تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

 

" هیچ وقت سعی نکن امید کسی رو ازش بگیری ... شاید اون امید تنها چیزی باشه که تو زندگی داره"  ....  وقتی یاد این می افتم که امروز بخاطر یه سوء برداشت چطور مثل مرغ بال و پر کنده بال بال می زدم ها به سادگیم خندم می گیره .....    

 

 

منم و تو یه نیمکت خالی

  

غروبه غروبِ يه عصرِ دلگير پاييزي ..... منم و تو و يه نيمکت خالي، وسط يه عالمه درختي که برگهاي زرد و قرمز و نارنجيشون ريخته کنار پاشون .... منم و تو و کوله باري از حرفهاي ناگفته و ردِ زخمهاي به جاي مونده برروي جسم و روحمون و صداي خش خشِ برگهاي رو سنگفرش به زير پاي عابرها که تا مغز استخون، قلبت رو ريش ريش مي کنه .....................  منم و تو و خلوت بي کلامِ دلهامون و سکوت سنگينِ بينمون که صداش حتي از هياهو و سمفوني حزن انگيزي که کلاغهاي بالاسرمون ساعتهاست به راه انداخته ان، بلندتره ....... منم و تو  و پرچین غروری که با دستهای پرقدرتش مدتهاست که پُل دنیای من با تو رو مهار کرده و سدی شده جلودارِ نوازش دلهای آزرده مون و زدودن گرد و غبار خستگی از رو شونه ها .... منم و تو و حصار بلند تزلزل، شک، تردید، و هزاران هزار سوال بی جواب و میلیونها میلیون قطره اشک جاری شده بر روی گونه ها .......منم و تو یه دالون هزارتویی پیچ در پیچ که از این همه زمین وبیابون دریا و خشکی نصیبمون شده .... منم و تو و تویی و من ..... تویی و منم و منم و تو ...... می دونم پاییزه، هوا تاریکه و بس ناجوانمردانه سرد .... می دونم دستاتم مثل دلت یخ زدن و واژه ی احساس از فایلهای وجودیت پاکِ پاک شدن .... می دونم اما ..... اما من دلم می خواد تو چشمات سبزی و طراوت بهار و گلهای همیشه شکفته اش رو ببینم .... دلم می خواد وقتی نسیم از کوچه پس کوچه های دلِت می گذره، با خودش، بوی خوشِ گلهای نورسته ی امید رو برام به ارمغان بیاره....من چکاوکی رو که غمگین کز کرده تو قفس دوست ندارم ..... من قناری رو که لب فروبسته و چه چه اش رو تو فضا آزاد نمی کنه رو دوست ندارم .... جای بلبلِ من تو آسمونهاست .... همجوار اون ابرهای پنبه ای خوشگل و سوار برکهکشونها .... عقابِ من جز تو اوج پرواز نمی کنه و آشیونش رو جز به بلندی رو هیچ جای دیگه ای بنا نمی کنه ................................ مگه این تو نبودی که همیشه آفتاب رو به روزهای ابریم می بخشیدی؟ مگه این تو نبودی که مهتاب رو تو شبهای تاریک مهمون اتاقم می کردی؟ مگه این تو نبودی که کلامت جز به نوید فرداهایی بهتر و بهتر باز نمی شد پس کو؟ کجاست اون خنده های نشسته رو کنج لبت؟!!! پاشو ... بایست ... برو ... بدو ... بپر ... پرواز کن ... پرواز کن، پرواز کن، پرواز کن، پرواز کن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن! دِ لعنتی آخه با کی لج می کنی تو و و و و و و و و و و و و ؟ با خودت ت ت ت ت ت ت ت ت ؟ با زندگیت با جونیت ت ت ت ت ت ت ت ت ت؟ !!!!!!!! با خالقت؟؟؟؟ با کی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی  ی؟؟؟؟؟؟  :((((((((((((((((((((  

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:8 توسط بانوی تابستان |

 

* " آدمي با درد زاده مي شود و با تمام شکنندگي اش، همچون کوه پابرجاست" ..... اين جمله رو دو هفته پيش، وقتي اون پسر کوچولوي تقريباً 5 ساله رو که شاداب و سرحال سرشار از انرژی تو شيرپلا در کنار پدرش ديدم باور کردم   .... و يا حتي  دیدنِ عکس اون خانم پیری  که توی کلاس درس مداد به دست، داره متفکرانه در مورد مبحثی فکر می کنه و احتمالاً صحبت می کنه و تصمیم داره تو  95 سالگي دیپلمش رو از کالج بگيره ....


**امروز آقای صفایی حرف جالبی زد .... گفت: آدمها تو رسیدن به اهدافشون دو دسته اند .... یک دسته اونایی هستند که همون اول راه سست می شن و می کشن کنار و همیشه تو زندگیشون نیاز به تکیه گاه دارن و  دسته ی دیگه آدمهای سمجی هستند که با پررویی تموم مقاومت می کنن و صبوری و در نهایت می شن تکیه گاهی برای دسته ی اول ......


*** امروز مجری رادیو پیام داشت می گفت: "یه دسته از آدمها دلشون اندازه ی یه انگشت دونه می مونه ... زودی پر می شه و زودی هم خالی می شه .... یه دسته از آدمها هم دلشون اندازه ی یه حوض می مونه که اونهم حالا کمی دیرتر از انگشت دونه، پر و خالی می شه و دسته ی آخر اونایی هستند که دلشون مثل دریا می مونه، نه خشک می شه و نه سرریز ..." رفتم تو فکر که ببینم دل من به کدوم دسته تعلق می گیره و با یادآوری این که دو سه روز پیش وقتی لابلای حرفای بچه ها فهمیدم آقای "مرندی" همه رو به جز من به باغش دعوت کرده چقدرا که  غصه نخوردم و بی اختیار اشک تو چشمام جمع نشد، و یا حتی عقد کنون سحر در حالی که من و سحر تو اتاق سعید بودیم و داشتم به سحر تو آماده شدنش کمک می کردم که یه دفعه خاله دم در ظاهر شد و جواب سلام من رو که توش دنیا دنیا دلتنگی و خوشحالی موج می زد رو خیلی معمولی جواب داد و رفت سحر رو بوسید و من بازم دلم شکست و اشک تو چشمام جمع شد، تازه تازه فهمیدم که دل من حتی به اندازه ی اون انگشت دونه هم نیست چه برسه به حوض و دریاااااااا ....

........

هر چه در دریا فرو ریزند سنگ

سینه ی دریا نگردد هیچ تنگ

........

 

 


 

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:46 توسط بانوی تابستان |

 

دقت کردي تاندنها چه ويژگي جالبي دارند؟ وقتي کشيده مي شن، اگه اون فشار کمتر يا برابر با يه حد خاصي باشه، دوباره به حالت قبل بر مي گردن اما اگه حتي يک اپسيلن بالاتر از اون آستانه باشه، خاصيت ارتجاعيشون رو از دست مي دن و ديگه به حالت قبلي بر نمي گردن ..... درست مثل کِش فاسد شده اي که وقتي مي کشيش باز مي شه و ديگه جمع نمي شه ....... حالا مي شه اين خصلت رو يه جورايي به روابط آدمها با همديگه هم تعميم داد .... تو هر رابطه اي با توجه به مختصات مکاني و زمانيش، احتمال تنش و فراز و فرود هست ...  کم رنگ و پر رنگ شدنِ عواطف، تو برهه هاي مختلف زماني هست ... اما در نهايت اون رابطه اي به سمت و سوي جاودانه شدن راه باز مي کنه که هيچ وقت از اون آستانه، هموني که "جبران" تو کتاب "پيامبر و ديوانه " اش، تو دوستيه حتي نزديکترين دوتاي ممکن ازش بعنوان حفظ حريم و فاصله ياد کرده و من تحت عنوان احترام و حرمت گذاشتنِ بهم و بها دادن به شخصيتِ آدمها ياد مي کنم، عبور نکنه و نگذره .....  که اگه بگذره مثل اون تاندني که با فشاري مافوق ظرفيتش کشيده شده، گمون نکنم ديگه بشه دوباره به جايگاه اولش برگردوند و از نو ساختش يا حتي ترميمش کرد ...................... شايد بخاطر رعايت همين اصل بوده باشه که مامان، نه صرفاً بخاطر مادر بودنش و همخوني من باهاش، بلکه بخاطر حفظِ حريمم، بها دادن به شخصيتم و تحقير نکردنم، برام جاودانه شده و يا حتي الميرا ..... به ياد ندارم حتي تو اوج دلخوري از هم، کلامي به زبون آورده باشه يا اتهامي بهم زده باشه که امروزِ روز بعد گذشت 8 سال از عمر دوستيمون، با يادآوريش دلم ازش بگيره ..................... مدتهاست که حالت آدمي رو دارم که يه چيزي تو وجودش گُم شده .... يا نه، بهتره بگم يه مهره درش جابجا شده و مي دونه که جاي اون مهره خاليه، اما اينکه الان کجا جاي گرفته رو نمي دونه ..............................

 

 

"ريسه اي که خويشاوندان حقيقي ات را
به نخ مي کشد،
نه همخوني، بَل
زنجيره اي از شادمانگيها و حرمت نهادن هاست.
نادره است زير يک سقف باليدنِ خويشان"

 

 

 

"ریچارد باخ"

 


*خيلي وقته که هربار مي خوام چيزي بنويسم، خصوصاً اگه بنا باشه بگذارمش جايي مثل اينجا، ديگه مثل سابق بي پروا واژه ها رو انتخاب نمي کنم و تا از درستي املاءشون مطمين نباشم، بکارشون نمي برم ................

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:1 توسط بانوی تابستان |

 

خوشم می یاد وقتی تا سر حد اشباع شدن پُر می شم و تو دلم حتی به اندازه ی سر سوزن جای خالی نیست، می تونم یه گوشه ی دنج آروم و بی صدا ببارم ...اونقدر که یه آن به خودم بیام و ببینم آسمون دلم باز شده و یه رنگین کمون به چه خوشگلی کل فضاش رو پر کرده .....  

 

.......

..........

من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم .... 

.......... 

.......

 

 

"خیام"

 


 


 

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:29 توسط بانوی تابستان |

 

ديدي بعضي شبها که به آسمون پر ستاره خيره شدي، بعضي از ستاره ها يه آن، يه دفعه، از يه جايي، بي مقدمه طلوع مي کنند و يه کوچولو سوسويي مي زنن و تا بياي ردشون رو بگيري محو مي شن؟  بعدم اگر بخواي وجودشون رو به کسي اثبات کني نمي توني چون نه مدرکي دالِ بر ديدنشون داري و نه حتي خودت اگه دوباره به همون مکان چشم بندازي مي توني ببينيشون ........ سهم تو از حضور اون ستاره ها يه لحظه است، يه دَم، يه آن ....... فاصله ي بين ديدن و نديدنشون به اندازه ي يه پلک زدنه، کشيدن يه خميازه ...... بنظرم خيلي چيزها تو اين دنيا مصداقِ حکايت همون ستارهاست .... يه حضور، یه چشمک، يه نور، يه وحي و ديگه هيچي ............................. حالا اگه اون لحظه ي خاص، بي حوصله باشي و نگاهت رو به آسمون نباشه، يا توی بستر بی خیالیت به خواب ناز فرو رفته باشي یا حتی نسبت به شکار لحظه ها و تجربه ی چیزهای جدید بی تفاوت باشی، شاید از دست دادن اون فرصت تو روند و سیر زندگیت کوچکترین خلالی هم وارد نکنه، اما فقط اونی که طعم شیرین اون لحظه ی ناب رو چشیده، می دونه تو با ندیدنت چه لذتی رو از خودت دریغ کردی ........  

 

 


بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
 در ژرفي شب
اين شب بي پايان
بگذار تا ببارد باران
 اينک نگاه کن
 از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
ديگر سکوت نيست

 


" حمید مصدق "

 

 

 

*نمی دونم تا چه حد به بُعد معنوی زندگی اعتقاد دارید و بهش فکر می کنید، اما به گمانم کمتر کسی باید باشه که تو زندگیش این بُعد رو تجربه نکرده باشه ....... در هر صورت اگه به این مقوله علاقمندین، پیشنهاد می کنم این یازده پیش فرض "زندگی معنوی" رو از دست ندید ......
 

 


 

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:53 توسط بانوی تابستان |

 

*سیزیف به عقوبت شوریدن بر خواستِ زئوس محکوم شده است تا سنگی را از اعماق به قله برساند. اما چون سنگ به قله می رسد به خواست زئوس و یا سرنوشت، سنگ به نشیب می غلتد تا باز سیزیف فرود آید و سنگ را رو به بالا به دوش بکشد. این عملِ هر روزه یا مداوم سیزیف تجسم پوچی است، همان که ما نیز در چنبره ی روزمره هایمان گرفتار آنیم. با این همه از آنجا که غروبی هست وحضور خود سنگ و خاک، هستی مستقر، سیزیف چیز دیگر هم دارد : دیدن و لذت بردن. از سوی دیگر چون سیزیف بر سرنوشت خود آگاه می شود که همین است و همین، از زئوس و سرنوشت برتر می شود. در زندگی متعارف ما نیز از آنجا که مرگ هست هرچه و هر چیز پر از هیچی است، اما خودِ بودن، نفس حضور در جهان چیزی است که ما داریم و باید پاس بداریم .... 

 

**و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي ست که همچنان که تو را ميبوسند، در ذهن خود طناب دار تو را ميبافند ....


 

***وقتی نابینایی را روی پیاده روی که با کمک من بر آن فرود آمده بود ترک می کردم، کلاهم را برداشتم و به او سلام دادم. مسلماً برای او نبود که کلاه از سر بر می داشتم. چون او نمی توانست ببیند. پس این سلام خطاب به که بود؟ آری! به تماشاگران ادای احترام، پس از اجرای بازی .....

 

 

کتاب "سقوط " - "آلبر کامو" یه تاثیر ویژه ای سوای کتابهایی که از نویسنده هایی دیگه خونده بودم روم گذاشت .... نمی تونم بگم تاثیر خوبی بود و نه حتی تاثیری بد .... شاید بهترین تعریف مزه مزه کردن حس تلخی باشه که در عین گس کردن کامت متوجه می شی حرفهایی که زده عین واقعیته و همین بیشتر تو رو به فکر می اندازه و باعث می شه اون طعم تلخ و بدمزه تا مدتهای طولانی زیر دندونات جا خوش کنه و شیرینی چیزهای دیگه ای رو که بعد اون می خوری تحت شعاع خودش قرار بده ..... من اگه جای شما باشم ترجیح می دم خوندن همچین کتابی رو تجربه نکنم .... بعضی وقتها تو بی خبری سیر کردن و دنیا و فلسفه ی وجودیش رو همونطور ساده که در وهله ی اول بنظر می رسه متصور بودن و باور داشتن بهتر از آگاهی پیدا کردن در مورد جزییات و پیچ و خمش و در نهایت چشیدن طعم تلخ حقیقیتشه ....... البته منظور من این نیست که چیزی رو ببینی بعد چشمات رو ببندی و بگی خوب چون دیگه نمی بینم نیست یا چیزی رو بشنوی و بعد گوشهات رو بگیری و بگی حالا که نمی شنوم پس دیگه وجود نداره .... نه! منظورم اینه که تا به مرحله ی دیدن و شنیدنش نرسیدی که کنجکاویت تحریک بشه سراغش نرو و تو دنیای بی خبریت خوش باش ....

 

 

 
تنهايي
مي‌آيد
چون عروسي
نامش دنياست

 


تنهايي
به روي ما
مي‌خندد
نامش عشق است

 


تنهايي
ما را
در آغوش مي‌گيرد
نامش مرگ است

 

 

"بيژن جلالي"

 

 

 


+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:26 توسط بانوی تابستان |

 

دیشب خیلی پُر بودی و همین جور گفتی و بریدی و دوختی .... اگه دیدی در برابر تک تک حرفات، شکوه هات و گاهاً فریادهات فقط سکوت کردم فکر نکن خالی بودم، نه! من هم پُر بودم چه بسا پُر تر از تو ... چون هر چی باشه 25 سال از تو کم سن ترم و این طبیعی که خواه ناخواه آرزوهای من بیشتر از تو باشه و به همون میزان، وجود موانع در راه رسیدن به اون آمالها، حسرت و غم و غصه ی بیشتری رو نسبت به تو، تو دلم به ارمغان بیاره .......... نمی خوام در موردش  بیش از این چیزی بگم ..... الان دیگه به شدت دیشب جریحه دار نیستم که دلم بخواد با نوشتن خودم رو خالی کنم ......  دارم سعی می کنم اولین اصل صبوری رو یاد بگیرم ..... سکوت، سکوت، سکوت ................................................. صبح وقتی خیابون "سعیدی" رو می یومدم پایین، هر چی اون خانم مهربونه ای که صدای خیلی قشنگی هم داره و اکثر وقتها با یه محبت و حوصله ی خاصی باهام حرف می زنه و همه اشم سعی می کنه زشتی های دنیا رو ماست مالی کنه و مثلاً چشم من رو به زیبایی هاش باز کنه و امید رو تو دلم زنده، بهم گفت: "بانو جان ابرها رو نگاه کن چه قشنگ نرم نرمک حرکت می کنن و با وزش ملایم نسیم از این سو به اون سو می شن و آسمون خدا رو زیبا کردن ....... ببین خورشید خانم داره بهت می خنده و منتظر یه کوچولو لبخنده تو اه که حتی شده کمرنگ بشینه کنج لبت" ....  من نه تنها گوش نکردم بلکه برای اولین بار با بی حوصلگی بهش گفتم: "فرشته خانم! تو رو خدا یه امروزه رو بی خیال من بشو و بگذار به حال خودم باشم .... تا فردا خدا بزرگه شاید فردا تونستم و بازم خندیم " .........  ولی باورم نمی شد به دو ساعت نکشیده بازم به روش بخندم و بازم از سر رضایت بخوام سرم رو گُول بماله :)


--------


بهار عاشق بود و زمين معشوق ...  عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود ... زمين اما آرام و سنگين و صبور ....زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: "اين راز را با هيچ کس درميان نگذار... نه با نسيم و نه با پرنده و نه با درخت ...راز ها را که برملا کني، بر باد مي رود و راز بر باد رفته، رسوايي است ..."هر دانه رازي بود و هر جوانه رازي، .هر قطره باران و هر دانه برف، رازي.و رازها بي قرار برملاشدن بودند و بهار بي قرار برملا کردن ....زمين اما مي گفت: "هيچ مگو، که خموشي رمز عاشقي است و عاشقي سينه اي فراخ مي خواهد.... به فراخي عشق"زمين مي گفت: "دم برنياور تا اين سنگ سياه الماس شود و اين خاک تلخ، شکوفه گيلاس"زمين مي گفت: ........


***


زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگين و سالخورده و سخت. و بهار در همه زمستان صبوري آموخت و صبر و سکوت و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانيه ها، سرد و چه ساعت ها، سخت. بي آنکه کسي از بهار بگويد و بي آنکه کسي از بهار بداند.رازها در دل بهار باليدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پُر شد و چنان لبريز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.و زمين مي گفت: "عاشقي اين است که از شدت سرشاري سرريز شوي و از شدت ذوق، هزار پاره ... عشق آتش است و دل آتشگاه ... اما عاشقي آن وقتي است که دل آتشفشان شود ...." زمين مي گفت: "رازهاي کوچک و عاشقي هاي ناچيز را ارزش آن نيست که افشا شود ... راز بايد عظيم باشد و عاشقي مهيب ... و پرده از عاشقي آن زماني بايد برداشت که جهان حيرت کند ..." و بهار پرده از عاشقي برداشت، آن هنگام که رازش عظيم گشت و عشقش مهيب. و جهان حيرت کرد ....

 


"عرفان نظراهاري"

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:59 توسط بانوی تابستان |

 

 

Ne forgesu, se vi brilu en ne-adakvataj kondicxoj, dum la malfacilaj momentoj de la vivo, tiam tiu lumeco, estus valora!

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:7 توسط بانوی تابستان |

 

آدم عاقل از يه سوراخ دوبار گزيده نمي شه ... چندبار بايد از رو حساب باز کردن رو قول و وعيد ديگران، به اصطلاح نزديکانت متضرر بشي تا درس بگيري؟؟!!! مگه با خودت عهد نکرده بودي به غير دستها و پاهاي خودت به کس ديگه اي تکيه نکني و از هيچ عهد و الناسي متوقع کوچکترين لطفي در حقت نباشي؟... مگه همه مثل تو احمقند که وقتي قولي به کسي مي دن تا يه ذره منافعشون اين ور اون ور مي شه بخوان تا آخر بايستن .... خوبت شد ... تا تو باشي نقد ول نکني و به نسيه نچسبي حتي اگه مجبورشي براي انجام دادن اون کار که سر جمع يکساعت از وقتت رو نمي گيره، يکروز مرخصي بگيري ............. خودمونيم ها قريب به يقين، اکثرمون مدعي هستيم، تو همه چي تو هر چيزي که فکرش رو کني و همين که پاي عمل مي رسه با هزار و يه بهونه ي رنگارنگ همچين قشنگ ديگرون رو توجيح مي کنيم که خودمونم باورمون مي شه کنار کشيدنمون اصلح ترين عملِ ممکنه بوده ........... يادم باشه ياد بگيرم براي هر کس به ميزاني که برام ارزش قائل شده ارزش قائل بشم .... نه بيشتر و نه کمتر ............

تازشم! مگه تو نمی دونستی که موی کوتاه رو دوست نداری؟ مگه اون سالی که پیش دانشگاهی بودی و به زور و اصرار عمه منصوره رفتی آرایشگاه و موهات رو کوتاه کوتاه کردی و بعد اون تا چند روز گریه کردی به خودت قول ندادی دیگه موهات رو کوتاه نکنی؟ پس چرا گذاشتی اینبار هم آرایشگره موهات رو عوض اون 6و 7 سانتی که خودت خواستی به میل همراهات 20 سانت ازشون رو کوتاه کنه و لحظه ی اخر که پا می شی و می بینی برات چه آشی پخته فقط با بغض و ناباوری نگاش می کنی و بعد به زور با چشمهایی که حلقه های اشک توش جمع شده بگی دستت درد نکنه و بعد بری دستشویی و بگذاری اون اشکهای نشکفته رو گونه ات باز بشن؟؟!!! ...... چرا هیچی بهشون نگفتی لعنتی؟! چرا نگفتی که موی کوتاه رو دوست نداری چرا گذاشتی چرا؟؟؟؟ شاید دیگرون خیلی از چیزهایی که در تو هست و تو می پسندی رو نپسندن اما کدوم مهمتره تو یا اونا؟ مگه نه اینکه تو حتی اون دسته موی جمع شده شونه نشده ی بالای سرت رو دوست داشتی و وقتی از حموم می یومدی دوست داشتی حتی موجهای باز نشده اش رو بو کنی و بخوابی؟!!!! چرا لال مونی گرفتی و هیچی نگفتی؟؟!!!!!!!!!!! ............... پس حق نداری الان گریه کنی ح ق ن د ا ر ی ی ی ی ی فهمیدی؟!!!!!

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:58 توسط بانوی تابستان |

 

 

" امروز در حالي که با آن نقاش، مردي که همراه من بود، در ساحل واقع در درياچه ي راه سانتياگو قدم مي زدم، سنگ کوچکي را به آب انداخت. در جاي فرود آمدنِ سنگ، حلقه هاي کوچکي پديد آمد که هر لحظه بزرگتر و بزرگتر شد و دامنه ي آن به اردکي رسيد که بر حسب اتفاق در آنجا شنا مي کرد. پرنده شناگر، در عوض ترسيدن از دامنه ي موج، تصميم گرفت با آن بازي کند."

 

 

*****

 


" امروز از مقابل يک پارک گذشتم. مدتي کنار قطار وحشت بزرگي ايستادم و ديدم که بيشتر افراد، در جستجوي هيجان، به آن سوار مي شوند، ولي در عين حال به محض حرکت درآمدن آن کوه آهني عظيم، از شدت ترس، روحيه ي خود را از دست مي دهند و التماس مي کنند اجازه ي پياده شدن به آنها داده شود ........ راستي آنها چه مي خواهند؟ مگر نه اينکه قصد دارند به استقبال خطر بروند؟ پس بايد تا آخر بر سر تصميم خود باقي بمانند. شايد هم تصور مي کنند همين سوار شدن به قطار وحشت کافي است و آن دستگاه نبايد حرکت کند ......... زندگي به استقبال خطر رفتن است، زندگي افتادن و دوباره برخاستن است، زندگي کوهنوردي است، زندگي نياز بالا رفتن و رسيدن به اوج است، زندگي احساس نارضايتي و اندوه در زمانهايي است که انسان به آنچه مي خواهد نمي رسد ....... احساس زنداني بودن، احساس ترس از حرکات سرسام آور قطار در پيچ و خم، احساس تهوع و احساس اشتياق براي پياده شدن از واگن ...... در عين حال اگر مطمين باشم که ريل ها، سرنوشت مرا رقم مي زنند و خداوند آن قطار را هدايت مي کند، اين کابوس، به هيجان تبديل مي شود. به همان چيزي تبديل مي شود که واقعيت نام دارد .... يک بازي مطمئن که تا پايان ادامه خواهد يافت .... در آن حال، با توجه به طولاني بودن سفر، بهترين کار، لذت بردن از تماشاي مناظر اطراف و فرياد کشيدن از شدت هيجان و شادي است."

 

 

 

" يازده دقيقه" - "پائولو کوئليو"

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:43 توسط بانوی تابستان |

 

"روزی روزگاری، پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان، رنگارنگ و عالی و در یک کلام، حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل. هر کس آن را در حال پرواز می دید، خوشحال می شد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. در حالی که دهانش از شدت شگفتی باز مانده بود، با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان، به پرواز حیوان می نگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند ..... و زن پذیرفت ...... هر دو با هماهنگی کامل به پرواز در آمدند .... زن، پرنده را تحسین می کرد، ارج می نهاد و می پرستید ..... ولی در عین حال، می ترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دوردست برود. ترسید مبادا پرنده به سراغ پرنده های دیگر برود و یا بخواهد در سقفی بلندتر به پرواز درآید ..... زن احساس حسادت کرد .... حسادت به توانایی پرنده در پرواز ...... و احساس تنهایی کرد ..... اندیشید: " برایش تله می گذارم. این بار که پرنده بیاید، دیگر اجازه نمی دهم برود." ...... پرنده هم که عاشق شده بود، روز بعد بازگشت، به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده می نگریست. همه ی هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او می گفتند:
- تو همه چیز داری! .....
ناگهان درگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملاً در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف آن وجود نداشت. بنابراین علاقه ی او به حیوان، به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن، زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل می رفت، درخشش پرهایش محو شد، به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس، کسی به آن توجهی نمی کرد.سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید، ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود.اگر زن اندکی دقت می کرد، به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورد، آزادی آن حیوان و انرژی بالهایش در حال حرکت کردن بود، نه جسم ساکنش.زندگی برای زن بدون حضور پرنده، مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه ی او را به صدا در آورد. از مرگ پرسید:
- چرا به سراغ من آمده ای؟
مرگ پاسخ داد:
- برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی. اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد، هنوز هم می توانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی. حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده، به من نیاز داری ....."

 

 

 

 

" يازده دقيقه" - "پائولو کوئليو"

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:4 توسط بانوی تابستان |

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر. و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست! آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت....... وقتی رفتن آموختی، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.


                                                                                           

"عرفان نظر آهاری"

 

 

 

     

دارم به "ایمان" فکر می کنم .... به یکی با موقعیت و خصوصیت اخلاقی مثل اون .... و به اینکه جدی جدی همه چی مال آدم پولدارهاست حتی اون دل خوش و خوشبختی که خیلی ها می گن به پول نیست .... حتی بهشت وعده داده شده و متعلقاتش .... یکی مثل ایمان که از وقتی چشماش رو باز کرده همه چی براش مهیا بوده و به راحتی درسش رو خونده بعد از تکمیل تحصیلات عالیه و خرید سربازی با خیال راحت اومده شرکت باباش و مشغول بکار شده و سال به سال مستقل تر شده و دور دنیا رو گشته و خیلی چیزها دیده و تجربه کرده و حالا تو سن سی و سه سالگی تصمیم به ازدواج می گیره و به دو هفته نکشیده خواستگاریش رو می ره و عقد می کنه و الان هم تو خونه ی خودشه در کنار شریک بالا و پایین زندگیش .... بعد همون آدم اونقدر مهربون و محترم و سخاوتمنده که با وجودی که می دونی به امام پیغمبر معتقد نیست ته دلت مطمینی با اون دلی که داره حتما جاش تو بهشته ...... بعد با خودت می گی هم این دنیا تو آسایش و آرامش، حداقل حداقل از لحاظ روحی، بوده و هم انشالله اون دنیا به واسطه ی اخلاق خوش و دل با صفاش ................... می دونم اون روزی که تو ماشین بودیم و داشتیم خیابون جردن رو می رفتیم بالا، همون موقعه که داشتیم سر فیلمه "مرد سیندرلایی" با هم بحث می کردیم و تو می گفتی تو اون فقر و نداری اون زن و شوهر واقعاً خوشبخت بودن، وقتی بهت گفتم واقعاً فکر می کنی خوشبخت بودن، در حالی که حتی قادر نبودن نیازهای اولیه ی بچه هاشون رو مثل غذا و پوشاک تامین کنن؟ وقتی گفتم بنظر من درسته که زن و شوهره خیلی همدیگر رو دوست داشتن و همه جوره پشت هم بودن اما هر لقمه از اون نون خشکی رو که باهم می خوردن رو به خون آغشته می کردن و قورتش می دادن، تو فکر کردی من آدم مادی هستم .... اون روز هیچی بهم نگفتی اما من از کم فروغ شدن یه آنِ برق همیشگی چشمات و سکوت چند لحظه ایت این رو خوندم ... اما هیچ وقت برات باز نکردم منظورم رو و با خودم گفتم عیبی نداره بگذار فکر کنه من مادیم و خودش بعداً تو زندگی تو عرصه ی عمل به قضاوت می کنه ... ولی خوب ظاهراً خیلی خوش خیال بودم که فکر می کردم به اون روزها می رسیم .... می دونی نکه من خودم شخصاً حالا شاید بیشتر رو حساب غد بودنِ خودم، خیلی از اون چیزهایی رو که دوست داشتم بهش برسم و نتونستم برسم و در نهایت پا رو دلم گذاشتم رو تجربه کردم، دلم نمی خواست بچه مون اون دردی رو که من مزه اش رو ذره ذره چشیده بودم رو لمس کنه ....... می دونی بعضی چیزها هستن تا خودت با ذره ذره ی وجودت لمس نکنی و تجربه، هزاری از این ور اون ور بشنوی قادر به درکش نخواهی بود .... من هنوز فراموش نکردم روزی رو که بابا اُرگی رو که بابت بالا شدن معدلم سال سوم دبیرستان برام گرفت و من یک ماه هفته ای دو روز با چه ذوق و شوقی برای آموزشش تا بهشتی می رفتم و اون 45 min تدریس رو رو ابرها سیر می کردم .... اما به چند ماه نکشیده بابا از رو جبرِ روزگار اون رو فروخت و هیچ وقتم نفهمید من تا چند ماه شبها در حسرت جای خالیش و آرزوهای خاک خرده ای که در سر می پروروندم با چشم تر سر روی بالش گذاشتم و هنوز که هنوزه وقتی لارستان رو می یام بالا با شنیدن نوای پیانو و پیانوهای ارزشمندی که پشت ویترین مغازه هاست یه چیزی ته دلم رو قلبم فشار می یاره و طعم تلخی رو برام تداعی می کنه .... یا حتی تابستونی رو که سوم دبستان بودم و با امید یکماه هر روز می یومدیم مهد گل سرخ و  درست اوج زمانی که من داشتم تو شنا پیشرفت می کردم و صبح روزهای زوج که دخترها بیشتر از پسرها تو آب بودن، با یه شادی مضاعفتری حاضر می شدم، بابا آموزش شنا رو بخاطر هزینه های سنگین اون دوره اش کات کرد ......... می دونی دلم نمی خواست و دلم تابش رو نداشت که پاره ی تنم هم اون درد گنگ من رو که با وجودی که سالیان سال از روش می گذره اما سایه اش هنوز که هنوزه تو ذهنم هست رو تجربه اش کنه .................... کاش می فهمیدی حرفام رو و عمق اون چیزی رو که اونروز نتونستم تو قالب واژه ها برات بیان کنم .........

       

 

 

+ تاريخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:56 توسط بانوی تابستان |

 

يه جورايي فکر مي کنم حالا که ديگه سحري من هم شريک زندگيش رو پيدا کرده و کم کم خودش رو داره آماده مي کنه براي شروع زندگي جديدش، بايد کمتر از سابق ببينمش ... امروز که براي سفارش قاب عينک با هم رفتيم کلينيک، هربار که از مهدي و خانواده اش با اون همه احساس مي گفت بيشتر از قبل خاطرات گذشته تو ذهنم زنده مي شد و اونقدر اين امر روم تاثير گذاشت که کل روزم رو افسرده بودم .... هی روزگار! از دار دنیا یه سحریم رو داشتم که به گمونم دیگه ندارم .......... خدا جونم بازم کوچیکت آسمون دلش داره ابری می شه و اون صبر و آرامشی که چند روزی بهش بخشیدی داره تموم می شه، دُرِت بگردم خدا جونم خودت دوباره خوبم کن ....

*

چه سرگردان است این عشق
 که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
 چه حدیثی است عشق
 که نمی پوسد و افسرده نیست
 حتی آن هنگام
که از آسمان به خانه آوار
شود
 

" احمدرضا احمدی "


**

گل من ميان گلهاي کدام دشت خفتي
به کدام راه خواندي
به کدام راه رفتي؟
گل من
تو راز ما را به کدام ديو گفتي؟
که بريده ريشه ي مهر
که شکسته شيشه ي دل

 

***راستی هنوزم پچ پچ رو دوست داری؟

 

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:55 توسط بانوی تابستان |

 

دیشب خانم تدین زمانی که داشت از گره خوردگی کارهاش و تداخل چند تا از پروژه های تحقیقاتیش باهم و خستگی روحی این چند ماهش، برام می گفت، حرف خیلی قشنگی زد که خیلی من رو تحت تاثیر قرار داد .... گفت: "اینکه تو سختی ها و تو شرایط نابسامان بتونی بدرخشی شاهکاره، نه تو شرایط ایده آل وقتی همه چیز بروفق مرادته" راستش همیشه کلی آرزوهای رنگارنگ و آرمانهای بالا بلندی تو سر می پروروندم که تا می یومدم به یکیشون جامه ی عمل بپوشونم تا شرایط سرناسازگاری پیش می گرفت، می گفتم خیلی خوب بگذار اوضاع احوال که روبراه شد، برای عملی کردنش قدم بر می دارم ................ آره دیشب برای اولین بار بود که با شنیدن جمله ی خانم تدین یه آن برق از سه فازم پرید و تازه فهمیدم در طول این همه سال اشتباه اصلیم کجا بوده ..... اینکه همیشه منتظر شرایط ایده آل و فردایی بودم که بی دغدغه بتونم به اهدافم رنگ و لعاب عمل بپاشم غافل از اینکه زندگی یعنی همین مجادله و جنگ و جدل متداوم با شرایط ناهمگون و اگه بنا باشه همین جور منتظر اون فرداهه که قراره مدینه ی فاضله ی من باشه بمونم تا فارغ البال بشینم سر وقته برآورده کردنِ آرزوهای ریز و درشتم، امروزهای زیادی رو در حسرت اون فرداهه، غافل از اینکه قرار نیست هیچ وقت اون فرداهه از راه برسه از دست خواهم داد چرا که زندگی یعنی مبارزه و مبارزه و باز هم مبارزه ......................... تلنگر خوبی بود و خوشحالم از اینکه هنوز فرصت جبران دارم ...... وقتی اون خانمه، تو سن نود و پنج سالگیش، با دنیایی از امید و آرزو داره دیپلمش رو از کالج می گیره من چرا قافله رو وا بدم و در حسرت از دست دادن فرصتهای قبلی فرصتهایی رو که می تونم خلق کنم رو نادیده بگیرم؟ خوشحالم خیلی خوشحال بابت کشف اشتباهم و ممنونم خیلی ممنون از خانم تدین گلم که حتی الانم که دیگه دانشجوش نیستیم و نمی تونیم از محضرش سرکلاسهاش مستفیذ بشیم، اما باز هم تو همین تماسهای کوتاه و دیدارهای گاهاً یکسال به یکسالمون کلی بهمون درس زندگی می دن .................................  


* از 4 شنبه به این ور که بعد از گذشت شش ماه بلاخره به قولم وفا کردم و ترجمه ی نیمی از کتاب "میان زبانشناسی" رو از طریق ایمیل بدست آقای ترابی رسوندم و بعدشم فرداش حضوراً دیدمشون و بهم گفت که "بانو جان این ترجمه رو ندادی ندادی اما وقتی هم که دادی کولاک کردی" دنیایی از ذوق و شوق رو تو دلم زنده کرده و منی که تو تعطیلات عید هربار که می رفتم سروقتش  با کلی اشک و آه کتاب رو می گرفتم دستم الان همش منتظر کوچکترین فرصتی هستم که حتی شده یکی دو سطرش رو ترجمه کنم و زودی تمومش کنم ...............

-----------------


** همه ی اینها رو گفتم و تک تک این موارد رو که برای الکی دل خوش کردنِ خودمه رو نام بردم، اما هیچ کدوم اینها نمی تونن باعث شن که فراموش کنم جای خالیت رو ..............................  


.
.
.
گل من پرنده يي باش و به باغ باد بگذر
مه من شکوفه يي باش و به دشت آب بنشين
گل باغ آشنايي گل من کجا شکفتي
که نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه کبوتري که پيغام تو آورد به بامي
نه به دست باد مستي گل آتشين جامي
نه بنفشه يي
نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه کبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن
گل من ميان گلهاي کدام دشت خفتي
به کدام راه خواندي
به کدام راه رفتي؟
گل من
تو راز ما را به کدام ديو گفتي؟
که بريده ريشه ي مهر
که شکسته شيشه ي دل
منم اين گياه تنها به گلي اميد بسته
همه شاخه ها شکسته
.
.
.


م.آزاد

 

 

+ تاريخ شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:55 توسط بانوی تابستان |

 

بعد از ده ماه دوری و انتظار، یه طبیعت بکر و ناب، با یه عالمه اکسیژن تازه و مصرف نشده  تو ارتفاعات، نه تنها اون روزت رو بلکه کل روزهای هفته ای رو که پیش رو داری رو تحت شعاع قرار می ده و دنیایی از انرژی مثبت و امید رو به زندگیت می تابونه ... همیشه کوه برام مظهر ابهت و استقامت بوده و سربلندی ... هربار برای ساعاتی به دامانش پناه می برم تا چند روز خودم رو اون بالا بالاها سواربر ابرها می بینم و خنده دار اینجاست وقتی می رسم قله احساس می کنم به خدا کلی نزدیکتر شدم و الان اگه حتی براش دست تکون بدم با سایز درشت تری از سابق تکون دستام رو می بینه و بروم می خنده ...


* یادم باشه این دفعه از همون لحظه ی اول که احساس کردم کسی می خواد خلوتم رو بهم بزنه و تنهاییم رو ازم بدزده، با قاطعیت و البته در کمال ادب عذرش رو بخوام تا مجبور نشم مثل امروز یکساعت تموم حرص بخورم و در نهایت از زور بهم خوردگی اعصاب و روان، طوری زمین بخورم که سرزانوم اندازه ی یه گردو کبود شه و تا آخر مسیر از زور شوکی که بهم تحمیل شده بخواد زانوهام بلرزه ........   

 

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:53 توسط بانوی تابستان |

 

 

خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم. همانی که وقتی دلش می گیرد و بغش می ترکد، می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش زا می بندد و می گوید: " من این حرفها سرم نمی شود، باید دعایم را مستجاب کنی" .... همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند، همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد. همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه ... حالا یادت آمد من کی هستم؟!! .... البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی .........

 

 

" عرفان نظرآهاری"

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:47 توسط بانوی تابستان |

 

فکرش رو بکن، صبح وقتی می خوای ازجات پاشی احساس کنی وزنت بالای یه تن شده و مجبوری دستات رو اهرم وار به گوشه ی تخت حلقه کنی تا بتونی از جا کنده بشی ... بعد بیای آشپزخونه از زور بی حوصلگی یکی دو لقمه نون پنیر بخوری و یه سر بیای شبکه و دوباره بیای بیرون و همینجور که چشمتت به ساعت اتاقت که عقربه های 8:30 نشون می دن و تا بشه 11 می خواد دلت رو خون کنه، یه آن یه فکر تو ذهنت جرقه می زنه و سریع و سیر حاضر می شی بعد هماهنگی لازم وقتی از خونه می زنی بیرون با دیدن رنگ سبز پاشیده شده به کوچه و خیابون و استشمام بوی امید که تو پرتوهای خورشید خودش رو قایم کرده و هر از گاهی با خنده های شیطونیش یه کوچولو باهات بای بای می کنه، دلت می خواد سوار قالیچه ی حضرت سلیمون بشی و تا اون بالا بالاها پرواز کنی و تازه اون لحظه است که یه آن به خودت می یای و می بینی جسمت که تا دقایقی پیش سنگینتر از یه تریلی ۱۶ چرخ بوده حالا شاید از یه گنجشک هم  سبکتر بیاد و اونجاست که دلت می خواد از صمیم دل در حالی که چشمت به آسمونه و سوار بر ابر خیالت تا قله تو چال بالا رفتی، با صدای بلند تو اون اوج داد بزنی و بگی ................ الهی بازم شکرت!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:53 توسط بانوی تابستان |

 
 
 
 
 
 
 

 

 

با کوچه آواز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست
نترس از هجوم حضورم
چیزی جزء تنهایی با من نیست ...

 

ترسم نیست بی تردید از جاده، از سایه
تاریکِ تاریکم، من از من می ترسم
من از سایه های شب بی رفیقی
من از نارفیقانه بودن می ترسم ...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:4 توسط بانوی تابستان |

اولین باری که احساس کردم بی اراده گچ داره رو تخته سیاهم می سره تا اونی که تو ذهنم نقش بسته رو تو قالب واژه ها بهش جون بده، کلاس سوم بودم  .... غروب بود و من مثل اکثر روزهای رفتم بالا پشت بوم و چراغ رو روشن کردم ... اما برخلاف همیشه که به عشق معلم بازی و درس دادن به شاگردهای خیالیم گچ رو می گرفتم دستم اینبار از بی حوصلگی گچ و گرفتم دستم و شروع کردم ساکت و آروم بازی بازی کردن ِ باهاش و واقعا نمی دونم چی شد که دیدم برای معلمم که چند روزه دیگه اش روزش بود دارم مثلا به خیال خودم شعر می گم ....

" دوستت دارم معلم
دوستت دارم معلم
ما مثل غنچه هستیم
تو گل مهربانی
یادم می یاد اون روزی
یک لیوان آبم دادی
به من گفتی عزیزم
من راهنمای توام
تو چقدر مهربانی
دانا و خوش بیانی
معلم گرامی
تو راهنمای مایی"


هیچ وقت فراموش نمی کنم حلقه های اشک جمع شده تو چشمای خانم همتی -ناظم پیر مدرسه مون- رو همراه با اون بوسه های گرمی که به پیشونی من و فرشته و مهدیه زد، بعد خوندن این شعر سر صف ........ از اون روز سالیان سال می گذره و امکان نداره روز معلم بشه و من یادی از اون روز و حیاط قدیمی مدرسه مون با اون درختهای کهنسال و سربرافراشتهاش نکنم ....


* امروز صبح تو اتوبوس وقتی تلفن خانمی که روبروم نشسته بود زنگ زد و بعد سلام و احوال پرسی رو به مخاطبش کرد و روز معلم رو تبریک گفت دنیایی از غم به دلم نشست و یادم آورد که پارسال این موقع صبح زود بهم زنگ زدی و با یه دنیا مهربونی، به قول خودت روزم رو تبریک گفتی و چقدر من خندیدم که آخه بواسطه ی سه هفته درس دادن به جای آقای ترابی که رفته بود مسافرت که اسم من رو نمی گذارن معلم .... اما باز تو حرف خودت می زدی ..... یادته؟   

 

 

ميان ماندن و رفتن حكايتي كرديم
كه آشكارا در پرده كنايت رفت
مجال ما همه اين تنگمايه بود و
دريغ
كه مايه خود همه در وجه اين حكايت رفت

 

 

"احمد شاملو"

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:52 توسط بانوی تابستان |

 

 


هرچه بوده ست
همچنان است و همان است.
لیک
بازهم زال خرافاتی امید
به گمان است:
به گمانی که وزد روزی بادی:
و بجنبد آبی از آبی ،
و نماید اخمی پیشانی مردابی،
وکند نجوابرگی با برگی،
و برآید گردی از خاکی،
وبلغزد به سوی خاری خاشاکی،
و ...
دریغا، دردا:
کو، کجا: سینه ناساخته بادردی؟
کو، کجا: مردی؟ ...

 

 

 

"اسماعیل خویی"

 

* تلخم .... تلخ تر از شوکران ....

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:53 توسط بانوی تابستان |

 

 

روزي عارفي ندايي از غيب شنيد:

که اي اهل دل! آيا مي خواهي آنچه از درون تو مي دانيم، بر مردم آشکار کنيم تا بفهمند که تو آنقدرها هم که نشان مي دهي زاهد و عارف نيستي؟!

و عارف پاسخ داد:

آيا تو مي خواهي که من به مردم بگويم که حد و اندازه بخشش و رحمت تو چقدر است تا آنها بي پروا از خشم تو و با اتکا به رحمت بي انتهايت، به هر کاري که دوست دارند، دست بزنند؟!

مجددا همان نداي غيبي به گوش رسيد که گفت:

بسيار خوب عارف!................تسليـــــم !!!! نه تو چنين کاري بکن و نه من چنان کاري را انجام مي دهم .

و او معناي رحيم را مي دانست ....

 

 *****

 

 

 

"Endless Vision"

 

Hossein Alizadeh
Jivan Gasparyan

 

خیلی گشتم از این آلبوم (به تماشای آبهای سپید) تراک ۵ امش رو (ماما) رو از تو شبکه پیدا کنم و اینجا بگذارم اما موفق نشدم .... پیشنهاد می کنم اگه علاقمند به شنیدن موسیقی تو این سبکها هستید "ماما"ی ژیوان گاسپاریان رو از دست ندید ......

 

 

+ تاريخ سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:25 توسط بانوی تابستان |

 

هر وقت دیدی تو مرحله ای گیر کردی که حتی عقل و منطقت نمی تونه راه  رو از بیراهه تشخیص بده و تویی و تاریکی و یه بیابون و تشنگی و یه مسیر چند شاخه، بی هیچ تابلوی راهنمایی، به نوای دلت - تنها جایی که لیاقت حضورش رو، بدون هیچ واسطه ای داره - دل بسپر و خوب گوشات رو تیز کن تا بشنوی اون چه رو که زیرلب زمزمه می کنه برات ... اگه دیدی بهت گفت خودت رو بنداز تو پرتگاه، بهش شک نکن و یقین بدون یا تو رو از پشت سر می گیره یا بهت پرواز کردن رو یاد می ده ......

 


یارب دل ما را تو به رحمت جان ده
درد همه را به صابری درمان ده
این بنده نداند که چه می باید خواست
داننده تویی هر آنچه خواهی آن ده

 

 

" خواجه عبدالله انصاری" 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:11 توسط بانوی تابستان |

 



 
*خداوند به موسي گفت: «  از دو موقعيت خنده م مي گيرد. وقتي من بخواهم کاري انجام شود و تلاش بيهوده ي ديگران رو مي بينم که مي خواهند جلوي انجام آن کار را بگيرند، و وقتي من نخواهم کاري انجام شود و جماعتي را مي بينم که براي انجام آن کار، به آب و آتش مي زنند. »


*  *  *

 


** اي پسر عمران!
هرگاه بنده اي مرا بخواند، آنچنان به سخن او گوش مي سپارم که گويي بنده اي جز او ندارم، اما شگفتا که بنده ام همه را چنان مي خواند که گويي همه خداي اويند جز من . . .

 

 

***

 


روز و شب حيران خويشم کاين دل ديوانه چيست
اين دل فرزانه در بازيچه ي طفلانه چيست
گر فلک را نيست شوقي هست سرگردان چرا
ور جهان را نيست جاني يک جهان افسانه چيست
نيست گر خمخانه ي گيتي پر از صهباي عشق
اين همه مخمور و مست و نعره ي مستانه چيست

 

 

 

"مهدي الهي قمشه اي"

 

 


 

+ تاريخ یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:38 توسط بانوی تابستان |

 

* بابت یاددادن "نحوه ی گذاشتن موزیک تو هر پست" بی نهایت ممنون!

 

 

+ تاريخ جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:22 توسط بانوی تابستان |

تو آشپخونه نشستم و بي صبرانه منتظرم که اين شامي ها سرخ شن و من زودي ديگه برم و به دل مشغوليهاي خودم برسم که براي گذر زمان و انتظار کمتر، پفک مي خورم ... همينجوري که هي پفک مي خوردم و هي فکر مي کردم، هي پفک مي خوردم و فکر مي کردم يه آن ديدم آه پسر (البته اينجا اين واژه مصداق دختره) من اون اواخر تا کجاها که پيش نرفته بودم ... فکرش رو بکن تو خيابون و کوچه، تو اتوبوس و ماشين و مترو، هر جا که يه خانم متاهل خيلي زيبا ، لوند و خوش اندام مي ديدم، تو دلم با يه دنيا حسرت مي گفتم خوش به حال همسرهاشون که چقدر از داشتن شريک زندگيشون احساس لذت مي کنن و غرور .... بعد کلي تو دلم براي تو غصه مي خوردم که کاش زن تو هم يکي مثل اينا مي بود ... اما بعدش زودي با يه شيطوني پيش خودم مي گفتم: "نه ديگه من اگه يکم چاقتر مي بودم و قد بلندتر که بهت نمي يومدم و تازشم اگه خیلی خوشگل می بودم، در و همسايه و دوست و آشنا و فاميل مي خواستن بگن خانمت خيلي از تو سرتره و لابد توهم مي خواي هي غصه بخوري از اين حرفها" بعد کلي ژست و مرام فرديني خرج مي کردم و مي گفتم: "فقط بخاطر تو و اينکه غصه نخوري از خيرش مي گذرم" ... بعد می دونی دیگه یاد چی افتادم؟ روزی که مامان بخاطر تولدم یه سر اومد خونمون ... همون روز که وقتی آلبوم عکسهای یزد و آذربایجان رو دادم دستش، گفت این پسره کیه و من معرفیش کردم ... همون روز که با خنده زیر چشمی نگاش کردم و گفتم مامان ببین من کی به تو گفتم اگه پا پیش نگذاشت جلو ... همون موقع که از خصوصیات اخلاقیش پرسید و اینکه رفتار بابا تو گروه باهاش چه جوره ... همون روز که گفت: دخترم اگه می گی پسر خوبیه و بابات هم باهاش خوبه و قبولش داره قبول کن ... آره همون روز که با شنیدن این حرف آنچنان از کوره دَر رفتم و از مامان دلخور شدم و گفتم: مامان تو که همه چی رو در مورد حس قلبیم می دونی دیگه چرا .... یادم طفلکی شرمسار سرش رو انداخت پایین و گفت: دخترم من 17 سال با بابات زندگی کردم و می دونم که وقتی یه چیز رو می گه نه، اگه زمین و زمون هم جمع بشن از رایش بر نمی گرده ... گفت: "تاب دیدن آب شدن ذره ذره ات رو ندارم مادر"  .................... می دونی دیشب یاد خیلی چیزهایی افتادم که تو این 8 ماه تو ذهنم بهشون موشکافانه فکر نکرده بودم  .... یاد اینکه اون آخرها  که هربار می یومدم غذا درست کنم، عادت کرده بودم که پیاز رو خیلی ریز خورد کنم که تو غذا معلوم نشه ... حتی یه دوسه باری هم مرغ و قیمه رو با پیاز رنده شده درست کردم که اصلاً خوشم نیومد و یه جورایی بنظرم طعم غذا فاجعه از آب در اومد ... با خودم می گفتم خوب من که نهایت سعیم رو می کنم که پیازها تو خوروشت معلوم نشن، اما اگرم معلوم بشن من مطمینم "چکاوکم" اگه بهش بگم جون من این عادت غذاییت رو ترک کن و پیاز رو دوستش داشته باش و بخور، یکی دوبار که خودم با قاشق اون خوروشت رو گذاشتم دهنش، دیگه حساسیتش نسبت به پیاز می یاد پایین ............. می دونی دیشب با زنده شدن تک تک حالات اون روزهای اخر باهم بودنمون، چیزهای که در طی این چندین و چندماه فاصله، کمتذ مجالش دست داده بود که دقیق بهشون نگاه کنم، یه باره دیگه رسیدم به جایی که من هیچ وقت بتو و انتخابم شک نکردم و تا آخرین لحظه، همون روزی که به قول تو قلبت رو گذاشتم تو ماشینت که برش داری و آزاد بشی، دلم تمنای وجودیت رو داشت .... یا حتی تو اون دوماه اول درسته که تاب دیدنِ "برفی" رو تو آغوشم نداشتم و تو کمد لباسهام قایمش کرده بودم که نبینمش، اما هربار که اومدم بخوابم وقتی چشمام رو می بستم سرم رو بازوهای تو بود تا ........ یکی دو شب مونده به عید فطر .......... شده بود که بارها به خودم شک کنم و تو خلوتم بگم "خدایا نکنه من الکی الکی به چکاوکم گیر بدم و مثلاً بگم چرا بیشتر شوخ طبعه تا جدی، یا اینکه چرا شلوار این رنگی گرفته و چرا این بلوزش رو با فلان شلوارش ست کرده حرص بخورم و ناخواسته زندگی رو به کامش تلخ کنم" اما به خداوندی خدا به تو و اون قلبت که بنظر من مهربونترین و دریایی ترین قلب روی زمین بود هیچ وقت شک نکردم ...............حالا عزیز دل! تو هی بشین و تو خلوت شبونه ات به این فکر کن که وقتی خدا اومد بالاسرم و گفت: آماده ای! من ، مِنُ و مِن کردم و چون بهت شک کردم و خدا اون تردید رو در من دید، رفت سراغ بغل دستیم .... یا لحظه هایی که عنان از کف می دم و از درد دوریت بخودم می پیچم، تو در کمال خونسردی بگو "خود کرده را تدبیر نیست" و باز بگو که گفتم: نرو اما خودت رفتی و به این روز افتادی ........ مهم نیست هر جور که آرامش بیشتری پیدا می کنی همونجور فکر کن و اصلاً هم خیالت نباشه یکی دیگه فرسنگها دور از تو با هر واژه ای که تو اوج خونسردی به زبون می یاری، هزاران بار تو خودش می شکنه ..... چند روزه پیش جایی خوندم که نوشته بود "تو بازی زندگی مهمتر از بُرد، خوب بازی کردنه" حتماً نباید همه ی ما ببریم و تیرمون رو به هدف بزنیم، مهم اینه که تلاشمون رو بکنیم و برای رسیدن به خواسته هامون تا جایی که در توانمونه سعی کنیم و براش قدم برداریم .... همین که پیش وجدان خودم، پیش خدایم خیالم آسوده است که من اونچه که در توانم بود برای رسیدن بهت انجام دادم برای مابقی روزهای عمرم کفایت می کنه .... اگه هم می بینی گه گاهی از ته دل، از درد فراق، ناله می کنم بگذار به حساب زمینی بودنم و گرنه اونهایی که آسمونین هیچ وقت بی تاب نمی شن و دردی که از دوست بر دوش می کشن رو به صد درمونش نمی دن .............  


 من با تو ام اي رفيق ! با تو
همراه تو پيش مي نهم گام
در شادي تو شريک هستم
بر جام مي تو مي زنم جام
من با تو ام اي رفيق ! با تو
 ديري ست که با تو عهد بستم
 همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
 همپاي تو ام ، بگير دستم
پيوند گذشته هاي پر رنج
اينسان به توام نموده نزديک
 هم بند تو بوده ام زماني
 در يک قفس سياه و تاريک
رنجي که تو برده اي ز غولان
 بر چهر من  نقش بسته
 زخمي که تو خورده اي ز ديوان
 بنگر که به قلب من نشسته
 تو يک نفري ... نه !‌ بيشماري
هر سو که نظر کنم ، تو هستي
يک جمع به هم گرفته پيوند
 يک جبهه ي سخت بي شکستي
زردي ؟ نه !‌ سفيد ؟ نه !‌ سيه ، نه
بالاتري از نژاد و از رنگ
تو هر کسي و ز هر کجايي
من با تو ، تو با مني هماهنگ

 

" سیمین بهبهانی"

 

 

+ تاريخ پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:50 توسط بانوی تابستان |

واي خداي من! کي باورش مي شه که "سحر"ي من، همون همبازيه بچه گي هام، هموني که عيد به عيد همديگر رو مي ديديم و خدا مي دونه بعد از ديد و بازديدش و درست از  لحظه اي که جدا مي شديم، چطور چشم انتظار عيد سال بعد مي شديم که باز همديگر رو ببينيم و يه دو سه ساعتي رو با هم باشيم، همراه زندگيش رو، شريک بالا و پايين شدن هاش رو پيدا کرده و همين 5 شنبه مي خواد قراره همراهي هميشگي اش رو باهاش ببنده ........ واي خدايا هنوزم باورم نشده ..... فقط خدا مي دونه که ديشب با شنيدن اين خبر چه جور که اشک شادي تو چشمام حلقه نزد .... خدا می دونه که چور از شادی و شوق دلم نلرزید ...... دلم مي خواست زودتر شام آماده بشه و من زير گاز رو خاموش کنم و با خيال راحت برم تو اتاق، دم پنجره، رو به آسمون و غرق بشم تو خلوت شبونه مون تا با همون حال و هوايي که خودم خيلي دوستش دارم و مطمینم صدام رو می شنوه، از صميم قلبم براش آرزوي خوشبختي کنم  .... واي که چه شبي بود ديشب ...... خوشحالم خيلي خوشحال ..... براي اينکه ته دلم قرصه و خيالم آسوده است که "مهدي" همه جوره لياقت داشتن "سحر" ي من رو داره و هر دو مي تونن همدیگر رو خوشبخت کنن و از لحظات باهم بودن نهایت لذت رو ببرن ........................................................ وای خدایا کی باورش می شد بعد از ۴ سال کش و قوس بعد پنج شش بار رفتن و اومدن و دو سه بار وصل و فسخ بلاخره این دوتا قمری دلداده بهم رسیدن ..... خدایم هردوشون رو شیرینی و حلاوت همیشگی زندگیشون رو خوشبختی و سعادتمندیشون رو  تنها و تنها از تو می خوام .................. الهی شکرت!

 

 

 ---------


تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب
 بدين سان خوابها را با تو زيبا مي کنم هر شب
تبي اين گاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه
چه آتشها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب
 تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پيچ و تاب آتش را تماشا مي کنم هر شب
مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني اي دوست
 چگونه با جنون خود مدارا مي کنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
 که اين يخ کرده را از بيکسي ها مي کنم هرشب
 تمام سايه ها را مي کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا مي کنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
 چه بي آزار با ديوار نجوا مي کنم هر شب
کجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
که من اين واژه را تا صبح معنا مي کنم هر شب

"محمد علی بهمنی" 

 

---------

 

سردم، سنگم، سنگينم
سبزي، سازي، آوازي

سوزم، سازم، سهمگينم
بيني،  بالي، خوشحالي

خواهم بَست، رَختَم را
خواهم بُرد، يادت را

خواهي گشت، رَدَم را
خواهي خواند، نامم را


۸۶/۲/۲ 

 


*یک ستاره، دوستاره، سه ستاره، چهار ستاره .............. چند تا ستاره بشمرم که برگردی؟

 

 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:46 توسط بانوی تابستان |

ساکنه شهرستانه ... سه تا پسر داره و يه دختر ... يک هفته تو ccu بستري بود ... دکتراش گفتن براي ويزيت بهتر و دقيقتر بايد بياد تهران ... چيزي که برام جالب بود همراهي و احساس مسئوليت هر سه پسر در قبال مادرشون بود ... حالا اينکه چرا تک دخترش نتونسته بود اونها رو همراهي کنه سوال بزرگي بود که کل مسير سفر رو برام پر کرده بود و در نهايت تنها جوابي که تونستم براش پيدا کنم و اين بود که لابد مثل هميشه که دختر ازدواج کرده ديگه وقتش مال خودش نيست ، مي بايست کانون خونه رو براي همسر گرامش گرم نگه مي داشته که مبادا براي چند ساعتم که شده نباشه و کانون خونه و خونواده از هم بپاشه ..... جالبه اينجور مواقع توجيهي که پشت اين فلسفه است اينکه "اي بابا دختري که مي ره خونه ي بخت که ديگه مال خودش نيست" .... تا وقتي تو خونه ي پدرتي دختر بابايي و برادر ... وقتي هم رفتي سر خونه و  زندگي خودت، مالِ شوهري ... چندسال بعدترش که بچه دار مي شي و بچه هات بزرگ مي شن مي شي مالِ بچه هات ...به گمونم فقط وقتي مي ميري اونم بعد اينکه گذاشتنت تو همون دو متر جا تازه مي شي مالِ خودت که اون موقع هم تمام فکر و ذکرت معطوف مي شه به نامه ي اعمالت و حساب و کتابشون که ديگه پاک يادت مي ره که ای دل غافل تازه آزاد شدي و مال خودت ..................... از اون روزي که صبح زودش بابا بيدارم کرد و با تهديد و ارعاب شناسنامه و پاسپورت رو ازم گرفت و تا روزي که بريم آزمايش بديم پيش خودش نگه داشته بود، از همون روزي که خوبي هاش رو ، هزينه هايي رو که قبول دارم فداکارانه براي بهتر شدن زندگيمون کرده بود رو چوبي کرد و رنگ و لعاب منت بهشون داد و زد بسرم، از صميم قلب تصميم گرفتم و از خدا خواستم که تواناييش رو بهم بده و کمکم کنه که کم کم مستقل بشم و خوشحالم امروز با گذشت 8 ماه از اون روز و اون تصميم، وقتي پشت سر رو نگاه مي کنم مي بينم فعل خواستن رو صرف کردم و دارم تو مسير حرکت می کنم .... درسته که گذشتن از اونچه که دلت تمناش رو داره، کار ساده اي نيست اما وقتي به خودت مي ياي و مي بيني از جايي که قبلاً ايستاده بودي يه چند پله اي بالاتر رفتي همه ي اون سختي ها و مرارت ها به کامت شيرين مي ياد  .....

 

-------

گيرم که اين درخت تناور
در قله ي بلوغ
آبستن از نسيم گناهي ست
اما
اي ابر سوگوار سيه پوش
اين شاخه ي شکوفه چه کرده ست
کاين سان کبود مانده و خاموش؟
گيرم خدا نخواست که اين شاخه
بيند ز ابر و باد نوازش
اما
اين شاخه ي شکوفه که افسرد
از سردي بهار
با گونه ي کبود
ايا چه کرده بود؟

 


" شفيعي کدکني "

 

 

+ تاريخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:44 توسط بانوی تابستان |

  

احساس می کنم و همیشه احساس خواهم کرد، تا زمانی که اندکی غذای گرم دارم، درحالی که هستند کسانی که غذای کافی ندارند. تا وقتی که من دو نیم تنه دارم اما هستند کسانی که پوششی برای تن عریان خود ندارند، شریک جنایتی هستم که دایماً تکرار می شود ....

" تولستوی "

نقاشهایی وجود دارند که خورشید را بصورت لکه ای زرد در می آورند اما نقاشهایی هم هستند که لکه ای زرد رنگ را به شکل خورشید در می آورند ...

" پیکاسو "

برخی دوست می شوند بخاطر آشنایانت
برخی دوست می شوند بخاطر موقعیتت
برخی دوست می شوند بخاطر زیبائیت
برخی دوست می شوند بخاطر داراییت
و اما برخی دوست می شوند بخاطر درونت
قدر آنها را بدان!

 

 

+ تاريخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:42 توسط بانوی تابستان |

 


به کدام مذهب هستیم، به کدام ملت هستیم

که کُشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟

 


آره حالم بده خیلی بد ...  از همون لحظه ای که اون خانمی که بغل دستم نشسته بود و از همون اول، هنوز اتوبوس راه نیافتاده باب صحبت رو باز کرده بود و بعد دو سه ساعت ازم خواست آدرس خونمون رو برای امر خیر بهش بدم .... از همون دیشب، لحظه ای که رفتم تو اتاق بچه ها بخوابم و تا ساعتها خوابم نبرد و جای خالیت هر کاری کردم پر نشد ... از همون لحظه ای که باز کوروش سردش شد و یه دفعه چسبید بغلم ... از همون لحظه ای که هر چی صدات کردم جوابم رو ندادی ...................... از همون .............................  مگه نگفتی هر وقت از ته دل صدات کنم صدام رو می شنوی؟؟؟؟؟؟ مگه نگفتی هربار آغوشم باز باشه می یای و توش جا می گیری ؟؟؟؟؟؟  پس چرا دیشب حتی به خوابمم نیومدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! تو که دیدی بی قرارم  ... تو که دیدی بهت نیاز دارم ... چرا آرومم نکردی... آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟!!! :((

 

 پ. ن. آدم لال مونی بگیره و از درد بخودش بپیچه و یه عمر باهاش بسوزه و بسازه، اما اون رو برای هیچ احد و الناسی باز نکنه  ...

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:29 توسط بانوی تابستان |

 

 

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است ... خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ... امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترات را پس می گیرم ...
لیلی گفت: کاش مادر می شدم .... مجنون بچه اش را بغل می کرد ....
خدا گفت: مادری بهانه عشق است ... بهانه سوختن .... تو بی بهانه عاشقی ... تو بی بهانه می سوزی ...
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد ... ساده .... بی تاب ... بی تب...
خدا گفت: اما من تب و تابم ... بی من می میری ...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ... مرگ من ... مرگ مجنون ... پایان قصه را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است .... اشک دریاست ... دریا تشنگی است و من تشنگی ام ... تشنگی و آب ... پایان از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد .... لیلی تشنه تر شد ... خدا خندید ..............

 


"عرفان نظرآهاری"

 

 *
ای پنجه بَر دَر سینه را، دل را از او بیرون بکش
این صید در خون خفته را، آزاد کن، آزاد کن

 

 

+ تاريخ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:2 توسط بانوی تابستان |

 

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من
خدا شعله ای به او داد ... لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت... سینه اش آتش گرفت ... خدا لبخند زد ... لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن، زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گُر می گرفت ... خدا حظ می کرد ...
لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست ... خدا اجابت کرد
مجنون سر رسید ... مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید... آتش ماند ... زمین خدا گرم شد ...
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.

 

 

 " عرفان نظرآهاری"

 

 

* پدر هر چی تجربه است بسوزه که هر قدر ارزشمندتر و شیرینتر بهاش گزاف تر و سنگین تر .......

 

 

+ تاريخ یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:8 توسط بانوی تابستان |

 

 

فکرش رو بکن طرف نامزد کنه، بعد چون خیلی دوست داره نظر صمیمی ترین دوستش رو در مورد انتخابش بدونه، نامزدش رو باهاش آشنا کنه و بعد از گذشت دو ماه کاشف به عمل بیاد که صمیمی ترین دوستش یک ماه و نیمه که با نامزدش دوسته ......... و از اون عجیب تر می دونی چیه؟ اینکه با تمومی این حرفها نه تنها با اون دوستت قطع رابطه نمی کنی، بلکه با همون نامزدی که می گفت تو تک ستاره زندگیش هستی و تو الان برات مسجل شده  و می دونی که همچین از این نوع تک ستاره ها تو زندگیش کم نیست، باقی می مونی و عقد می کنی باهاش ............... حالا این یه طرف، اینکه می دونی و دیدی که اون دوست صمیمی کسی بوده که به قول خودش خدا رو خیلی قبول داره، یک طرف .................................. گاهی فکر می کنم واقعا خدا باید چه صبری داشته باشه که چشمش رو به روی خطاهامون ببنده و باید چه گذشتی داشته باشه که تا به مشکلی بر می خوریم و می ریم پیشش، آنچنان ازمون گرم استقبال می کنه که پاک یادمون می ره که با رفتارهای نابدرستمون چه جور که دل مهربونش رو نشکسته و به درد نیاورده بودیمش .............

 


بازآ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ
این درگه ما در گه نا امیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ

 


 

+ تاريخ شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:36 توسط بانوی تابستان |

 

 

و اِن یَمسَسکَ اللهُ بِضُرٍ فَلَا کَاشِفَ لَهُ اِلَّا هُوَ وَ اِن یَمسَسکَ بِخَیرٍ فَهُوَ عَلَی کُلِ شَیءٍ قَدِیرً

و اگر از خدا به  تو ضرری رسد هیچکس جز خدا نتواند تو را از آن ضرر برهاند و هم اگر از او بتو خیری رسد هیچ کس نتواند آنرا بر تو منع کند که او بر همه چیز تواناست.

 

 

"آیه ۱۷ - سوره انعام"

 

 

 

+ تاريخ شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:40 توسط بانوی تابستان |