........
............
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آساییه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسایل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را اتشی دست داد
نام تو گفتم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط امان من است
ای نگه ات خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما
دل مستمندم ای جان
به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو
هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق
تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینه ام
کدام گوشه ی محشر
کدام کنج منار
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده ات نظر نکني
روا مباد که ارباب جز تو بگزينم
چو رو کنیم به رَهَت درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
.
.
.
چشمات و وا کن آقا جون
بالهای خسته ام رو ببین
من و نگاه کن آقا جون
دل شکسته ام رو ببین
.
.
.
ای زلیخا، دست از دامان یوسف باز کَش
ای زلیخا، دست از دامان یوسف باز کَش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
.
.
.
.
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید، شاید
پرده ز دل بگشاید، شاید
.........
.....
گاه و بیگاه فرو می شوی
در چاه خاموشی ات،
در ژرفای خشم پر غرورت،
و چون باز می گردی
نمی توانی حتی اندکی
از آنچه آنجا یافته ای
با خود بیاوری
.
.
.
زیبای من، در چاهی که هستی
آن چه را که در بلندی ها برایت کنار گذاشته ام
نخواهی دید
دسته ئی یاس شبنم زده را،
بوسه ئی ژرف تر از چاهت را
.
.
.
واژه هایم را که برای آزار تو می آیند
در مشت بگیر و از پنجره رهایشان کن.
آنها باز می گردند برای آزار من
بی اینکه تو رهنمونشان باشی
اگر دهانم سر آزارت دارد
تو لبخند بزن.
من چوپانی نیستم نرمخو، آنگونه که در افسانه،
اما جنگلبانی ام
که زمین را، باد را و کوه ها را
با تو قسمت می کند.
" پابلو نرودا "
دو هفته ای می شه که از بیمارستان مرخص شدی و قراره بعد سه هفته دوری که هر روزش برات یه قرن گذشته، شریک زندگیت رو تو لباس سپید احرام ببینی ...... فقط چیزی که برات مبهم مونده اصرار بیش از اندازه اش برای بی سر و صدا برگشتنه ..... درست همونجوری که بی صدا رفت ..... نه بدرقه ای و نه حتی الان پیشوازی ..... هر چی ساعت به 5 نزدیکتر می شه تپشهای قلبت، به همون میزان بطور تصاعد هندسی بالاتر می ره ..... درست مثل روزهایی که قرار می گذاشتین که فلان ساعت بالای پشت بوم به بهونه ی درس خوندن همدیگه رو ببینن ...... اما با تموم این دلتنگی ها و ثانیه شماریها برای لحظه ی موعود، حس می کنی ته دلت یه چیزی، مثل یه انتظار برآورده نشده، آزارت می ده و تو ازش دلگیری و نمی تونی فراموش کنی جای خالیش رو، در طول این سه هفته ای که درد می کشیدی و این مامانت بود که جای اون، دست نوازش به سرت می کشید و ازت دلجویی ...... یه آن ترس کلِ وجودت رو می گیره و دیگه نمی تونی به هیچ چیز دیگه ای فکر کنی...................................................................................................................................
.
.
.
بهش می گی: راستش رو بگو، هنوزم مثل اون روزها دوستم داری؟ می گه: چیزی شده؟! عملی از من سر زده که حس می کنی شاید کمتر از قبل باید دوست داشته باشم؟چند لحظه مکث می کنی و با شک می گی: نه ...... اما دلم می خواد بدونم چقدر دوستم داری؟ سوالت رو با سوال خودت جواب می ده: خوب من که می دونم چقدر دوست دارم، تو بگو چقدر دوستم داری؟
- خوب ..... تو عمر منی، بهار زندگی منی، پس نتیجه ی اخلاقی اینکه ..... اندازه ی جونم
می خنده و با خوشحالی می گه: وای چقدر زیاد ...........
- خوب حالا تو بگو؟
- اوم ...................بزار بزار یکمی فکر کنم ........ آها! من تو رو به اندازه ی بهایی که برای زیارت خانه ی خدا پرداختم دوست دارم :)
- فقط همین؟
- خوب راستش تا همین اندازه از دستم بر می یاد .................
..................... دلخور می شی و حالت از قبل هم بدتر می شه ..... حس می کنی سر خورده شدی و در طول تمومی این سالهای باهم بودن، این تو بودی که یه تنه برای پا گرفتن نهال زندگیتون از خودت و احساست مایه گذاشتی ...... اما اون هنوزم می خنده و همین بیشتر آزارت می ده ..... بعد با شیطنت خاص خودش درحالی که داره بروت چشمک می زنه، می گه: "ببین من جونت رو نمی خوام مال خودت باشه، اما حاضری همین الان یه ناخنت رو از ته بکشی و بمن بدی؟" با بی حوصلگی پا می شی و با دلی آکنده از حس سرخوردگی، بدون کوچکترین کلامی، جسم خسته ات رو که انگار در عرض همین چند دقیقه اندازه ی یه تن وزن پیدا کرده رو تا در حموم می کشونی و لباس هات رو می کنی و می ری اون تو ............................................................................................
.
.
.
.
از اون روز سالها گذشته و تو تازه امروز زمانی که می یان بنا به وصیتش که خواسته بود بعد مرگ، اعضاء بدنش رو اهداء کنن، متوجه می شی که یه کلیه بیشتر نداره، درست مثل خودت ............. و تازه اونجاست که به خودت می یای و می فهمی بهای زیارت خونه ی خدایی که اونروز بهت گفت اندازه اش دوستت داشته، چقدر بوده .............................................
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
يک عمر دور و تنها، تنها بجرم اين که
او سرسپرده مي خواست، من دل سپرده بودم
يک عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس که خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد
گويي بجاي خورشيد من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد وقتي غروب مي شد
کاش آن غروب ها را از ياد برده بودم
"محمدعلي بهمني"
P.S ) " Al mia vivo " Cxu vi memoras la frazon, skribita en la unua pagxo de libro de " Mi sidis cxe la Pidera Rivero kaj ploris"? Jam vi mem jxugxu kara, cxu mi vere egalis kun via vivo
* ...
دو ساعتي مي شه که کنارت روي تخت دراز کشيدم و هرچي قصه از بچه گي تو صندوقچه ي خاطراتم باقي مونده رو برات گفته ام ... از قصه ي" نخودي" بگير که "عزيز" بعضي شبها که مي يومد خونمون، برام تعريف مي کرد تا "شنگول و منگول و حبه ي انگور " که کارتونش و بارها و بارها از تلويزيون ديده بودم ..................... اما انگار نه انگار که شب از نيمه گذشته و تو الان بايد خواب هفت پادشاه رو ببيني و سوار بر اسب روياهات از جنگلها بگذري ..... سوار بر زورق خيالت از درياها بگذري ...... همين جور با اون دوتا چشم سياهت که برقش دلِ مامان رو از شادي و شعف مي لرزونه زل زدي به سقف .... نمي دونم چندبار برات شعر "عروسکِ من چشمات و باز کن .... وقتي که شب شد اون وقت لالا کن" رو خوندم و نازت کردم و با دستم پلکات رو بستم و تو باز با سماجت بازشون کردي، که يه دفعه مُهرِ سکوتت رو مي شکني و نگاهت رو از سقف مي گيري و خیره می شی تو صورتم و با اون لهجه ي شيرين بچه گونه ات مي گي: " مامان، چرا اسم من و گذاشتي "پيوند" " ....... يه لحظه مي مونم چه جور احساسم رو زماني که اين اسم رو برات مي گذاشتم تو قالب واژه هايي بيان کنم که در حد و اندازه ي سن کمت باشه ...... اين پا و اون پا مي کنم .... مي گم ماماني حالا چيزي شده مگه؟ .... دوسش نداري؟ ..... کسي اسمت رو مسخره کرده؟ ..... مي گي نه دوسش دارم ... اما امروز وقتي لي لي پَر ازم پرسيد "پيوند" يعني چي من فقط نگاش کردم ..................... نهایت سعي ام رو مي کنم لرزش دستم و ازت پنهون کنم و بروت بخندم ...... موهات نوازش مي کنم و محکم مي چسبونمت به خودم، اون جسته ي کوچولوت رو که کلش اندازه ي آغوشم مي شه رو محکم بغل مي کنم و سرت رو مي گذارم رو قلبم تا با صداي تپش هاش، اون دل کوچولوت آروم بگيره و خواب کم کم تو چشات لونه کنه .................................... اما قبل اينکه تو لالا کني اين منم که زمان و مکان رو زودتر از تو فراموش مي کنم و مي رم به روزهاي خيلي دور ..... اون روزهايي که من و تو سر انتخابِ اسم دختر کوچولومون، با يه دنيا ذوق و شوق با اون خنده هاي از ته دلمون که تا هفت آسمون خدا بالا مي رفت، کلي اسم رديف مي کرديم ........ مهسان ...... مهتاب ...... سوگند .......ساغر ..... و و و ..... تا بهترين رو انتخاب کنيم .... مثل هميشه که تو هر مرحله اي دلمون مي خواست با توجه به شرايط بهترين باشيم ..... تو کارمون ..... تو زندگيمون ..... و حتي تو نقشهايي که قرار بود بعهده بگيريم،................. يادته چه خوابهاي رنگي رنگي که برا هم نديده بوديم؟ يادته قرار بود عالم و آدم به نوع دوست داشتنمون غبطه بخورن و با ديدن دلِ خوش و خنده هاي از ته دلمون که سر تا سرِ در و ديوار خونمون رو پر مي کنه، باور کنن که مي شه اين دنيا رو هم با همون حسهاي نابي که هر کسي هم مثل ما مي تونه تجربه اش کنه و از نزديک لمس، بهشت کرد؟ يادته مي خواستيم ثابت کنيم زندگي فقط خوردن و خوابيدن نيست، زندگي همش ريختن و پاشيدن نيست؟ زندگي .... و شايد فقط من و تو بوديم که باور داشتيم که هيچ کدوم اون آرزوها محال نيستن .... روياهاي شيريني که قبل از اينکه همديگه رو داشته باشيم، از وقتي خودمون و دنياي اطرافمون رو شناختيم هر کدوممون تو خلوت خودمون برا خودمون هزاران هزار بار بافتيم و بافتيم و به تن کرديم ....................................................... اما ديدي آخرشم اين زمونه اونقدر سرمون بازي درآورد و اونقدر قدرتش رو به رُخمون کشيد که هر دو پاک فراموش کرديم اسم دخترمون رو باهم انتخاب کنيم؟ ..... ديدي آخرش من مجبور شدم به تنهايي ثمره ي دوره ي باهم بودنمون رو، "پيوند" جسم و روحمون رو، باورهای ریز و درشتمون رو، بزرگش کنم و به بار بنشونمش؟
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد
کودک قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
کودک چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
" حمید مصدق "
عزیزم غصه نخور زندگی با ماست
اگه باختیم امروز و فردا که برجاست
توی این شب سیاه مه گرفته
نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست
عزیزم دنیا همینجور نمی مونه
یه روز آخر می شکنه خواب زمونه
عزیزم شب همیشه شب نمی مونه
صبح می شه آفتاب می یاد رو بومِ خونه
عزیزم دنیا گلستون می شه یکروز
هر چی مشکل باشه آسون می شه یکروز
مهربونی جای کینه رو می گیره
هر جا دردی باشه درمون می شه یکروز
یه روز از روزا که هیچ کس نمی دونه
بدی از دنیا می ره خوبی می مونه
من و دل منتظر منتظر اون روز خوبیم
حتی از ما نبینی اگر نشونه
عزیزم دنیا همینجور نمی مونه
یه روز آخر می شکنه خواب زمونه
عزیزم شب همیشه شب نمی مونه
صبح می شه آفتاب می یاد رو بومِ خونه
* یادش بخیر این ترانه ی نبی زاده رو سالها پیش المیرا روی یه کاست برام ضبط کرد و بهم داد و با همین ترانه اون دوره چه لحظه هایی رو باهم رقم زدیم ......
** شکی ندارم اونی که اس ام اس نانوشتم رو بدستت رسوند و آروزی قلبیم رو برآورده کرد ما بقی کارها رو هم به بهترین شکل ممکن انجام می ده اما می دونی مشکل اینجاست که الان خودمم نمی دونم چی می خوام ........... یه زمانی اونقدر به تک تک حسهای نابی که بهم داشتیم و تجربه کردیم ایمان داشتم که روسرشون قسم می خوردم اما الان ....اما الان اون یقین اون قطعیت جاش رو به شک و تردید داده و همین ته دلم رو می لرزونه ..........
بازم منم و تاريکي شب و درِ بسته اتاق و پرده کنار رفته ي پنجره و نگاه رو به آسمون و خلوت دو نفرمون ... بازم منم و بغل بغل حرف ناگفته و گُوله گُوله بغض فرو خورده و اشگ نريخته .... منم و کوله بارِ سنگينِ آرزوهاي خاک گرفته .... منم و فرسودگي حاصل از جدال بي سرانجام با سرنوشت و تمناي دل .................... امشبم از اون شبهايي که هجوم اشگ مجال گوش دادن به دلجويي هات رو نمي ده و من توپم پُره .... خيلي پُر به پُري کاسه ي صبري که کم مونده از دستام بلغزه و سنگفرش حوصله رو خيس کنه ...... کز مي کنم گوشه اتاق و به ديوار تکيه مي دم و با دلخوري روم و ازت بر مي گردونم و سرم رو مي گذارم رو زانوهام .... ديگه هم بهت نگاه نمي کنم ... نمي دونم چند دقيقه همينجوري مي گذره که با صداي رعد و برقت من و بيدار مي کني و با نم نم بارون به روي شيشه ي پنجره من و صدا مي زني .... اولش خودم رو به نشنيدن ميزنم و بيشتر روم و از آسمون بر مي گردونم اما وقتي با شدت بيشتري با دونه هاي تگرگ مي کوبي به پنجره، پا مي شم مي يام پيشت اما هنوزم از نگاه کردن مستقيم به چشمات طفره مي رم و هنوزم دلم آروم نگرفته ........ مي گم مگه اين تو نيستي که مي گي "صدا کن مرا تا پاسخ دهم تو را ".... مي گم مگه نمي گي "از تو به يک اشاره از من به سر دويدن" پس چرا هربار فقط نگام مي کني و پاي عمل که مي رسه شونه خالي مي کني؟ مي گم آخه من چه کردم چه گناه نابخشودني ازم سر زده که اينجوري داری تاوانش رو ازم پس مي گيري، مي گم به جرم کدوم لغزش و کج نگرشي اينجور زمينم زدي که ياراي بلند شدنم نيست؟ دلِ کي رو شکستم که آه ش اينجور دامانِ من رو گرفته و زمين گيرم کرده؟؟!!!! ......... يه آن به خودم مي يام مي بينم در تموم اين مدت با داد و فرياد باهات حرف مي زدم .... خجالت مي کشم .... ساکت مي شم و يواشکي تو دلم يه جوري که حتي خودمم نمي شنوم، مي گم ببخشيد و مي دونم که تو مي شنويش ...... اما من هنوز پُرم هنوز آروم نشدم و مي خوام زمين و زمانت رو بهم بدوزم و برات از تک تک اونهايي که تو سفره ي دلمه و جارو براي چيزاي ديگه تنگ کرده و شيشه ي دلم رو تَرَک تَرَک، بگم ...... اما حتي ناي بازگو کردن ِ اونا رو هم ندارم و همين جور مي بارم........ خوب مي دوني امشب خيلي بهت نياز دارم که آروم و بي صدا مي ياي پيشم و با دستهاي هميشه مهربونت نازم مي کني، اشگهام رو از گونه ام مي چيني و آروم مي گي " تو بايستي اين سختي ها را متحمل بشي، تو بايد آب ديده بشي، بايد بزرگ بشي"..... مي گي "اين سختي ها صيقل توست، اين موانع اين پا گذاشتنها به روي خواهش دلت براي اون تنديس شدنس" ... بعد با مهربوني موهايي رو که تو صورتم ريخته رو مي گذاريشون پشت گوشم و بازم نازم مي کني و مي گي "مگه تو نمي خواي آينه بشي، شفاف شي، زلال شي، تنديس شي؟" ..... فکر کنم سکوتم و مبني بر رضايتم مي دوني که ادامه مي دي " بايد کسي تو را صيقل بده، تراشت بده، تو را که با ابريشم صيقل نمي دن که، تو را که با پَر طاووس تراش نمي دن که، بايد با سنگِ سمباده صيقل داد، بايد با دشنه تراش داد" ........ من هنوزم آروم آروم دارم مي بارم و تو هنوزم با مهربوني نوازشم می کنی و با هام حرف می زنی ... می گی " تو نگران نباش و هی نگو من چه گناهی کرده بودم که گرفتار اين مشکلات شدم، هی بی تابی نکن و اینقدر غصه نخور"...... "تو که می دونی من تاب غصه خوردن بنده هام رو ندارم تو که می دونی حتی آفتاب که از پوستتون بگذره من زودتر می سوزم، پائیز که از حوالی حوصله اتون عبور کنه من قبل از شماها زرد می شم" ....................... نمی دونم چرا از اینجا به بعد صدات خیلی غمگین می شه و با یه حزنی بهم می گی " تو که سابقه ی رحمت من رو دیدی و دیدی که چقدر با نشونه ها باهات حرف می زنم تا آروم بشی، تو که می دونی گاهی امتحانت می کنم تا خودت، خودت و نقاط ضعف و قوتت رو بهتر بشناسی، پس چرا گاهی بهم شک می کنی با هام قهر می کنی و آزرده خاطر می شی؟ .... احساس می کنم بیش از این تاب شنیدن موج غم رو تو صدات ندارم. زودی اشکهام رو پاک می کنم.... می خندم و هرچی محبت و مهربونی تو وجودم هست و جمع می کنم تو دستام و دستت رو محکم می گیرم و غرق می شم تو آغوشت و می خوام حرف بزنم می خوام نگفته هام رو بگم می خوام ....... اما مگه این بغض لعنتی می گذاره و اشگام جلوتر از صدام برا خودشون راه باز می کنن ..... با هزار جون کندن که شده برای لحظه ای نفس رو تو سینه حبس می کنم و می گم به خدا، به جون خودم، هیچ وقت بهت شک نکردم و جز در خونه تو در خونه ی هیچ کسِ دیگه ای رو نزدم .... بهت می گم تو رو خدا اگه می بینی بعضی وقتها آسمون دلم ابری می شه و کاسه ی صبرم لبریز بگذار رو حساب کوچولو بودن دلم .... بعد با گریه و خنده می گم آخه تو که بهتر از من می دونی گنجشکها دل کوچیکی دارن و زودی دلشون پر می شه آخه خودت من و آفریدی مگه نه؟ ................................... خوب می دونی دیگه آروم شدم و چشام سنگین ...... لحظه ی آخر، پیشونیم رو می بوسی و به بهمون سبکبالی که اومده بودی پیشم، سوار نسیم می شی و می ری و منم تا خود صبح آرومه آروم به سبکبالی خودت و کبوترهات به خواب می رم ........................
از آن سوي مرز باور و ترديد
مي ايم
خسته بسته
مي ايم
همرنگ درخت
در هجوم دي
مي پايم
تا بهار مي پايم
" شفیعی کدکنی"
می دونی عاشقِ اوج گرفتن تو هفت آسمونش هستم و هی تندتر و تندتر هولم می دی و من همیجور بالا و بالاتر می رم .... می گم چکاوکم اینجور که داریم پیش می ریم من بلاخره می افتم زمین ها! می خندی و می گی مگه این تو نیستی که عاشق پروازی؟ مگه این تو نیستی که دلت قنج می ره برای چار نعل تاختنِ روی ابرها؟ مگه این تو نبودی که دلت می خواست زلفای پریشون خورشید و شونه کنی و ببافیشون؟ مگه این تو نبودی که می خواستی قشنگترین نت های بهار و شکوفه های تازه سر باز کرده رو موسیقیش کنی و به چشمک ستاره ها ببخشی؟ مگه این تو نبودی که آرزو داشتی خودت تاجِ خوشبختی رو بندازی به گردن ِ ماه؟ مگه نمی خواستی صاعقه و رعد و با ابرها آشتی بدی روز و شب و به ضیافت کهکشونها دعوت کنی؟ می گم خوب چرا، اما .... می پری تو حرفم و می گی دیگه شاید و اما و اگر نداره و همین تردیدهاست که همه چی رو خراب می کنه ... بعد پشت به من می شی و روبه افق و غرق می شی تو اون دوردستها تو بی نهایت .... بعد با دستت کوچ دسته جمعی پرستوها رو نشون می دی و می گی ببین چه فارغ از حمله عقابها و هجوم شاهینها، موقرانه با ترنمِ نسیم تو آغوش فضا می رقصن و دل به آواز طبیعت دادن؟ ... می گی اگه بنا می بود ماهیها از ترسِ ماهیگیر و اسیر شدن توی تورش، هر روز و هرشب خودشون رو تو یه سوراخ قایم کنن دیگه کدوم چشم تیزبینی می تونست پیچ و تاب موزنِ دسته جمعی ماهیا رو شکار کنه و کدوم نقاشی می تونست زیبایی و ابهت شناشون رو به تصویر بکشه؟ ببین این نهالهای نورسته رو، ببین این گلهای نوشکفته رو، اگه باغبونشون از ترس هجوم سیل و طوفان، قحطی و خشکسالی دست رو دست می گذاشت و زمین رو می سپرد به امون خدا، فکر می کنی الان اینها اینجا بودن؟ می خندی و صاف زل می زنی تو چشمام و می گی " هر که پرواز خواهد جور زمین خوردن بایدش" .... بعد دستت رو دراز می کنی که من رو هم با خودت ببری اون بالا بالاها ....... نمی دونم چی می شه که تو آخرین لحظه ی لمس دستهات زمین و آسمون دور سرم می چرخه و من نقش بر زمین می شم و بی اختیار خواب مهمون چشمام میشه .... چشم باز می کنم و می بینم خودم و خودم و یه تاب ساکن چندمتر اونورترم .... منم و من و هجوم افکار سایه و روشن.... هی فکر می کنم و فکر می کنم به اینکه لحظه ی آخر این من بودم اما و اگر آوردم و واژگون شدم روی زمین یا تو، تویی که تنهایی اوج گرفتی به سمت هفت آسمون ......... نمی دونم شایدم هیچ کدوممون اما و اگر نیاوردیم شاید هیچ کدوممون به خودمون و بهمدیگه شک نکردیم اما ............ اما اگه تردید رو به خودمون راه ندادیم اگه اما و اگر نیاوردیم چرا من روی زمینم رو بستر خاک و تو توی آسمون شونه به شونه ی ابرها؟
مامان می گه، هر وقت دیدی هوای حوصله ات ابریه و آسمونش طوفانی، هروقت دیدی مرغ مینای دلت مریض شده و یه گوشه کز کرده و دیگه آواز نمی خونه، هر وقت دیدی پشتِ پرچین خیالهای گرم و رنگارنگت، سردی و یخبندون زمستون لونه کرده و سرمای دی، خیال کوچ کردن نداره، هر وقت دیدی نمِ بارون خستگی رو تنت نشست و خواست که پر پروازت رو خیس کنه، هر وقت دیدی طراوت و شادابی روحت تو دستهای تقدیر و تقریر و بازیهای زمونه اسیر شده و میله های تنگ و بهم فشرده ی قفسش، استشمام هوای آزاد رو براش ناممکن کرده، پاشو به روشنایی یادش اقامه کن و با شبنمِ سحرگاهی گلهای باغچه وضو بگیر و رو بستر سبزِ سپیدار سر کوچه، سوار بر نسیم آغشته به بوش، دو رکعت نماز سفر بخون و قاصدک رویاهات رو بسپر به دست باد و بگذر از کویر و از سراب و چشم به راه بویِ خوشِ چمنِ دشت باش و رویش شکوفه های سیب روی شاخه های دلتنگیت .....
اينک موج سنگين گذرزمان است که در من مي گذرد
اينک موج سنگين زمان است که چون جوبار آهن در من مي گذرد
اينک موج سنگين زمان است که چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد
در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز کرده ام
" احمد شاملو"
می گم دوست داری از کجای قصه شروع کنم تا کم کم خوابت ببره؟ نیم خیز می شی و با اون چشمای گِرد و سیاهت چار زانو می شینی مقابلم و صاف زل می زنی تو قعر دلم و با اون لبخند شیطنت آمیز که مختص بخودته و وقتی اونجوری می خندی یه چشمت رو جمع می کنی و ابروی چشم دیگه ات رو می بری بالا، می گی از اونجایی بگو که دیگه کلاغه به خونش رسیده و آروم و قرار گرفته. بعد بلافاصله دوتا دستت و می زاری زیر چونه ات و تکیه اشون می دی به زانوهات و منتظر می شی من شروع کنم. می گم آخه چکاوکم، اینجوری که دیگه آخره داستانه و چیزی برای گفتن من باقی نمی مونه..... خنده از رو لبات محو می شه، جدی می شی بی حوصله می شی پا می شی از روی تخت، می ری کنار پنجره و چشمات رو درخت خرمالوی بی برگ و بار حیاط همیجور می مونه و هیچی نمی گی .... هیچی ..... اینقدر اونجا وایمیسی که من بی حوصله می شم، خسته می شم و کم کم دلم می گیره کم کم سردم میشه می رم زیر لحاف ولی بازم سرده مثل موشها گوله می شم پاهام و جمع می کنم ولی فایده نداره چشام رو می بندم و سعی می کنم به خورشید فکر کنم به گرماش به نورش ... گرم میشم نوازش می شم تو باز پیشمی، بالای سرم، تو موهام می رقصی، رو پوستم می لغزی، باز دستهات گرم می شن، باز چشمات مهربون ... من دزدکی نگات می کنم و تو مچم رو می گیری و می گی گنجشککم اشتباه نکن! تازه از اون موقعه است که داستان واقعی شروع می شه و زندگی تموم شدنی نیست، مرگ پایانِ سفر نیست، پرواز فراموش شدنی نیست، عشق کهنه شدنی نیست، دریا خشک شدنی نیست، زمستون مرگِ جاویدِ صنوبر نیست، هر شب شبِ یلدا نیست، نیست، نیست، نیست، نیست .............. نسیم، رویای شیرینم رو از چشمام می قاپه، مهتاب اتاق رو فرش کرده، روی تخت، کنارم ردت بجاست و جات هنوز گرمه، فضا هنوز عطر وجودیت رو می ده ..... دلم تنگ می شه خیلی تنگ، اونقدر تنگ که ماه رو از آسمون می چینم، محکم به آغوشش می کشم، بوش می کنم، بوسش می کنم و سرم رو بازوهاش می گذارم و تا صبح با اشکام براش لالایی می گم .........................................
کنار چشمه اي بوديم در خواب
تو با جامي ربودي ماه از آب
چو نوشيديم از آن جام گوارا
تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب
" سیاوش کسرایی"
بیمارم ، مادرجان
می دانم ، می بینی
می بینم ، می دانی
می ترسی ، می لرزی
از کارم ، رفتارم ، مادرجان
می دانم ، می بینی
گه گریم ، گه خندم
گه گیجم ، گه مستم
و هر شب تا روزش
بیدارم ، بیدارم ، مادرجان
می دانم ، می دانی
....
من دردم بی ساحل
تو رنجت بی حاصل
ساحر شو ، جادو کن
درمان کن ، دارو کن
بیمارم ، بیمارم ، بیمارم ، مادرجان
"مهدی اخوان"
* تو دیگه از کجا سر و کله ات پیدا شد؟ من تازه با هزاران هزار خونه دل خوردن تنهاییم رو بدست آوردم می فهمی؟ !!!
دل آدمها بهشون راست می گه مگه نه؟ چشم آدمها شاید تنها عضو قابل روئیتی باشه که نمی تونه دروغ بگه مگه نه؟
تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنه افتاد. او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذارند، اما کسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت کند و داراييهاي اندکش را در آن نگه دارد. اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد که کلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه جيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فرياد زد: " خدايا چطور راضي شدي با من چنين کاري کني؟ "
صبح روز بعد با صداي بوق کشتي اي که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد. کشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: شما از کجا فهميديد که من اينجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمي که با دود مي دادي شديم.
وقتي که اوضاع خراب مي شود، نااميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ..........
چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در کار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش ، در زندگي اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد که عظمت و بزرگي خداوند را به کمک مي خواند.
"متن برگرفته شده از وبلاگ ملودي هاي شبانه هاي من "
حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته باشي
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
مي خواستم
مي خواهم
تمام لغاتي را که مي دانم براي تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اينه نگاه کنم
ندانم پيراهن دارم
کلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده کنم
براي تو يک چمدان بخرم
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم
" احمدرضا احمدی"
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته ست
دريايم و نيست باکم ازطوفان
دريا همه عمر خوابش آشفته ست
" شفیعی کدکنی"
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دل دیونه واست دلتنگه
وقته از تو خوندنِ ستاره ی ترانه هاست
اسم تو برای من قشنگترین آهنگه
* دلم یه نیمکت خالی می خواد روبه دریا توی یه هوای بارونی که روش بشینی و در حالی که با دستت شقیقه سمت راست سرت رو گرفتی و به بالای صندلی اهرم وار تکیه دادی، خیره به امواج دریا، همپای آسمون بباری و بباری و بباری و لحظه ی پا شدن احساس کنی حرف دیگه ای تو دلت نمونده و سبک سبکی و بعد از بس که سبک شدی یه دفعه قاصدکی بشی و بری و بری تا برسی به همون مزرعه ای که رنگ طلایی گندمزارش تو رو به یادش می ندازه همون گلی که توی یه ستاره ی دیگه است و برای حس خوشبختی همین بس که نگاهی از سر شوق به آسمون بندازی و بگی گل من تو یکی از این ستاره هاست و اون موقع است که دلت می خواد به روی هر چی ستاره است بخندی ........................
دلم تنگه و تنگه دل من ... هوای گریه داره دل من :(( ................................
آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تو رو یاد من می یاره
با مردم شب ديده به ديدن نرسيديم
تا صبح دمي هم به دميدن نرسيديم
کاليم که سرسبز دل از شاخه بريديم
تا حــادثه سـرخ رسـيدن نرسيـديم
خون خورده درديم و چراغـاني داغيم
گل کرده باغيم و به چيدن نرسـيديم
زين هيزم تـر هيـچ نديديم به جز دود
شمعيم که تا شعـله کشيدن نرسيديم
خـونيـم و تپيـديم به تاب وتب ترديد
اشکيم و به مژگان چکيـدن نرسيديم
باديم که آواره دويديم به هــر سوي
اما چو نسيـمي به وزيــدن نرسيديم
يک عــمر دويديم و لـب چشمه رسيديم
خشکيد و به يک جرعه چشيدن نرسيديم
" قیصر امین پور "
من زندگيم را خواب مي بينم
من روياهايم را زندگي مي کنم
من حقيقت را زندگي مي کنم
(شاملو)
* من در رويا، در کنار تو، مي خندم و مي خوانم و مي خوابم و مي بافم تقدير را، آنگونه که خود خواهم و خود بپسندم و خود بيشتر دوست داشته خواهم داشت!
** دیشب خیلی خوابم می یومد و راستش بدجور این شیطونه رفته بود زیر پوستم که یه جورایی نمازم رو بپیچونم که درست لحظات آخر یعنی زمانی که داشتم ضربه فنی می شدم و رو به شیرجه زدنه در تختخواب بودم، لعنتی بر آل و خاندان شیطون فرستادم و با بر و بویی معطر رفتم پیشش و خدایی خدا هم نه تنها به خاطر سستی و کاهلی اولیه ازم دلگیر نشد و حالم رو نگرفت تازه همچین بهم فاز داد که خودم کلی کیف کردم :) حالا بماند که من به شیوه مرسوم و متداول این 1400 ساله سیمم رو به سیمش وصل نمی کنم و شاید اگه یکی از بیرون من رو ببینه کلی هم بهم بخنده و بگه توهم دلت خوشه که نمازت قبوله اما برام مهم نیست که دیگرون چی می گن .... یادم روزی که فیلم " مارمولک" کمال تبریزی رو دیدم کلی از دیدنش خصوصاً جمله معروفش که " به تعداد تک تک آدمهای روی زمین راه برای رسیدن به خدا هست" لذت بردم چون قبل از دیدن این فیلم همیشه این حس رو داشتم هر کس به یه شکلی می تونه با معبود خودش ارتباط برقرار کنه و به آرامش برسه ... مثلاً من هیچ وقت دوست ندارم وقتی نماز می خونم به مهر نگاه کنم چون احساس می کنم اینجوری حجم خدا رو، وسعتش رو خلاصه می کنم تو همون اندازه ی مهری که روبرومه ... هروقت می خوام نماز بخونم باید سجادم جوری باشه که وقتی قنوت رو می خونم چشمام به آسمون باشه .... برای من وضو و نیت و ÷وشش کامل همه بهونه است و بارها شده با ناخنهای لاک زده و با آرایش وضو گرفتم و نماز خوندم و آروم شدم .... همیشه هر وقت مامان بهم گیر می داد که آخه دختر کی رو دیدی با تاپ و شلوارک بالای زانو نماز بخونه که تو دومیش باشی؟ و من هم همیشه با اون خنده های شیطونیم جواب دادم: آخه مامانی مگه خدا دل نداره؟ :) همیشه مشکل داشتم با این اصلی که برای خانمها در خصوص پوششون وضع کردن که چرا باید در برابر خدایی که مارو آفریده و از رگ گردن بما نزدیکتره منِ زن می بایست مثل یه نامحرم باهاش برخورد کنم و خودم رو تو هفتا کفن قایم کنم که مبادا تاره مویی از من بیرون مونده باشه و نمازم به خودی خود باطل شه ......... بگذریم اصلاً هدفم گفتن این حرفها نبود می خواستم چیزه دیگه ای بگم که حرف تو حرف شد و به اینجا رسیدم ..... دیشب بعد اینکه نمازم تموم شد و همین طور که تو تاریکی اتاق رو سجاده ام رو به آسمون نشسته بودم و محو تماشای ماه و اون ابرهای سفید خوشگلی بودم که با وزش باد به نرمی حرکت می کردن، یه آن، یه نورِ نه سفیدِ سفید، یه نور سفیدی که انگاری چند درصد هم رنگ سبز بهش مخلوط کرده باشن رو روی ابرها دیدم که عینهو پاندل ساعت که یه مسیر رفت و برگشت داره یه دور می رفت و می یومد و بعد برای چندین ثانیه محو می شد و دوباره، اما اینبار از یه جایی غیر از محل قبلی پا می گرفت و همون روند و طی می کرد و بعد رو به افول می رفت .... وای اولش فکر کردم دارم خیال می کنم بعد که رفتم جلوی پنجره ی اتاق و بازم دیدمش گفتم لابد رفلکس یه نور از یه جایی رو پنجره اتاق که این حالت رو بوجود آورده، اما حتی زمانی که پنجره رو تا به انتها باز کردم باز به وضوح اون نور رو دیدم .... راستش یه جورایی ترس برم داشت یه آن گفتم امید رو صدا کنم و ببینم اونم می بینه اون نوری رو که من دارم می بینم ولی دروغ چرا جرات نکردم آمادگی شنیدن جواب منفی اش مبنی بر ندیدن اون نور رو نداشتم این بود که با تنی یخ زده زودی سجاده ام رو جمع کردم و رفتم زیر لحافم .... نمی دونم چه مدت به اون نور فکر کردم تا بلاخره خوابم برد .... هنوز که هنوزه هرچی فکر می کنم منشاء اون نور رو نمی تونم پیدا کنم آخه خیلی عجیبه انگاری با نور چراغ قوه تو یه شب مهتابی که آسمون همین جوری خودش کلی روشنه رو ابرها نور بندازی و عبور اون نور رو رو ابرها به چشم ببینی ........ وای هنوزم با یادآوریش یه سرمای خاصی تو وجودم حس می کنم و موهای دستم مور مور می شه ............. نمی دونم ببینی امشبم اون نوره رو ابرهاست؟ یا خونه اش رو پیدا کرده و آروم خوابیده؟!!
به زناني که شکمهاشان
جنبش گرم جنينهاي زمان دگر است
رنگ چشمان تو را خواهم گفت
مژده ي دست تو را خواهم داد
و هزاران کودک
همه با نام تو خواهند شکفت
" رضا برهاني"
گفتم: خوشتر از رنگ و بوی بهار، به دنیا چیست؟
گفتا: بوی خفته بر چین و شکنِ زلفِ عنبر افشانِ یار
گفتم: شیرینتر از شهد گلهای نوشکفته ی دشت، به چشم دیده ای چیزی؟
گفتا: طعم مَلَسِ کام و لب شیرین شکر نگار را
گفتم: سوزنده تر از آتش پُر لهیبِ سرخ فام، چه شناسی؟
گفتا: دو چشم پر شرارِ معصومِ نازنین دلبرم را
۸۶/۱/۱۳
* دلم تنگه و تنگه دل من ..... راستی؟! بهاره آرزوی من کو؟ کسی ندیدتش هنوز؟
شب بود و شب بود و يک آسمان، سکوت ...... من بودم و من بودم و يک دريا، خروش ...... شب بود و شب بود و يک گندمزار، جيرجيرک ...... من بودم و من بودم و يک بغل، قاصدک ...... شب بود و شب بود و يک دشت، ستاره ..... من بودم و من بودم و يک بالش، خاطره ..... شب بود و شب بود و يک کوير، سراب ....... من بودم و من بودم و يک ابر، باران ....... باران ....... باران ....... باران .......

"هر کس به طريقي دل ِ ما مي شکند
بيگانه جدا، دوست جدا مي شکند
بيگانه اگر مي شکند حرفي نيست
در عجبم دوست چرا مي شکند؟!!!"
* خيلي ي ي ي ي باحالي! اينجوري من رو با شخصيت اول زنِ فيلم " شب يلدا" يکي ندونستي نه؟!!! اینجوری می گفتی نه اشتباه نکن من نخواستم تو رو با اون زن مقایسه کنم؟!! قسم روباه قبول کنم یا دم خروس رو؟ باز خدا رو شکر که قاضي نيستي وگرنه معلوم نبود با اين پيش داوريهات چند نفر بيگناه رو تا بالاي چوبه ي دار مي بردي ................. آه اي خدايم، خدايم، خدايم!!!! " غم دريادلان را با که گويم، کجا غمخوار دريا دل بجويم؟؟!! " به خدا که تو هم اوني نبودي که من شناختم .............. به خدا اگه تو اون یکسال و نیمی که باهم بودیم اگه به چشم چیزی دیده بودیکه حکایت از خیانتم می کرد خدا شاهده بهت خرده نمی گرفتم .... چقدر ساده بودم من! چقدر احمق بودم من ! که تا کوچکترین چیزی پیش می اومد در نهایت حماقت ت ت ت ت ت ت آره در نهایت حماقت دونه به دونه اش رو بهت می گفتم ........ چقدر اطرافیانم بهم می گفتن انقدر ساده نباش چقدر بهم گفتن مرد هرقدرم که خوب باشه بازم مرده و پاش بیفته همه ی اون چیزهایی که در اوج سادگی با اون همه شور و حس گفتی رو چوبی می کنه و مزنه به سرت ...... وای خدایا یادم نرفته روزی رو که اون پسری که تو شرکت نفت بود برام ایمیل زد با چه حالی ازت خواستم بیای ببینمت تا همه چی رو برات بگم بلکه آروم بگیرم و در نهایت دیدمت و گفتم و آروم شدم ........ تو اینا رو دیده بودی و در نهایت اینجور بهم اتهام زدی وای به حال اینکه کوچکترین لغزشی ازم به چشم می دیدی اون موقع دیگه می خواستی چه ورچسبی بهم بچسبونی؟! ..... الهی دلم دردی که دارد با که گوید؟؟! حیف اون همه حس نابی که بهت داشتم حیف اون تصویری که همیشه از تو تو ذهنم مجسم کرده بودم حیف اون بت ت ت ت ت ت ..... حالم از هرچی دوست داشتن از نوع جنس مخالف به جنس مخالف بهم می خوره حالم از هرچی مدعی عشقه بهم می خوره حالم از خودم که اینقدر احمق بودم اینقدر ساده بودم بیشتر از همه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بهم می خوره ................................. کاش هیچ وقت تو رو از خودم نمی دونستم و زیر و بم دلم رو صادقانه بروت باز نمی کردم تا امروز با دیدن این عکس تو آرشیو عکسات اینجور داغون نمی شدم ........... کاش یه ذره فقط یه ذره لینطوری که تو به تصویرم کشیدی بودم تا تا این حد دلم شعله ور نمی شد ...........................
يارب! اين چه معاملت است که با من مي کني؟!!
روح و جان را به هزار و يک درد مبتلا مي کني؟!!
گفتي " کريمم! اميد بدان تمام است"
پس چرا گوشه چشمي به اين بنده اوفتاده از پا نمي کني؟؟!!!
حالم بده، خیلی بدددددددد ... خدایا صبرم بده، تو رو به بزرگیت قسم .............
------------------------
پ. ن.
کجای این جنگلِ شب، پنهون می شی خورشیدکم؟
پشت کدوم سد سکوت، پَر می کشی چکاوکم؟
چرا به من شک می کنی، من که منم برای تو
لبریزم از عشق ِ تو و سرشارم از هوای تو
دیشب خوابم نمی برد و در تموم مدت زمانی که تو جام غلت می زدم به سالی که گذشت، به فراز و فرودش، لحظات خوش و تلخش، فکر می کردم ..... درسته که سالِ خیلی سختی بود واقعاً سخت، سالی که به جرات می تونم بگم عین 365 روزش رو با استرس و تشویش سپری کردم، و روزهایی داشتم که روزی چندبار می مُردم و زنده می شدم، اما با تموم این تلخی هاش لحظات نابی رو هم تجربه کردم و به حسهایی رسیدم که همونها باعث شدن کارهایی انجام بدم که هیچ وقت فکرشم نمی کردم جرات و جسارت انجام دادنشون رو داشته باشم .... حالا درسته که در نهایت به اون نتیجه ی دلخواهم نرسیدم اما خوبیش اینه که نمی تونم خودم رو توبیخ کنم که کم گذاشتم و برای رسیدن بخواستم تلاش نکردم و واقعا شاید تنها چیزی هم که آرومم می کنه همینه .... امسال خصوصا از نیمه ی دوم به بعدش ارتباطم با تنها سنگ صبور و آروم کننده ی وجودم، تنها همدم لحظه های غیرقابل تحمل زندگیم، به واسطه ی اون راز و نیازهای دونفره ای که باهم داشتیم خیلی بهتر از سابق شد که خدایی شاید تنها نکته ی مثبت و البته پررنگترین اونها که با یادآوریش دلم آروم می گیره همین مورد باشه ... انصافاً سالها بود که ماه رمضون اینطور از ته دل نتونسته بودم باهاش درد دل کنم و احساس نزدیکی ... درسته که سال سختی رو از سر گذروندم و خیلی دل خوشی ازش ندارم، اما همین که یاد این می افتم که می تونست از این هم بدتر بشه و من الان می تونستم جای دیگه ای با یکسری آدمهای دیگه ای باشم که دیگه نیستم باعث می شه فراموش نکنم که خدا تو همین سال سخت در اوج ناباوری من و درست تو آخرین لحظات، لطف بزرگی رو شامل حالم کرد. باور کن حتی الان هم با یادآوری اون روزها و اون حسها، اون بریدنها و اجبار به تحمل و دَم نزدنهاش، اون سکوتها و مهر خاموشی که به لب بود و ریختن درد تو درونت، اشک رو بی اراده از چشمهام جاری می کنن ................... مهم نیست این نیز بگذرد ، این نیز بگذرد............. می دونم یه روز همه ی این لحظات آکنده از غم هم تموم می شن و بلاخره آروم می گیرم ... آره می دونم، من بهش ایمان دارم .........
* " اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد"
چه غریب ماندی ای دل، نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته است
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
"سایه"
** پیشنهاد می کنم اونهایی که علاقمند به موسیقی سنتی هستند، آلبوم "با ستاره ها" ی همایون شجریان رو از دست ندن ....