تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

نان را از من بگير، اگر مي خواهي،
هوا را از من بگير، اما
خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگير
سوسني را که مي کاري،
آبي را که به ناگاه
در شادي تو سر ريز مي کند،
موجي ناگهاني از نقره را
که در تو مي زايد...

عشق من، خنده ي تو
در تاريکترين لحظه ها مي شکفد
و اگر ديدي، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاريست،
بخندد، زيرا خنده ي تو
براي دستان من
شمشيري است آخته...

بخند بر شب
برروز، بر ماه،
بخند بر پيچاپيچِ
خيابان هاي جزيره، بر اين پسر بچه ي کمرو
که دوستت دارد،
اما ناگاه که چشم مي گشايم و مي بندم،
آنگاه که پاهايم مي روند و باز مي گردند،
نان را، هوا را،
روشني را، بهاررا،
از من بگير
 اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم.

 

(پابلو نرودا)

 

* نمی دونی دیدن چهره گرفته و غم گرفته ات و بدتر از اون تحمل کردن و دم نزدنش تا چه حد برام سخت و جانفرساست .... حاضرم دار و ندارم رو ببخشم اما لحظه ای تو را این همه تکیده و چشمهای مهربونت رو غمگین نبینم ......


+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 23:47 توسط بانوی تابستان |

 

ديروز صبح اومدني بالا، توي اتوبوس دختر جووني رو ديدم كه با توجه به مراقبتي كه همراهش ازش مي كرد و مدام مجبورش مي كرد ميله ها رو محكم بگيره تا يكوقت با يه ترمز ناگهاني نيافته، پيدا بود كه از لحاظ هوشي بايد زير حد متوسط باشه .... اما با اين وجود تو چهره‌اش غم مبهمي موج مي‌زد ..... نمي‌دونم زير لب چي داشت نجوا ميكرد و با خداي خودش راز و نياز، كه اين‌جور آروم و بي صدا اشك مي‌ريخت و زودي هم تا مي ديد اشكها دارن سرازير مي‌شن دور از چشم همراهش اونها رو مي‌چيد ..................................................................................... ديدن اين صحنه و تحملش  واقعاً برام سخت و جانفرسا بود اما از دستِ من نوعي چه‌كاري براي بهبود شرايط اين دسته از آدمها كه جبر طبيعت اونها رو از يكسري حق و حقوق محروم كرده برمياد؟ كاش لااقل هيچي نمي فهميدن كاش اين تبعيض رو لمس نمي كردن و كاش نگاههاي ترحم‌آميز اطرافيون رو نمي ديدن و درك نمي كردن ........................................... از ديروز صبح به اينور عجيب ريختم بهم ......

 

 

+ تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 23:47 توسط بانوی تابستان |

 

در سن 83 سالگی از فرنک لوید رایت، معمار بزرگ پرسیدند: از میان کارهای بزرگی که کرده ای کدام را بیشتر می پسندی و او پاسخ داد: کار بعدی را!

 

از راننده تریلی 18 چرخه ای که بین ایالتها رانندگی می کرد، پرسیدند: تو هر هفته صدها فرسنگ رانندگی می کنی، چکار می کنی که خسته نمی شوی؟ در پاسخ گفت : بعضی راننده ها صبح ها "سرکار" می روند، ولی من از این ایالت به آن ایالت"ماشین سواری" می کنم .........


* خیلی مهم نیست که هر کدوم از ما در چه جایگاهی ایستاده ایم و به چه کاری مشغولیم. مهمتر از اون اینه که تو همون جایگاهی که هستیم سعی کنیم بهترین باشیم و با نگاهی مثبت و سازنده به موقعیت حال حاضر خودمون امید و انگیزه ی کافی برای جهش رو به جلو داشته باشیم........ 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:45 توسط بانوی تابستان |

 

کسی داستانی از یک اسکاتلندی تعریف می کرد. اسکاتلندی بسیار سخت کوش بود و توقع داشت همه زیردستان مثل خودش پرکار باشند. زیردستان او را دست می انداختند و شوخی کنان می گفتند: "اسکاتی، مگر نمی دانی رُم را یک روزه نساخته اند؟" و او پاسخ داد: "می دانم، ولی در بنای رُم من استادکار نبودم!" افرادی که به سبب نگرش خود از زاویه ای کاملاً سازنده با زندگی برخورد می کنند گاه درک نمی شوند. بعضی ها این افراد را "انسان های بدون مرز" لقب می دهند. به بیان دیگر، آن ها مرزها و محدودیتهای عادی زندگانی را، که مقبول خیلی از انسان هاست قبول ندارند و زیر بار آنها نمی روند. این عده مثل "زنبور مودار" هستند. براساس یکی از تئورهای آئرودینامیک، که در تونل باد آزمایش شده است، زنبور مو دار قادر به پرواز نیست. سطح پروازی این زنبور با توجه به اندازه و وزن و شکل بدن، به آن امکان پرواز نمی دهد. اما زنبور عسل مودار بدون توجه به این تئوری پرواز می کند و به هرجا که بخواهد می رود و عسل می دهد. اگر نگرش ما درست باشد نه تنها آینده درخشان است بلکه حال نیز لذت بخش است ....

 

زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست
هرکسي نغمه ي خود خوانَد و از صحنه رَوَد
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 23:44 توسط بانوی تابستان |

اینکه همبازی دوران کودکیت رو در کنار شریک زندگیش، تو لباس سپید عروسی ببینی حس فوق العاده قشنگی که شاید در قالب هیچ واژه ای نشه اون رو گُنجُند .... در طول مهمونی تک تک خاطره های مشترکمون از همون موقع که حتی مدرسه نمی رفتیم و مامان باباهامون زیاد با هم رفت و آمد داشتن اما من و تو بی هیچ دلیلِ خاصی مثل کارد و پنیر بودیم گرفته تا کم کم بزرگتر شدن و صمیمی و صمیمی تر شدنمون، تداعی شد ... چه روزهایی که با هم از بازی های زندگی و سربالایی هاش نگفتیم و اشک نریختم. چه روزهایی که با پشت سرگذاشتن موانع زندگی و افتادن تو سرازیریش شادی و پایکوبی نکردیم .... چه سفرهایی که دو نفره و گاهاً 4 نفره باهم نرفتیم و خاطره های قشنگی که رقم نزدیم و چه خطرهایی که در اوج سادگی و بی آلایشی دوران نوجوانی به سلامت از سر نگذروندیم .... آلان که به اون روزها بر میگردم احساس می کنم اندازه ی یه دفتر شصت برگ که هر برگش رو یکسال عمر کردم ازت خاطره دارم .... تازه دیشب فهیمیدم که چی می شه که پدر و مادرها اکثراً شب عروسی بچه هاشون گریه می کنن ..... دیشب وقتی دست تو دست شادوماد که از شادی تو پوست خودش نمی گنجید، می رقصیدی و جوونترها دورت حلقه زده بودن و همراهیت می کردن برای یه لحظه احساس کردم چقدر از این به بعد دلم برات تنگ خواهد شد و چقدر دوست دارم که برای همیشه این شادی و خنده و رضایت رو تو چشم هردوتون ببینم ........................

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:43 توسط بانوی تابستان |

مهراوه‌ي من!
من پر شكوه‌ترين سرودهاي عالم را
در ستايش تو خواهم سرود.
من پرشورترين ترانه هاي عاشقي را
كه برخوردارترين معشوقان جهان از آن نصيبي نبرده اند
برايت خواهم ساخت.
اي غزل غزل هاي دل من!


كلماتي را در كار زيبايي هاي زيباي تو برخواهم گزيد
و من در آسمان محراب تو
چنانت به درد و اشك، دعا خواهم گفت
كه خدايان همه ي عصرها
از پرستندگان پارساي خويش
از همه ي زاهدان شب زنده دار خويش
و همه ي عارفان مشتاق و عاشقان گداخته ي خويش
كه در همه ي امت ها دعايشان گفته اند،
سرد گردند ...

 

*مهربون نگارم! ممنونتم بابت تک تک مهربونی هات...

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:42 توسط بانوی تابستان |

ديوارهاي خالي اتاقم را
از تصويرهاي خيالي او پر مي کنم
خداي من زيباست
خداي من رنگين کمان خوشبختي ست
که پشت هر گريه
انعکاسش را
روي سقف اتاق مي بينم
من هيچ
با زبان کهنه صدايش نکرده ام
و نه
لاي بقچه پيچ سجاده
رهايش
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت
حالا
گاه گاهي که به هم خيره مي شويم
تشخيص خدا و بنده چه سخت است

(رویا زرین)

چند روزی هست که حتی سراغ سجاده ی نمازم هم نمی رم .... بازم احساس می کنم پاهام توان تحمل وزنم رو ندارن .... احساس می کنم "دیگری" باز داره برمیگرده تا یکباره دیگه تو وجودم ریشه بگیره .... دوست ندارم برگرده اما یارای مقابله باهاش رو هم ندارم .......

 

+ تاريخ جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 23:42 توسط بانوی تابستان |

حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خويش را ديوانه کن هم خانه را ويرانه کن
وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سينه را چون سينه ها هفت آب شوي از کينه ها
وانگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو
بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان مي روي مستانه شو مستانه شو
قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر جانهاي ما
مفتاح شو، مفتاح را دردانه شو دردانه شو
بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را
کمتر ز چوبي نيستي، حنانه شو حنانه شو

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:41 توسط بانوی تابستان |

آرام باش عزيز من آرام باش
حكايت درياست زندگي
گاهي هم فرو مي‌رويم، چشم‌هايمان را مي‌بنديم، همه جا تاريكي ست.
گاهي بالائيم، برق و بوي نمك، درخشش آب‌ها، طراوت و شادماني.

آرام باش عزيز من، آرام باش...
دوباره سر از آب بيرون مي‌كشيم
و تلالو آفتاب را مي‌بينيم
كه اين دفعه درست از جايي كه تو دوست داري
ظاهر مي‌شود.


(شمس لنگرودي)

 


 
* ۵ روز مسافرت اجباری اونهم با یه تعداد آدم خاص که الان ۹ ساله که هرسال حداقل یکی دوبار باهاشون میری سفر - با همون حرفا و حدیثهای تکراری- نه تنها آرومت نمی کنه بلکه بیشتر کسلت می کنه و آشفته .....

 

 

یک روز رسد غمی، به اندازه ی کوه
یک روز رسد نشاط، اندازه ی دَشت
افسانه ی زندگی چنین است عزیز
در سایه ی کوه، باید از دَشت گذشت ......

 

 

* داشتم فکر میکردم به اینکه تا قبل از عید همیشه با خودم می گفتم " خدایا ببینی می شه" و حالا مدام می گم "خدایا کی می شه" .... شاید در ظاهر امر تفاوت این دو جمله تنها در یک واژه باشه اما در معنا تفاوتشون زمین تا آسمون .... خوشحالم از این تغییر نگرش خودآگاه و ناخودآگاهم .......

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 23:39 توسط بانوی تابستان |

تفاوت آدمها با هم جزيي است اما همان تفاوت جزيي سبب اختلافات كلي مي شود. تفاوت جزيي آنها هم همان نگرش و نوع نگاه آنهاست.

در نبرد داوود و جالوت، سربازها وقتي جالوت را مي‌ديدند، وحشت زده با خود مي‌گفتندك " اين هيولا آنقدر بزرگ است كه نمي‌توان او را كشت." اما داوود همين غول را ديد و گفت: " ضربه‌هاي من حرام نمي شوند چون به هر جا بزنم به بدن او مي‌خورد"

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 23:38 توسط بانوی تابستان |

دو فروشنده مامور شدند به جزيره‌اي بروند و در آن‌جا كفش بفروشند. فروشنده اول به محض ورود به جزيره يكه خورد زيرا ديد در آن جزيره هيچ كس كفش ندارد. پس بي‌درنگ تلگرافي به شركت سازنده كفش فرستاد و پيغام داد: "ما فردا برمي‌گرديم. در اينجا هيچ‌كس كفش نمي‌پوشد." فروشنده ديگر در اثر ديدن همان صحنه ذوق زده شد و بي‌‌درنگ به شركت تلگرافي فرستاد و در آن تقاضا كرد: " فوراً 10000 جفت كفش براي من بفرستيد زيرا همه افراد اين جزيره كفش لازم دارند.

 

 

 

نمي شه غصه ما رو، يه لحظه تنها بگذاره
نمي شه اين قافله، مارو تو خواب جا بگذاره
دلم از اون دلهاي قديميه، از اون دلهاست
که مي خواد عاشق که شد، پا روي دنيا بگذاره

دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا رو
ببره از اينجا و اون وره ابرها بگذاره
من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشم تماشا بگذاره

بي تو دنيا نمي ارزه تو با من باش و بگذار
همه ي دنيا من رو، هميشه تنها بگذاره


  

+ تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 23:37 توسط بانوی تابستان |

چند شبی هست که اصلاْ درست و حسابی خوابم نمی بره و امکان نداره بالای ۵ بار از خواب بیدار نشم .... نمی دونم چی باعث این حالت شده ...هجوم افکار مختلف در طول شب یا سروصدای بابااینا و گاهاْ مهمونش که دیگه بنظرم مافوق طاقتم شده ...

 

* دیشب از بس دست و بالم رو بو کردم تا مطمین بشم بوی عطر بوده یا نه آخرشم چیزی عایدم نشد و با دلی مالامال از غم - غم اینکه نکنه اشتباه تشخیص داده باشی - سر به بالین گذاشتم ... میگما: نکنه این دلیل بی خوابی دیشبم بوده باشه؟ ;)

 

صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيشتر كه عالمِ فاني شود خراب
ما را زجام باده گلگون خراب كن

 

 

+ تاريخ یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:36 توسط بانوی تابستان |

در روزهای کهن، هنگامی که نخستین لرزشِ سخن به لبهایم آمد، از کوهِ مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: " خداوندگارا! من بندهء تواَم. ارده ی پنهانِ تو قانونِ من است و تا ابد تو را فرمان بُردارم."
اما خدا پاسخی نداد و مانند طوفانی سهمگین گذشت .....................

آنگاه پس از هزاران سال از کوهِ مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم: "آفریدگارا! من آفریده ی تواَم. تو مرا از گِل ساختی و من همه چیزم را از تو دارم" اما خدا پاسخی نداد و مانندِ هزار بالِ تیز پرواز گذاشت............


آنگاه پس از هزارا سال باز از کوهِ مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: " ای پدر! من فرزندِ تواَم. تو با رحمت و محبت مرا به دنیا آوردی و من با محبت و عبادت ملکوتِ تو را به ارث می بَرَم." اما خدا پاسخی نداد و مانندِ مِهی که تپه های دوردست را می پوشاند گذشت ..............

آنگاه پس از هزار سال باز از کوهِ مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم:  " خدای من! ای آرمان و سرانجامِ من! من دیروز تواَم و تو فردای مَنی. من ریشهء تواَم در خاک و تو گُلالهء منی در آسمان و ما با هم در برابرِ خورشید می بالیم" آنگاه خدا بر من خمید و در گوشم سخنانِ شیرینی به نجوا گفت و مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد مرا در بر گرفت.....

و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم خدا هم آنجا بود .....

(جبران خلیل جبران)

همیشه چنین بوده است که مِهر به ژرفای خود پی نمی برد، تا آنگاه که ساعتِ فراق فرا می رسد ....


گاهی تو زندگی مواردی پیشِ روت قرار می گیرن که تا خودت به شخصه اون رو تجربه نکنی و با حالاتش دست بگریبون نشی، هزاری افراد با تجربه ی دور و برت بهت بگن، هزاری تو کتابها بخونی و حتی تو فیلم ها ببینی قادر نخواهی بود حتی ذره ای از عمق وجودی اون مسئله رو درک کنی .... اینکه می گن همیشه سعی کن از تجربیات دیگرون استفاده کنی بنظرم همه جا نمی تونه مصداق داشته باشه و گاهی لازمه که خودت شخصاً چیزی رو تجربه کنی و بهاش رو هر چند سنگین و سخت بپردازی تا قدر اون تجربه رو که حالا جزو داراییهات محسوب می شه با جون و دل بدونی ....

 

 

 

معلم پاي تخته داد مي زد

صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش بنام خدا زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر کلاسي ها
لواشک بين خود تقسيم مي کردند
وان يک ... گوشه اي ديگر
جوانان را ورق مي زد

براي آنکه بيخود ...هاي و هو
مي کرد و ..... با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري را نشان مي داد

 

با خطي خوانا به روي تخته اي کز
ظلمتي تاريک
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت


« يک با يک برابر هست »

از ميان ِ جمع شاگردان يکي برخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد
به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم
مات بر جا ماند

و او پرسيد:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آيا باز ......... يک با يک
برابر بود ؟

سکوت مدهشي بود و ... سوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود
وانکه
قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت
پايين بود ... !؟؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وآن سيه چرده که مي ناليد
پايين بود ... !؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم:
يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده مي گرديد؟

يا چه کس ديوار چين ها را بنا
مي کرد ........؟

يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟
يا که زير ضربت شلاق له مي گشت؟

يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد؟

معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه هاي خويش
بنويسيد:

"يک با يک برابر نيست"

 (خسرو گلسرخی)

 

 

+ تاريخ جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 23:34 توسط بانوی تابستان |

 

ای نسخه ی نامه ی الهی، که تویی
ای آینه ی جمالِ شاهی، که تویی
بیرون ز تو نیست، آنچه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی، که تویی

(مولانا) 

 

*در ادامه ی روح شعر مولانا:

دیده اگر جانب خود وا کنی
در تو بود هر چه تمنا کنی
عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو، ای خسته، طبیب تو نیست
از تو بود راحت بیمار تو
نیست به غیر تو پرستار تو
همدم خود شو، که حبیب خودی
چارهی خود وا کن که طبیب خودی
غیر که غافل ز دل زار توست
بی خبر از مصلحت کار توست
بر حذر از مصلحت اندیش باش
مصلحت اندیش دل ِ خویش باش
چشم بصیرت نگشایی چرا؟
بی خبر از خویش چرایی چرا؟
.
.
.
ای شده نالان ز غم و رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟
گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو، اشک سحرگاه تو
مایه ی امید مدان غیر را
کعبه ی حاجات مخوان دیر را

(رهی معیّری) 

 

+ تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 23:33 توسط بانوی تابستان |

دوستی بسته ی پیچیده به رُمانی نیست
که کسی روز تولد به کسی هدیه دهد
دوستی، قلب من و این دلِ توست
که در این روز بهم هدیه شود

 

*یه روز ابری قشنگ، هوا مرطوب و فضا مَلَس، طبیعت بکر و مناظر سبز و رویایی  ....................... تپه های دربند و آبشارش، جاده ی میگون و دار و درخت سرسبز و تازه اش غرق شده در هاله ای از مه، در کنار شریک بالا و پایین زندگیت، اونهم تو قشنگترین و به یادموندنی ترین روز عمرش..................... همه و همه روز به یادموندنی و زیبایی رو تو سررسید عمرم حک کردن!  

**مهربون نگارم، میلادت مبارک!

 

+ تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 23:32 توسط بانوی تابستان |

در همراهي خود، حد فاصل را نگه داريد و بگذاريد بادهاي آسمان در ميان شما به رقص درآيند....
به يكديگر مهر بورزيد اما از مهر بند مسازيد. بگذاريد مهر درياي مواجي باشد در ميانِ دو ساحلِ روح‌هاي شما .
جام يكديگر را پُر كنيد اما از يك جام منوشيد
از نان خود به يكديگر بدهيد، اما از يك گِرده نان مخوريد
دل خود را به يكديگر بدهيد، اما نه براي نگهداري. زيرا كه تنها دستِ زندگي مي‌تواند دلهايتان را نگه دارد.
در كنار يكديگر بايستيد، اما نه تنگاتنگ زيرا كه ستونهاي معبد دور از هم ايستاده‌اند و درخت بلوط و درخت سرو در سايه‌ي يكديگر نمي‌بالند


(جبران خليل جبران)

 

 

* بنظرم حتی صمیمی ترین دوتای ممکن هم باید بینشون حداقل فاصله ی ممکن باشه تا حریم هر دو طرف احترام متقابل همیشه محفوظ بمونه ...

 

+ تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 23:31 توسط بانوی تابستان |

خدایا هزاران هزار بار شکرت ... امروز یکی از زیباترین و دل انگیزترین روزهای عمرم رو به چشم دیدم و از ته ته دل احساس خوشبختی کردم .... خدایا واقعاً نمی دونم به درگاهت چه کار نیکو و پسندیده ای انجام دادم که اینجور مستحق پاداشم دونستی ....

* یه چیزی رو هم که این چند وقته بهش رسیدم اینه که اگه واقعاً تو هر موردی -حتی چیزی که احتمال وقوعش رو خیلی کم میدونی - با رویی گشاده و کنار گذاشتن ترس و تشویش به استقبالش بری حتی اگه کامل و 100% بهش نرسی اما پیش رویت نسبت به زمانی که کلی مایوس بودی و امیدی به پیشرفت نداشتی، خیلی خیلی بیشتره و اینجوری نه تنها از استرس و تشویش بدور بودی بلکه کلی هم از انرژی مثبتی که خودت با خوش فکریت و دیدِ مثبت ات نسبت به امور جاری تو فضا آزاد کردی مستفیذ می شی و به آرامش می رسی  .... البته یه چیزم بگم این انرژی مثبت و کلاً تجربه کردن این حس خوب چیزی نیست که با اعمال نظر دیگران، تا زمانی که خودت قلباً نخواستی تو لحظاتت جاری بشن و زندگیت رو تغییر بدن ......

+ تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 23:30 توسط بانوی تابستان |