تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

ز ليلايي شنيدم يا علي گقت
به مجنون چون رسيدم يا علي گفت
نسيمي غنچه اي را باز مي كرد
به گوش غنچه كم كم يا علي گفت
چمن با ريزش باران رحمت
دعاي كرد او هم يا علي گفت
يقين پروردگار آفرينش
به موجودات عالم يا علي گفت
دلا بايست هر دم يا علي گفت
نه هر دم بل دمادم يا علي گفت
به هر روز به هر شب يا علي گفت
به هر پيچ به هر خم يا علي گفت
دمي كه روح در آدم دميدند
ز جا بر خاست آدم يا علي گفت
علي در كعبه بر دوش پيمبر
قدم بنهاد و آن دم يا علي گفت
عصا در دست موسي اژدها گشت
كليم آنجا مسلم يا علي گفت
نمي شد زنده جان مرده هرگز
يقين عيسي بن مريم يا علي گفت
ز بطن حوت يونس گشت آزاد
ز بس در ظلمت يم يا علي گفت
به فرقش كي اثر مي كرد شمشير
شنيدم ابن ملجم يا علي گفت
مگر خيبر ز جايش كنده ميشد؟
يقين آندم علي هم يا علي گفت

 

* نازنینم با هزاران هزار شاخه ی گل سرخ روزت رو صمیمانه تبریک می گم و تو این شب عزیز بهترین و زیباترین آرزوهای عالم رو برات از خدای مهربونمون می خوام ..... آرزومند آرزوهای قشنگت: ....

 


+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 10:18 توسط بانوی تابستان |

 

در آن منگر که دیگری از تو چه می طلبد. به آن بنگر که دلِ تو از تو چه می طلبد ....

 

*آدم هر کی رو هم که بتونه گول بزنه خودش رو که دیگه نمی تونه، می تونه؟!

 

 

 

 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست مهرباني را خواهد گرفت

روزي كه كمترين سرود

بوسه

است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري ست.

روزي كه ديگر درهاي خانه اشان را نميبندند

قفل

افسانه ايست

و قلب

براي زندگي بس است

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي

روزي كه آهنگ هر حرف زندگي ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم

روزي كه هر لب ترانه ايست

تا كمترين سرود بوسه باشد

روزي كه تو بيايي براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يكسان شود

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...

ومن آن روز را انتظار ميكشم ....

(احمد شاملو)

 

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 10:18 توسط بانوی تابستان |

روي شن هاي ساحل نوشت کاش مي شد زندگي را از سَر نوشت. چند لحظه اي گذشت و موجي نوشته اش را پاک کرد. بلند شد. زندگي را بايد از سَر مي نوشت ....

(رضا ايزي)

 

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:17 توسط بانوی تابستان |

 

دل خوش سیری چند؟!

+ تاريخ شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:16 توسط بانوی تابستان |

ما یا خداوندگار نگرش های خویش هستیم یا برده آنها. گزینش یکی از این دو با ما است. این که امروز کیستیم پی آمد گزینش دیروز ما است.... تغییر کردن یعنی انتخاب و میل به تغییر .... گویند در شمال کالیفرنیا فقط دو فصل وجود دارد: زمستان و ژوئیه. وقتی یخ و برف جاده های پرت و دورافتاده رفته رفته آب می شوند، جاده ها گِل آلود می شوند. ماشین هایی که از این جاده ها عبور می کنند شیارهایی عمیق برجا می گذارند و با بازگشت سرما این شیارها یخ می زنند. بنابراین برای رانندگانی که وارد مناطق پرت و دورافتاد می شوند تابلوهایی به این مضمون نصب شده است:" لطفاً رد چرخ ها را با دقت انتخاب کنید زیرا مجبور هستید 30 کیلومتر در داخل آنها حرکت کنید."
به نظر می رسد بعضی افراد، مثل خودروهایی که ناخواسته در شیارها گیر می کنند، در باتلاق نگرش خود گرفتار می شوند. ولی باید بدانیم که نگرش همیشگی و ثابت نیست و می توان امکان تغییر نگرش را فراهم ساخت ....هر انسانی می تواند به فردی سازنده و خوش بین بدل شود و از زندگانی روزانه خویش لذت ببرد و از همه توانایی های خویش بهره مند شود به شرطی که از صمیم قلب خواستار این تحول باشد......


مدیریت نگرش - جان ماکسول

 

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:15 توسط بانوی تابستان |

يه روز پسر بچه اي به آشپزخانه رفت و هنگامي که مادرش مشغول آماده کردن شام بود ورقي دست او داد مادر دستهايش رابا پيشبند خشک کرد و شروع به خواندن نوشته کرد:
زدن چمن ها :500 تومان تميز کردن اتاقم:100 تومان خريد کردن:50 تومان نمره هاي بالا :500 تومان نگهداري از برادر کوچکترم :25 تومان تومان بيرون بردن زباله ها:100 تومان تميز کردن حياط وجمع کردن بزگ ها :200تومان جمع کل:1475 .
مادر به پسرش نگاه کرد و قلمي برداشت و پشت آن کاغذ نوشت:9 ماه بارداري :مجاني ........ تمام شب هاي که بالاي سرت بيدار بودم و پرستاريت مي کردم و برايت دعا مي خواندم :مجاني ......... سختي هايي که در اين سال ها به من دادي و اشک هايي که در طول سالها برايت مي ريختم :مجاني ....... غذا,لباس,اسباب بازي ها و حتي پاک کردن دماغت:مجاني .... 
پسرم! وقتي جمع کل را حساب کني قيمت عشق به دست مي آيد: مجاني........ وقتي پسرنوشته مادرش را خواند اشک در چشمانش جمع شد به مادر نگاه کرد و گفت:خيلي دوستت دارم.  


 * یادته امروز صبح گفتم دفعه ی پیش که اینجا بدمینتون بازی می کردیم خانمی که داشت با دوتا آقای دیگه صحبت می کرد حرفای قشنگی می زد؟ خانمه می گفت اگه همیشه کاری رو لطفی رو که در حق کسانی که دوستشون داریم انجام می دیم بدون انتظار جبران و تلافی حتی با یه تشکر یا حتی لبخند باشه اونوقته که می تونیم به خودمون ببالیم که به مرحله ی بالایی از کمال رسیدیم ... نیکی بی چشم داشت پاسخ .....

 

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:15 توسط بانوی تابستان |

امروز بابت چند چیز از ته قلب ممنونتم:
1 - بابت تنظیم برنامه ات برای امروز و اول وقت اومدنت.
2 - بابت دلداری صبحت و از بین بردن شوکی که بهم تحمیل شده بود .
3 -  بابت شیرینی که برای لاله جون اینا گرفتی.
4 - بابت روی گشاده و خندونت در برابر دوستانم با توجه به جو نامساعدی که قبلش حاکم شد.
و از همه بیشتر بخاطر اینکه بعد از اینکه من رو رسوندی رفتی سر کارت >D:< ...........

امروز از صمیم قلب چندتا چیز رو به کررات تو بازنگری که به اعمال و رفتارم داشتم متوجه شدم که مهمترین اون این بود که: 
من قبلنا خیلی کینه ای بودم و حالا حالاها اگه کسی به نوعی قلبم رو می شکست فراموش نمی کردم اما الان خوشبختانه درسته که زودی می رنجم اما خیلی هم زود فراموش می کنم و بازهم می تونم مثل قبل بشم اما بدبختانه هر چقدر کینه ای بودنم کمرنگ شده بهمون نسبت لجاجتم بیشتر شده .... من قبلنا هم لجباز و یکدنده بودم اما نه به این شدت .... راستش امروز خودم خیلی از خودم بخاطر این خصیصه خجالت کشیدم .....


اما امروز من یه قولهایی هم بخودم دادم ....
اینکه همونطور که تصمیم گرفتم و کینه رو از خودم دور کردم از لجبازی کردن هم دست بکشم .... و اینکه کمتر مثل بچه ها رفتار کنم و یکم بخودم بیام .......
فکر می کنم بعد مدتها نیاز بود که امروز چندین و چند بار بهم گوشزد بشه که جواب های هوی نیست ........

راستی چند روز پیش جمله ای خوندم که واقعا خیلی ذهنم رو مشغول کرد اونهم اینکه " نرمی نیرومندتر از سختی است و آب زورمندتر از سنگ. قدرت عشق بیشتر از قهر است"
ببین شاید لاله جون زمانی به قول خودش به خون باباش تشنه بود اما خدایی من بابام رو خیلی دوستش دارم و واقعاً تاب دیدن رنجشش رو خصوصاً از جانب خودم ندارم و همیشه حسرت به دل داشتم که مثل خیلی از دخترهای دیگه تو مواقع سختی با بابا درد دل کنم و تو شادیها از سر و کولش برم بالا اما به خدا نمی دونم چرا پای عمل که می رسه پا پس می کشم و مقابل به مثل می کنم و ذره ای سعی نمی کنم نه خودم وارد دنیاش بشم نه اجازه ی ورود اون رو به دنیام بدم ..... می دونی می خوام بگم خدا شاهده برای من هم خیلی مهمه که با رضایت قلبی بابا زندگیمون رو شروع کنیم و گرنه تو اینکه اول و آخرش ما بهم می رسیم شکی نیست اما اینکه چه جوری و با چه قیمتی خوب اینش واقعا برام مهمه ...........
    

*یه چیز دیگه هم بگم و دیگه جدی جدی برم ................
عاشق اینم که در برابر تو مثل بچه ها رفتار کنم و تو مثل آدم بزرگها .... اصلاً می دونی چیه خدایی دوست دارم همیشه یه قدم از من جلوتر باشی تا همیشه انگیزه ای برای پیشرفت و قدم رو به جلو و هم گام شدن باهات رو داشته باشم ............... خوشحالم که خیلی چیزها هست که می تونم ازت یادبگیرم و ممنونم که با سخاوت تموم داشته ها و دانسته هات رو بمن هم منتقل می کنی .............. 

 ** وای خدایا من امشب چقدر حرف دارم .... به جان خودم این دیگه اخریشه ...
از صمیم قلب قبولی خواهرتو تبریک می گم ... انشالله جشن فارغ التحصیلیش ...........

 

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:14 توسط بانوی تابستان |

من از بیگانگان دیگر ننالم

                    که با من هرچه کرد آن آشنا کرد .....

 

* دست مریزاد!  بابا ایول! خیلی خوب حرفام رو لمس کردی و احساسم رو درک .......................................... تو دیگه چرا تویی که عزیزترینِ من بودی؟!!!! تویی که در نظرم همیشه سوای دیگرون بودی تو دیگه چرا؟!!!!!!!!!!!!!!

 

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:13 توسط بانوی تابستان |

اصلاً می دونی چیه آقا جون؟ آش خاله اتم، بخوری پاتم نخوری پاتم ... پس بی خودی به دلت صابون نزن که از شرِّ من تا آخر عمرت خلاصی نداری ....


شمع خود سوز شدم با دل بي تاب بيا*
اي تو روياي شب  و ديده‌ي بي تاب بيا*
چه گهرزا شده اين چشم پر اميد اي يار*
جوهر عشق بر آن جام مي ناب بيا*
دم به دم ناي من آواي تو مي خواند و بس*
به دمي كن كرمي با من و بشتاب بيا*
سفر عمر بسر آمد و فردايي نيست*
اين دو روزي كه مراهست، تو درياب بيا*


* بابا خاطرتون خیلی عزیزه ها؟؟؟! می دونستی؟

 

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:13 توسط بانوی تابستان |

نمي دونم چرا هربار که وارد مقوله احقاق حقوق زنها مي شيم، هر بار که به نوعي نارضايتي خودم رو از اونچه که بر سر دخترکها و زنهاي اين مرز و بوم مي ياد، بيان مي کنم زودي ناراحت مي شي و موضع مي گيري.هميشه حرفت اين بوده که مگه حالا قراره من با اين جور مسائل درگير بشم که نيازي به احقاق اين حق و حقوقها پيدا کنم .....عزيزم! منِ نوعي شايد هيچ وقت به خاطر سطح فکر بالاي تو و شعور و معرفتي که داري و اينکه هميشه به يک زن به چشم يک انسان - نه کمتر و نه بيشتر - نگاه مي کني و تو داشتن حق و حقوق انساني، تفاوتي بين جنس مونث و مذکر قائل نيستي، به مشکلي بر نخورم و به جایي نرسم که بخوام در برابر تبعيضهايي که قانون مدني جمهوري اسلامي ايران در حق زنهاي جامعه اش که در خوشبينانه ترين حالت ممکن حداقل نيمي از  همين جامعه رو تشکيل مي دن، به زانو در نيام و صرفاً به خاطر اينکه تو آدم روشني هستي به قول معروف قِصِر (درست نوشتم اين واژه رو؟) در برم اما چه تضميني هست فرداي روز دختر من، مادر من، خواهر من، دوست من و ساير دخترکها و زنهاي شهرم، کشورم تاوان اين ناعدالتي ها رو، اين تبعيضهاي فاحش رو ندَن؟ کمااينکه  زنهاي نسلهاي گذشتمون، مادربزرگهامون و مادران و مادرهاشون اين تاوان رو مکرراً پس دادن؟! چرا منِ نوعي، منِ زن، حتي با رسيدن به بلوغ فکري و جسمي بايد تو تک تکِ تصميم گيريهام - از اجازه ي خروج از خونه گرفته، از خروج از شهر و کشور و تغيير و تعيين محل زندگي و شغل و ا دامه ي تحصيل گرفته تا انتخاب همسر و شريک زندگيم به اجبار بايد سايه ي يه مرد رو بالا سرم احساس کنم؟ چرا من، منِِ زن، نبايد مثل يه مرد آزادانه تو هر مورد ممکن تصميم بگيرم و عمل کنم؟ چرا زندگي من، منِ زن، بايد نصف زندگي يه مرد ارزش داشته باشه؟ چرا شهادت من، منِ زن، با توجيه ناقص العقلي، بايد يک چهارم شهادت يه مرد تو دادگاه اعتبار داشته باشه اما پاي مجازات کيفري که مي رسه من، منِِ زن، تو 9 سالگي عقل و شعورم در حد و اندازه ي يه پسر 15 ساله حساب مي شه و اگه تو اين سن خطايي مرتکب بشم بايد همپاي يه پسر 15 ساله مجازات بشم................... تو رو خدا حرفهام رو لمس کن!احساسم رو درک  کن! براي چند دقيقه خودت رو جاي دختري بگذار که براي انجام کوچکترين کار ناچارِ به تک تک اعضاي خانواده از پدر و مادر گرفته تا برادر کوچيکتر  توضيح بده ..... وقتي باهات از شروط ضمن عقد صحبت مي کنم و اينکه دوست دارم همه ي زنهاي اين مرز و بوم به اين امر واقف بشن و ازش بهره مند، نه بخاطره اين که حرفات رو قبول ندارم و به قولت اطمينان - که اگه حقيقتاً اينطور بود خودتم خوب مي دوني،الان ديگه نه من  توي اين جايگاه بودم و نه تو - بلکه صرفاً به اين خاطره که با همين تبصره هايي که نتيجه ي دوندگي و تلاش چندين و چند ساله ي زنهاي کشورم براي رسيدن به حق مشروعشونه، به اين قانون به ظاهر مدني اما در باطن مردسالارانه، دهن کجي کنم و به اين مجتهدهاي خشک مغزي که صرفاً به واسطه مرد بودنشون، به خودشون اجازه ي دخل و تصرف تو حق و حقوق ما زنها رو مي دن، بفهمونم که من، منِ زن، همون زني که تو امثالهم موقع قانونگذاري بهش به چشم يه موجود ناقص العقل نظر انداختي، همون ضعيفه، حالي کنم که قرار نيست به اين راحتي راحتي ها زير يوغ زور و بي عدالتي که تو در حقم روا داشتي برم و از حقهاي مشروع خودم چشم پوشي کنم ....... دلم خيلي پره خيلي خيلي زياد....از تک تک اونهايي که اون بالا رو مسند قدرت تکيه زدن، اما خم به ابرو نمي يارن و بي تفاوت از کنارِ اين همه تبعيض مي گذرن .... از تک تک زنهايي که فقط اسم نماينده بودن ما رو يدک مي کشن و در عمل نقششون حتي کمتر از يه مترسکه................... از خيلي ها دلم پره خيلي زياد ...........   

 

+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:12 توسط بانوی تابستان |

اصلاً آقا جون ما نگفتیم حق طلاق رو یکطرفه به ما خانمها بدن، چرا این حق رو دو طرفه نمی کنن؟! چرا یه مرد می تونه هر وقت که دلش خواست در عرض سه سوت زنش رو طلاق بده یا برعکس تا هروقت که خواست طلاق نده اما یه زن بیچاره برای گرفتن این حق گاهاً مجبوره سالیان سال از این دادگاه به اون دادگاه بشه و با گذشتن از کلیه ی حق و حقوق منقول و غیر منقولش آیا موفق بشه از همسرش جذا بشه و آیا نشه ............. وای خدایا باز من مجله ی زنان رو خوندم و این  عِرقِ (راستی درست نوشتم این واژه رو؟) فمینیستیم گُل کرد و کلی اعصاب من رو داغون ......... آخه چرا باید تو مملکتی زندگی کنیم که خانمهاش از پیش پا افتاده ترین حق و حقوقشون محروماً؟ آخه چرا مادری که نه ماه تموم بچه اش رو با شیره ی وجودی خودش می پروره و بزرگ می کنه، پای طلاق که برسه حتی  اگه پدر شایستگی احراز و نگهداری کودک رو نداشته باشه باز خانواده ی شوهر هستن که سرپرست و قیم بچه محسوب می شن؟!!!! خدایا آخه ناعدالتی تا به کی و تا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم می خواد تموم نماینده های زن مجلس حال حاضر رو که نقششون حتی از یه مترسک هم پایین تره با  آُوردنگی بندازم بیرون حقا که همون بدردِ کلفتی از شوهرها و بچه هاشون تو خونه می خورن و نه بیشتر ..........  

 

به دنيا پا نهاده اي
درست مانند
 کتابي باز ساده و نانوشته
بايد سرنوشت خود را رقم بزني 
خود و نه کس ديگر
هم چون يک بذر زاده شده اي
مي تواني همان بذر بماني و بميري
اما مي تواني گل باشي و بشکفي
مي تواني درخت باشي و ببالي


                                                       " اوشو "

 

 

+ تاريخ دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:10 توسط بانوی تابستان |

اي عشق همه بهانه از توست
من خاموشم و اين ترانه از توست
ان بانگ بلند صبحگاهي
وين زمزمه ي شبانه از توست
من اندوه خويش را ندانم
اين گريه ي بي بهانه از توست

 


* ببخش اگه مدام پی بهانه جویی هستم و با کوچکترین تلنگری از کوره در می رم و مثل کوه آتشفشانی یه دفعه فوران می کنم  ..........

+ تاريخ شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:10 توسط بانوی تابستان |

دیشب نیمه های شب بود که با صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم .... تو خواب دیدم تو شرکت دارن بهم تهمت می زنن .... دیدم ایمان در حالی که فوق العاده ناراحته و جای من نشسته بهم میگه خانم فلانی من از شما انتظار نداشتم .... دیدم فقط با گریه میگم آقای مهندس شما اشتباه می کنید ... نمی دونم ساعت چند نیمه شب بود که با صدای گریه ام از خواب  پریدم و همین جور بی اختیار اشک ریختم تا دوباره خوابم برد  ....................... تا جایی که به یاد می یارم آخرین باری که تو خواب گریه کردم هنوز به مدرسه نمی رفتم .... پیش بابا خوابیده بودم. نزدیکای صبح بود که تو خواب گریه کردم و بابا از صدای گریه ام بیدار شد و من رو به آغوش کشید تا آرومم کنه .... یادمه اون موقع مامان یکی دو روزی بیشتر نبود که از خونه رفته بود .... از مدتها قبل می خواست بره اما بابا مقاومت میکرد و هر شب جلوی در هال می خوابید که مبادا از خونه بزنه بیرون تا اینکه یه روز صبح مامان به بهانه ی خرید نون رفت و دیگه برنگشت ....  بعدها فهمیدم که بابا بخاطر گریه ی اون روزه من بوده که دلش طاقت نیورده و رفته دنبال مامان ........ بگذریم ....... اینکه بعد سالها چرا دارم خاطره ی اون روزها رو زنده می کنم برای خودمم جای سوال داره .... 

*

اعتمادي كه به چشمان تو هست
اعتمادي كه به دستان تو هست
با تو ديگر ز چه بايد ترسيد؟
به خودم مي گويم:
به چنين دستاني ... مي شود داد همه دنيا را ... و همه وسعت تنهايي را.
با تو ديگر ز چه بايد ترسيد؟
با تو بايد خنديد ... با تو بايد برخاست ... با تو بايد روئيد... .

 

+ تاريخ جمعه ششم مرداد 1385ساعت 21:26 توسط بانوی تابستان |

اشتياقي كه به ديدار تو دارد دل من


            دل من داند و من دانم و داند دل من


*دیدی بعضی روزها فقط پی کوچکترین بهونه ای برای باریدن و جاری شدن؟!!

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:9 توسط بانوی تابستان |

بیش تر مردم به برگی فرو افتان می مانند که در هوا موج می زند و می چرخد و نوسان می کند و به این سو و آن سو روان بر زمین می نشیند. انگشت شماری هستند که به ستارگان می مانند و بر مسیری ثابت روانند و راه گشای مسیر بر سایرین ....

هرمان هسه - سیذارتا


*چقدر آهنگ وبلاگم رو دوست دارم ..... چه شبهایی رو که تو سکوت و خلوت شبونه با همین آهنگ به صبح نرسوندم و با خدای خودم و با شیوه ی خودم راز و نیازها که نکردم ..... درسته که هربار تا دقایقی من رو  محسور خودش می کنه و دنیایی از خاطرات رنگارنگ شبهای تنهاییم رو پیش روم زنده می کنه اما در نهایت بهم یه آرامش خاصی می ده ...... می دونی مدتهاست که شبها تا صبح بیدار نموندم .... مدتهاست که آسمون تهرون رو با اون همه ستاره ی پر فروغ و کم فروغش تو سکوت خلوت شب نگاه نکردم و با ماهش حرف نزدم .... احساس می کنم مدتهاست که از خودم و راز و نیازهای شبانم دور شدم  مدتهاست که روحم بیشتر به زمین نزدیک شده تا به آسمون و همین یه جورایی دلم رو غمگین می کنه ...............

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:8 توسط بانوی تابستان |

من از اون آسمون آبی می خوام
من از اون شبهای مهتابی می خوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتهای بی تابی می خوام
من از اون وقتهای بی تابی می خوام

..............

 

+ تاريخ سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:7 توسط بانوی تابستان |

این چند وقته حس عجیبی دارم ....حال و هوای آدمی رو دارم که سالهاست از خونه و آشیونش دوره و حالا عجیب دلش هوای وطنش رو کرده یا نه بهتر بگم حال و هوای حبس ابد خورده ای رو دارم که بعد سالها دلش بیش از این نمی تونه تاب سلولش رو بیاره و هر آینه دلش می خواد پرنده ای بشه و بره آسمون.... گاهی می مونم که واقعاً چطور دارم این روزها رو تحمل می کنم و بسر می رسونم مگه تا کی و تا کجا می شه به این وعده وعیدهای تو خالی دل بست؟ نمی دونم شایدم همه ی این حرفا و حدیثها و حسها و خیالها از علائم کم آوردن باشه ..... آه پروردگارا پس کی این کشتی به گِل نشسته ی من رو آزاد می کنی؟ حالا چه به سمت ساحل چه به سمت دریا ... خسته شدم از این سکون و سکون و سکون ............ دلم یه خنده ی از ته دل فارغ از کوچکترین دلهره و تشویش رو می خواد. خدایا یعنی این انتظار خیلی زیادی که ماه هاست اجابتش نکردی؟

 

+ تاريخ دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:6 توسط بانوی تابستان |

فرقي نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران... زلال كه باشي، آسمان در توست....!!!

 

نمی دونم این سخن از کدوم بزرگیه، اما بنظر من که خیلی هم فرق می کنه چرا که هرچی گودال آبت مساحت بیشتری داشته باشه رو به سمت دریا شدن، انعکاس آسمون درونیت  کاملتره .....

 

+ تاريخ یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:5 توسط بانوی تابستان |