تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

جا مانده است
 چيزي جايي
که هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد کرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد 
 

(حسین پناهی)

 

+ تاريخ دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 11:10 توسط بانوی تابستان |

ندانستم به کدامین گناه،
                                                          تاوان این چنینم باید داد!


ندانستم به کدامین لغزش،
                                                         اوفتادن این چنینم باید کرد!


ندانستم به کدامین آه ز دلِ سوخته ای،
                                                       زمین گیر این چنینم باید شد!


 

* خیلی دردناکه که خدا چیزی رو خلاف میلت مقدر کنه و قلبا احساس کنی یه پای قضیه بخاطر یه چیزی که نمی دونی هم چه چیزیه می شنگه اما ندونی چوب کدوم کار ناخلفی که ازت سر زده رو داری می خوری و از اون بدتر اینکه بعد از بالا پایین کردن ۷ ماهه ی یه موضوع از زوایا و دیدگاه های مختلف بازهم نتونی خودت رو مقصر بدونی و این بیشتر از هر چیز دیگه ای عذابت می ده ....


+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:10 توسط بانوی تابستان |


 

يک ساعت تمام ، بدون آنکه يک کلام حرف بزنم به رويش نگاه کردم
 فرياد کشيد : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟
 گفتم : نشنيدي ؟ .... برو

(کارو)

* چرا هنوزم با دیدن کاکائو و مخلفاتش، حتی قهوه که خودم خیلی دوست دارم، یاد تو می افتم؟


+ تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:8 توسط بانوی تابستان |

امروز خودم به خودم مرخصی استعلاجی دادم و نرفتم شرکت ... خدایی اینکارا از من بعید بود اما دیگه واقعاً نه که اینبار مامانِ خونم اومده بود پایین، لحظه ی خداحافظی هرکاری کردم دیدم دلم تاب نمی یاره تا یه ماه دیگه دوریش و تحمل کنم این بود که لباسام رو کَندم و ازش خواهش کردم امروز رو هم پیشم بمونه و فردا بره :) خلاصه الان کلی شارژه روحیم ... خصوصاً به این علت که با دلایلی که برای مامان آوردم مامان رو هم تا حدی تونستم مجاب کنم که الان اگه بخوام بخاطر رضایت قلبی اون و خیلی های دیگه راضی به انجام این امرن جواب مثبت بدم صرفاً رو حساب دلسوزیه و اجباری که احساس می کنم بالا سرمه نه با عشق و میل و رغبت قلبی .... نمی دونم چه جور شد که مامانی که تا دیشب تا آخرین لحظات قبل از خواب، پا به پای من اشک می ریخت و می گفت برو سر خونه زندگیه خودت و مطمین باش پشیمون نمی شی و من خوشبختیت رو تضمین می کنم چون یقین دارم نامزدت پسر خوب و مهربونیه و می تونه از این به بعد کانون گرم و پر مهری رو برات فراهم کنه، بلاخره راضی شد و گفت راهی رو انتخاب کنم که دلم بهم می گه ... باور کن به خداوندی خدا ذره ای شک ندارم و مثل روز برام روشنه که حتی بیشتر از سابق ممکنه از حرفهای بابا دلگیر بشم و حتی حساسیتم بیشتر از سابق بشه اما من با علم به تک تک اینها باز تنهایی رو ترجیح می دم چون به وضوح دارم می بینم روزهایی رو که بی داشتن کوچکترین حسی قراره کنار شریک زندگیم به شب برسونم و شبهایی رو که به صبح .... و می دونم که اون روز مرگ کامل روح من خواهد بود پس چرا خودم رو از چاله در بیارم و بندازم تو چاه؟!     

می دونی خدایا من به تو ایمان دارم و مطمینم اگه دلم با علم به مشکلات اتی که در انتظارم خواهد بود، راه نمی ده، حتماً حکمتی درش هست که شاید الان تو این برهه ی زمانی عقل و درایت من بهش قد نده! پس گلم تو رو بخدا کنارم باش و نگذار حتی لحظه ای حس کنم که فراموش کردی و دیگه دوستم نداری .....

خوشا پر کشيدن و خوشا رهايي
خوشا نه اگر رها زيستن  مردن به رهايي
خوشا رهاکردن و رفتن
خوشا رهايي
خوشا رهايي
خوشا رهايي
 
 
(احمد شاملو)

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:7 توسط بانوی تابستان |

خدایا چرا حالا که شرایط به ظاهر داره به جهتی که دلم تمناش رو داشت، سوق داده می شه، هر چی به انتخاب نهایی نزدیکتر می شم بیشتر خودم رو سر در گم می بینم ... شاید به این علت حیرونم که دلم یه چیزی می خواد اما شرایط چیز دیگه ای رو می خواد بهم تحمیل  کنه ... خدایا کاش می شد و خودت باهام صحبت می کردی و با نشونه های آشکار و پنهونت، من رو از این شک و تردید خانمان سوز نجات می دادی ... از اینطرف از صمیم قلب تنهایی رو به مزدوج شدن ترجیح می دم و  از اونطرف شدیداً می ترسم بیش از این تابِ جوِ خونه و بهونه گیریهای بابا رو نیارم ... می دونم با دادن جوابِ نه نهایی، جو خونه از اینیم که هست بدتر می شه ... از خودم می ترسم از اینکه تاب و تحمل رو از کف بدم و اون موقع است که جز سر گذاشتن به کوه و بیابون چاره ی دیگه ای نخواهم داشت ....... خدایا چشمام دارن از کاسه می یان بیرون، سردرد امونم رو بریده به خدا دیگه چشمه ی اشکام خشکیدن از بس این دو روز رو مدام باریدن ... آخه گُلم پس کی می خوای یه گوشه چشمی هم به این ببنده ات داشته باشی؟ خدایا من تاوان کدامین گناه سرزده ام رو دارم پس می دم؟؟؟؟

الهی!
گاه می گویی که فرود آی!
و گاه می گویی که گریز!
گاه فرمائی که بیا
و گاه می گویی پرهیز!
خدایا!
نشان قربت است این؟
یا محض رستاخیز!
هرگز بشارت ندیدم تهدید آمیز!
ای مهربان بُردبار!
ای لطیف و نیک یار!
آمدم به درگاه!
خواهی بناز دار و خواهی خوار!

     

(خواجه عبدالله انصاری)

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:5 توسط بانوی تابستان |

تو این کتابی که دارم می‌خونم (داشته‌ها و نداشته‌ها، تالیف جان گری – نویسنده ی کتاب معروف مردان مریخی، زنان ونوسی)، نویسنده‌اش اصرار زیادی به پُر نگه داشتن ده مخزن عشق ( *عشق به خدا * عشق به والدین * عشق به دوستان * عشق به همکاران * عشق به همقطاران و همفکران * عشق به خودمان * عشق به یار و شریکمان * عشق به فرزاندانمان * عشق به جامعه و جهانمان و در نهایت عشق به خدمتِ در راه خداوند ) داره و تاکیدشم بیشتر رو اینه که اول اونی رو پُر کنی که بیشتر خالی شده، چون در آنِ واحد نمی‌شه بیش از یکی رو پُر کرد .... منم دیدم خدای خُونم در حال حاضر بیشتر از چیزهای دیگه اومده پایین و گفتم دست به دامن خودت بشم و مثل همیشه از خودت خواهش کنم کوتایی‌هام رو به بزرگواری خودت ببخشی .... خدا جونم من خیلی مخصلتم تو رو خدا من و ببخش و باهام آشتی کن دیگه، باشه؟ جون من؟! آشتی؟!! قربونت برم الهی :)

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 11:4 توسط بانوی تابستان |

    

نه فرزندم اینم، نه معشوقه‌ی آن، و نه همسر فلان .... و بیش از این نمی‌خواهم شناسنامه‌ای را که خود مالک آن نیستم ........ من فقط منم با دستانی تهی، اما پاهایی استوار، روحی مجروح ولی جسمی پرُ توان، با قامتی خمیده ولی چون کوه سربلند .................................... من، فقط منم نه بیش و نه کم!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 11:3 توسط بانوی تابستان |

گلوي مرغ سحر را بريده اند و
                                         هنوز
                                                 درين شط شفق
                                                                         آواز سرخ او
                                                                                        
جاري است...

                                                        «ه.ا.سايه»


اینجور که پیداست عالم و آدم کمر بستن به اینکه من و از پا در بیارن و به نوعی من رو از راهی که عزم کردم تا آخرش برم منصرف کنن ... خیلی پُر روام که با تمومی این سنگ اندازیها باز به جلو می تازونم نه؟ وقتی بدونی کجا ایستادی و قراره خودت رو به کجا برسونی، تو این وانفسای قحطی یار و غم خوار واقعی، حتی اگه برادرت، کسی که از پوست و خون و استخون خودته و شاهد ِ حالا نگیم تک تک  لحظات تلخ و شیرین زندگیت، بلکه اکثرش بوده، با یه اس ام اس بخواد خط بطلانی بکشه به تک تکِ حق و حقوقِ خواهر و برادری، نه تنها دودل نمی شی، بلکه مصمم تر از قبل، دلت می خواد با وجود تموم این مشکلات، به پیش بتازونی، چرا که خودت رو تنهاتر می بینی، بنابراین خواسته و ناخواسته، مجبور می شی بیشتر از قبل به خودت و تواناییهات تکیه کنی ......... درسته که از وقتی خودم رو شناختم با رفتن مامان، رو هیچ کسی جز خودم حساب بازنکردم و تا به امروز هم نهایت سعیم رو کردم که رو این اصل پایبند بمونم، اما تهدیدِ امروزت، اینکه اگه قدمی برخلاف میل باطنی تو بردارم دیگه حق ندارم رو کمک و پشتبانی تو، تویی که برادرمی، حسابی باز کنم، کوله باری از غم رو به دلم ارمغان آورد ..... می دونی مسئله سر اون حساب باز کردن و نکردنش نیست، مسئله سر اون حمایت و پشتیبانی نیست، مسئله سر اون حس سَرخوردگی که کل وجودت رو مثل موریانه می خوره و آخر کار چیزی ازت باقی نمی گذاره .... باشه عزیزم، باشه برادرم، باشه داداشی تو هم برو دنبال زندگی خودت و بدون عذاب وجدان، من رو به حال خودم بگذار .... فقط تو رو قسمت می دم به جون عزیز، حالا که نمی تونی باری از رو دوشم برداری - که به خداوندی خدا هیچ وقت همچین انتظاری هم ازت نداشتم - بارم رو از اینی که هست سنگین تر نکن ...  ازت خواهش می کنم حداقل این یکی رو ازم دریغ نکن ............................


الهی!
کار آن دارد که با تو کاری دارد
یار آن دارد که چون تو یاری دارد
او که در دو جهان فقط تو را دارد
هرگز کی تو را بگذارد؟!

عجب آن است که او که تو را دارد
از همه زارتر می گذارد،
او که نیافت، به سبب نایافت می زارد.
او که یافت، باری چرا می گذارد؟!
در بر آنرا که چون تو یاری باشد،
گر ناله کند سیاهکاری باشد

(خواجه عبدالله انصاری)

*بابت امانت دادنِ کتابِ مناجاتنامه "خواجه عبدالله انصاری"بی نهایت ممنون ... این روزها خوندنش عجیب حال و هوای دلم رو عوض می کنه و من رو جاهایی می بره که دوستشون دارم ....   

** خیلی دلم می خواست و می دونستم هنوزم وقتی کارهات بهم می پیچه پیش خودت می گی "ببینی کی ازم دلگیره؟"


+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:2 توسط بانوی تابستان |

چند روزه دارم به این فکر می کنم چرا اکثر خانمها از تنها بودن و تنها زندگی کردن می ترسن و مدام در پی این هستن که تو هر مقطع زمانی به نوعی، حالا چه به اسم پدر، چه اسم برادر، چه دوست پسر، چه نامزد، چه شوهر، چتر حمایت یه مرد رو بالا سر داشته باشن و خلاصه اسم یه مرد رو در کنار خودشون یدک بکشن. شاید در وهله ی اول تنها جواب قانع کننده ای که به ذهن می رسه بُعد مادی و مالی قضیه باشه که خوب با فرهنگِ تقریباً رایجِ حتی حال حاضر جامعمون - که تازه کلی ادعا می کنیم که زن هامون روشنفکر شدن و در پی کسب حقهای مشروع خودشون و مستقل شدن هستن- معقول بنظر می رسه و نمی شه خیلی ها هم خُرده گرفت، اما من به چشم دیدم تعداد زیادی از همجنسان خودم رو که حتی با موقعیت اقتصادی خوب و تحصیلات دانشگاهی، تو جزیی ترین تصمیم گیریها برای زندگی خودشون مستاصل هستند و چشم به یاری دستهای حمایت گر یه مرد دارن و تو خودشون جسارت و شهامت به تنهایی تصمیم گرفتن و به جون خریدن پیِ پیامدهای بعدیش، حالا چه خوب و چه بد، رو ندارن ... متنفرم از اون دسته از هم جنسهای خودم که تا زمین می خورن وا می رن و همینجور می شینن تا یه دست مردونه ای پیدا بشه و اونها رو از زمین بلند کنه و اونقدر تو خودشون ته مایه ی وجودی نمی بینن که با اتکا به خودشون برای ایستادنی دوباره سعی کنن ...... متنفرم از اون دسته از همجنسهای خودم  که همه چیز رو تو شوهر کردن خلاصه می کنن و اگه بنا به دلایلی مزدوج شدنشون به تعویق بیفته، فکر می کنن که دیگه دنیا به آخر رسیده و همه چی زندگیشون رو باختن ..... آره چند روزه عجیب دارم به این مقوله تنهایی فکر می کنم و جالب اینکه به یه نتایج امیدوار کننده ایم هم رسیدم. چه بسا همین تنها شدن باعث قوی تر شدن شخصیت آدمی بشه چرا که تجربه نشون داده آدمی وقتی احساس کرد که تنهاست و خودش می بایست گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون از رو اجبار بیشتر به توانایی های بذات و بلقوه خودش تکیه می‌کنه و همین امر باعث متکی شدن بیشتر و بیشتر بنفس و بالا رفتن اعتماد به خود می‌شه ...... چند ماهی هست که بفکر جابه جا کردن آرمانها و آرزوهایی هستم که از بچه‌گی در سر داشتم. درسته که یکم سخته، اما اینجوری به جای غصه و حسرت خوردن بخاطر برآورده نشدن آرزوهای قبلیت راحت‌تر می‌تونی با واقعیتها و شرایط حال حاضرت کنار بیای و برای خودت آرمانهای جدیدی رو تعریف کنی و سعی کنی لااقل تا وقتی زنده و مجبور به زندگی کردنی، از لحظاتت حالا نه درحد اعلی، لذت ببری و خلاصه بنحوی خودت رو پایبند زندگی کنی ....

 

پنج قانون خوشبختي را به خاطر بسپاريد:


قلبتان را از نفرت پاک کنيد
ذهنتان را از نگراني ها دور کنيد
ساده زندگي کنيد
بيشتر بخشش کنيد
کمتر توقع داشته باشيد

* می دونم به گفتن آسونه اما تو بخواه و فعلش رو صرف کن حتماْ موفق می شی :)


 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:1 توسط بانوی تابستان |

 من نیمه شب در لوای خورشت قیمه و بادمجان، چگونه با ولع فرو می کشم عصبانیت ز خواب بیدار شده ام را ....

 

 

حتي بگذار آفتاب نيز بر نيايد به خاطر فرداي ما، اگر برماش منتي است ...

* به مبارکی و میمنت ... انشالله با شریک بالا پایین زندگیت روزهای خوب و خوشی رو دَرِش سپری کنی ... شاد باش و سلامت!

 


* هيچ کس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه مي توانند از همين حالا شروع کنند و پايان تازه اي بسازند.

 


بعضي ها مي گن : " اگر چيزي رو خيلي مصرانه مي خواهي ، اون رو رها کن ، اونوقت اگر برگشت تا ابد مال تو مي مونه . اگر هم برنگشت ، اون مال تو نبوده. و حالا من هم يه نصيحت خواهرانه براي اوني که قراره برگرده دارم و اونم اينکه قبل از برگشتن حسابي خودت رو آماده کن که اگه طرف مقابلت قدر و ارزش اون برگشتنت رو نتونست درک کنه و زد و بال و پرت رو شکست، ياراي دوباره ايستادن رو داشته باشی و پرواز رو براي هميشه فراموش نکنی ....


نگاهت آسمانم بود و گُم شد
دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان، در سایه تو
جهان در دیدگانم بود و گُم شد


(سیاوش کسرایی)

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 11:0 توسط بانوی تابستان |

دقیقاً پارسال همچین روزی بود ... همگی بسیج عمومی شده بودیم برای بسته بندی مناقصه پرند که اگه می بردیم بزرگترین مناقصه ی شرکت در طول عمر 30 ساله اش محسوب می شد و تو می دونستی که من امروز و شرکتم و نیم ساعت قبل اینکه تعطیل بشم بهم زنگ زدی و گفتی می یای دنبالم ... راستش خیلی گرفته بودم سر نذری که روز تاسوعا آورده بودی خونمون حسابی با بابا کنتاکت کرده بودم  هیچ حال و روز جالبی نداشتم ... همون روز بود که ازت خواستم تا اردیبهشت از همدیگه بی خبر باشیم و هر کدوم تو جبهه ی خودمون با توسل جستن به یاری و کمک خدا، برای رسیدن بهم تلاش کنیم ... درست سه روزه بعدش والنتاین بود ... وای نمی دونی چه روز سختی رو از سر گذروندم و تا چه حد دلم می خواست پیشم می بودی دیدن دختر و پسرهایی که هر کدوم دست تو دست هم بسته های تزیین شده رنگی رنگی خوشگلی تو دستاشون بود و شادِ شاد از ته دل می خندیدن و از بودن در کنارهم سرمست بودن مثل خاری بود که هر لحظه تو دلم فرو می رفت. اون روز بقدری دلم گرفته بود که از شرکت تا خونه رو پیاده اومدم و خیلی جلوی خودم رو گرفتم که تو خیابون گریه نکنم اما دم بوستان مادر درست سر پل همت، با دیدن دختر و پسری که واقعاً شاد بودن و انگاری جدی جدی رو ابرها دارن سیر می کنن بغضم ترکید و زدم زیر گریه ... از دست زمونه دلم پر بود که چرا داره اینجور ما رو بازی می ده و چرا اینقدر بهمون سخت می گیره و هیچ جوره با دلامون کنار نمی یاد .... یادمه عین اون بیست و چند روزی که ازت تو بی خبری مطلق بودم با چه سوزی تو سررسیدم از لحظهای بی تو بودن می نوشتم و تو رو مخاطب خودم قرار می دادم و ساعتها برات می نوشتم و حرف می زدم تا بلکه اینجوری کمتر جای خالیت رو احساس کنم .... پارسال تو همچین روزهایی سرشار از حسرت بودم و امسال ساکت و سرد ... ببینی سال دیگه اگه عمری باقی باشه تو چه حال و روزیم؟! ... 

 *  خدایا من کسی نیستم، عددی نیستم، هیچی ی ی ی ی ی ی ی نیستم پس تو رو بخدا نگذار بنده ات جلوی من تا این حد خودش رو افتان و خیزان کنه ... خدایا وقتی دلم باهاش همراه نیست، وقتی حس دوست داشتن تو قلبم حسی غریبه و تعریف نشده است وقتی هر قدر تو وجودم کند و کاوش می کنم می بینم چیزی برای بخشیدن به زندگیش ندارم چطوری آخه باهاش پایه ریز یه عمر زندگی مشترک باشم؟!  الهی الهی الهی ....


خدايا اميدوارم گردان که نوميدي کفر است
و مرا از صابرين قرار ده که غضبت بر آنان نخواهد بود


الهي! مکش اين چراغ افروخته را، و مسوز اين دل سوخته را.
الهي! گفتي کريمم، اميد بدان تمام است، تا کرم تو در ميان است، نا اميدي حرام است.
الهي! طاعت فرمودي، و توفيق بازداشتي، و از معصيت منع کردي، برآن داشتي، اي دير خشم زود آشتي، آخر مرا در فراق بگذاشتي.
الهي! اگر نه امانت را امينم، آن زمان که امانت را مي‌نهادي دانستم که چنينم.
الهي! من کيم که ترا خواهم؟ چون من از قيمت خويش آگاهم.
الهي! به حق آن که ترا هيچ حاجت نيست، رحمت بر آن که او را هيچ حجت نيست.
بلا از دوست عطاست، و از بلا ناليدن خطاست.
الهي! اگر از دوستانم حجاب بردار، و اگر مهمانم مهمان را نکو دار.
الهي! اگر ابليس آدم را بدآموزي کرد، گندم آدم را روزي کرد؟
برخيز و طهارت کن، که "قامت" نزديک است، و توبه کن که قيامت نزديک است!
الهي! چون پاکان را استغفار بايد کرد، ناپاکان را چه کار شايد کرد؟
الهي! آتش دوري داشتي، با آتش دوزخ چه کار داشتي؟
يکي مي‌دود و نمي‌رسد، و يکي خفته و بدو مي‌رسد.
بنده آني که در بند آني، آن نماي که آني تا در نماني، وگرنه به تو نمايند چنانکه سزاي آني

(خواجه عبدالله انصاری)

 

+ تاريخ شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:59 توسط بانوی تابستان |

"How to get what you want

 &

 Want what you have"

همچنان که بدن برای سلامت خود به آب، هوا، غذا، ویتامین و مواد معدنی نیاز دارد، روح ما نیز برای رشد و جلوه‌گری کامل در ذهن، دل و بدن نیازمند انواع گوناگون عشق است. برای اینکه هدفهای روح تامین شود، ذهن ما از طریق تصمیم‌گیری، هدف‌گذاری، اندیشه‌ی مثبت و ایمان به آن کمک می‌کند. دل نیز وسایل لازم برای رشد روح را فراهم می‌سازد. حواس ما نیز روح را تغذیه می‌کنند و اطلاعات لازم و تجارب لذتبخش دنیای خارج را در اختیارش می‌گذارند.

اگر نیازهای روح تامین نشود، ناتوان می‌گردد و نمی‌تواند شادمانی را وارد زندگی ما کند. اگر ارتباط ما با روح قطع شود نابود می‌‌شویم. شاید خیال کنیم که می‌دانیم به کجا می‌رویم، ولی هرگز رضایت حقیقی را درک نخواهیم کرد. برای ارتباط یافتن با روح باید دریچه‌های دل را بگشائیم تا آن نوع عشقی را که نیاز داریم، دریافت کنیم. برای اینکه سالم و نیرومند باشیم، روح ما نیازمند ویتامین‌های مختلفی است.

هنگامی که دریچه‌های دل بسته باشد و ذهن ما شادمانی را در جای نادرست جستجو کند نمی‌توانیم به موفقیت درونی دست یابیم.

ما ده نوع نیاز عشقی داریم. برای رسیدن به موفقیت فردی به هریک از این ویتامین‌ها نیازمندیم.

1-      عشق و حمایت خداوند. "G1"

2-      عشق و حمایت والدین. "P1"

3-      عشق و حمایت خانواده ئ دوستان و تفریحات سالم."F"

4-      عشق و حمایت همکاران و کسانی که اهدافی مشابه با ما دارند. "P2"

5-      عشق و حمایت از سوی خودمان. "S"

6-      عشق و حمایت حاصل از روابط صمیمانه، مشارکت و عشق شاعرانه. "R"

7-      عشق و حمایت نسبت به کسانی که به ما وابسته‌اند. "D"

8-      ادای دین نسبت به جامعه. "C"

9-      ادای دین نسبت به جهان. "W"

10-  خدمت به خداوند. "G2"

اگر بخواهیم زندگی غنی و سرشار از رضایت داشته باشیم به همه‌ی این ده سوخت نیاز خواهیم داشت. اگر از زندگی خود ناراضی هستید یا اینکه به خواسته‌های خود نمی‌رسید علت اصلی آن این است که این نیازها تامین نشده است.

روح شما دارای نیرویی است که می‌تواند عشق مورد نیاز خود را جذب کند اما ذهنتان باید نیاز شما را تشخیص دهد و دلتان باید برای دریافت آن گشوده باشد. عشق مورد نیاز همیشه در دسترس شماست. وقتی دلتان چیزی را می‌خواهد که در دسترس نیست احتمالاً کج راهه می‌روید. بیشتر اوقات، وقتی به آنچه نیاز دارید نمی‌رسید، علتش آن است که برای تامین همه‌ی نیازهای خود از یک منبع استفاده می‌کنید. اگر عقیده دارید که نمی‌توانید عشق مورد نیاز خود را تامین کنید بدانید که به ویتامین عوضی متوسل شده‌اید.

این خطا در زناشویی، فراوان اتفاق می‌افتد. وقتی افراد با یکدیگر ازدواج می‌کنند، غالباً از سایر ویتامینها غافل می‌شوند. آنان همه چیز را از طرف مقابل طلب توقع دارند، چرا؟ چون در آغاز همه چیز عالی است. حس می‌کنند که گویی در بهشت هستند و چرا نباشند؟ کسی را پیدا کرده‌اند که عشق خود را با او به مشارکت بگذارند و نیاز خود به عشق " R " رفع کنند. به زودی چنان احساس عالی پیدا می‌کنند که سایر نیازها فراموش می‌شوند. این بهشت موقتی است. وقتی که بیش از حد ویتامین "R" مصرف کنید، متوجه سایر نیازهای ارضا نشده یا سایر کمبودها نمی‌شوید. هر چند که روح انسان به هر ده نوع عشق نیاز دارد، اما دل، هربار فقط یکی از آنها را می‌تواند جذب کند. حتی اگر نسبت به هر ده نوع عشق دچار کمبود باشید، وقتی یکی را مصرف می‌کنید به نظر می‌رسد که همه‌ی نیازهای شما برطرف شده است.

اگر کمبود عشق R را داشته باشید، و در عین حال دچار فقر عشقهای نوع دیگر هم باشید، هنگام جذب عشق نوع R چنان احساس شادمانی می‌کنید که متوجه سایر نیازهای ارضاء نشده نمی‌شوید، اما پس از آنکه نیاز به ویتامین R کاملاً برطرف شد، به تدریج خلاء سایر انواع عشق را حس خواهید کرد.

وقتی یکی از نیازهای ما رفع شد، نارضایی ما آغاز می‌شود که شدت آن بستگی به میزان کمبود سایر انواع عشق در وجودمان دارد. در روابط صمیمانه زمانی فرا می‌رسد که نیاز ما به ویتامین R کاملاً رفع شده است و ناگریز کم کم متوجه کمبود مابقی نیازهای ارضاء نشده می‌شویم.

            رمز اینکه می‌بینیم زوجهای جوان گاهی به شدت عاشق و پس از مدتی در نهایت تعجب فارغ می‌شوند همین است. روابط در آغاز سعادتبخش و شگفت‌انگیز است، زیرا مدتی طول می‌کشد تا کمبود سایر ویتامینها احساس شود.

            برای اینکه موضوع ارضاء نیازها بهتر درک شود، آن را به ده مخزن عشق، تشبیه می‌کنیم. تصور کنید برای هریک از نیازهای عشق، مخزنی وجود داشته باشد. هر فرد دارای ده مخزن عشق است. برای اینکه همیشه با وجود حقیقی خود اتصال داشته باشیم، باید سعی کنیم همیشه این ده مخزن، پر باشد.

            پس اگر می‌خواهیم دائماً با وجود حقیقی خود اتصال داشته باشیم، رمز کار آن است که مخازن عشق را پر نگاه داریم. هنگامی که به پر کردن این مخازن می‌پردازیم نه فقط بر شادمانی، رضایت و آرامشمان مرتب افزوده می‌شود، بلکه قدرت پیدا می‌کنیم تا از استعدادهای درونی خود بهتر استفاده کنیم و نیازهای خود را بیشتر تامین کنیم.

                                       "داشته‌ها و نداشته‌ها" اثر "جان گری"

 


* شاید بشه گفت تنها نکته مثبت این دوره این باشه که باعث شده برای فرار از هجوم افکار پیچیده، به کتاب خوندن رو بیارم و اینجوری یه چند ساعتی زمان و مکان رو فراموش کنم .... انصافاً از دیشب شروع خوندن این کتاب تونست کلی من رو آروم کنه ...
 

 

+ تاريخ جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 10:58 توسط بانوی تابستان |

خدایی راست گفتن که دنیا خیلی کوچیکه ... کی باورش می شد که بعد از گذر چهار سال بی خبری مطلق، خیلی اتفاقی و یه جورایی ناباورانه، اون دوتا چشم سیاه و معصومی رو ببینی که کلِ دوران دانشجویت رو در حسرت برق و سایه بون همیشگیش در کنار خودت ، روزهات رو به شب رسوندی و شبهات رو به صبح ... همون دو چشم سیاه و معصومی که حتی تا دوسال بعد فارغ و التحصیل شدن و به جای نبودن حتی کوچکترین سر نخ بی اختیار تو کوچه و خیابون ، اتوبوس و تاکسی و مترو دنیال ردی ازش بودی ... همون دو چشمون سیاهی که در نهایت به جایی رسیدی که فقط خوشبختی و آرامشش رو از خدا خواستی، چه در کنار خودت چه در کنار دیگری ..... وای خدای من چه روزهایی که در حسرت دیداره دوباره ی اون دوچشمون سیاه نبودم، چه نیمه شبهایی که لب پنجره اتاق رو به آسمون با خدا راز و نیاز نکردم و اشک نریختم .... "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ... بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟".... آدمها چقدر زود گذشته شون رو فراموش می کنن و اون رو به خاطره ها می سپرن ... به قول اخوان: در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر، با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد. عشقها می میرند، رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ، دست ناخورده بجا می ماند ... باورم نمی شد با دیدن دوباره اش، با وجود دنیایی خاطره از همون دو چشم سیاه اونهم تو نابترین و زلالترین دوران زندگیت، تنها برای دقایقی قلبم پس لرزه ای داشته باشه و شروع به تپیدن کنه و بعد آرومه آروم بشه و انگار نه انگار که این دو چشمون سیاه همون دو چشمون سیاه بوده که روزگاری براش "مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد .... قضای آسمان اینست و دیگرگون نخواهد شد" حافظ رو با چه سوزی تو خلوت خودت براش می خوندی .......

 

 

نه نغمه ني مي خواهم و نه طرف چمن
نه يار جوان، نه باده صاف کهن
خواهم که به خلوتکده اي از همه دور
من باشم و من باشم و من باشم و من


(اخوان ثالث)

* ديشب چند ثانيه بعد دادن گل به دستش، به واسطه ي اين دوره اذيت و آزاري که بنده خدا بي داشتن کوچکترين گناه ناچار به تحمل کردنش شد، براي چند لحظه مات و مبهوت تو خيابون خشکم زد ... براي اولين بار به ذهنم خطور کرد چطور هيچ وقت بدون بهونه تو دوره اي که باهم داشتيم برات گُل سرخ نگرفتم؟!!! 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:57 توسط بانوی تابستان |

 

چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، بهار تازگی و طراوت ندارد
و تابستان طعم گَسِ میوه های نوبرانه را نمی دهد.
به دل نه بهاری ست و نه خزانی

چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، قناریها جز به غم نغمه سرایی نمی کنند
و گنجشکان حتی بَر گِردِ خانه پرواز نمی کنند.
مرغان مهاجر را نه شوقی است به رفتن و نه میلی ست به ماندن

چه سود گَر بگویمت، بعدِ تو، آسمان دلم ابری تر از آسمانِ قله دماوند است در پَسِ بورانی وَهمناک
و چشمه ی چشمهایم جوشانتر از جاریترین جویبارها.
بر روی زلال آبیِ دریا، نه رَدی ست از جَزر ، نه اثری از مَد

چه سود گر بگویمت، بعدِ تو، من به چشم، پژمردن غنچه های عشق را در دل دیدم
من غروب آرمانها و آرزوهای دیرین را برفراز قلّه های شک و تردید دیدم
آسمان ابری را، نه در سر پیوستن به فلق ست و نه گسستن از شفق

چه سود گر بگویمت، زین پس، قلب من گُور حسِ نابِ "دوست داشتن " است و "دوست داشته شدن"
وجودم ویرانه ای ست، آشیان مُشتی خاطرات رنگارنگ
زین پس این سرزمین، سرای گُلهای یخ است و بس ...

بانوی تابستان - ۱۷/۱۱/۸۵


 

 

+ تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:56 توسط بانوی تابستان |

هوای امروز تهران فوق العاده است. بارون دیشب و بادهایی که وزیدن حسابی هوا رو تمییز کردن. اونقدر تمیز و صاف که حتی قله توچال رو می تونی از پس ابر و مه ای که اون رو پوشونده ببینی ... چند روزی هست که عجیب دلم هوای شیرپلا و صخره هاش رو کرده اما دیگه امروز صبح اومدنی بالا واقعاً احساس دلتنگی کردم. منتظرم هر چه زودتر بهار خانم از راه برسه تا یکم برفها آب بشه تا بتونم خودم رو بندازم تو آغوش طبیعت ....

 

 

چند روز پیش مقاله ای تو روزنامه ی همشهری خوندم در خصوص طلاق با عنوان سایه و روشنهاش، که بنظرم نویسنده دست رو موضوع خوبی گذاشته بود که با توجه به فرهنگ غالب حال حاضر کشورمون که هنوز اکثر خانواده ها بر این باورند که دختر با لباس سپید می ره خونه بخت و با لباس سپید هم می یاد بیرون، جای پردازش و پرداختن فراوونی داره ... اینکه هنوز دیدمون نسبت به یک زن مطلقه ای که تنها زندگی می کنه نه تنها مثبت نیست بلکه آکنده ست از شک و تردیده گواه این واقعیته که برای بسترسازی و جاانداختن مقوله ی طلاق در بین عامه ی مردم، راهی طولانی و به مراتب سخت پیش رو داریم. قبول دارم که "طلاق" به تنهایی یک شکست تلخ محسوب می شه و برای هیچکس امری خوشایند قلمداد نمی شه اما گاهی ضرورت ایجاب می کنه که برای جلوگیری از حوادث ناگوارتر و زیانهای بیشتر تن به این شکست بدیم تا پلهایی رو که به شکستهای بعدی منتهی می شن رو خراب کنیم ... یادمه از نوجونی "طلاق" برای خود من کابوسی وحشتناک و غیرقابل تحمل بود که حتی تو اون دوران حاضر بودم دار و ندارم رو ببخشم اما تو زندگیم هیچ وقت با این شکست مواجه نشم اما حالا با گذر سالها می بینم مجبوریم در صورت اجبار، تلخی بعضی از شکستهای ناگوار رو به کاممون بخریم تا بعدها تاوان سنگینتری نپردازیم ...  

* عجیب و بطرز بسیار مضحکی سعی بر این دارم که خودم رو کاملاً خونسرد و بی خیال نشون بدم در حالی که در باطن مثل اسفنج روی آتیش دارم بالا پایین می شم ... خدایا تو رو بخدا کمکم کن و نگذار ناملایمات بر من چیره بشه و تاب تحمل رو از من سلب کنه و من رو مجبور به پذیرش امری کنه که خودتم بهتر از من می دونی ذره ای برای شدنش رغبتی ندارم و اگه روزی روزگاری خدایی نکرده اینچنین بشه روز مرگ روح من قلمداد خواهد شد ....


الهي! مکش اين چراغ افروخته را، و مسوز اين دل سوخته را.
الهي! گفتي کريمم، اميد بدان تمام است، تا کرم تو در ميان است، نا اميدي حرام است 

(خواجه عبدالله انصاری)

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:55 توسط بانوی تابستان |

خوب اینطور که پیداست گوش شیطون کَر شرکت ما هم داره سر و سامونی می‌گیره و اگه دستهای توطئه‌گر شیطان بزرگ بگذارد، بنایی ما هم حالا اگه اغراق نکنیم و نگیم تموم شده، داره به انتهای دوره کاریش می‌رسه ....  وای مُردیم از بس سه ماه آزگار سر و صدا و گرد و خاک و بوی رنگ و نگاه‌های سنگین این کارگرها رو تحمل کردیم و دَم نزدیم. به قول سُرور باید سختی کار باهاشون حساب کنیم تا درس عبرتی بشه برای سهامداران گرام که این بار اگه هوس تغیر دکوراسیون به سرشون زد دوره زمانیش رو جوری انتخاب کنند که لااقل یک چهارم زمانی که سَرش باید صرف بشه به تعطیلات نوروز بخوره ...... 

 

 

   

ديشب براي اولين بار با خانم دوستم که از قضاي روزگار نويسنده هم هستند و تا حالا دو تا از رمانهاشون به چاپ رسيده، صحبت کردم ... اما متاسفانه برخلاف انتظاري که از يه قشر روشنفکر و اهل قلم داشتم با شخصيتي رو به رو شدم که بنظرم ديگه زيادي تنگ نظر اومد و در ارتباط با ديدگاه هاي فمينيستي افراطي . در این شکی نیست که مبارزه کردن برای رسیدن به یکسری حق و حقوق مشروع گرفته شده از زنان چه بعلت یکسری قانون گذاری های نادرست که عمداتاً از مذهب نشات می گیره و چه بعلت فقر فرهنگی حاکم بر جامعه، بسیار بسیار ارزشمند و کاری بس بزرگه اما به شرطی که از مسیر منحرف نشیم و به قول معروف از اونور بوم واژگون نشیم .... بنظر من حق، حقه و مرد و زن نداره و هر کدوم از این دو قشر در جایگاه خودشون باید از حق و حقوق خودشون با چنگ و دندون محافظت کنن و حتی شده برای بدست اوردنش بجنگن ... و فراموش نکنیم ما هر دو قشر در نهایت انسانیم و باید حرمت واژه ی  انسان و انسان بودن رو در همه احوال نگه داریم ....

 

 

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:54 توسط بانوی تابستان |

طی نشست و مذاکره ی دو نفره ی شبانه ی دیشب من و پدر گرام، قرار بر این شد که فعلاً بنده ی حقیر،  مدتی را در بی خیالی مطلق بگذرانم تا در فرصتی مناسب با کمک و مساعدت دونفره امان، گره ای هر چند کوچک از این معضل که می توانم به جرات اذعان داشته باشم که خود پدر گرام در نقش بستن آن نقشی بس درخشان و چشم گیر داشته اند، باز کنیم و من مثلاً در حال حاضر همچون آدمی فارغ البال هستم که به سبکبالی قاصدکها می تواند به هر جایی سفر کند، بخندد و آغوش خود را به روی هر آنچه دوست می دارد باز کند ...... گاهی اوقات از صمیم قلب به دنیای بچه ها حسادت می کنم .... کاش می شد و هیچ وقت وارد دنیای آدم بزرگا و بازیهاشون نمی شد .... 

تنها محض خاطر تو، به تو می‌گويم
خواهان خاکستر اين سمندری اگر،
در بادهای رو به شمال و بر بام گريه تماشايم کن!  
من با هزار چشم تشنه از بیتابی تماشا،
بدهکار شب آسمانی پر ستاره‌ام...
خدای را به قول شاملو ... خدای را
ای نيامده از راز رفتنم!
...
خدای را ای نيامده از راز رفتنم!
پس کی آن دقيقه موعود
مرا به دعوت دريا خواهد برد؟!!!!


+ تاريخ شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 10:54 توسط بانوی تابستان |

    

الهی هزاران هزار بار شکرت ...

وای هنوزم رو ابرها دارم سیر می کنم درسته که هنوز نصف بیشتر راه رو، یا بهتر بگم سختترین بخشش رو، پیش رو دارم اما همینکه احساس می کنی اون اجبار از بالا سرت برداشته شده و آزادانه می تونی بگی نه و حالا حالاها شاید به اندازه تک تک روزهای باقی مونده از عمرت، تو خونه ی پدریت بمونی حس فوق العاده خوشایندیه که شیرینیش رو حاضر نیستم با شیرینترین شیرینی های دنیا عوضش کنم .... از امروز اینجا می شه خونه دومم ... سلام خونه قشنگم سلام خلوتکده ی من سلام دنیای من .......... وای ی ی ی ی ی خدایا می دونم که خودت خوب می دونی  چقدر دلم تمنای این لحظه رو داشت! خدایا واقعا با ذره ذره ی وجودم از وجود آکنده از مهر و لطفت سپاسگزارم ... خدایا خدایی من خیلی مخلصتم ها می دونی که؟!!! الهی قربونت برم که همیشه تو تاریکترین لحظات زندگیم مثل سپیده صبح تو دلم طلوع کردی و چتر رحمتت رو در نهایت لطف و مهربونیت تو بارونی ترین روزهای زندگیم بروم باز کردی تا من و از گزند رعد و برق و صاعقه های خانمان برانداز محفوظ نگه داری .... الهی من چی بگم که با بیان واژه ها تونسته باشم حس قلبیم رو اونطور که باید و سزای وجود سراسر خوبیته بیان کرده باشم ..... خدایم! به خودت قسم که خیلی دوستت دارم ....

 

 

خداوندا!

تقديرم را زيبا بنويس

و کمک کن آنچه تو زود خواهي من دير نخواهم

و آنچه تو دير خواهي من زود نخواهم ...

 

 

 

 

 

 

 

خدایا، می بینی چقدر فاصله ی خوشحالی و غصه های بنده هات کوتاهه؟ حتی عمر این شادی  به 3 ساعت هم نکشید .... می دونی خدایا گاهی واقعا می مونم تو حکمت کارهات .... از این ور در اوج ناباوری من شرایط جوری رقم می خوره که بابا بی هیچ اما و اگری همه چی رو حتی فسخ تعهداتم رو به عهده ی خودم می گذاره و دلم رو قرص می کنه که می تونم تا هر وقتی که بخوام خونش باشم و از اون ور طرف مقابلت همه جوری از حق و حقوق طبیعی خودش کوتاه می یاد و ازت التماس می کنه بمونی و باشی حتی باهمون حضور یخ زده و بی احساس و سرد حال حاضرت ..... الهی چرا من رو اینجوری آزمایش می کنی گلم؟ تو که می دونی من تاب خورد شدن غرور بنده های دل پاکت رو اونهم بخاطر خودخواهی های خودم ندارم پس چرا با این روش چندین و چندباره داری من رو می آزمایی؟ الهی؟!! آحه تا کی من از دلم بگذرم پس آخه دل من این وسط چی می خواد سرش بیاد؟! خدایا ا ا ا  کلافه ام راه و از بیراه نمی تونم تشخیص بدم، انتخاب درست ر از نادرست نمی تونم تمییز بدم الهی خودت کمکم کن و مثل همیشه من رو با حضورت دلگرم کن و نگذار به خطا کشیده بشم .... الهی شاهدی اینبار از همون لحظه ی شروع دوباره خودت رو به محکمه طلبیدم تا تو صادر شدن رای نهایی باهام مشورت کنی و کمکم کنی تا بهترین حکم رو نه فقط برای زندگی خودم بلکه طرف مقابلم، صادر کنیم ..... خدایا کمکم کن!   

اي اميد و معتمد من

بر من ببخش کوتاهيهايم را که چشم به رحمت تو دارم

نا اميدي و حسد و بخل را از سينه ام بزداي

که تويي گنجينه بي انتهاي اميدم ، راهم بنماي

که تويي بهترين راهنما و مرادم ...

(خواجه عبدالله انصاری)

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 10:50 توسط بانوی تابستان |


 

Kor-vundoj estas homaj kapitaloj. Ne kriu, ne bruu. Silente, kviete nur toleru...

 


 


Kor-doloroj de mi,
ne estas vestajxoj,
kiu mi demetu ilin.

Ne estas versoj, odoj,
kiu mi parolu pri ili.

Ne estas bruoj   ,
kiu mi ekkriu ilin elkore....

 

 

grandegan migradon devas,
ne por dis-rompi
ne por malproksimigxo
ne por for-kuri, fugxi
migrado por reveno.

 

 

+ تاريخ سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 10:47 توسط بانوی تابستان |

Homoj estas kiel pluveroj, dum la via vivo pluvante fresxecon, gajecon. Tamen neniam pluveroj pluvos por cxiam. Iu tago la suno alportos gxin kun si mem, restonte nur gxia memoro kaj odoro de l' via malsekigxita animo.

 

 

Jen tute ne gravas ke iam mi amis vin. Ecx nur ne plu gravas ke ankoraux amas vin, tiel nur amis vin. Mi scias, tiel sento ne ripetos. De nun, tiel amitecon mi metos en "malpermesitaj listoj"

 

 

 

Kuragxecon bezonas la flugado,
flugilo kaj plumo estas cxikanoj ....

 

 

Via rigardo, estis mia cxielo, kiu jam perdigxis.
Viaj okuloj, estis mia lauxbo, kiu jam perdigxis.
Sub la cxielo en via ombro,
La mondo estis en miaj okuloj, kiu jam perdigxis....

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:45 توسط بانوی تابستان |

 

Naskigxis vi, kiel malfermita libro,
Simpla kaj ne skribita.
Vian sorton, vi mem devas skribi, kej ne aliulo.
Vi naskigxis, similante semon.
Povas esti nur semon.
Sed povas ankaux esti kiel floron, burgxonte, kaj kiel arbo, fieronte ....
 

+ تاريخ جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:44 توسط بانوی تابستان |

Verecon mi invitis al koro de l' florbedo,
kiu la tutaj plantoj,
kreskigxis afliktite, seminte fidelecan semon.
Kiu plen-plenas el cxagreno, malgajeco.

Jam forpasis jarojn, kaj mian puran inviton, neniu respondis varme.
Kaj mi lace, dum noktoj silente, pri pensis la fremdecon ....

 

+ تاريخ جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:43 توسط بانوی تابستان |

Mian vocxon, kiu al portos al cxieloj?
Kiu montros al mi varmecon de l' suno?
Kiu trinkigos min kun gluto de pluvo?
Kiu parolos min, reveno de l' migritaj birdoj?
Kiu bonanoncos min, konigxo de l'kandelo kaj papilio?
Kiu,
najtingalon, cxe la floro,
amon, profunde en la animo,
pakton, gxis senlimeco
signifos al mi?!!!!

 

+ تاريخ سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:42 توسط بانوی تابستان |

Vivo de mi, trapasigis gxis mi estu tiu kiu jam estas, cxu valoris?

 

+ تاريخ دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 10:42 توسط بانوی تابستان |