُرد، خوب بازی کردنه" حتماً نباید همه ی ما ببریم و تیرمون رو به هدف بزنیم، مهم اینه که تلاشمون رو بکنیم و برای رسیدن به خواسته هامون تا جایی که در توانمونه سعی کنیم و براش قدم برداریم .... همین که پیش وجدان خودم، پیش خدایم خیالم آسوده است که من اونچه که در توانم بود برای رسیدن بهت انجام دادم برای مابقی روزهای عمرم کفایت می کنه .... اگه هم می بینی گه گاهی از ته دل، از درد فراق، ناله می کنم بگذار به حساب زمینی بودنم و گرنه اونهایی که آسمونین هیچ وقت بی تاب نمی شن و دردی که از دوست بر دوش می کشن رو به صد درمونش نمی دن .............
" سیمین بهبهانی"
واي خداي من! کي باورش مي شه که "سحر"ي من، همون همبازيه بچه گي هام، هموني که عيد به عيد همديگر رو مي ديديم و خدا مي دونه بعد از ديد و بازديدش و درست از لحظه اي که جدا مي شديم، چطور چشم انتظار عيد سال بعد مي شديم که باز همديگر رو ببينيم و يه دو سه ساعتي رو با هم باشيم، همراه زندگيش رو، شريک بالا و پايين شدن هاش رو پيدا کرده و همين 5 شنبه مي خواد قراره همراهي هميشگي اش رو باهاش ببنده ........ واي خدايا هنوزم باورم نشده ..... فقط خدا مي دونه که ديشب با شنيدن اين خبر چه جور که اشک شادي تو چشمام حلقه نزد .... خدا می دونه که چور از شادی و شوق دلم نلرزید ...... دلم مي خواست زودتر شام آماده بشه و من زير گاز رو خاموش کنم و با خيال راحت برم تو اتاق، دم پنجره، رو به آسمون و غرق بشم تو خلوت شبونه مون تا با همون حال و هوايي که خودم خيلي دوستش دارم و مطمینم صدام رو می شنوه، از صميم قلبم براش آرزوي خوشبختي کنم .... واي که چه شبي بود ديشب ...... خوشحالم خيلي خوشحال ..... براي اينکه ته دلم قرصه و خيالم آسوده است که "مهدي" همه جوره لياقت داشتن "سحر" ي من رو داره و هر دو مي تونن همدیگر رو خوشبخت کنن و از لحظات باهم بودن نهایت لذت رو ببرن ........................................................ وای خدایا کی باورش می شد بعد از ۴ سال کش و قوس بعد پنج شش بار رفتن و اومدن و دو سه بار وصل و فسخ بلاخره این دوتا قمری دلداده بهم رسیدن ..... خدایم هردوشون رو شیرینی و حلاوت همیشگی زندگیشون رو خوشبختی و سعادتمندیشون رو تنها و تنها از تو می خوام .................. الهی شکرت!
---------
"محمد علی بهمنی"
---------
سردم، سنگم، سنگينم سوزم، سازم، سهمگينم خواهم بَست، رَختَم را خواهي گشت، رَدَم را
ساکنه شهرستانه ... سه تا پسر داره و يه دختر ... يک هفته تو ccu بستري بود ... دکتراش گفتن براي ويزيت بهتر و دقيقتر بايد بياد تهران ... چيزي که برام جالب بود همراهي و احساس مسئوليت هر سه پسر در قبال مادرشون بود ... حالا اينکه چرا تک دخترش نتونسته بود اونها رو همراهي کنه سوال بزرگي بود که کل مسير سفر رو برام پر کرده بود و در نهايت تنها جوابي که تونستم براش پيدا کنم و اين بود که لابد مثل هميشه که دختر ازدواج کرده ديگه وقتش مال خودش نيست ، مي بايست کانون خونه رو براي همسر گرامش گرم نگه مي داشته که مبادا براي چند ساعتم که شده نباشه و کانون خونه و خونواده از هم بپاشه ..... جالبه اينجور مواقع توجيهي که پشت اين فلسفه است اينکه "اي بابا دختري که مي ره خونه ي بخت که ديگه مال خودش نيست" .... تا وقتي تو خونه ي پدرتي دختر بابايي و برادر ... وقتي هم رفتي سر خونه و زندگي خودت، مالِ شوهري ... چندسال بعدترش که بچه دار مي شي و بچه هات بزرگ مي شن مي شي مالِ بچه هات ...به گمونم فقط وقتي مي ميري اونم بعد اينکه گذاشتنت تو همون دو متر جا تازه مي شي مالِ خودت که اون موقع هم تمام فکر و ذکرت معطوف مي شه به نامه ي اعمالت و حساب و کتابشون که ديگه پاک يادت مي ره که ای دل غافل تازه آزاد شدي و مال خودت ..................... از اون روزي که صبح زودش بابا بيدارم کرد و با تهديد و ارعاب شناسنامه و پاسپورت رو ازم گرفت و تا روزي که بريم آزمايش بديم پيش خودش نگه داشته بود، از همون روزي که خوبي هاش رو ، هزينه هايي رو که قبول دارم فداکارانه براي بهتر شدن زندگيمون کرده بود رو چوبي کرد و رنگ و لعاب منت بهشون داد و زد بسرم، از صميم قلب تصميم گرفتم و از خدا خواستم که تواناييش رو بهم بده و کمکم کنه که کم کم مستقل بشم و خوشحالم امروز با گذشت 8 ماه از اون روز و اون تصميم، وقتي پشت سر رو نگاه مي کنم مي بينم فعل خواستن رو صرف کردم و دارم تو مسير حرکت می کنم .... درسته که گذشتن از اونچه که دلت تمناش رو داره، کار ساده اي نيست اما وقتي به خودت مي ياي و مي بيني از جايي که قبلاً ايستاده بودي يه چند پله اي بالاتر رفتي همه ي اون سختي ها و مرارت ها به کامت شيرين مي ياد .....
------- گيرم که اين درخت تناور
احساس می کنم و همیشه احساس خواهم کرد، تا زمانی که اندکی غذای گرم دارم، درحالی که هستند کسانی که غذای کافی ندارند. تا وقتی که من دو نیم تنه دارم اما هستند کسانی که پوششی برای تن عریان خود ندارند، شریک جنایتی هستم که دایماً تکرار می شود .... " تولستوی " نقاشهایی وجود دارند که خورشید را بصورت لکه ای زرد در می آورند اما نقاشهایی هم هستند که لکه ای زرد رنگ را به شکل خورشید در می آورند ... " پیکاسو " برخی دوست می شوند بخاطر آشنایانت
که کُشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟
پ. ن. آدم لال مونی بگیره و از درد بخودش بپیچه و یه عمر باهاش بسوزه و بسازه، اما اون رو برای هیچ احد و الناسی باز نکنه ...
لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است ... خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ... امانتی ات را پس می گیری؟
*
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
" عرفان نظرآهاری"
* پدر هر چی تجربه است بسوزه که هر قدر ارزشمندتر و شیرینتر بهاش گزاف تر و سنگین تر .......
فکرش رو بکن طرف نامزد کنه، بعد چون خیلی دوست داره نظر صمیمی ترین دوستش رو در مورد انتخابش بدونه، نامزدش رو باهاش آشنا کنه و بعد از گذشت دو ماه کاشف به عمل بیاد که صمیمی ترین دوستش یک ماه و نیمه که با نامزدش دوسته ......... و از اون عجیب تر می دونی چیه؟ اینکه با تمومی این حرفها نه تنها با اون دوستت قطع رابطه نمی کنی، بلکه با همون نامزدی که می گفت تو تک ستاره زندگیش هستی و تو الان برات مسجل شده و می دونی که همچین از این نوع تک ستاره ها تو زندگیش کم نیست، باقی می مونی و عقد می کنی باهاش ............... حالا این یه طرف، اینکه می دونی و دیدی که اون دوست صمیمی کسی بوده که به قول خودش خدا رو خیلی قبول داره، یک طرف .................................. گاهی فکر می کنم واقعا خدا باید چه صبری داشته باشه که چشمش رو به روی خطاهامون ببنده و باید چه گذشتی داشته باشه که تا به مشکلی بر می خوریم و می ریم پیشش، آنچنان ازمون گرم استقبال می کنه که پاک یادمون می ره که با رفتارهای نابدرستمون چه جور که دل مهربونش رو نشکسته و به درد نیاورده بودیمش .............
و اِن یَمسَسکَ اللهُ بِضُرٍ فَلَا کَاشِفَ لَهُ اِلَّا هُوَ وَ اِن یَمسَسکَ بِخَیرٍ فَهُوَ عَلَی کُلِ شَیءٍ قَدِیرً و اگر از خدا به تو ضرری رسد هیچکس جز خدا نتواند تو را از آن ضرر برهاند و هم اگر از او بتو خیری رسد هیچ کس نتواند آنرا بر تو منع کند که او بر همه چیز تواناست.
"آیه ۱۷ - سوره انعام"
|