تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

در ادامه پست قبلی:

اشخاص عادي با تجربه نخستين شكست، دست از تلاش بر مي‌دارند به همين دليل است كه در زندگي با انبوه اشخاص عادي و تنها با يك "اديسون" روبه‌رو هستيم.

(ناپلئون هيل)

 

وای خدای من بی اغراق نصف بیشتر مردممون عصبی هستن و هرکدوم به نوعی با خودشون و زندگیشون درگیر .... اینکه اول صبحی هنوز هیچی نشده سر چیزهای پیش پا افتاده و جزیی اینجور از خودمون واکنش نشون می دیم و اعصاب خودمون و دیگرون رو الکی الکی بهم می ریزیم حاکی از بیماری بس ژرف و عمیق در بین اکثر مردم جامعه مونه .... خدا ختم به خیر کنه آینده ی این جامعه ی مریض رو ... من که خدایی امروز صبح کلی به حال خودمون تاسف خوردم ...........  

 

 

+ تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:28 توسط بانوی تابستان |

فیلم "دختر میلیون دلاری" حول محورِ دختری سی ساله به نام "مگی"دور می زنه که از 13 سالگی با پیشخدمتی و ظرفشویی تو رستورانها نه تنها خرج خودش رو بلکه در حد توان باری هم از دوش خانواده اش بر می داره اما این میون تنها  چیزی که می تونه بهش حس خوبی بده و به قولی به زندگیش معنا، بوکس بازی کردن در سطح حرفیه ای اونهم تنها با مربیگری پیرمردی سرسخت که هیچ جوره حاضر نیست به دختر جماعت تعلیم بده اما بلاخره مگی با جسارت و سماجتی که از خودش نشون می ده دل مربی پیر -فرانکی- رو نرم می کنه و دقیقاً شب تولد 31 سالگیش شاید بعنوان هدیه تولدش، رضایت فرانکی رو برای تعلیم و تربیتش بدست می یاره و مسیر پیشرفتی رو که در حد نرمالش به 4 سال زمان نیاز داشت در عرض یکسال و نیم میگذرونه و درست گام آخر برای فتح قهرمانی تو مسابقه طوری آسیب می خوره که تا آخر عمر قطع نخاع می شه و به مرور با دچار شدن به بیماری زخم بستر، پاهاش رو هم از دست می ده و دیگه تو این مرحله با گرفتن تکه تکه ی دارایهاش که شاید برای بدست آوردن ذره ذره ی اونها رنجی مافوق ظرفیتش رو متحمل شده بود، از فرانکی پیر می خواد برای رهایش از این رنج و درد بهش کمک کنه ............... بنظرم سوای فیلنامه قشنگی که فیلمنامه نویسش نوشته بود و بازی خوب و برجسته ی هر کدوم از نقشهای کلیدی فیلم که اون رو تکمیل میکرد می شد درسهای زیادی ازش گرفت ........ شاید شاخص ترین درسش این بود که آدمی اگر چیزی رو از صمیم قلب  و با سلول سلول وجودیش بخواد و برای رسیدن بهش پی سختی ها و مرارتها و حتی گاهاً شکستهای احتمالیش رو به تن بماله و در طول مسیر اون قدرت و جسارت اولیه رو با یاس و نومیدی معاوضه نکنه، هیچ چیزِ هیچ چیز حتی فقر و نداری نمی تونه جلودارِ رسیدن به اون خواسته قلبی بشه حتی اگر در وهله ی اول اون آرزو، اون هدف، خیلی دور از دسترس و خیال پردازانه نمود پیدا کنه ....... سوای تاثر شدیدی که از دیدن این فیلم بهم تحمیل شد، طوری که دیشب هربار که آشفته از خواب می پریدم شخصیت مگی و فرانکی حتی اون سیاه پوست بازنشسته ی مهربون - مستر اسکرپ-  لحظه ای از جلو نظرم محو نمی شد، اما با این وجود خیلی خوشحالم که فیلمی به این قشنگی رو دیدم تا همیشه به یاد داشته باشم شاید خیلی از ماها آرزوی این رو داشته باشیم که یکی مثل اینیشتن و ادیسون و مادام کوری باشیم اما واقعا کدوم یکی از ما برای رسیدن به این مرحله با قرار گرفتن تو اولین سربالایی فرار رو به قرار ترجیح نداده؟ اینها رو بخصوص برای خودم دارم میگم که همیشه تو هر موردی با پدیدار شدن مشکلات اولیه با تسلیم شدن در برابر یاس و نومیدی قافله رو وا گذاشتم ............


*ممنونم بابت تک تک هدیه های قشنگت که در نهایت ظرافت انتخاب می شن تا هر کدوم با زبون بی زبونی بهم درس زندگی میدن!

                 

+ تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:27 توسط بانوی تابستان |


*دلا نزد کسی بنشین
که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو
که او گلهای تَر دارد


نه هر کِلکی شِکَر دارد
نه هر زیری زِبَر دارد
نه هر چشمی نظر دارد
نه هر بحری گوهر دارد

از این کاست "گل صد برگ" ناظری خاطره ی نمی تونم بگم تلخ اما دردآوری دارم ... امسال عید رفتنی زنجان اکثرا در طول مسیر این کاست تو ضبط بود و هر بیت از اشعاری که می خوند نمک به زخمم می پاشید  ... نمی دونم چرا امروز عجیب اصرار به گوش کردنش دارم ... شاید می خوام به نوعی اون خاطره آزار دهنده رو شیرینش کنم ...... شایدم می خوام به خودم یادآوری کنم که چه روزهایی رو از سر گذروندم .... کجا ایستاده بودم و حالا کجام ....


**پرده پندار می باید دَرید
توبه ی تزویر می باید شکست
وقت آن آمد که دستی بَر زنم
چند خواهم بود آخر پای بست ...

***دل من راي تو دارد
سر سوداي تو دارد
رُخ فرسوده ي زردم
غمِ صفراي تو دارد

****ما وقت سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم
درخرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ اين داغ
اين داغ که ما در دل ديوانه نهاديم

 

 

وای خدای من حتی فکرشم نمیکردم یه فیلم تا این حد بخواد روم تاثیر بگذاره .... الان اصلاْ حالم خوب نیست و نمی تونم تمرکزی به اونچه که دیدم و احساس کردم داشته باشم اما بعداْ حتما در مورد "دختر میلیون دلاری"می نویسم .................................... نمی دونم چرا فقط دلم می خواد گریه کنم ... فکر کنم خیلی دیگه کم جنبه شدم ....

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:26 توسط بانوی تابستان |

اعتمادي كه به چشمان تو هست
اعتمادي كه به دستان تو هست
با تو ديگر ز چه بايد ترسيد؟
به خودم مي گويم:
به چنين دستاني ... مي شود داد همه دنيا را ... و همه وسعت تنهايي را.
با تو ديگر ز چه بايد ترسيد؟
با تو بايد خنديد ... با تو بايد برخاست ... با تو بايد روئيد... .

 

* چقدر این شعر رو دوست دارم ...

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:25 توسط بانوی تابستان |

هميشه آنچه دوست داريم، نداريم. راز خوشبختي در اين است كه آنچه در اختيار داريم دوست بداريم.


(بوسي رابتونی)

 

یادت باشه که" این باد مخالف که بادبادک رو بالا می بره" .... پس مقاوم باش و سعی کن از این بادهای مخالف برای بالا و بالاتر رفتنت استفاده کنی ....

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:24 توسط بانوی تابستان |

گاهي كه همه چيز روبه‌راست و در طول روز هم اتفاق خاصي نيافتاده كه به نوعي بخوام ناراحت بشم و درگيري ذهني پيدا كنم وقتي مي‌فهمم منتظرمي با يه شادي و خوشحالي وصف ناشدني مي‌يام پيشت ... اونقدر خوشحال و پر شَر و شور كه فكر مي‌كنم هر بيننده‌اي هم متوجه‌اش بشه .... اما همين كه مدتي ميگذره، درست تو اوج زماني كه حس مي‌كنم خوشبخترين آفريده‌ي روي زمينم و دلم مي‌خواد تا آسمون هفتم پرواز كنم، هجوم افكار منفي و ترس از موقتي بودن اين دوره همه‌ي اين حسهاي خوشايند رو تو قلبم خراب مي‌كنه و جاش كوله باري از غم و حسرت رو به ارمغان مياره و اونوقت اينجوري مي‌شه كه يه دفعه اون دختر شاداب و سرحال نيم ساعته پيش تبديل مي‌شه به يه دختر سردرگم و بهونه گير واپسين لحظات ....
          

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:23 توسط بانوی تابستان |

 

عجب روزی بود امروز .... باز هم برای چند دهمین بار بهم ثابت شد که تا چه حد از بودن در طبیعت و محصور شدن تو کوهستان و شنیدن صدای آب رودها و جویبارهاش احساس سبکی و آرامش می کنم .... حتی خستگیش هم به نوعی شیرین و لذت بخشه ........ تو واپسین لحظات راهی شدن به سمت پایین آهنگ انتخابی یکی از بچه ها که ازم خواست بهش گوش بدم با چشم اندازی که روبه روم قرار داشت آنچنان حس خوشایندی رو در من بوجود آورد که حقیقتاْ برای دقایقی احساس کردم دارم همین طور میرم بالا و بالاتر ..... واقعاْ تجربه شیرینی بود!   

 

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:22 توسط بانوی تابستان |

هم فعلاْ مدتی به رسم امانت اینجا باشه ....


تو با یک جرعه از دریای یادت
میان باغ قلبم جا گرفتی
تو با یک انعکاس نقره ای رنگ
مجال ناز از رعنا گرفتی
تو چون یک هدیه فیزوره ای رنگ
مرا بر قایق رویا نشاندی
و با یک لطف، یک لبخند ساده
مرا بر سرزمین عشق خواندی
تو دیوار میان قلبها را،
به رسم آسمانی ها شکستی
و چون حسی غریب و واژه ای سرخ،
میان دفتر روحم نشستی

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:21 توسط بانوی تابستان |

الحق و الانصاف که دبير نگارش سال دوم راهنماييمون حق داشت که هميشه ما رو از خوندن رمانهاي ايراني بخصوص "فهيمه رحيمي" بر حذر مي کرد .... يادمه هميشه کلي از اين جبهه گيريش عصباني مي شدم و مي گفتم نگا کنا خودش خوندنشو کرده کيفش رو کرده حالا که به ما رسيده داره موعظه (راستي درست نوشتم اين واژه رو؟) مي کنه .... همش پيش خودم غصه مي خوردم که اخه اين بزرگترها کي مي خوان ما جوونها رو درک کنن و دست از اين بکن نکن ها اين امر و نهي ها بردارن و اين فرصت رو بهمون بدن که خودمون تصميم بگيريم و راه درست رو از غلط باز بشناسيم (البته هنوزم رو حرفم هستم و اعتقاد دارم هر کس تو هر سني اگه کمي جوهره ي وجودي داشته باشه و تابع عقل و منطقش باشه نه احساسات تند و زود گذر موعد انتخاب مسير که برسه مي تونه راه درست رو از غلط تشخيص بده ) ....... از پري روز بطور اتفاقي يه رمان ايراني بدستم رسيد که فقط براي اينکه همکارم لطف کرده بود و با دنيايي از ذوق و شوق اون رو آورده بود تا من بخونم دستش رو رد نکردم و گفتم بگذار بخونمش ..... واي که امان از رمان نويسهاي ايراني که نوک قلم رو از همون ابتدا ميگذارن رو احساسات آدمي و حالا نتازون کي بتازون ....................... خيلي دلم مي خواست امسال که ديگه مثل سه سال گذشته درگير غرفه ي خودمون نبودم و مثلاْ وقت آزاد براي خودم دارم برم نمايشگاه کتاب و يه دل سير غرفه ها رو ببينم و زير و روشون کنم ..... واقعاْ نمايشگاه کتاب و مطبوعات از دوست داشتني ترين جاهايي که دوست دارم با يه همراه خوب و هم پا همه جاش رو زير پا بگذارم و ساعتها تو سالن هاش پرسه بزنم ..... امسال که بگمونم ديگه نشه اما فکر مي کني سال بعد بتونيم؟! آره چرا که نه .... بايد خوش بين بود به قول قديميها "وصف العيش نصف العيش"

بگذرد اين روزگار تلختر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آيد  

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:20 توسط بانوی تابستان |

 

خیلی فاجعه است که بعد یه خواب ۸ ساعته از خواب بیدار بشی اما یارای راه رفتن نایی برای قدم برداشتن نداشته باشی .....

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:19 توسط بانوی تابستان |

خيلي دلم مي خواست کار به اين مرحله نمي رسيد و قلباً رضايت مي دادين تا من و شما هيچ وقت مقابل هم قرار نميگرفتيم .... خیلی دلم می خواست برای همین یکبار هم که شده من رو باور می کردین و انتخابم رو صرفاً بخاطر من و باوری که بهم داشتین قبول می کردین ............  نمي دونم چرا از همون بچه گي، حتي از همون موقع که شش هفت سالي بيشتر نداشتم، فاصله ي زيادي بين خودم و شما احساس ميکردم ..... مي دونم از يه طرف ديدن گريه هاي مامان سر سجاده ي نمازش و شنيدن دعاهاش که به خدا التماس مي کرد بهش صبر بده تا غم دوري و فراق رو تحمل کنه و از طرف ديگه سختگيري هاي شما تو بوجود اومدن اين فاصله بي تاثير نبود ....... شايد بعد از خدا من تنها کسي بودم که شاهد ذره ذره آب شدنش و اينجور از ته دل گريه کردن هاش بودم و همين ناخواسته من رو از شما روز به روز دور و دورتر ميکرد ..... نمی خوام با این حرفهام رو زخمهای کهنه امون که هر کدوم به نحوی باهاش دست بگریبون هستیم نمک بپاشم ..... فقط دلم می خواست و می تونستم رو در رو بابت یادداشت چند خطی که امروز برام گذاشته بودین و اینچنین صمیمانه من رو مورد خطاب قرار داده بودین ازتون تشکر کنم و بگم همین لحن صمیمانه ی شما تا چه حد من رو منقلب کرد و چطور اشک رو تو چشمهام جمع کرد ..... دلم می خواست جراتش رو می داشتم و بهتون رو در رو می گفتم که تا چه حد دوستتون دارم و تصور نبودنتون از این به بعد در کنارم چقدر برام سخت و کشنده است ...... کاش می دونستین نیمه شبها شنیدن نفستون - اینکه هنوز نخوابیدین - تا چه حد قلبم رو می فشره .... کاش می دونستین دیدن چهره خستتون که حاکی از قلب شکستتونه تا چه حد متاثرم می کنه.... کاش می دونستین پشت این چهره ی به ظاهر یخ و خشک، قلبی هست که هر لحظه برای سلامتی شما می تپه ..... کاش می دونستین انتخابی که پیش روم گذاشتین تا چه حد برام سخت و دردآور بود  ...... گمون نکنم تو دنیا هیچ انتخابی به سختی انتخاب بین دو عزیز باشه .... چیزی که من در زندگیم دو بار تلخیش رو با پوست و خون و استخون لمس کردم ............    

   

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:43 توسط بانوی تابستان |

بنظرم تا آدم دیدگاهش رو ، نقطه نظرش رو تو مسئله ای خاص نخواد عوض کنه اگه زمین و زمون هم جمع بشن ، چه با خواهش و التماس و تمنا چه با اجبار و تهدید و اعمال زور، قادر نخواهند بود که شخص رو از رویه ای که در پیش گرفته منصرف کنن مگر اینکه خود شخص به درجه ای از شناخت برسه که تو باورهای سابقش دچار تردید و دودلی بشه و بخواد که تجدید نظری کنه .... البته گاهاً می بینی برای رسیدن به این تزلزل و دودلی، شک و تردید به باورهای پیشین، وجود یک یا چند تلنگر الزامیه ............................................ بنظر خودم که من هنوزم همون دختر سابق قبل از عیدم با این تفاوت که بواسطه همون تلنگرهایی که وجودشون رو تو رسیدن به مرحله ی پذیرش تغییر الزامی دونستم، موضع گیرم تو یکی دو مورد عوض شده والله هیچ کس نمی تونه تو مدت زمانی به این کوتاهی 180 درجه چرخش داشته باشه و از بیخ و بن عوض بشه .........

 

 

انسان زمزمه میکند:

_ "پروردگارا با من سخن بگو !"

و ...

چلچله ای آواز می خواند.

اما انسان صدای چلچله را نمی شنود.

 

انسان فریاد می زند:

_ "پروردگارا با من سخن بگو !"

و ...

آسمان صاعقه می زند.

اما انسان صدای صاعقه را نمی شنود.

 

انسان اطرافش را نگاه می کند و میگوید:

_ "پروردگارا خود را به من نشان بده !"

و ...

ستاره ها می درخشند.

اما انسان درخشش ستاره ها را نمی بیند.

 

انسان فریاد سر در می دهد:

_ "پروردگارا معجزه ای بر من بیاور !"

و ...

کودکی متولد می شود.

اما انسان کودک را معجزه نمی پندارد.

 

انسان نومیدانه گریه سر می دهد:

_ پروردگارا مرا لمس کن ! اجازه بده حضورت را احساس کنم."

و ...

پروانه ای فرود می آید وانسان را لمس می کند.

اما انسان پروانه را از خود دور می کند ومی رود.

 

 

 

از امروز با خود عهد کن ، هیچ کدام از

موهبت های پیرامونت را خوار نپنداری.

مواهب به صورتی که تو انتظار داری

آشکار نخواهند شد. هوشیار باش تا

کوچکترین حضور خداوند را احساس کنی.....

 

* این متن ترجمه شده ی بالا رو نمی دونم از کدوم کتاب گرفته شده ولی هر چی هست بنظرم اگه یکم ظرافت به خرج بدیم لابلای جملات ساده اش پر از درسهای خوب و قشنگی که با یادگیریش شاید بتونیم بهتر و بهترتر زندگی کنیم .......... مدتهاست که به نشونه ها اعتقاد پیدا کردم و احساس می کنم کم کم دارم با زبونشون نحوه ی بیانشون  آشنا می شم .... آخرین باری که کتاب کیمیاگر پائولوکوئیلو رو که خوندم اونجایی که ساراماگو می خواست باد بشه و برای رسیدن به این مرحله کلی با آسمون و خورشید و باد صحبت کرد رو من اثری سوای اثری که بارقبل خونده بودم گذاشت ............ قبول کنیم که دنیا سرشاز از نشانه هاست کافی بخوایم تا درکشون کنیم .... باور نداری؟ از امروز شروع کن سخت نیست فقط کمی حوصله می طلبه و یکم دقت ......


+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:18 توسط بانوی تابستان |

آري، آر ، زندگي زيباست.
زندگي آتشگه اي ديرنده پا برجاست .
گر بيفروزیش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورن ، خاموش است و خاموشي گناه ماست ....

 

* چقدر از دیروز عصر به این ور بهترم و دلم مالامال از امید ..... الحق که ذره ای نمی شه حالات روحی متولدین تیر رو پیش بینی کرد ... یه لحظه می بینی سنگینی کوهی از غم رو تو سینه حس می کنن و آن دیگه به وسعت آسمونها احساس شادی و سبکبالی ..... خدا صبر بده به اونهایی که قراره یه عمر باهاشون معاشر بشن ....


 ** امروز برای اولین باربعد از ماجرای ۵ شنبه و حرفهایی که با بابا زدیم و فهمیدن اینکه من وبلاگ دارم جلو روش کامپیوتر رو روشن کردم و اومدم شبکه .... بنظرم لازم بود بدونه با وجود تک تک حرفهایی که زده شد من هنوزم که هنوزه می یام شبکه .... اگرچه یه ۳ هفته ای وقتی خونه بود سمتش نیومده بودم اما این به معنای حذف این بخش از زندگیم نبوده ....

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:16 توسط بانوی تابستان |

 

اولین باری که به قصد صعود قله ی توچال دسته جمعی راهی دربند شدیم، تا رسیدن به هدف، خصوصاً از سیاه سنگ به اونطرفش که قله رو دیگه می دیدی کلی بهم سخت گذشت  ..... می دونی نه اینکه بگم صرفاً چون مسیر خیلی طولانی و خشک بود تا این حد خسته شدم ، در حقیقت چیزی که من رو خیلی اذیت کرد این بود که نکه تا حالا قله توچال رو صعود نکرده بودم و هیچ ذهنیتی از مسیر نداشتم و بخصوص اینکه از سیاه سنگ به اون ور قله معلوم می شد، هر تپه ای رو که پشت سر می گذاشتم با خیال اینکه بعدی دیگه حتماً قله است تمام توان و هم و غمم رو جمع میکردم اما وقتی می دیدم ای دل غافل باز هم یه تپه ی دیگه و کلی راه دیگه برای رسیدن به قله کلی از انرژیم رو و حتی بنظرم ازاون مهمتر روحیه ام رو از دست می دادم .... خلاصه اینکه واقعا اون روز صعود من به قله ی توچال از چندبار صعود به قله ی دماوند سختتر و جانفرساتر اومد  .......................... حالا با گذشت سالیان سال از اون ماجرا احساس می کنم باز دچار همون تجربه تلخ شدم ..... حسابش رو بکن در ظاهر امر همه چیز مطلوبه و تو داری بعد از کلی اومدن بالا و طی کردن کلی مسیر و پشت سر گذاشتن موانعش، قله رو می بینی اما هر چی می ری پیشتر با وجودی که قله جلو روته اونقدر تپه ی کوچیک و بزرگ جلو روت ظاهر می شه و تو رو مثل جزر و مد دریا بالا و پایین می کنه که کم کم لذت فتح قله و رسیدن به هدف برات کمرنگ می شه اونوقته که احساس سستی و تزلزل می کنی ........ اونوقته که دلت می خواد همون جا رو همون خار و خاشاک ها یه روز تموم بشینی تا لااقل نفسی تازه کرده باشی و خستگی این همه بالا اومدن رو با نشستنی چندین و چند ساعته از تن بدر کنی ..... بدی من می دونی چیه؟ اینه که دوست ندارم تو مسیر رسیدن به مقصد به هیچ عنوان توقفی داشته باشم ... شده راهم رو حاضرم طولانی تر کنم اما توقف رو دوست ندارم ..... نمونه ی عینیش وقتی دارم پیاده روی می کنم و یه دفعه سر یکی از خیابونهای فرعی ماشینی می خواد بپیچه تو خیابون اصلی حاضر نیستم حتی چند ثانیه توقف کنم تا اون رد بشه .... حاضرم راهم رو کمی طولانی کنم و از پشت ماشین دور بزنم اما توقف نکنم ..... شایدم بخاطر همین باشه که حالا که نه به قله می رسم نه طاقت نشستن و درجا زدن رو دارم اینقدر بهونه گیر شدم و دارم به زمین و زمون و بد و بیراه میگم .... و یه چیز دیگه اینکه فکر کنم من آدم کم طاقتی باشم و شایدم کمی عجول .....

 

 

دنیا دیگه مثل تو نداره
نداره نه می تونه بیاره
دلها همه بی قرار عشقن
اما عشقه، که واسه تو بی قرار
هیشکی مثل تو نمی تونه
نمی تونه قلبم رو بخونه
بگو، بگو کدوم خیابونه
که من و به تو می تونه برسونه

* اینم برای اینکه دو پست قبلی از دلت در بیارد ....

 

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 23:13 توسط بانوی تابستان |

 

آلان مدتی هست که عجیب می رم تو بحر آدمهای دور و برم .... از آدمهایی که تو پیاده رو از کنارم رد می شن گرفته تا کسانی که تو اتوبوس و تاکسی و خیابون می بینمشون .... یکم اگه دقت کنی از خطوط چهره هاشون از حالت چشمها و نگاهشون به اطراف از لحن صحبت کردن حتی طرز راه رفتن و قدم برداشتنشون می تونی حدس بزنی که تا چه به زندگی که می کنن دلخوشن یا ناامید ... چیزی که این روزها زیاد بچشمم می یاد اینه که بیشتر کسانی که زیر ذره بین قرارشون می دم در ظاهر امر مناظر دور و بر رو از چشم می گذرونن و در حقیقت دارن خاطره هاشون رو صحنه های تلخ و شیرینی رو که از سر گذروندن رو در ذهن مرور می کنن و یه جورایی با افکارشون درگیرن ................................ دو سه روزه عجیب احساس پوچی و خستگی می کنم ... این گره کوری که پیش اومده و ظاهراْ هیچ انگشتی یارای باز کردنش رو نداره این پنهون کاریها و نقش بازی کردنها این خواستنها و نرسیدن ها عجیب داره روح و روانم رو می خوره ... دلم یه آرامش یه ثبات جسمی روحی می خواد اما نه یه آرامش و ثبات مقطعی .................... خدایا آخه کی می خوای من رو از این بلاتکلیفی خلاص کنی؟

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:12 توسط بانوی تابستان |

 

 دگرگون كننده قلبها و چشمها
اي چرخاننده شبها و روزها
اي تغيير دهنده حال و احوال
متحول كن حال مرا به نيكوترين احوال

 

ذره ای دل سوزی که صرفاً زبونی باشه و تو اعمال آدم متجلی نشه رو، نه دوست دارم نه قبول دارم ....... از این ور گوله گوله اشک می ریزه که وای نامزدم رو از کار اخراج کردن از این ور مجبورش می کنه براش فلان لباس و فلان کفش فلان قیمتی رو که ذره ای لَنگِش نیست رو بگیره ........ از این ور اون یکی با چه غصه ای از وضع نابسامان اقتصادی پدرش، کمر درد و فشار روحیش حرف به میون می یاره و در کلام براش کلی دل می سوزونه و اشک می ریزه اما از اون ور وقتی پایان ترم می رسه دونه دونه درسهای سه چهار واحدیش رو حذف پزشکی می کنه و ترم دیگه از نو هم هزینه ی ثابت می پردازه هم متغییر رو......... یا اون مادری که پیش دوست و آشنا نشستنی کلی غصه ی مریضی پسرش رو و اینکه با چه مرارتی داره زندگیش رو می چرخونه رو می خوره به قول خودش سر نمازهاش از ته دل برای سلامتیش دعا می کنه اما همون مادر جلو روی پسرش زار زار گریه می کنه که من دلم کربلا و مکه و سوریه و و و می خواد............. نمی دونم شاید هم من خیلی سنگ شده باشم اما در هرصورت درست یا غلط، هیچ جوره نمی تونم اینجور آدمها رو که تو حرف یه چیز می گن اما در عمل دقیقاً در جهت نقطه ی مقابل حرفاشون حرکت می کنن رو درک کنم ..... یا رومی روم باش یا زنگی زنگ ...................... همیشه گفتم باز هم می گم "عاشق آن نیست که هر لحظه زند لاف محبت ---- مرد آن است که لب بندد و بازو بگشاید" 

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:10 توسط بانوی تابستان |

*مثل خيلي چيزهاي زندگي، زندگي زناشويي يه كاره .... شما با كس ديگه‌اي زندگي مي‌كنيد. فضا، صابون و احساساتتون رو با هم تقسيم مي‌كنيد .... بايد چزهايي رو درك كني كه در حقيقت درك نمي‌كني (چيزهايي كه به كروموزوم ايكس و ايگرگ مربوط مي شن) بايد گوش كني، حتي وقتي به دقت به همه‌ء اون حرفها گوش داده‌اي. بايد وقتي بي‌حوصله هستي حوصله به خرج بدي. بايد زماني كه بيش از هر چيز ديگه‌اي مي‌خواي اوضاع به وفق مرادت باشه، سازش كني. بايد غرورت رو قورت بدي، اون هم زماني كه نمي‌توني چيز ديگه‌اي بخوري و حتي بايد بپذيري كه "اشتباه" كردي. ولي بيشتر از همه اين‌ها، بايد سعي كني. تسليم شدن آسونه، زندگي زناشويي كار سختيه. بايد حتي وقتي واقعاً خسته‌ يا واقعاً عصباني هستي، يا وقتي مي‌دوني، قطعاً، با كمال اطمينان، كه حق با توئه ( و عكس و شاهد عيني براي اثبات اون داري) سعي كني. بايد روز بعد از اين كه سعي كردي هم باز سعي كني. بايد در كلّ زندگي زناشويي سعي كني. هيچ روز بدون سعي كردن وجود نداره . ولي قسمت خوب ماجرا اينه كه: ارزشش رو داره.

**هر از چند گاهي، وقتي از دست او ناراحت، عصباني، رنجيده خاطر، آزرده، دلخور، خسته، كسل يا بهانه‌گير مي‌شي، توقف كن، يه قدم به عقب بردار، چشماتو ببند. كسي كه عاشقش شدي رو بخاطر بيار. چه‌طور نمي تونستي مقاومت كني و هيچ كنترلي روي خودت نداشتي. اين او بود كه به دامش افتاده بودي.
همون شخص كه تو اتاق بغلي نشسته، اون كه باهاش ازدواج كردي، او منتظرته .................

چقدر از اين كتاب تاليفي "جيمز ديل و سارا بت اندروز" خوشم اومده،...  توش پر از نكات ريزي كه شايد تو زندگي مشترک آنچنان به چشم نيان اما بي توجهي به اونها تو دراز مدتِ كه مي‌تونه آثار سوئش رو نشون بده ......  خوب اين كتابي كه من خوندم مربوط به خانمها نمي‌شد و نكاتي بود كه آقايون مي‌بايست بدونن و رعايت كنن (حالا بماند كه از رو حس كنجكاوي(يا همون فضولي خودمون) و صحه گذاشتن براونچه كه نويسنده ي كتاب از جانب خانمها ابراز داشته بود، واو به واوش رو تا به آخرخوندم) حالا دوست دارم اون يكي كتابش رو كه مربوط به خانمها مي‌شه رو گير بيارم تا ببينم آقايون به چه موارد ريزي تو زندگي توجه دارن كه ما خانمها از اون غافليم  ...................... 

 

 

+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:9 توسط بانوی تابستان |

به چه می انديشی؟   
به سکوتی مبهم  
يا بدين فاصله ها؟

من و تو فاصله را می شکنيم
من و تو عاشق بودن هستيم
من و تو می خوانيم   
نه به چنگ        
نه به تار           
نه به آوای بهار

که به درد    
که به رنج       
که به هر آنچه کشيديم از اين دوری يار

به چه می انديشم؟   
به سکوت    
يا به صدای گيتار؟ 

نه سکوت
نه نت آن گيتار    
که به عشق     
که به ماندن  
رفتن و محو شدن  
در خروش امواج ،     
                       گم شدن ، پاک شدن...

من و تو می مانيم  
نه در اين فانی دنيا

که به دل    
که به جان    
به دل خسته هر خسته دلی می مانيم

نقش ما می ماند   
نقش من   
نقش تو    
نقش هر آنچه نوشتيم از آن هجرت یار

دل تو آينه خوبيهاست 
و من آن تصويری    
که در آن آينه هر دم پيداست

گر بگيرد زنگار    
نه دگر آينه است     
نه دگر تصويری   
در زلالش پيداست

من و تو ، تپش يک قلبيم    
گرمی يک آهنگ     
سردی یک غصه

من و تو ، يک نفسيم   
پس بکوشيم که تا راه نفس باشد باز      
و شويم هم آواز

من و تو ، يک نفريم 
                         که به قالب ، دو نفر را مانيم....     

 

امروز با پوست و خون و استخون رسيدم به اين باور که اگه پادوي مغازه ي اجاره اي خودت باشي و از صبح تا شب برای چندر غاز بدویی، سگش شرف داره به اينکه مديرعامل شرکتي باشي که هیچ سهمی درش نداری .... حالم از هرچي آدم پولدار متولي که فکر مي کنه به واسطه ي پولش مي تونه مالک همه چيز حتي شخصيت ساير آدم ها باشه بهم مي خوره ................

 

+ تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 23:7 توسط بانوی تابستان |

 

هنوزم با گذشت دو روز و دو شب باورم نمی شه که خوان دوم رو هم پشت سر گذاشته باشم  ...................................  الهی شکرت!

+ تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 21:27 توسط بانوی تابستان |

شب بلند و دل من در تب و تاب وای
لحظه هام همه پر از حسرت خواب وای
ذره ذره دل من آب می شه تو سینه
آرزوی دیدنت مثل سراب وای

بیا و ستاره ای تو آسمونم باش
بیا و چلچله ی شیرین زبونم باش
مهربون من بیا تو هم زبونم باش
من بلا رو دوست دارم بلای جونم باش 

حالا تو خون منی، توی تنی یا نه؟
از دل عاشق من دل می کنی یا نه؟
بگو هنوز مال منی، عشق منی یا نه؟

نکنه خدا نکرده نکنی یادم
نکنه عزیز من ز چشمت افتادم
نکنه تو قلبت خبری باشه
نکنه دلت با دگری باشه

هر نگاه گرم تو امید فردام بود
آخه عشقت عزیزم خونِ تو رگهام بود
آرزوی تو، دینم و دنیام بود
بی تو همدمم، قطره ی اشکهام بود 

حالا تو خون منی، توی تنی یا نه؟
از دل عاشق من دل می کنی یا نه؟
بگو هنوز مال منی، عشق منی یا نه؟

* نمی دونم چرا از بچه گی رو این آهنگ حمیرا که مامان زیاد گوش میکرد یه دلبستگی خاصی داشتم و امشب هم بر حسب اتفاق اون رو بعد سالها شنیدم و یه دفعه هوس کردم اون رو اینجا هم بگذارم ....

 ** خدایا چقدر آروم شدم و تا چه حد به این آرامش نیاز داشتم .... الهی شکرت!

 

+ تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:25 توسط بانوی تابستان |

سفر به آسمان‌ها
از روي زمين آغاز نمي‌شود.
از درون شهرها و آبادي‌ها،
از درون خانه ها، بسترها آغاز نمي‌شود.
از زير خاك، از عمق زمين
بايد به آسمان پرواز كرد ...

 

*  ميدوني گاهي که فرصتي دست مي ده که با خودم خلوت کنم، مي گم نکنه همه ي اين سختي ها، اين کشمکش ها، فراز و نشيب هايي که براي رسيدن به هدف هست، براي اين باشه که وقتي بهش مي رسم قدرش رو خوب خوب بدونم و با کوچکترين تلنگر و بهونه هاي واهي اون رو خدشه دار نکنم .... ديدي آدم هر چيزي رو که بهاي سنگين تري بالاش مي ده ناخودآگاه بيشتر و بيشتر بهش توجه داره و بيشتر هواش رو داره .... اما گاهی هم که مثل امروز یکم بی حوصله ام و کم صبر، می گم خدایا تو من رو از این فشار روحی خلاص کن و آسون تر از این حرفا به هدفم برسون من قول می دم همین الان یه امضاء به چه بزرگی بدم که  تا آخر عمرم قدرش رو بدونم و نگذارم حتی کوچکترین خراشی بهش وارد بشه ........   

+ تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:24 توسط بانوی تابستان |

خب، همه ي آدمها كه حالت روحي يكساني ندارن كه بشه ازشون انتظار داشت تو شرايط و موقعيت‌هاي مختلف عكس العمل مشابهي نسبت بهم نشون بدن .... يكي مي‌بيني خيلي توداره و تو بدترين شرايط روحي و رواني اما قادر حفظ ظاهر كنه و در برخورد با ديگران بگه بخنده، بطوري كه هيچ عهدالناسي حتي شكش نبره كه در درون طرف مقابلش چه طوفاني به پاست .... يكي هم مي‌بيني وقتي تو موقعيت روحي و رواني بدي قرار ميگيره تا وقتي اون مشكل رو از پيش رو برنداشته و يا به نوعي اون رو در خودش حل نكرده مدام در حال جنگه و خوب همين جنگيدن و بالا و پايين شدن تو نوع روابطش با ديگرون تاثير ميگذاره تا جايي كه نكه نمي‌تونه مثل سابق باشه و با اطرافيونشون حالت قبل رو حفظ كنه ناخودآگاه تا جايي كه بشه سعي مي كنه از برخورد با سايرين دوري كنه .... من نمي‌گم اين رويه درسته و بايد همين طور ادامه داشته باشه اما مسلماً نمي‌شه خصوصيات اخلاقي آدمها رو، اون حالات روحيشون رو حالا چه خوب و چه بد، يه شبه دو شبه عوض كرد .... بلكه بنظرم تو اين شرايط بايد طرف مقابل رو درك كرد و گرنه با جبهه‌گيري و دلخوري نه تنها چيزي حل نمي شه بلكه مشكلي هم به مشكلات اضافه مي شه ....

* يه سوال: اگه در طول روز بقدري استرس و تشويش داشته باشي كه هر آن احساس كني حالت تهوع داري و قادر نيستي چيزي بخوري، بازهم اصرار به خوردن مي‌كني؟ 

 

 

+ تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:23 توسط بانوی تابستان |

 

اگر از پايان گرفتن غم هايت
نا اميد شده اي
به خاطر بياور که.....
زيباترين صبحي که تا به حال
تجربه کرده اي
مديون صبرت
در برابر سياهترين شبي هستي
که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد!

 

+ تاريخ شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:22 توسط بانوی تابستان |

خدایا شکرت .... شکرت به خاطر تک تک داده هات به زندگیم و حتی نداده هات  .... شکرت به خاطر وجودت و آرامشی که زیر سایه ات بهم می بخشی ...... شکرت به خاطره تک تک کسانی که به زندگیم بخشیدی شکرت بخاطر هدیه کردن بهترین مادر دنیا که یه حرف پر مهر و صمیمانه اش یه نوازش مهربونانه اش می تونه کوهی از غم و غصه رو به چشم هم زدنی از دلت پاک کنه و جام لبریز شده صبرت رو با کلامی صادقانه خالی کنه تا تو از نو اون رو پر کنی ......... شکرت به خاطر وجود خواهر و برادرهایی که هر چند در ظاهر امر واژه ی ناتنی رو یدک می کشن اما در باطن اونقدر به تو و دلت نزدیکن که تا کوچکترین ناراحتی حس می کنی با وجود فرسنگ ها فرسنگ بُعد مکانی اونقدر دلشون زلاله که تو رویای شبانه اشون بهشون الهام می شه و تو اولین فرصت بدون اینکه کلامی به زبون آورده باشی برای همدردی و تسلا به طرفت پرواز می کنن و دست یاری به سویت دراز تا تو رو آروم کنن .......   خدایی مگه می شه با داشتن این همه داده ی کوچیک و بزرگ این همه نعمت ریز و درشت، بازهم ناشکر بود و ناسپاس .... ببخشا خدایا بر من ببخشا گر گَه گاهی نیستم عابدی نه چندان درخور و سزاوار ....... 

 

با من از عشق بگو
که دلم زنده به عشق ازلی است
هر کجا می نگری
هر کجا می نگرم
عشق سازنده هر زندگی است

 


مادرم!
به ديدار من بيا
پيش از آنكه مرغان مهاجر
در پشت پنجره اتاقت بست بنشينند
و نظام طبيعت را ديگر گون كنند
و كوچه هاي انتظار
 و چشمان اشكبار كودكان اين ديار
            سياهپوش شوند.


مادرم!
به ديدار من اگر آمدي بدان
كه هنوز عطر سر انگشتان لاله گون تو
  در باغ اين خانه جاريست
  و باغبانان اين ديار
داستان تو را
  همچنان براي كودكان اين ديار ميخوانند.
 

مادرم!
به ديدار من اگر آمدي بدان
كه در كوچه هاي ديرآشناي اين ديار
زين پس كودكان پاك اين ديار
ترانه هاي ترا زمزمه ميكنند.

(ناصر بشيري)

 

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:20 توسط بانوی تابستان |


اي مرغك اسير!
كه در باغي دور دست مي‌خواني،
زمستان است.
آواي محزون تو را كه در قفسي مي‌خواني،
از ميان هياهوي گوش خراش زاغان زشت و شاد
كه آسمان را سياه كرده‌اند مي شنوم
و تو نيز نغمه‌هاي غمگين مرا
كه از دور دست مي‌آيد مي‌شنوي
و مي‌داني كه در اين باغستان افسرده
كه در زير سم ستوران لشكر زمستاني پايمال گشته
و بر ويرانه‌هاي يخ بسته و خاموشش
كافور مرگ ريخته‌اند،
همچون تو مرغي هست كه در باغي دور دست مي‌خواند...


اي مرغك اسير!
كه در باغي دور دست مي‌خواني،
زمستان است.
تو سرت را از لاي ميله‌هاي قفست بيرون ميار!
خاموش باش!
در كنج قفست آرام گير!
سرت را در زير بالت پنهان كن!
منقارت را در لاي پرهاي نرم و رنگينت فرو بر!
 

اي مرغك اسير!
كه در باغي دور دست مي‌خواني،
زمستان است.
اي پرستوي اسفندي!
بهار مرده است.

(دكتر شريعتي)


*باور نمی کردم زمونه تا این حد بی رحم باشه و آدمها حتی نزدیک ترینهات تا این حد سفت و سنگ باشن ... اما مثل اینکه باید کم کم بپذیرم این واقعیت تلخ رو ...... باورم نمی شد روزی برسه که بعد گذشت این همه سال صرفاً به خاطر اینکه حرف دلم رو زدم و خودم، برای زندگیم تصمیم گرفتم در رو بروم قفل کنی و من رو اسیر  ...


اي مرغك اسير كه در باغي دور دست مي‌خواني ، زمستان است ...

 

باشه عزیزم تو که به همه ی اونهایی که برشمردی خوشی و احساس رضایت می کنی منی رو که با خودم کوله باری از غم و مشکلات به همراه دارم رو می خوای چیکار؟! .....  کم کم دارم به این نتیجه می رسم که همه چیز جوری رقم خورده که انگاری می خوام خودم رو بهت تحمیل کنم ........... حس خوبی ندارم .......

 

امشب آسمان ابری است
برق هيچ ستاره ای پيدا نيست
و من در حيرت تماشای وجود خيره ام
در تيرگی شب
من چنان بی تابم
که اميدی به بهبودی نيست
من عبور ظريف در گردش روحم
من دلواپس حرمت خاکم
نگران پاکی خوشه ی رشد
می ترسم از غفلت
از فضا
از سکوت قلبهای وسيع
نگران افول دل خوشی ام

بايد هجرت از نطفه آغاز کنم
چقدر ستاره آنجاست
که گرد نور ساکت آنها هيچ هاله ای نيست

(شدی ناصری نژاد)

 

 

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:18 توسط بانوی تابستان |