لیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های من است. نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟ مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین، نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟ ....
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر. مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
"لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده. این اسب را با خودت می بری؟ مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود، تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن. لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد. اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود".
پارسال اين موقعه از اينکه براي اولين بار مي تونستم احيا نگه دارم و تو همچين مراسمي شرکت کنم از شادي تو پوست خودم نمي گنجيدم .... در تمام لحظاتي که دست و پا شکسته زيارت عاشورا رو مي خوندم، شب تاسوعا و اون لحظات ناب و تکرار نشدنيش تو ذهنم بود که چطور داشتن تعبير مي شدن .... چه ساده دل بودم من که فکر مي کردم خدا چقدر دوستم داره که داره به بزرگترين آرزوي زندگيم جامه ي عمل مي پوشونه غافل از اينکه ملعبه اي بيش در دستان قدرتمندش نبودم .... آره مي گن حالا که تو اين شبها خدا سرنوشت يکسال آدمها رو مي نويسه قدر لحظه به لحظه اش رو بدون و ازش بخواه که تقديرت رو اونجوري که تمناش رو داري رقم بزنه .... الحق و الانصاف که مال من رو مو به مو همونجور که مي خواستم رقم زد فقط با يه اختلاف جزيي درست تو نقطه ي مقابلش .......
می خواهم دعا بخوانم، با همان قدرتی که می خواهم کفر بگویم
می خواهم مجازات کنم، با همان قدرتی که می خواهم ببخشم
.....................................
پس از اين زاري مکن
هوس ياري مکن
تو اي ناکام، دل ديوانه
با غمم ديرينه ام
به مزار سينه ام
بخواب آرام،
دل ديوانه ..............
زندگی ام سپری شد، تا آن شوم که اکنون هستم، آیا ارزشش را داشت؟
*بدون من نه امور جهان لنگ می شه نه بین زمین و آسمون جنگ می شه .... نه کوه آب می شه نه آب سنگ می شه .....حتی دل هیچ کسی هم برام تنگ نمی شه ......
آن که مست آمد و دستي به دلِ ما زد و رفت
در ِ اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ِ ما را به رخ ما بکشد
تنه اي بر در ِ اين خانهء تنها زد و رفت
دلِ تنگش سر ِ گل چيدن ازين باغ نداشت
قدمي چند به آهنگِ تماشا زد و رفت ....
اسب رهوار مرا زین کن
اسب رهوار طلایی نعل سیمین بال
من هوای سرزمین دوستی دارم
من دلم تنگ است
و غمم مثل غم آسمان ماند
آتشم را سینه ام طاقت نمی آرد
و صدایم را جهان پاسخ توانستن نمی داند
اسب رهوار مرا زین کن
من به شب باید بگویم مهربان تر باش
یک نفر باید
یک نفر باید به گلدانها بیاموزد که با گُل مهربان باشید
یک نفر باید انارستان ساکت را به حرف آرد
یک نفر باید به گنجشکان بگوید: باغتان امن است
و غریبان مهاجر را بخواند: جایشان خالیست، برگردید!
یک نفر باید بیاندیشد
یک نفر باید به تناهیی بیندیشد
یک نفر باید بگوید خوب، خوبی نیست
یک نفر باید بگوید آب، آبی نیست
اسب رهوار مرا زین کن .....
ماه من! به ترک اسب رهوار خوب من بنشین
و ببین من با مترسک ها چه خواهم کرد
و ببین من با کلاغ کینه توزی ها چه خواهم گفت
و به یادآورم که من خونم
و به شب باید بگویم مهربان تر باش ........
دلم ز نازکي ِ خود شکست،
در غم عشق ....
ور نه از تو نيايد
که دلشکن باشي ....
بلاخره عمر يک ماه و نيمه ي "فصل مشترک" هم دیشب بسر رسيد ... اما خودمونیم عجب شب سختی رو پشت سر گذاشتم .... از اولشم مثل روز برام روشن بود که در نهايت به اينجا مي رسيم و فقط داريم الکي وقتمون رو به پاي هم صرف مي کنيم ..... اما خوب چاره ای جز تحمل این دوره نبود و باید طی می شد و گرنه بابا ول کنم نبود و مدام می خواست به جونم غر بزنه که یکدنده ام و دارم باهاش لج بازی می کنم .... اگرچه حتی الانشم اگه بفهمه بدون اینکه باهاش مشورت کنم همه چیز رو تموم کردم کلی داغ می کنه و خدا می دونه چی ها که در انتظارم نخواهد بود .... فقط خدا خودش ختم بخیر کنه که اصلاً حوصله ی بگو مگو و حرفهای تکراری گذشته رو ندارم ....
حالا که قرار نیست با کسی که مالک قلب و روح و جسم و احساسمه زندگی کنم پس همون بهتر که روزهای باقی مونده از عمرم رو به تنهایی سر کنم ....
برای هزارمین با می گم :
" وقتی گلی را دوست داشته باشی که تو کرور کرور ستاره فقط يکی از آن هست، برای خوشبختی همين کافی ست که نگاهی به آسمان بيندازی، به آن همه ستاره و با خود بگويی : گل من جايی ميان آن ستاره هاست . "....
از همون سه هفته پیش که بدون هیچ دلیل خاصی حتی کوچکترین ضربه ساعتم از کار افتاد و بعدشم ساعت ساز آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت که موتورش از کار افتاده ته دلم مطمین شدم که دیگه برات وجود خارجی ندارم ....
تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق
که نامي خوش تر از اينت ندارم
و گر هرلحظه-رنگي تازه گيري
به غير از زهر شيرينت نخوانم
* بی اغراق بگم دیگه فکر نمی کنم هیچ کسی رو بتونم به اندازه ی تو دوست داشته باشم حتی اگر اون شخص شریک زندگیم باشه ....
**و اما یه چیز دیگه ..... قدر چشمات رو خیلی بدون خیلی معصوماْ و پر محبت تو این مدتی که گذشت لحظه ای نگاه سراسر پر مهر و پاکت از خاطرم محو نشد ...
تو را چون نسیم صبا دوست دارم
تو را چون حدیث وفا دوست دارم
چو حل گشته ام در وجود تو با خون
تو را از من و ما جدا دوست دارم
.................................
.....................
پروردگارا!
کتاب سینه ام را بر تو می گشایم
بر تو که گشاینده ی ذهن ها و دل هایی
بر تو که پناه گاه خلوت شبانه ام هستی
خدایا
اگر تو پاسخم نگویی با که سخن بگویم
و اگر تو دعوتم نکنی از که یاری جویم
و .........................
....................
.................
چشمات وا کن آقا جون
بالهای خسته ام رو ببین
من و نگاه کن آقا جون
دل شکسته ام رو ببین
با خودم عهد کرده بودم دیگه هیچ وقت مستقیم و غیر مستقیم باهات صحبت نکنم تا هردو راحتتر با این قضیه کنار بیایم اما امشب با خوندن حرفات احساس کردم برای رهایی از این حس گر گرفتگی و خفگی باید بنویسم و هر چند کوتاه باهات صحبت کنم .... راستش تو این مدت هربار که به نرسیدن بهت فکر کردم، دلم لرزید و کنج قلبم غمی مبهم نشست ....هر بار تنها جوابی که برای این نرسیدن تونستم پیدا کنم این بود که لابد من لیاقت اون دل دریاییت رو نداشتم که با وجود این همه نشونه ی پنهون و پیدا که بارها و بارها بی هیچ شک و شائبه ای دیدم، در نهایت به وصالت نائل نشدم .............. تو این مدت مدام صدات تو گوشم بود که می گفتی "من مطمینم خدا همیشه بهترین رو قسمت من می کنه" ... اینکه چی شد و من به این مرحله رسیدم که خدا من رو در حد اون بهترین تو ندونست رو نمی دونم اما حتماً چیزی بوده، حتماً کاری کرده بودم یا از دلم چیزی گذشته بوده و خلاصه گناه کبیره ای ازم سر زده بوده که تاوانش به این سنگینی بوده .......... امسال ماه رمضون برام خیلی کشننده است اونقدر که هر روزش که به انتها می رسه خدا رو شکر می کنم .... از دعای سحرش گرفته تا اذون مغربش .... هیچ وقت روزی که بهم زنگ زدی و گفتی بیام سر خیابون یادم نمی ره .... با یه دنیا ذوق و شوق برام کتاب تست شیمی معدنی گرفته بودی ... هنوزم هروقت می بینمش دلم فشرده می شه ... یادت می یاد با چه دلهره ای اومدم پیشت؟ روزهای اول ماه رمضون بود .... یادت می یاد اولین افطاریمون رو کجا باز کردیم؟ یادت می یاد پارسال این موقع ها چه آرزوهایی که تو سر نداشتیم و چه خیالهایی که نمی بافتیم " ایشالله سال دیگه افطار سر سفره ی خونه ی خودمونیم و باهم روزه می گیریم" ........... اگه بخوام حرف بزنم گفتنی خیلی زیاد دارم خیلی ... اونقدر که به اندازه ی همین 45 روزی که گذشت باید بشینم و بنویسم ...... اما من مثل تو تو این مدت حتی یارای نوشتن یه واژه رو هم نداشتم ... حتی یارای گریه کردن نداشتم چه برسه به نشستن و خلوت کردن تو تنهایی هام با خودم و معبودم ... باور می کنی دیگه تو سینه قلبی ندارم که بخواد بتپه؟ باور می کنی دیگه به هیچ کس و هیچ چیز احساسی ندارم و شدم مثل یه پاره سنگ؟! ....................... همه ی اینا رو گفتم بگذار اینم بگم و برم .... هیچ وقت حتی تا آخرین لحظه ی جدایی فکرش رو هم نمی کردم که به دوست داشتن قلبیم ذره ای شک کنی و اون رو ببری زیر سوال .... فقط خدا می دونه روزی که تو وبلاگت خوندم نوشتی " میدونی پریا ؟ می خوام بدونم که چه جوری میشه فهمید که ابراز عشق یه زن واقعیه یا نه ....
- خوب می دونی ... عشق و یا نفرت یه شبه بوجود نمی آن، هرچیزی به قبلش بستگی داره و قبلترش و قبل ترش ...." چه حالی بهم دست داد ...............
آره بگمونم رسالتت رو بدرستی در حقم روا داشتی منتهی من شاگرد ناخلفی بودم که نتونستم حرفای استادم رو تو زندگیم عملی کنم و در نهایت مردود شدم ............................... ولی بگذار آخرین اعترافم رو هم بکنم و دیگه جدی جدی برم ............ فکر می کنم آدمها تو زندگیشون بیشتر از یکبار نتونن کسی رو با جون و دل دوست داشته باشن ... یا بهتر بگم فکر نکنم دیگه بقیه رو به همون زلالی و پاکی و بی غل و غشی بار اول دوست داشته باشن و حاضرشن بخاطر طرف مقابلشون از خیلی چیزها بگذرن ......... می دونی هر چیز تجربه ی اولش شیرین و بیاد موندنیه و گرنه تجربه های بعدی تکرار مکرراته و از نظر من هیچ لطفی نداره .....
دلم دردی که دارد با که گوید
گنه خود کرده تاوان از که جوید
دریغا نیست همدردی موافق
که بر وقت بدم خوش خوش ببوید
گل وصلت فراموشم نگردد
مگر خار از سر گورم بروید