در روزهای کهن، هنگامی که نخستین لرزشِ سخن به لبهایم آمد، از کوهِ مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: " خداوندگارا! من بندهء تواَم. ارده ی پنهانِ تو قانونِ من است و تا ابد تو را فرمان بُردارم."
اما خدا پاسخی نداد و مانند طوفانی سهمگین گذشت .....................
و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم خدا هم آنجا بود .....
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش بنام خدا زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر کلاسي ها
لواشک بين خود تقسيم مي کردند
وان يک ... گوشه اي ديگر
جوانان را ورق مي زد
براي آنکه بيخود ...هاي و هو
مي کرد و ..... با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري را نشان مي داد
با خطي خوانا به روي تخته اي کز
ظلمتي تاريک
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
« يک با يک برابر هست »
از ميان ِ جمع شاگردان يکي برخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آيا باز ......... يک با يک
برابر بود ؟
سکوت مدهشي بود و ... سوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود
وانکه
قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت
پايين بود ... !؟؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وآن سيه چرده که مي ناليد
پايين بود ... !؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم:
يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده مي گرديد؟
يا چه کس ديوار چين ها را بنا
مي کرد ........؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟
يا که زير ضربت شلاق له مي گشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه هاي خويش
بنويسيد:
"يک با يک برابر نيست"
(خسرو گلسرخی)