تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

دیر زمانیست که در این شهر ،شبنم بر گل نمی نشیند ...

 

 * دیگر مرا نه سمفونی عاشقانه ی تندبادها سر مست می سازد و نه رقص دلنشین بیدهای مجنون در آغوش باد ... زین پس نه خش خش برگهای پاییزی به زیر پای عابران اندوهگینم می سازد و نه غرش بی امان رعد و برقهای بهاری و نه غروب های دلگیر جمعه .................

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:4 توسط بانوی تابستان |


تنهایی و غربت سخته ای مادر
غم دوری تو چه دردیه مادر
آتیش می زنه به قلب داغونم
تو می دونی که من بی تو نمی مونم
سرم و تو بگیر روی دامنت مادر
بکش دست نوازش بر سرم مادر
بگذار داد بزنم گریه کنم مادر
بازم بگم هنوز محتاجتم مادر

 

* مامانی گلم روزت مبارک!

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:3 توسط بانوی تابستان |

وقتی از همین ابتدا که هنوز زندگیمون رو زیر یه سقف شروع نکردیم و حالا مثلاً کلی پر شَر و شور هستیم و برای رسیدن به وصال بال بال می زنیم ، اینجور واسه همدیگه احساسات بخرج می دیم وای به حال روزی که کامروا بشیم .... گمون کنم اون موقع حتی سال به سال هم حواسمون نباشه که سر تحویل سال روی هم رو ببوسیم .... بعضی چیزها هستن که فقط تو همون لحظه ی خودشون - نه کمی زودتر و نه کمی دیرتر - معنا و مفهوم پیدا می کنند و به خاطره ها می پیوندند و گرنه همه روزها و لحظه ها مثل هم تکراری می شدند.......................... پسر خوب چطور انتظار داری وقتی تو حرف و حدیث بهم می گی من بخشی از وجودتم، اما پای عمل کردن که می رسه شونه خالی می کنی اون رو باور کنم؟ این بار اولی نیست که بهم این حس دست می ده که حتی خود تو با این همه دبدبه و کبکه ته دلت به این که من و تو مال هم باشیم، شک داری ...................... 
   

.....

......... 

تارهای بی‌کوک و
کمان باد ولنگار

باران را
گو بی‌آهنگ ببار!


غبارآلوده، از جهان
تصويری باژگونه در آبگينه‌ی بی‌قرار

باران را
گو بی‌مقصود ببار!


لبخند بی‌صدای صدهزار حباب
در فرار

باران را
گو به ريشخند ببار!

.........

.....



احمد شاملو
 
 
+ تاريخ شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 10:2 توسط بانوی تابستان |

دهانت را ميبويند
مبادا که گفته باشي دوستت ميدارم
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست نازنين
و عشق را کنار تيرک راه بند تازيانه ميزنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
در اين بن بست کج و پيچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان ميدارند
به انديشيدن خطر مکن
روزگار غريبيست نازنين
آن که بر در ميکوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد
اينک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر
با کوله و ساطوري خون آلود
روزگار غريبيست نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي ميکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
کباب قناري بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبيست نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را در خانه به سفره نشسته است
خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد...

(احمد شاملو)

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:1 توسط بانوی تابستان |

من که ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد
نوبت خموشي من وه سهل و اسان مي رسد
من که مي دانم که تا سرگرم بزم و مستي ام
گرگ ويرانگر چه بيرحم و شتابان ميرسد
پس چرا عاشق نباشم؟
پس چرا عاشق نباشم ..................

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 10:1 توسط بانوی تابستان |

خدايا! گاهي به قدري احساس تنهايي و دلتنگي مي‌كنم، بقدري قلبم تو سينه فشرده مي شه كه فقط دوست دارم برم يه جاي دنج تو طبيعت، تو دامان كوه و كمن تا از اعماق وجود بدون رودرواسي با كسي، يا چيزي گريه كنم و بلند بلند صدات كنم و اينقدر حرف بزنم و حرف بزنم و از زمين و زمونت بد بگم تا بلكه آروم بشم ...................
عجيب احساس خفگي و غربت مي‌كنم ‌............... حس تازه سفر كرده‌اي رو دارم كه تو كشوري غريب، تك و تنها،  بين مردمي كه هيچ كدوم زبونش رو نمي فهمن زندگي مي كنه و براي رسوندن كوچكترين منظور باطني بالاترين مرارتها رو مي‌بايست متحمل شه ............  خيلي سخته كه به جايي برسي كه حس كني حتي عزيزترين كست قادر نيست حرفت رو بفهمه و تو و شرايطت رو درك كنه ........................................... خدايا، خداي خوبم! خودت مي‌دوني كه برام چقدر سخته ازاونچه كه در درونم ميگذره حرفي بزنم، پس تو رو به بزرگواري خودت،  خودت بقيه‌ي حرفاي ناگفته‌ام رو  بشنو و آرومم كن ..........................................

تو خود گفتي كه در قلب شكسته خانه داري
شكسته قلبِ من، جانا به عهد خود وفا كن

 


برايم تداعي شد:
دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
چامه و چكامه نيستند
تا به رشته ي سخن در آورم
نعره نيستند
تا زناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است

(قیصر امین پور)

 

  

 

 

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:59 توسط بانوی تابستان |

توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست
میدونی تو قلب من نقطه تزویری نیست
گریه شبونه رو جز تو که تسکینی نیست
مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست

 

 تو چه دیدی که بریدی تو زهم پاشیدی
تو چه بیهوده زمن رنجیدی
به چه جرمی، چه گناهی
تو من و سوزوندی
غم عالم به دلم کوبوندی .............................

 

+ تاريخ جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 9:58 توسط بانوی تابستان |

 

وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا
از دریچه ی قشنگ چشم روشنت میباره .....


+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 9:55 توسط بانوی تابستان |

*بلاخره طلسم رو شكستي و نوشتي .... از اين بابت خيلي خوشحالم حتي شده بخاطر تنوع


**خيلي سخته وقتي تو بيابونِ خشك و برهوت گير كردي و طاقتت از تشنگي و بي آبي طاق شده، بخواي از بوي خوش چمن و آبشار و چشمه سارها و آواي خوش گَل و بلبل سخن بميون بياري .............. مي‌دونم سخته، مي‌دونم اما .............................................

 


خيلي سخته

از پرستو، پر پرواز رو گرفتن

از بلبل، نغمه‌ي آواز رو گرفتن

از ماهی، آب دريا رو گرفتن

از بهار، سبزه و نم نم بارون رو گرفتن

 

خيلي سخته

از رهايي، با دست‌هاي بسته ياد كردن

از آزادي، در اوج اسارت بيداد كردن

از آشنايي، در شهری غريب، ترانه گفتن

 

خيلي سخته... 

.................

خدایا واقعاْ سخته  .............................


 

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 9:54 توسط بانوی تابستان |

 

کودکان بي ترديد بخشاينده تر از بزرگسالانند. به نظر مي رسد که طي فرآيند رشدمان آموخته ايم يکدنده باشيم، چارچوبي شکننده و آسيب پذير برای خويشتن بسازيم و طبعي نابخشا حاصل کنيم. خاطره ی خطاهای گذشته را مثل تيغي در لحظه ی مناسب از نيام بيرون ميکشيم. در جر و بحث کارآزموده ميشويم و با سرسختي بر آنچه فکر ميکنيم حق است پا مي فشاريم. تصميم ميگيريم تمامي نبردها را پيروز شويم و به محض آن که شکست خورديم، خيال انتقام در سر مي پرورانيم. بخشايش فقط وقتي فراهم ميآيد که ديگران را بشناسيم و به ناکامل بودن خود اقرار کنيم و بپذيريم احتمال خطا برای همه به يک اندازه وجود دارد .هيچ ديواری آنقدر بلند نيست که ما را از تنهايي و نوميدی انساني ديگر جدا نگه دارد. حتي اگر خودمان را متقاعد کنيم که به ديگران نيازی نداريم، آنها به ما نيازمندند.


خوشبختی یعنی چیزی را به دیگران ببخشی که آرزوی دریافتنش را داری. برای شروع، مهرت را ببخش تا غرق نور شوی.خوشبختی یعنی بپذیری که تنها انسانهای مهربان و با گذشت معذرت خواهی می کنند،پس برای رنجشی که تو عاملش بودی پوزش بخواه. خوشبختی یعنی کمتر رقابت کنی تا مورد رشک و حسد قرار نگیری چون تو در انتخاب آزادی و باور کن هیچ وقت نیاز به تماشاچی نداری.خوشبختی یعنی باور کنی که انسانهای نوآور همیشه برای شکستن حصارها بدنام شدند،پس زندگیت را زندگی کن و منتظر تائید و تحسین دیگران نباش.خوشبختی یعنی باور کنی اگر به احساساتت اعتماد کنی، زخمها التیام خواهند یافت...


* هنوزم با خودم درگیرم اما با این وجود متن بالا رو گذاشتم چون خوندنش کلی آرومم کرد.... 


+ تاريخ سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:50 توسط بانوی تابستان |

"مرد سیندرلایی" هم از جمله فیلم هایی بود که می تونم بگم رو من تاثیر زیادی گذاشت ..... فیلمی که تو هفتاد و هشتمین دوره از رقابتهای اسکار تونست تو 3 عنوان(کاندید بهترین نقش مکمل مرد، بهترین تدوین فیلم و بهترین گریم) کاندید جایزه ی اسکار  بشه ..... طی روزهای آینده حتماً حتی شده باشه چند خط از این فیلم می نویسم ....... واقعاً ارزش وقت گذاشتن و دیدن رو داره خصوصاً برای آدمهای متمولی که تو پول غرق اند و خبر از دو تا همسایه اینورترشون ندارن که فرضاً به نون شبشون محتاجن ....... چند وقتِ که عجیب نسبت به مساله فقر و نداری حساس شدم و به هیچ عنوان طاقت دیدن آدمهایی که به خاطر گذران زندگیشون، یه لقمه نون بخور و نمیر به هر دَری می زنن و هزار و یک خفت و خواری رو متحمل می شن،  ندارم، واقعاً ندارم ........ دیروز هم با دیدن فیلم "مرد سیندرلایی" یکباره دیگه با خدای خودم عهد بستم اگه در آینده به جایی رسیدم که توانایی این رو داشتم که گِره از کار نیازمندی باز کنم دریغ نکنم ................... گاهی فکر می کنم یعنی واقعاً پیدا می شن آدمهای ثروتمندی که نخوان حتی با بخشیدن مقدار خیلی خیلی خیلی اندکی از دارایی هاشون، لذت شاد کردن یه خانواده رو، لذت مفید و مثمر ثمر بودن رو لمس نکن؟ مگه زمانی که از این دنیا چشم می بندیم جز یه پارچه سفید و یه متر و اندی جا که قراره توش بخوابیم چیز دیگه ای هم قادریم با خودمون ببریم که دو دستی چسبیدیم بهشون؟ پس چرا وقتی موقعیتی پیش می یاد که برامون مسجل می شه این فرد، این خانواده، این فامیل از لحاظ مالی دچار مشکل شده و تمام سعی و تلاشش رو هم می کنه که از این بحران بیرون بیاد، برای دراز کردن دست یاری بسمت شون این همه تعلل می کنیمون و بعد با هزار و یک توجیه منطقی و غیرمنطقی خیلی راحت و بی تفاوت از کنارشون میگذریم ............. نمی دونم ...... اما حقیقتاً مدتی که تو این مقوله بشدت آسیب پذیر شدم ..................  


از دست های گرم تو
کودکان توآمان آغوش خویش
سخن ها میتوانم گفت
غم نان اگر بگذارد.

نغمه در نغمه در افکنده
ای مسیح مادر ای خورشید !
از مهربانی  بی دریغ جان ات
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها میتوانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

رنگ ها در رنگ ها دویده
از رنگین کمان بهاری ی تو
که سرا پرده در این باغ خزان رسیده بر افراشته است
نقش ها میتوانم زد
غم نان اگر بگذارد.

چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و
فرشته یی در پیراهن
از انسانی که تویی
قصه ها میتوانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

(زنده یاد شاملو)

 

 

+ تاريخ جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:49 توسط بانوی تابستان |