تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

بلاخره تو آخرین لحظات پیشواز، بهار خانم یه گوشه چشمی هم به ما داشت و عیدی من رو پیشاپیش داد  :)  .... مامان امسال عید بعد سالها ا ا ا ا ا، تحویل سال پیش ماست .... الهی شکرت! خدا جونم تو رو به خدا این دلخوشی ها رو از زندگی من نگیر :)  قربونت برم که تو اوج ناباوری، دنیایی از امید رو تو دلم زنده کردی!  
 

من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم


* پیشاپیش سال نو همتون مبارک!

 

 

Some things are true whether you believe in them or not

 

 

Together - By DJ Bob 


Together forever for all the time
Together we welcome the secret sign
Together in freedom we take the chance
Together forever we will be friends


We are what we are - Together
And we went so far - Together
We are what we are - Together
We all long for a land to be free


The promised land is close to you
The rain is gone, the sky is blue
Hand in hand we can survive
We're fighting for a better life


It's a new generation
Without hate and frustration
Promised land, promised nation
Without pain, without control


Planet earth is our place
Insanity is lost in space
A world of dreams is what we share
Where honesty is in the air

Together forever for all the time
Together we welcome the secret sign
Together in freedom we take the chance
Together forever we will be friends

* عیدت مبارک! شاد باشی و سلامت!

 

 


* لحظه به لحظه که به تحویل سال نزدیکتر می شیم دلم بیشتر آشوب می شه، نمی دونم هیچ سالی همچین حسی نداشتم ....  از صبح مثل آدمی هستم که انگار یه کوه رو جا به جا کرده و دیگه نای جابجا کردن حتی یه سوزنم نداره .....

الهی!
نزدیک نفسهای دوستانی!
حاضر دل ذاکرانی!
از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی!
و از دور می جویند و نزدیکتر از جانی!
ندانم که در جانی یا جانرا جانی!
نه اینی و نه آنی!
جان را زندگی می باید، تو آنی!

(خواجه عبدالله انصاری)

الهی! تو این واپسین لحظات سال کهنه و پیشواز از بهار، از صمیم قلبمون ازت می خوایم که برای تک تکمون سال خوبی رو رقم بزنی و هیچ وقت تنهامون نگذاری ............  

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:21 توسط بانوی تابستان |

  

گفته بودم بارها،
معجزه ی يک لبخند بی غل و غش را ،
رازِ دالونِ هزار پيچ يک نگاه ساده را
عمق دردِ خفته در تبلور اشکهای بر گونه را
تمنای پاک لرزش دست ِ بر چهره را
 
  
گفته بودم بارها،
حکایت دردِ پنهان ِ در سینه را
کابوسِ حک شده در ضمیرناخودآگاه را
دشنه ی فرو رفته در لوحِ دل و جان را
حس سر خورده ی چندین و چند ساله را
   

شنیدی نازنینم،
ولی یقین حاصل نکردی ......

                                             بانوی تابستان - ۲۸/۱۲/۸۵

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:19 توسط بانوی تابستان |

As I ate the oysters with their strong taste of the sea, and their faint metallic taste, as I drank their cold liquid from each shell, and washed it down with the crisp taste of the wine, I lost the empty feeling, and began to be happy"


*Sentences of the text aren't mine!

** read this sentences but don't believe them

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:17 توسط بانوی تابستان |

21 گرم

پدر: مي خواي يه چيزي بيارم بخوري؟
دختر: نه گرسنه ام نيست
پدر: تو بايد چيزي بخوري ...
- من حالم خوبه پدر
- وقتي مادرت مُرد، فکر کردم ديگه کارم تمومه.فکر کردم دنيا روي سرم خراب شده و کارم تمومه. ولي زندگي ادامه داره عزيزم
- مي دوني وقتي مامان مُرد من چي فکر کردم؟ نمي تونستم فکر کنم تو چطور با مردم دوباره مي توني حرف بزني چطوري مي تونستيد دوباره بخنديد و چطور مي تونستيد دوباره با ما بازي کنيد.... حالا مي فهمم همه اش دروغه ... دروغ .... زندگي ديگه ادامه نداره ..... 

.

.

.

.


- وقتی کتی مُرد، بند کفشش قرمز بود. اون از بند کفش قرمز رنگ متنفر بود و از من خواسته بود تا آبیش رو براش بخرم و من موفق نشدم براش بخرم .... هرگز .... و وقتی کشته شد اون کفشها با بند قرمز پاش بود ....

.

.

.

.

"مگه ما چند بار به دنيا مي‌آييم،
مگه چند بار از دنيا مي‌ريم؟
مي‌گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسي که داره مي‌ميره، کم مي‌شه.
و مگه 21 گرم چقدر ظرفيت داره؟
مگه چي از ما کم مي‌شه؟
مگه چي مي‌شه اگه  ما 21 گرم از دست بديم؟
با رفتن اون چي مي‌شه؟
مگه چقدر ارزش داره؟
21 گرم وزن يک سکه پنج سنتي
وزن يک مرغ  مگس خوار...يه تيکه شکلات
21 گرم چقدر وزن داره؟"


* فیلم 21 گرم به کارگردانی "آلخاندرو گونزالز" محصول سال 2003 با بازی "شان پن" ، "نیامی واتس" و "بنیچیو دل تورو"واقعاً زیبا بود و تاثیرگذار ... از اون فیلم های که تا چند روز ذهنت رو مشغول خودش می کنه و وادارت می کنه یکم به خودت بیای و با دیدی سوای اونچه که تا به امروز نظر داشتی به زندگی نگاه کنی ...... تقریبا بیست، بیست و پنج دقیقه ی آغازین فیلم بین زمین و هوا بودم و نمی تونستم ارتباطی منطقی بین سکانسهای فیلم پیدا کنم اما کم کم، خصوصاً از مرگ مایکل به اون ور فیلم برام شیرین شد .... در طول فیلم مدام این سوال تو ذهنم بود که چرا 21 گرم؟ نمی دونم چرا همش می خواستم یه جوری این 21 گرم رو به قلب و خونی که درون اون و رگها شریان داره ارتباط بدم که تازه تازه با سکانس آخر فیلم با جملات آخرین "شان پَن" دستگیرم شد چرا اسم فیلم رو 21 گرم گذاشتن ..... توصیه می کنم اونهایی که اهل فیلمن خصوصاً اون دسته از دوستانی که صرفاً دنبال فیلم دیدن نیستن و دلشون می خواد با دیدن یه فیلم خوب مثل خوندن و تموم کردن یه کتاب خوب، بزرگ بشن، این فیلم رو از دست ندن ...از نظر من بازی نقش اول هنرپیشه ی زن خیلی دوست داشتنی و زیبا و تاثیرگذار بود ... راستی موسیقی فیلم خصوصاً تو اون لحظاتی که دوربین پرواز دسته جمعی پرنده ها رو شکار می کنه واقعا دلنشینه ..... 

 

 

21 گرم

 

+ تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:16 توسط بانوی تابستان |

 



نازک آراي تن ساقه گلي
که بجان کِشتم
و بجان دادمش آب
اي دريغا! ببرم مي شکند .... اي دريغا! ببرم مي شکند .... اي دريغا! ببرم مي شکند!!!!

+ تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:15 توسط بانوی تابستان |

من پُر از درد کهنه ام، من پُر ازفریاد محبوس در گلواَم، من پُر از اعتراض خاموشم، من پُر از سکوت کَر کننده ام، من پر از بغض نشکسته ام، من پُر از گریه ی نشکفته ام، ...... من پُر از اصل با ریشه ام، من پُر از خواهش با اندیشه ام، من پُر از زخمِ آلوده با تیشه ام، من پُر از حرف ناگفته ام، من پُر از قصه ی ناخوانده ام، من پُر از غصه ی نادیده ام، من پُر از آتش بی شعله ام، من پُر ازآب ناآلوده ام، من پُر از رود ناآسوده ام، من پُر از عشق بی حاصلم، من پُر از حسرتم، من پُر از حسرتم، من پُر از حسرتم، من پُر از حسرتم، من پُر از حسرتم م م م م م م م م م م م م م م ..............................................

 

 

* اَلو؟!!!!! صدام تا اون بالاها می یاد؟!!! داری منو؟!!

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:12 توسط بانوی تابستان |

تا وقتی بچه ای، دنیات به اندازه ی تعداد اتاقهای خونه ی خودته و خونه دایی و خاله و عمه و عمو به اضافه ی بقال سر کوچه و اسباب بازی فروشِ سر محل ....اما با گذر سالها که بزرگ و بزرگتر می شی، با قد کشیدنِ سانتی متری قدت دنیات هم بهمون تناسب البته نه در اون مقیاس که در مقیاس نجومی رشد می کنه و یه دفعه به خودت می یای و می بینی تو دنیایی که برای خودت ترسیم کردی وسعت کهکشون راه شیری حتی انگشت کوچیکیه پاش هم نمی شه ..... تا وقتی بچه ای، غمه ات به اندازه ی ترکیدن به یکباره ی بادکنکی که مامان برات خریده و یا شاید اندازه ی قاپیدن آبنات چوبی که تازه دو سه لیس ازش زدی ، از دستت .... اما همین که بزرگ و بزرگتر می شی غمهات مثل سلولهای سرطانی همینجور یه بند شروع به رشد و تکثیر می کنن و انقدر زیاد می شن که کل دنیایی رو که در ذهن برای خودت متصور بودی رو پر می کنن ......


*
ببار اي نم نم باران
زمين خشک را تر کن
سرود زندگي سر کن دلم تنگه
دلم تنگه
بخواب ، اي دختر نازم،
بروي سينه ي بازم
که همچون سينه ي سازم،
همه ش سنگه
همه ش سنگه
نشسته برف بر مويم،
شکسته صفحه ي رويم
خدايا ! با چه کس گويم،
که سر تا پاي اين دنيا
همه ش ننگه،
همه ش رنگه
 

(کارو)    

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:11 توسط بانوی تابستان |

بلاخره طلسم شکست و رفتم اونجایی که مدتها آرزوی رفتنش رو داشتم ... اما برخلاف اون چند دفعه ی آخر که هربار با دلی بارونی می رفتم اونجا، اینبار خیلی آروم و ساکت بودم انگار فقط رفته بودم که بدون چشم داشته چیزی، خودش رو ببینم و سال نو رو بهش تبریک بگم و برگردم .... انگاری رفته بودم بهش یادآوری کنم که من هنوز یادم نرفته که دو سال پیش دقیقاً دو روز کمتر از همچین روزی، اینجا بهت چی ها که نگفتم  ... یادته؟ پر از دلهره بودم؟ پر از تشویش و اضطراب؟ آخه تا حالا با هیچ کس تا این حد نزدیک نشده بودم نمی دونستم باید چه برخوردی داشته باشم و کجا چی بگم و کجا چیکار کنم و می ترسیدم یه وقت راهی رو به بیراهه برم .... اما اینم خوب یادمه که لحظه خداحافظی یه جورایی سفت و محکم به شونه ام زدی و گفتی لازم نیست خودم رو تو قید و بند بایدها و نبایدها خلاصه کنم و کافیه به ندای دلم گوش کنم و برم جلو ......... اما نه اشتباه نکن سکوت امروزم اون قفلی که به روی لبم بود از رو نارضایتی نبود ها؟ اگه دیدی جز برآورده شدن آرزوی قلبی اون جمع که هر کدوم با دلی شکسته صدات می کردن، و فرشته که زحمت کشیده بودم و این همه راه اومده بود، چیزی نخواستم نه به این خاطر بود که از نفس مسیحات، چشمِ امید بستم، نه ... اگه چیزی برای خودم ازت نخواستم فقط به این خاطر بود که واقعاً دیگه چیزی برای خواستن به ذهنم نمی رسه و از زندگی دیگه کوچکترین توقعی برای دادن و بخشیدن و گرفتن ندارم ..... احساس می کنم دور جدیدی از زندگیم رو دارم تجربه می کنم "زیستن بی چشم داشت، بی توقع" وقتی بپذیری "مرگ" بخش لاینفک زندگیه و بلاخره همه راهها چه اون پر پیچ و خمش چه اون سر راستش، در نهایت به رخت بر بستن از دنیا منتهی می شه، دیگه نه با بکام بودنش سر از پا نمی شناسی نه از در ستیز بودنش به ستوه می یای و دست از همه چیز می شوری .......  

   

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:9 توسط بانوی تابستان |

بعد مدتها که امروز به وبلاگ یکی از دوستان قدیمی سر زدم، دیدم بدون هیچ توضیح اضافی لینکی تو وبلاگشون گذاشتن که بد ندیدم من هم اون لینک رو اینجا بگذارم. بعد خوندن این مطلب آنچنان جو گیر شدم که پاک فراموش کردم که بابا خدا بخواد من سرکارم سریع تلفن رو گرفتم دستم و به سحر گفتم سحر آب دستت بگذار زمین که ناموس و شرافت وطنمون با ساختن یه فیلم ناجوانمردانه مورد تعرض واقع شده اونهم از نوع بد فُرمش و چه نشستی که اگه دیر بجنبی فرصت رو از دست دادی .... خلاصه اول صبحی بنده خدا رو مجبور کردم که تموم هنری رو که تو این چند دوره شرکت در کلاسهای کاریکاتور کشی، به روی کاغذ بیاره و در مورد ایران باستان هر طرحی که بنظرش جالب و ارزشمند می یاد رو مداد بزنه و اون طفلکم هول شد و گفت باشه باشه بگذار با بهاره هم یه مشورتی کنم، هر چی باشه اون یه چند کلاسی از من بیشتر رفته و صاحب نظره ...... وای الان که یاد صبح و اون شور و حرارت می افتم از خنده  می خوام روده بُر شم .... وای خدای من یادش بخیر اون روزهایی که  بازار روزنامه های سیاسی داغ بود و تا یه خبر دست اول و هیجانی می خوندیم سریع با بچه ها میزگرد می گذاشتیم و تا ساعتها با چه آب تابی در موردش بحث می کردیم و اخرش یه نتیجه گیری می کردیم و مباحثه رو مختوم اعلام می کردیم ..... مدتها بود که این حس شیرین رو فراموش کرده بودم ......... نمی دونم چرا یاد جام ملتهای آسیای 1996 افتادم که چقدر من و سحر پا به پای هم برای حذف ایران گریه کردیم ... یادمه فرداش امتحان شیمی داشتم و اینقدر از لحاظ روحی داغون بودم که بعد مسابقه تا خود صبح با چشمونی گریون خوابیدم ........ وای فکر کنم کمتر ایرونی باشه که 8 آذر اگه اشتباه نکنم سال ۱۳۷۷ رو از یاد برده باشه ..... من هنوزم اگه بهم بگن یکی از معجزاتی که تو عمرت به چشم دیدی چیه می گم بُردِ بازی فوتبال ایران در برابر استرالیا تو شهر ملبورن ....... می بینی تو رو خدا یه لینک کوچولو ما رو کجاها که نبرد و به چه کارهایی که وانداشت :)  

   

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:32 توسط بانوی تابستان |

ناخواسته پام داره به بازی باز می شه که یه جورایی هیچ حس خوبی به شروعش و بودن دَرش ندارم ....... اعصابم به شدت بهم ریخته است ..........
+ تاريخ یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:31 توسط بانوی تابستان |

غروبه و تو به همراه چهار نفر دیگه که با هم توی یه ماشین نشستین، چشم به ترافیک سنگین خیابون ولیعصر دوختی و یه چندباری ساعت شنی تو ذهنت رو که پر شده بر عکس کردی که مثلاً مانع از سر ریز شدن کاسه ی صبرت بشی ... نزدیک عید و جمعیت مثل مور و ملخ تو خیابونها با کیسه های کوچیک و بزرگ، در رفت و آمدن و تو تعجب می کنی از این همه انگیزه برای رفتنِ به پیشواز بهار .... ماشینی که توش نشستی کنار یکی از بوتیکهای لباس فروشی تو ترافیک گیر کرده و تو داری می بینی دخترک پنج شش ساله ای رو که با چه سماجتی لباس نو رو چسبیده و حاضر نیست از تنش دربیاره و با بی قراری تمام پاهاش رو به کف می کوبونه که همون لباس رو می خواد و همین صحنه کافیه تا تو رو به روزهای بچگیت برگردونه که هیچ وقت از بابا، نخواستی چیزی برات بگیره و البته اون همیشه دست پر می یومد خونه ... و تو هنوز چشمت به اون لاک صورتی که خرازی رو به روی خونتون تو ویترین مغازه اش گذاشته بود و تا تو با گذاشتن هر روزه ی پول تو جیبیت به کناری  ۵۰ تومن جمع کنی عباس آقا اون رو فروخته بود، مونده و درسته که بعدها انواع و اقسام لاکهای رنگارنگی  رو گرفتی اما هنوز هم فکر می کنی اون لاک یه چیزه دیگه بود ................. غرق در دنیای خودتی که صدای بلند اذان که از ماشین کناریت که یه تویتای سفید رنگ با پنجره های کشیده شده به پایینه رشته ی افکارت رو پاره می کنه و تو رو متعجب، که چطور طرف داره با این صدای بلند  اذان گوش می ده و وقتی می بینی کسی که پشت رل ماشین نشسته خانمی جوان با موهای بلوند شده و آرایشی آنچنانی است، بیشتر متعجب می شی اما با صدای راننده تاکسی که به حرف اومده و می گه "نه به اون اذان گوش کردنش نه به اون بذک دوزکش" و با اون حالت ترشرویی برگردوندن چهره اش، یادت می ره آدمها مثل هم نگاه نمی کنن و اعتراض می کنی به نوع دیدگاهش و اینکه ظاهر آدمها معیاری معتبر برای سنجش ایمان قلبی آدمها نیست، اینکه باورها و اعتقادات آدمها به دلشونه که مسلماً من و شمای رهگذر با یک نگاه هیچ وقت نمی تونیم اون رو مورد ارزیابی قرار بدیم ................. این می شه که یه دفعه بخودت می یای و می بینی سکوت رو شکستی و راننده رو مجبور کردی حتی در ظاهر از اینکه عجولانه برداشت کرده اظهار تاسف کنه ........   چقدر دلم میگیره وقتی می بینم اینقدر راحت با توجه به ظواهر در مورد آدمها قضاوت می کنیم و تا به میز محاکمه نکشونیمشون و تا رای رو صادر نکنیم، دلمون آروم و قرار نمی گیره .....


---------

* این اس ام اس رو برای سه نفر بفرست که

۱- بهترین دوستته
۲- عزیزترین کسته
۳-نفسته

و بعد بشین فکر کن ببین تو کدوم یکی بودی که من این اس ام اس رو برات فرستادم :)

دیشب وقتی سحر این اس ام اس رو برام فرستاد، فقط خدا می دونه چقدر جلوی خودم رو گرفتم که بعد نوشتن شماره ات دستم رو دکمه ی ok نگذارم ............ وای خیلی سخته با ذره ذره ی وجودت دوست داشته باشی کاری رو انجام بدی که دلت می خواد اما نتونی و در نهایت پا رو دلت بگذاری ... اینقدر ناآروم بودم که وقتی برای فرشته می خواستم این اس ام اس رو بفرستم به ذهنم رسید پاینش اضافه کنم که اون این اس ام اس رو برات بفرسته و پاینش اضافه کنه از طرف یه دوست، اما دیدم اینم فرق چندانی با حالت اول نداره ..........

** دیشب برای اولین بار صدای گریه بابا رو که همیشه سعی می کرد آروم گریه کنه رو شنیدم ... اگرچه از نیم ساعت قبلش از سرخی گونه هاش و قرمزش شدن بینیش فهمیده بودم داره خودش رو خالی می کنه اما دیگه با بلند شدن صدای گریه اش نتونستم خودم رو به اون راه بزنم و خلوتش رو بهم نریزم و این بود که رفتم پیشش .... نگفت چرا گریه می کنه فقط گفت تنهاش بگذارم و من تو تنهایی خودم تازه برای اولین بار به این نتیجه رسیدم بدون اینکه به خواسته ی دلم برسم، من دلِ هر دو طرف رو شکستم .... دیشب خیلی شب دلگیری بود و من در تمام لحظاتی که کز کرده بودم دمِ پنجره اتاق و ناامیدانه تو آسمون در جستجوی ماه بودم مدام به این فکر می کردم که دل آدمها مگه چقدر گنجایش داره ؟!!!!!!!

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 11:30 توسط بانوی تابستان |

  

خیلی خوشحالم که بعد از گذر سالها ا ا ا ا ا، بلاخره از این مصرف کننده ی صرف بودن در آمدم و تونستم کمکی هر چند کوچیک و به چشم نیومدنی، برای خانواده ام، انجام بدم ... اگر چه اعتراف می کنم ته دلم یکم ناراحتم که چرا اصلاً باید گره ای باشه که حالا بخواد دستی پیدا بشه و اون رو باز کنه ... اما خوب می دونی خوبیش کجاست؟ اینجاست که اون حس خوب اولی خیلی پررنگتر از حس دومیه، پس نتیجه اخلاقی اینکه: خدایا بازم شکرت و ممنون که فرصت و مجال تجربه کردن این حسهای خوب رو به من هم می دی :)


آنکس که تو را شناخت، جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟!

(خواجه عبدالله انصاری)

 

    

نیستی، نیستم،
نمی بینند، هیچ یک از ما را
خاموشی، خاموشم،
نمی شنوند، هیچ صدایی را زما

قبول، اما!
از بهره چیست، این تپش،
این تشویش،
این انتظار و
این امید واهی که دل بدان گواهی می دهد؟!

ای ندانسته راز رفتنم!
ای نادیده، ردِ پای ماندنم!
دانی برهانِ سوختنِ بالِ پروانه را؟!

( بانوی تابستان  -  ۱۸/۱۲/۸۵)

 


"Love Story"

Where do I begin
To tell the story of how
great a love can be 
The sweet love story that
is older than the sea
The simple truth about the
love she brings to me
Where do  I  start?


With her first hello
She gave new meaning to
this empty world of mine
There'd never be another
love, another time
She came into my life and
made the living fine
She fills my heart.
She fills  my  heart    
with very special things
With angels' songs,     
with wild imaginings
She fills my soul with so
much love
That anywhere I go I'm
never lonely      
With her around, who could
be lonely
I reach for her hand
it's always there


Where do I begin
To tell the story of how
great a love can be
The sweet love story that
is older than the sea
The simple truth about the
love she brings to me
Where do  I  start?


How long does it last
Can love be measured by the
hours in a day
I have no answers now but
this much I can say
I know I'll need her till
the stars all burn  away
And she'll be there.

 

+ تاريخ جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:29 توسط بانوی تابستان |

     

- الو؟ سلام! خوبی؟ چه خبر؟ چی؟
- ....
- پنج هزار تومن؟ برای چی می خوای؟
-....
- اوکِی. بیا دمِ شرکت ازم بگیر .... راستی! اومدنی برام یه ساندویچ هایدا بگیر چیس مزمزِ خلالی هم یادت نره، می بینمت ......

........................

 

 

در آن منگر که دیگری از تو چه می طلبد. به آن بنگر که دلِ تو از تو چه می طلبد ....

 
*آدم هر کی رو هم که بتونه گول بزنه خودش رو که دیگه نمی تونه، می تونه؟!

** نمی دونم چرا هر چقدر فکر می کنم یادم نمی یاد این جمله رو دقیقاً از چه کتابی نت برداری کردم ... اما می بینی خدایا!؟ من با چه نیتی این جمله رو  نوشتم و  چه جوری که تعبیر نشد ..... اون موقع اوج زمانی بود که بابا یک کلمه هم باهام حرف نمی زد و حتی به خودش خوردن غذایی رو که دست پخت من بود، حروم کرده بود و لب نمی زد .... اون موقع اوج زمانی بود که با دیدن سردیهای بابا و جبهه گیری از نظر من ناعادلانش، مدام با خودم می گفتم آخه تا کی رو دلم پا بگذارم، پس این وسط خواسته ی دل من چی؟ اما ای دریغ .................

***
من در صدف تنها
با دانه اي باران
پيوسته مي آميختم پندار مرواريد بودن را
غافل که خاموشانه مي خشکد
در پشت ديوار دلم دريا.

(سیاوش کسرایی)   

**** روز زن بر تک تک بانوان ایران زمین و سایر بانوان این گیتی پهناور مبارک!  

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 11:28 توسط بانوی تابستان |

   

امروز تو اتوبوس دیدن اون خانم محجبه ی دلنشین، با پسر کوچولوی خوشگل و شیرین زبونش که مژه های تاب خوردش و اون حرف زدن نوک زبونیش، که با محبت عجیبی برای مامانش حرف می زد و با مهربونی خاص خودش، به زور می خواست مامانش رو هم تو لذت خوردن خوراکیش سهیم کنه، که حسابی دل من یکی رو برده بود، عجیب منقلبم کرد .................  نمی دونم چرا همین جور اشکِ که از اعماق دل دارن رو گونه ها جاری می شن ....  

*نذر کردم چو از این غم بدر آیم روزی تا در میکده شادان و غزلخوان بروم ...

 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:27 توسط بانوی تابستان |

‌گر نگهدار من آنست که من می دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد! .............

* نمی دونم چرا با دیدن فیلم "شب یلدا" کیومرث پوراحمد تا این حد حالم بد شد دوباره .... هر واژه از دیالوگ فیلم مثل پتکیه تو سرم .......................................

 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:26 توسط بانوی تابستان |

     

8 شب: بدون هماهنگی قبلی ... نون بربری به دست همراه با یه دست دل و جگر خام ... خونه ی پلاک 35 ، زنگ سوم دست راست ... اُوا؟ باز کن نانسی جان!

....
......
........

 
چندتا چمدون نیمه پر وسط سالن، با کلی لباس و کیف و کفش چیده نشده ولو رو پارکت ..................


........
......
....

به فاصله ی یک ربع بعد از ورود ما، زنگ پشتِ زنگ و به چشم همزدنی، انبوهی از بانوان زیر سی سال ...

........
 .....

طنین انواع و اقسام ملودیهای ناشی از زنگ گوشی بدون وقفه در فضا، آمیخته با صدای حضار جاریست ..... یکی از ناخنهای مانیکور شده اش می گوید و دیگری از موهای چون نقره، سفید کرده اش.... آن دیگری از پسر استون فروش بقالی سر محل، با آن خنده ی شیرن و از آن شیرینتر چشمک دو چشمون گرد و سیاهش  ...گویی استادیوم ورزشی است و فریاد و غریو موجی تماشاگر به گِردِ قهرمان محبوب خود که تا ساعاتی دیگر عزم سفر از موطن خود را دارد، بطور ممتد و پی در پی جو را می شکافد و شلیکهای ناگهانی خنده، هربار از یک گوشه از سالن تو را که مات و مبهوت آرام و کتاب بدست، همچون وصله ای ناجور در بین جمع هستی، به پس لرزه ای پنهانی وادار می کند و تو کماکان بطرز مضحکی سعی در بودن داری ..............


....


کاسه ی صبر، همچون ماهی لزج و لغزنده، از دستانت برروی پارکت قهوه ای رنگ سالن می سُرَد و صدای شکستنش همچون شیپوری نابهنگام در سرسرا طنین انداز می شود .... تو گویی همه چشم شدند و خیره به دهان  تو که ده دقیقه مانده به صرف شام، عزم رفتن می کنی و برای میزبان خود آرزوی سفری سرشار از موفقیت و کسب تجربیاتی ارزشمند .... و تا مهمان شدن خواب در دیدگانت و حتی در طول فردای آن شب، ذهن تو پیوسته درگیر است با آخرین جمله ی معترضانه ی پدر که چرا هیچ گاه با هیچ کس حرفی ندارم؟!!!! و اینکه آیا این برداشت حقیقتی تلخ است که خود تا بدان شب از آن بی خبر بودم یا انتقادی بس ناجوانمردانه و غلو آمیز؟!!!  

*
 او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
 وقتي که فشردمش به آغوش تنگ
لرزيد دلش ، شکست و ناليد که : آخ
 اي شيشه چه مي کني تو در بستر سنگ ؟

(کارو)


+ تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:25 توسط بانوی تابستان |

یادمه دقیقاً یکروز بعد از استخدامم تو شرکت بود که با مهندس هاشمی که از همون برخورد اول، با نوع صحبت کردنش بهم کلی شخصیت داده بود، آشنا شدم و همیشه تو دلم بود که یه جوری که خودمم نمی دونستم چه جوری محبتش رو جبران کنم .... بلاخره امروز بعد گذشت یکسال و نیم از اون روز و اون برخورد پر مهر، تو اون برهه از زمان که اولِ اولِ شروع کار بودم و تهی از اعتماد بنفس، تونستم با فرستادن یه جعبه شکلات به همراه یه کارت پستال، تولدش رو که فقط خدا می دونه با چه زحمت و مشقتی روز دقیقش رو کشف کردم و چه کلکهایی سوار نکردم که بویی از نقشه ی شیاطینی من نبره، غافلگیرش کنم و به نوعی تو عمل -نه صرفاً تو حرف- اون محبت قلبیم رو اون حس قدرشناسیم رو که همیشه تو وجودم احساس می کردم رو بهش ابراز کنم .... وای نمی دونی چطور وقتی بهم زنگ زد که بابت یادبود تولدش ازم تشکر کنه، خوشحالی و ناباوری از یه سوپرایز غیرمنتظره  تو صداش موج می زد :) .... الهی شکرت! چقدر شیرینن این لحظاتی که تو تونستی دل کسی رو که یه جورایی هم احساس می کنی بواسطه ی لطفهایی که در حقت روا داشتن بهشون مدیون هستی رو با یه کار کوچولو این همه شاد کنی! گفتم یه کوچولو به این موضوع اشاره کنم تا بعدها یادم نره چه آتیش پاره ای بودم ;) اینم از اثرات همون آزادیه است ها، همون شکستن میله های قفس و حکایت پرواز و این حرفها :) خدایا شکرت!   

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:25 توسط بانوی تابستان |

آره خوشحالم، مثل يه آدم الکي خوش، آدمي که خبر خوشي داره اما کسي رو نداره که بهش خبر بده :) .... احساس سبک بالي خاصي دارم، حس پرنده اي رو دارم که بعدِ مدتها بودن در قفس و دور موندن از طبيعت- جايي که جايگاه واقعيشه - ميله هاي قفسش رو شکسته و داره طعم پروازه دوباره رو، با هر حرکت بالش با ذره ذره ي وجوديش لمس مي کنه .....  حس اون ماهي از آب بيرون افتاده اي رو دارم که تو واپسين لحظات زندگيش، درست زماني که مدتهاست دست از تقلا و جد و جهد برداشته، تو اوج نااميدي آخرين تلاشش رو براي پريدن تو تنگش مي کنه و ناباورانه به آب مي رسه ..... واي خداي من! انگار بعد مدتها روح دوباره اي به جسمم دميده شده و تازه متولد شدم .......... مدتها بود که با لبخند بيگانه بودم اما امروز تونستم به روي پسر بچه ي کوچولويي که با سوالهاي ممتدش مامانش رو گيج و خسته کرده بود، از ته دل بخندم و تو دلم قربون صدقه ي سرتق بودن و اون چشمهاي گردش که شيطوني مثل چي برق مي زد، برم ...... آره امروز تونستم آغوشم رو به روي پرتوهاي پر مهر خورشيد خانم باز کن و از گرماش لذت ببرم .... واي خداي من!!!!!!! مي دوني چندين ماه که من - مني که اينقدر ماه و شبهاي مهتابيش رو دوست داشتم، مني که ساعتها مي نشستم کنار پنجره اتاق و باهاش چهره به چهره حتي تو سکوت دنيا دنيا حرف مي زدم - به ماه خيره نشدم و مثل اونروزها با شيطنت و يواشکي براش دست تکون ندادم؟!!! واي خداي من، جدي جدي تو اين چند ماه من مرده بودم و خبر نداشتم .............................................. 

* مي دوني شايد جز اون آزادي که فقط خدا مي دونه براي بدست آوردن دوباره اش چه بهايي سنگيني پرداختم، اين حرف زدن با تو بود که تا اين حد آرومم کرد ........ نمي دونم شايد براي تو مهم نباشه اما همين که لابلاي نوشته هات فهميدم اون روز دوشنبه رو علي رغم اينکه تا واپسين لحظات شنبه شب راضي به اومدن نشده بودي،  اومده بودي که حتي شده براي آخرين بار پاي حرفم بشيني و حرفت رو بزني، برام دنيا ارزش داشت و اگه بگم اشک شوق رو تو چشمام جمع نکرد دروغ گفتم .... فکرش رو بکن از همون شنبه شبي که باهم حرف زديم و ازت خواستم دوشنبه بياي، تا چند روز پيش حالم از هر چي واژه ي دوست داشتن و عشق و مهرورزي خصوصاً از نوع پاک و نابش، بهم مي خورد و ديگه نمي تونستم حتي دروغهاي رنگي رنگي کتابها و فيلم ها رو تحمل کنم چه برسه به اينکه يکباره ديگه بخوام باورشون کنم ........ وقتي ياد اين مي افتادم که چطور دوستت داشتم و در اوج سادگي، چطور اون حس قلبي خودم رو به نوع دوست داشتن تو هم تعميم مي دادم، وقتي ياد اين مي افتادم که چطور با ذره ذره ي وجود به تو و حرفات و اون حس نابي که هميشه ازش دَم مي زديم، باور داشتم، حالم از خودم و اين همه حماقتي که داشتم بهم مي خورد ...... تو اين هفت ماهي که گذشت هزار بار، با هزار ديدگاه مختلف، خودم رو جاي تو گذاشتم بلکه جوابي به جز زير سوال بردن چيزهايي که در موردت ايمان داشتم، براي اون همه التماسي که بي جواب موندن اون هم از طرف کسي که ادعات مي شد خيلي دوستش داري، يا نه بهتره بگم من فکر مي کردم خيلي دوستم داري، پيدا کنم، اما اي دريغ از حتي يه جواب قانع کننده ............... خيلي سخت بود، اما در نهايت پذيرفتم .... پذيرفتم اونچه رو که سالها پيش، از دوره نوجواني بهش رسيده بودم اما با حضور تو تو زندگيم بخاطر ايماني که به تو و حس قلبيت داشتم،  يکسال و نيم منکرش شده بودم ................... و حالا ازت ممنونم که اون روز دوشنبه با اومدنت - با اون همه دلخوری که ازم داشتی - باعث شدی قداست دوره با هم بودنمون با همون قوت تو دلم بمونه ........................................................................... هرجا و با هر کسی که هستی، برات از صمیم قلبم، آرزوی شادی و سلامتی و موفقیت دارم، عزیزِ دل!  


گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد
براي يک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسيدم : مگر از من متنفري ؟
گفت : نه باور کن ،نه ! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم
پس از آنکه کام از من گرفتي ، براي پيدا کردن گل زرد ، زحمتي
به خود هموار کني

(کارو)

 

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:24 توسط بانوی تابستان |

با صد هزار مَردُم تنهايي
بي صد هزار مَردُم تنهايي

مرگ، را پرواي آن نيست که به انگيزه اي انديشد
زندگي را فرصتي آنقدر نيست که در آينه به قدمت خويش بنگرد يا از لبخنده و اشک يکي را سنجيده گزين کند
عشق را مجالي نيست حتي آنقدر که بگويد براي چه دوستت مي دارد


 

 

شب بود و شب بود و يک آسمان، سکون ...... من بودم و من بودم و يک دريا، خروش ...... شب بود و شب بود و يک گندمزار، جيرجيرک ...... من بودم و من بودم و يک بغل، قاصدک ...... شب بود و شب بود و يک دشت، ستاره ..... من بودم و من بودم و يک بالش، خاطره .....  شب بود و شب بود و يک کوير، سراب  ....... من بودم و من بودم و يک ابر، باران ....... باران ....... باران ....... باران .......  "باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه..........."

*عجب شبی بود دیشب ولی مهم اینه که هرچی بود تموم شد و الان روزه .... یه روز قشنگ با یه خورشید نورانی با یه عالمه پرتوهای زرافشان و درخشان :)

 

* فردا ده صبح دومین سال رو تموم می کنه و می ره تو سومین سال تولدش ... اون روز صبح من و سحر از پمپ بنزین ولنجک تا بالای دانشگاه بهشتی که خدا عمرش بده اون آقایی رو که دلش سوخت و ما رو سوار ماشینش کرد تا میدون درکه آورد، چه دویدنی کردیم و چقدرها که نخندیدیم! چقدر می ترسیدم با دیدن بچه ها، ذهنیت چهارماهه ای که صرفاً از رو نوشته ها و عکسهاشون ازشون ساخته بودم، خراب بشه ... چقدر سر باقلواهای آزی خندیدیم و چقدر اون چایی که دور هم خوردیم چسبید ... چقدر عکس گرفتی و چقدر غرق دنیای عکسات بودی .... چه به وضوح به همون صافی و پاکی هواش، اون روز رو بخاطر دارم ................................ یادش بخیر!

 

 

من از  پشت شبهای بی خاطره 
من از پشت زندان غم آمدم 
من از آرزو های دور و دراز
من ازخواب چشمان نم آمدم
تو تعبیر رویای نادیده ای
تو نوری که بر سایه تابیده ای
تو یک آسمان بخشش بی طلب
تو بر خاک تردید باریده ای
تو یک خانه در کوچه زندگی
تو یک کوچه در شهر آزادگی
تو یک شهر سر زمین حضور
تویی راز بودن به این سادگی
مـرا بانگاهـت به رویابـبر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ایی بی تپش در سراب
مرا تا تکاپوی دریا ببر 


(افشین یداللهی)

 

پ. ن: پارسال: یه دسته گل - یه سبد خنده و یه کهکشون خوشحالی و حس خوشبختی - - - - - - - ------ امسال: صبح: خط سه و دلهره - ظهر: خط سه و انتظار، انتظار، بازهم انتظار - ساعت: ۴:۴۵ : خط سه و حلقه ی اشک ................................

 

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 11:23 توسط بانوی تابستان |

 

سمندم! ای سمند آتشین بال
طلایی نعلِ من، ابریشمین یال
چنان رفتی بر این دشت غم آلود
که جز گَردَت نمی بینم به دنبال

(سیاوش کسرایی)


*الهی! الهی! الهی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ... دلم دردی که دارد با که گوید؟!!!

+ تاريخ شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:22 توسط بانوی تابستان |

 

- بنظرت من اشتباه نکردم؟
- نصف قرارت مونده، به این زودی جا زدی؟
- نه جا نزدم .... اولش فکر کردم نکنه اتفاقی براش افتاده بعد گفتم شاید خبر بده، ولی حالا فکر می کنم ایراد از منه ... گدایی همه جورش بده ، گدایی عشق که دیگه از همه اش بدتره .... وقتی فکر می کنم به همه چی پشت پا زدم و زندگیم رو گذاشتم سر یه قراری که .... تو می گی من سبک شدم؟
- خوب! عشق آدم رو سبک می کنه ولی سبک نمی کنه
- نمی فهمم چی می گی
- عشق باعث شده تو بخاطر یه کلمه حرف یکسال صبر کنی و وقتش که شد به همه چی پشت پا بزنی و بیای اینجا ... فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه می تونه همچین کاری کنه  اما وقتی می گی سبک شدی منظورت اینه که خودت و پایین آوردی .... اون اگه هیچ وقت نیاد عشقش کاری کرده که تو پر در بیاری و کاری کنی که تا حالا هیچ وقت فکرشم نکردی ... اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه ، سبک شدی. ولی اگه منظورت از سبک شدن کوچیک شدنه، عاشق هرچی کوچیکتر بشه بالاتر می ره
- فکر نمی کنی همه این حرفا تو ادبیات قشنگه! زندگی با ادبیات فرق داره
-همه ی این حرفا برای اینه که زندگی یکخورده شبیهه ادبیات بشه.

.

.

.

- دیگه نمی یاد
- دیر نشده
- دیگه نمی یاد
- صبر کن! مگه دوستش نداری؟
- نمی دونم، فکر می کنم درست نشناختمش، یا اون
من رو درست نشناخته و گرنه الان باید جای بود که تو الان هستی، وقتی نیست یعنی یه جای کار اشتباه.
- تو بخاطر خودت می یای اینجا نه بخاطر اون.
- نه بخاطر خودم نیست.
- بخاطر عشقی که هردوتون داشتین و حالا فکر
می کنی اون الان نداره ... اگه اون الان بیاد دیگه هیچ کاری اشتباه نیست ....
.
.
.

(شبهای روشن - فرزاد موتمن)

* خوشحالم همون قدر خوشحال که یه آدم الکی خوش .... یه آدمی که خبر خوشی داره اما هیچ کسی رو نداره که خبر رو بهش بگه ................

 

 

لبخند تو خلاصه خوبيهاست ----- لختي بخند خنده گل زيباست

پيشانيت تنفس يک صبح است ----- صبحي که انتهاي شب يلداست

در چشمت از حضور کبوترها----- هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگين کمان عشق اهورايي----- از پشت شيشه دل تو پيداست

فرياد تو تلاطم يک طوفان----- آرامشت تلاوت يک درياست

با ما بدون فاصله صحبت کن----- اي آن که ارتفاع تو دور از ماست

(قیصر امین پور)

* مثل دخترهای تازه به بلوغ رسیده که با نگاهی دچار هیجان می شن و پریشون نمی دونم چرا تا این حد بی تابم ........... دلم مثل سیر و سرکه می جوشه .......... انگاری منتظر یه اتفاقم یا یه خبر یا یه واکنش یه کنش نمی دونم یه چیز تو این مایه ها.................. خدایا هر چی هست خودت ختم به خیرش کن!

 

+ تاريخ جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:20 توسط بانوی تابستان |


هجرتي عظيم بايد
نه براي بريدن
نه براي دور شدن
نه براي گريختن
هجرتي براي بازگشتن
براي خويش را وا نهادن
و باز به خويشتن رسيدن
و دوباره از خويش کندن
و به هر چه روشني پيوستن.....


+ تاريخ پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:19 توسط بانوی تابستان |

    

................. نا ندارم از این یک هفته ای که گذشت حرفی بزنم و برم تو جزییات .... فقط این رو بگم که این چند روز، حضور تو دو جبهه ی مختلف برای متقاعد کردن دو نفر تو دو جایگاه متفاوت، آنچنان ازم انرژی گرفته که احساس می کنم دوبار پشت هم قله اورست رو رفتم بالا و اومدم پایین ....... می دونی احساس می کنم دیگه واقعاً رسالتی که بعهده ام بوده رو در حق هردوشون روا داشتم و دیگه بیش از این جایز نیست باشم و بمونم ...... دیگه کم کم لحظه ی موعود داره از راه می رسه و باید خودم رو آماده کنم ..... آره باید کمربنده رو سفت ببندم و برم جلو ........................... می دونم هر چیزی شروعش سخته اما اینم می دونم "هر که طاووس خواهد، جور هندوستان بایدش" .........  فقط خدا جونم، خدای مهربونم، ای تو که همیشه و در هر حال کنارم بودی و حتی تو سختترین و جانفرساترین لحظات زندگیم خودت با اون دستهای نوازشگرت اشکام رو از گونه هام چیدی و با تابوندن نور امیدت به قلب خسته ام، یارایی دوباره ایستادن و مقابله با موانع رو دادی، هیچ وقت تنهام نگذار و بهم قول بده کمکم کنی که راه درست و از بیراهه تشخیص بدم و به خطا کشیده نشم .......................


* یه مثل قدیمی میگه: الا دوستان ما سه قِسمند اگر بدانی : نانی اند و زبانی اند و جانی .... به نانی نان بده، از در برانش .... زبانی با زبان، تا می توانی ..... و لیکن یار جانی را نگه دار. به پایش جان بده، تا می توانی! ....................... خوب! بنظرت من از کدوم دسته بود؟ مطمیناْ برات جانی نبودم که نگهم نداشتی نه؟!!!

 

+ تاريخ چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:18 توسط بانوی تابستان |

امروز عجیب دلم هوای امامزاده صالح رو کرده بود، هوس حیاط قدیمی و با صفاش حتی بازارچه ی شلوغ پلوغ و دَرهمش ... داخل صحنش و اون حال و هواش، مخصوصاً زمانهایی که حسابی دلت سنگینه، دیگه جای خود داره و درش هیچ بحثی نیست ... اما هنوز آمادگی رفتن به اونجا رو هم در خودم نمی بینم ... دیدی بعضی چیزها، بعضی جاها، بعضی آدمها حتی، تو ذهنت انچنان با چیزه دیگه ای آغشته می شن که ماهیت خودشون رو به همون چیز می بخشن و هویت واقعیشون تا مدتها زیر سایه ی اون چیز گُم می شه .... درست مثل فیلم "به نام پدر" که با وجودی که دوبار پا داد با کس دیگه ای اون رو تو سینما ببینم و صرفاً به بهونه ی دیدن همون فیلم هم بود که قرار شکل گرفت، اما پای عملش که رسید دیدم نمی تونم و عین این بچه های سرتق و لجباز، پام رو تو یه کفش کردم که نه حوصله فیلم دیدن ندارم اما درست دو سه روز بعدش، جلوی چشم های بهت زدش سی دیش رو گرفتم و تنهایی تو خونه اون فیلم رو دیدم ... یا حتی دیدن دوباره ی خیلی از فیلمها و کتابهایی که در مورد هر کدومشون ساعتها حرف زدیم و صحنه به صحنه و سطر سطرشون رو باهم تجزیه و تحلیل کردیم ... اما نه، حالا که خوبتر فکر می کنم می بینم یک بار، اونهم بعد خوندن "فصل مشترک"  این سنت رو شکستم و از روی عمد فیلم orginal Sin رو گذاشتم ببینم تا بخودم ثابت کنم که چقدر تو تشبیه شخصیت آنتونی با تو اشتباه کردم ... شاید بتونم به جرات بگم تنها فیلمی بود که با وجودی که زمانی نه چندان دور اینقدر دوستش داشتم که اگه کسی بهم می گفت قشنگترین فیلمی که دیدی اسمش چیه بدون کوچکترین مکثی می گفتم "Orginal sin" ، نتونستم کامل ببینم و بارها و بارها چون تاب فروپاشی بتی که تو ذهنم ساخته بودم رو نداشتم از سر فیلم  پا شدم و گریه کردم و دوباره نشستم و با چشمونی تر صحنه ای رو که "آنتونی" برای نشون دادن حد دوست داشتنش با وجودی که "جولیا " رو ساعتی قبل تو آغوش مردی دیگه دیده بود و می دونست قهوه ای که جلو روشه توسط کسی که عزیزترینشه آغشته به سیانور شده، سر کشید تا اول به خودش بعد به جولیا ثابت کنه که تا چه حد حس دوست داشتنش براش ارزشمند بوده، حتی بالاتر و برتر از جونش، و تا چه حد در این راه ثابت قدم ، رو دنبال کردم و به سختی دیدم .... آره حالا من هم دیگه با پوست و خون و استخون به این باور رسیدم که عشق و دوست داشتن فقط تو کتابهای داستان قشنگه و و تو فیلمها وگرنه تو دنیای واقعی نه ویسی هست و نه رامینی، نه شیرینی و نه فرهادی، و نه حتی لیلی و مجنونی ... آره  رسیدم به این باور که همه مون تو حرف زدن، دَم از دوست داشتنهای از صمیم قلب و پاکِ پاک می زنیم اما همین که پای عمل به میون می یاد، همه ی اون حرفهای قشنگ و حسهای ناب، به چشم هم زدنی از یادها می رن و به خاطره ها می پیوندن و تا یه قدم برخلاف میل هم بر می داریم به سنگدلانه ترین حالت ممکن طرف مقابلمون رو آنچنان له می کنیمش و آنچنان بال و پَرِش رو می شکنیم و به زمین گرم می نشونیمش که شاید تا آخر عمر، نه تنها نتونه پرواز کنه بلکه اصلاً پرواز رو از یاد ببره .... نمی دونم چرا بعد اینهمه مدت اینها رو اینجا دارم می نویسم مدتها بود که داشتم سکوت رو تمرین می کردم اما نمی دونم چرا از وقتی خودم رو از حصار تعهدات آوردم بیرون درست از زمانی که این وبلاگ رو ساختم نمی تونم سکوت کنم و حرفهای ناگفته ی این ۷ ماه رو می خوام به زبون بیارم  .... کاش خاطرات آدمها مثل چرک لباس می بودن تا با چندین و چندبار شستن برای همیشه از رو لباس پاک می شدن و اینقدر روح و روانت رو مثل خوره نمی خوردن ...


تو مهربان بودی
                            - آغاز ماجرا، اما
سخن تمام نشد،
                            ختم ماجرا پیدا

مرا رها کردی
                            مرا بر مسلخ جلادان
چرا رها کردی؟

مرا که رام تو بودم
اسیر دام تو بودم


چرا؟ چرا؟! چرا؟!! چرا؟!!!!! رها کردی؟

 


        

+ تاريخ پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:17 توسط بانوی تابستان |

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

Anathema: Parisienne Moonlight

* کاش بلد بودم و خود آهنگ رو هم می تونستم تو این پست بگذارم که متن ترانه و خودش رو باهم می داشتیم  ......

** خنده داره اما نمي دونم چرا هنوز وقتي Gunel رو مي بينم بهش حسوديم مي شه ....

پ. ن. البته از این به بعد می تونی "گلشیفته فراهانی" رو هم به لیست کسانی که بهشون حسودیم میشه (هم ردیف با لاله اسکندری) اضافه کنی ... 

*** یه دنیا ممنون بابت لطفت .... بی نهایت ازت ممنونم ..............
 
 
 
+ تاريخ پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:16 توسط بانوی تابستان |

خیلی بی قرارم شایدم یه جورایی بشه گفت بیش از نُرم، عصبیم ... مدام راه می رم، می شینم، ننشسته پا می شم، باز راه می رم و این سیکل دوار تا مهمون شدن خواب تو چشمام همچنان ادامه داره .... مامانی کجایی؟ کاش تو این لحظات که خواب از چشمام گریزونه پیشم بودی و می گذاشتی سرم رو مثل روزهایی که می خوام مثل پیشی ها خودم رو برات لوس کنم، رو بازوهات بگذارم و به سبکبالی گنجشکها تا صبح بخوابم ... وای خدایا چرا دلم این همه مثل سیر و سرکه می جوشه، چرا آروم و قرار ندارم؟! ...  نمی دونم چرا تو این لحظات پر تشویش دلم "آنچه یافت می نشود آنش آرزوست"

راستی من هم مثل "حسین پناهی" "به بهشت نخواهم رفت اگر مادرم آنجا نباشد"....  

+ تاريخ پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:15 توسط بانوی تابستان |

کمتر از چهل و هشت ساعت تا اعلام رای نهایی و فیصله بخشیدن به این بازی اعصاب خورد کنی که هفت ماه تموم بطور شبانه روزی، روح و روان هردومون رو یا شایدم اگه بگم هر سه مون رو درستتر باشه سوهان کشید،  فرصت باقی نمونده .... دلم خیلی برات می سوزه خیلی خیلی زیاد .... هر بار که یاد پنج شنبه شب و آخرین حرفهامون می افتم، یادآوری چهره تکیده ات و اون چشمهای سرخت که از بس اون روز رو باریدن، شده بودن دوتا کاسه خون خدایی از ته دل، قلبم رو می فشره .................  طفلکی گناهی نداشت که در نهایت قربانی بازی بدون بُرد من و بابا شد .... اما خوب می دونی خوب که فکر می کنم می بینم خودتم کم این میون برای ضربه زدن به خودت مقصر نبودی ... پسرِ خوب تو که لحظه به لحظه می دیدی من از اون بانوی تابستونی که سابق تو گروه می شناختی و دیدی و باهاش همسفر بودی، زمین تا آسمون فرق دارم، تو که دیدی اکثر لحظه های باهم بودنمون به سکوت سپری می شه، تو که می دیدی دلِ من همراه خوبی با دلت نیست پس چرا اینقدر دلت رو بخاطر دل من خورد کردی .... پسر خوب تو که دیدی روز نامزدیمون دل من با دل تو، از غریبه ترین کسی هم که تو جشنمون شرکت کرده بود، بیگانه تر بود، تو که دیدی هر لحظه از بودن در کنارت به بهونه های مختلف فرار می کنم تو که بارها و بارها پنهون و پیدا حلقه های اشک رو تو چشمام دیدی و حتی  خودت خیلی وقتها از گونه هام چیدیشون، پس چرا این همه به بودن و موندن مصر بودی؟!! ....... چرا تا این حد خودت و غرورت و قلبت رو خورد کردی چرا؟؟؟؟ چرا نخواستی بفهمی سکوتم ، انداختن سرم پایین بعد پرسشت که چقدر دوستت دارم یعنی چی؟ چرا واقعیت رو هی دیدی و شنیدی و از چشمهام خوندی ولی در نهایت انکار کردی و باز برای شدن و رسیدن گام برداشتی که الان اینطور احساس سر خوردگی کنی؟؟؟!!! ............. اما این رو بدون درسته که هیچ وقت نتونستم بهت محبت کنم و کلامی محبت آمیز به زبون بیارم ولی هیچ وقت محبتهات رو خصوصاً روزهای آخر ماه رمضون که می دیدی تا چه حد بی تابم رو فراموش نمی کنم ... هیچ وقت یادم نمی ره که چطور بهم جسارت دادی تا به حرف دلم گوش کنم و برم دنبال اونی که دلم تمناش رو داره .... این جمله ات بعنوان یادگاری تا آخر عمرم تو ذهنم باقی می مونه که بهم گفتی "بانو، برو و اون چیزی رو که دوست داری بدست بیار تا مجبور نباشی اون چیزی که بهت می رسه رو دوست داشته باشی" ............ از این به بعد خوشبختی تو و پیدا کردن بهترینت، اضافه می شه به لیست آرزوهام ... امیدوارم هر کجای این گیتی پهناور که هستی همیشه ی خدا شاد شاد باشی و سلامت .... خدا پشت و پناه همیشگیت عزیز!


مرا ببخش اگر مهربان نمي‌مانم، اگر قدر حضور تو را نمي‌دانم
مرا ببخش اگر مثل کودکيهايم، براي خويش تو را قهرمان نمي‌خوانم
مرا ببخش و برايم دعا کن و بگذار، به دوش جاده تقدير توشه سفرم
مرا به غربت اندوه جاده‌ها بسپار، نگو که از سر تقصير تو نمي‌گذرم
دلم براي تو تنگ است، چاره اما چيست؟ من از تصور ويراني تو ويرانم
علاج درد درونم گريز بود ... گريز، به من مگو که چرا نزد تو نمي‌مانم

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:14 توسط بانوی تابستان |

   

نمي دونم چرا از همون روز اول که آبدارچي جديدمون به جاي مستخدم قبليمون که پيرمردي بازنشسته بود، استخدام شد و شروع بکار کرد مهرش کلي به دلم نشست ... روزها گذشت تا تونستم کشف کنم علت اين کشش باطني، نوع خنديدن و ته چهره اشه که بطورناخودآگاهي من رو ياد الميرا مي انداخت .... نمي دونم چرا هيچ وقت در طي اين چهارماهي که گذشت برخلاف بچه هاي ديگه که در طول روز بارها و بارها ازش چايي مي خواستن - حتي اگه بيکار مي بودن - حتي وقتهايي که بشدت دلم چايي مي خواست ، دلم نمي يومد ازش بخوام برام چايي بياره و اينقدر تحمل مي کردم تا کارهاي محوله رو انجام بدم و بعد برم خودم واسه خودم چايي بريزم ... نمي دونم چرا روزهايي که چهره اش رو درهم مي ديدم کلي دلم مي گرفت و نهايت سعيم رو مي کردم که با شيطون بازيهام حتي شده براي لحظاتي خنده رو به اون چهره مهربونش بنشونم .... نمي دونم چرا روزهايي که مرخصي مي گرفت و نمبي يومد تا اين حد جاي خاليش بچشمم مي يومد .................. اما امروز براي اولين بار ، از همون اول صبحي بعد درخواستش، حس کردم که ديگه چشمهام دنبال خنده هاش نيست و برخلاف هميشه که در طول روز تا فرصت کوچيکي بدست مي آوردم مي پريدم تو آشپزخونه و با شيطنت مختص به خودم يواشکي و از پشت از دوطرف پهلوهاش رو مي گرفتم و بعد جيم مي زدم بيرون، از پشت مانيتور جُم نخوردم حتي وقتي که اومد و مثل هميشه رو صندلي جلو روم نشست، يکبار هم به چشمهاش نگاه نکردم و خودم رو به نوعي مشغول نشون دادم .... حتي زماني که ازم پرسيد چايي برات بريزم  مني که هميشه با هزار ذوق و شوق مي گفتم مگه مي شه من چايي که شما زحمتش رو مي کشي نخورم، با سردي خاصي که تن خودمم رو هم لرزوند گفتم: نه ممنون .... .... مي دوني هيچ وقت دوست نداشتم کسي در حقم به واسطه ي چيزي غير از وجود خودم محبت کنه همونطور که خودم هيچ وقت به ياد ندارم کسي رو با واسطه و بخاطر داشتن چيزي دوست داشته باشم  .... کاش حداقل اين دو سه روز آخر اينقدر در حقم محبت نمي کردي يا امروز وقتي در رو به روت باز کردم و دستم رو آوردم جلو که مثل هرروز بهت دست بدم در اوج ناباوري من خم نمي شدي که دستم رو ببوسي ..... مي دوني خدا شاهده همونطور که تا خواسته ات رو گفتي بلافاصله گفتم باشه، الان ذره اي تو کش و بش اين نيستم که به نوعي بهونه تراشي کنم و به زنم زير قولي که بهت دادم، اما بهم حق بده که حس خوشايندي نداشته باشم و دلم بشکنه به اين خاطر که در تمام اين مدتي که من تو رو بخاطر خودت و صفاي وجودت دوست داشتم، تو من رو بخاطر چيزي جز خودِ وجوديم دوست داشتي ....

* امشب چقدر دلِ بابا پُر بود ... راستش خیلی دلم براش سوخت ... وقتی منصفانه نگاه می کنم می بینم من هم کم در حقش بد نکردم و کم با کله شقی هام دلش رو نشکستم ..................

 

 

وای ی ی ی ی ی ی ی ! پروردگارا!!!! مغزم دیگه از تعدد افکار مثبت و منفی که هر لحظه بهش هجوم می یارن و به مسلسل می بندنش حسابی آماس کرده ....

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم

(حسین پناهی)


+ تاريخ سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:13 توسط بانوی تابستان |

بانو جان یادت نره:

پروانه ای که برای آزادی خودش تلاش نکنه هیچ وقت نمی تونه پرواز کنه .... پس محکم و استوار راهی رو که انتخاب کردی ادامه بده و از هیچ چیز نترس!

 

+ تاريخ سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:12 توسط بانوی تابستان |