تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

در چشمهايم بهشت شکفته است
پيچک بوی تو را پرواز می‌کنم
می‌رسم تا اوج آغوشت...
می‌رقصیم با طنين قلب تو،
می‌رقصيم با طنين قلب من
شانه‌هايت به دورم آرامش می‌تند
می‌نوشم از بويت ...
از حلقه دستانت بيرون نمی‌شناسم
دنيای من، شکوه حضور توست ...

 

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 21:17 توسط بانوی تابستان |

به قول شازده کوچولو : " وقتی گلی را دوست داشته باشی که تو کرور کرور ستاره فقط يکی از آن هست، برای خوشبختی همين کافی ست که نگاهی به آسمان بيندازی، به آن همه ستاره و با خود بگويی : گل من جايی ميان آن ستاره هاست . "....

 

* اما من گلم رو در کنار خودم می خوام نه تو آسمون ... آخه من این رو باید به چه زبونی بگم؟؟؟ خدایا صدام رو می شنوی؟؟؟

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من! هوای گریه با من ...

 

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 21:8 توسط بانوی تابستان |

جای پای رهروی پیداست
کیست این گم کرده ره؟ این راه ناپیدا چه می پوید؟
مگر او زین سفر، زین ره چه می جوید؟
ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟!!!

 

+ تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:16 توسط بانوی تابستان |

باز هم حصارهاي شك و ترديد و دودلي، باز هم نيمه‌ي خالي ليوان ....

 

صداي مرا،
چه كسي به آسمان‌ها مي برد؟
چه كسي،
گرماي خورشيد را نشانم مي‌دهد؟
چه كسي،
جرعه‌اي از آب باران را، به كامم مي‌ريزد؟
چه كسي با من،
از بازگشت مرغان مهاجر سخن مي‌گويد؟
چه كسي،
وصال شمع و پروانه را بشارتم مي‌دهد؟
چه كسي،
بلبل را در كنار گل
عشق را،
در اعماق جان
ميثاق را،
تا بي‌كران
برايم معنا مي‌كند؟!!!!

 

تا حالا شده حس كني كه تو جنگلي و داري تو مه مي‌دويي؟ هر طرف به فاصله‌ي نيم متريت درخت هاي سر به فلك كشيده‌اي رو مي بيني اما جلوتر از اون، همه چي تو دريايي از شير محوان و تو نمي‌توني حدس بزني چند قدم جلوتر از تو چه چيزي در انتظارته...چندان حس خوشايندي نيست،نه؟!!  

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:16 توسط بانوی تابستان |

از دیروز تا حالا عجیب رفتم تو فکرم و راستش رو بخوای عجیب هم حالم گرفته است ... نه بخاطر محبتی که فرضاً در حق خواهرت کردی .... باور کن حتی اگه به فرض اون هدیه رو برای خواهر من میگرفتی واکنش من همینی بود که در مورد خواهر خودت بود ...من رو ببخش اما تو این موقعیت و با این شرایط هیچ جوره نمی تونم کارت رو توجیه کنم و تو رو درک ...... نمی دونی تا چه حد احساس سرخوردگی می کنم ....  مخصوصاً اینکه قبلاً مفصل در موردش با هم حرف زده بودیم و بهم قول داده بودی اگه تا دیروز این نکته ها رو در نظر نداشتی از امروز  بهشون توجه می کنی و من هم تنها رو حساب قول تو دیگه از اون به بعد هیچی در موردش نگفتم تا یه وقت احساس نکنی همه چیز رو تو این مورد می بینم و هنوز هیچی نشده دارم عرصه رو بهت تنگ می کنم ...... می دونی از این دلم میگیره که برای بهتر شدن موقعییتت من از خودم شروع کردم و انچه که برای خودم نمی پسندیدم رو برای دیگرون هم نپسندیدم و همین جور برعکس .... اما خدایی نمی دونی دیروز با گفتن حرفات که با یه دنیا شادی اونها رو به زبون می آوردی چقدر احساس سرخوردگی کردم ....چقدر ، چقدر .... من اینجا برای رسیدن به تو خونه رو واسه خودم جهنم کردم و مدام دارم نیش و کنایه بابا و زخم زبونها و حتی بی محلی هاش رو تحمل می کنم صرفاً به خاطر بهایی که باید برای چیزی که انتخاب کردم بپردازم و تو اون طرف سرخوش و شاد فقط بفکر شاد کردن خونواده ات هستی .... من رو ببخش اما واقعاً ازت دلگیرم و احساس می کنم هنوز هیچی نشده من رو گذاشتی رو یه کفه ی ترازو و خودت و خانواده ات رو رو کفه ی مقابل ....


+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 21:15 توسط بانوی تابستان |

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست مهرباني را خواهد گرفت
.........
روزي كه تو بيايي براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...
ومن آن روز را انتظار ميكشم

* خسته ام و بی صبرانه در انتظار اون روز .......

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 21:13 توسط بانوی تابستان |

 

خوشحالم نه به اين علت كه بابا تسليم حرف من شد، خوشحالم چون بعد از نه سال سرپوش گذاشتن رو خواسته هاي خودم صرفاً رو حساب حق پدري، بلاخره براي يكبار هم كه شده اول به خواسته ي خودم توجه كردم بعد اون... خوشحالم كه اينبار در برابر اونچه كه حق خودم از زندگي مي دونستم مثل هميشه بخاطر رضا و آرامشش سكوت نكردم، خوشحالم كه يكبار براي هميشه جلو روش حرف دلم رو زدم .... اگر چه تو حرف انجامش خيلي ساده مي ياد اما در عمل انتخاب فوق العاده سختي بود خيلي سخت ... با این وجود آماده ام که هزینه اش رو تمام و کمال پرداخت کنم ...... 

 

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 21:13 توسط بانوی تابستان |


لحظه ديدار نزديكست
باز من ديوانه ام , مستم .
باز ميلرزد دلم , دستم .
باز گوئي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را , تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفكم را , دست !
و آبرويم را نريزي , دل !

- اي ناخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
...

 

* می بینی تاریخ چه بی وقفه در حال تکرار شدنه؟ امروز هم دقیقا حس و حالی رو دارم که ۲۶ اسفند ۸۳ داشتم ... اون روز هم قرار بود بریم امامزاده صالح ...

 

من با دستهای تو،
که بوی آسمان می دهند
قرارداد بسته ام،
که برایم عطر مه بیاورند
تا همیشه از وجودت لبریز شوم
و به دستهای مهربانت لبخند بزنم ....

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 21:12 توسط بانوی تابستان |

دنيا ايستاد
دنيا به نظاره ايستاد و من
در آغوشت سبز شدم
و زندگی ِ از ياد رفته را
زندگی کردم.


و چشمانت راز ِ آتش است.
و عشقت پيروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدير می شتابد.
و آغوشت
اندک جايی برای زيستن
اندک جايی برای مردن......

 * ممنونم بابت همه چیز ... شاید از امشب دیگه بتونم خوابی نصفه و نیمه راحت داشته باشم ... اما هیچ میدونی چه راه سخت و پر فراز و نشیبی رو انتخاب کردی ؟... راهی که شاید سالیان سال تو مسافر جاده اش بین زمین و هوا باشی و در طول مسیر بارها و بارها درگیر طوفان و خشکسالی و حتی گاهاْ راه زنهاش بشی؟  ... خدا کنه به همه ی اینهاش فکر کرده باشی ...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 21:11 توسط بانوی تابستان |

ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن كه
چگونه به زير غلتكي مي رود
و گفتن كه «سگ من نبود‌»

ساده است ستايش گلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد

ساده است بهره جويي از انساني
دوست داشتنش بي احساس عشقي
او را به خود وانهادن و گفتن
كه ديگر نمي شناسمش

ساده است لغزش هاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان
و گفتن كه من اينچنينم

ساده است كه چگونه مي زييم
باري
زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم.

                  ( مارگوت بيکل. ترجمه : شاملو)

 

* یعنی من در حقت اینقدر ظلم کردم که مستحق این شعر بودم؟

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 21:11 توسط بانوی تابستان |

می خوام این یک جا رو حداقل با خودم صادق باشم ... من روحیه ی مبارزه طلبی ندارم ... یکسری از بحث کردن، بگو مگو کردن و به کرسی نشوندن حرفشون چه به حق چه به ناحق به هر قیمتی لذت می برن اما من از بچه گی اینقدر دور و برم از اینجور درگیری ها دیدم اینقدر مجبور شدم نونم رو به خون آغشته کنم و بخورم که الان فقط دنبال سازشم دنبال گفتگوی مصالحت آمیز حتی به قیمت پا گذاشتن رو خواسته ی قلبی و بحقم ... بهت حق می دم ازم دلخور باشی ... بهت حق می دم ... این رو از صمیم قلب میگم ... اعتراف میکنم که در حق هر دومون کوتاهی کردم ... دلم میخواد جبران کنم اما گمان نکنم دیگه فرصتی باقی مونده باشه ...


پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فرو افتد
پيش ار پژمردن آخرين گل
بر آنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم
برآنم كه باشم

در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنياي پر از كينه ...

(مارگوت بیکل ترجمه شاملو)


+ تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 21:10 توسط بانوی تابستان |


جان بی جمال جانان، میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد، حقا که آن ندارد
با هیچکس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره، صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد ...

 

* حالم هیچ خوب نیست ....

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 21:9 توسط بانوی تابستان |

گُل به گُل، سنگ به سنگِ این دشت
یادگاران تواَند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواَند

در دلم آرزوی دیدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز میگردی؟
چه تمنای محال
خنده ام می گیرد!!!

 

* خدایا خودت کمکم کن ...

 

+ تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 21:8 توسط بانوی تابستان |

در فراسوی مرزهای تنت
تو را دوست دارم
آینه ها و شب پرهای مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پردیی که می زنی مکرر کن


 


در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست دارم
در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا میگذارد
چون روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد

 


در فراسوی عشق
تو را دوست دارم
در فراسوی پرده و رنگ
در فراسوی پیکرهایمان
با من وعده ی دیداری بده

(احمد شاملو)


* این شعر قشنگ از شاملو رو امسال عید که زنجان بودیم خیلی اتفاقی تو کتاب گزیده ی اشعار شاملو تو کتابخونه ی آقا رضا دیدم ... کلی زیر و روم کرد ...
** بعد مدتها باز هم رو آوردم به خوابیدنهای طولانی مدت ... آخرین باری که اینجوری شده بودم سال ۸۲ بود و حالا همه چیز از نو داره تکرار می شه اما اینبار به نوعی دیگه ...

 

+ تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 21:7 توسط بانوی تابستان |

خونه ی قبلیم رو خیلی دوست داشتم اما مجبور شدم ترکش کنم تنها مامن مطمین برای بیرون ریختن حرفای تلنبار شده ی دلم بود ... همیشه بریدن از چیزی یا کسی که از ته دل دوستش داری و باهاش به نوعی عجین شدی سخت و طاقت فرساست ... امیدوارم یه روز اینجا رو هم مثل خونه ی قبلیم دوست داشته باشم ... تو اون خونه که کلی همسایه های مهربون و دوست داشتنی داشتم که حاضر نیستم لحظه ای یاد قشنگشون رو حتی با بهترینهای این دنیا عوض کنم ... به قول سهراب:

دوستانی بهتر از برگ درخت
مادری بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است ...

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:59 توسط بانوی تابستان |

خونه ی قبلیم رو خیلی دوست داشتم اما مجبور شدم ترکش کنم تنها مامن مطمین برای بیرون ریختن حرفای تلنبار شده ی دلم بود ... همیشه بریدن از چیزی یا کسی که از ته دل دوستش داری و باهاش به نوعی عجین شدی سخت و طاقت فرساست ... امیدوارم یه روز اینجا رو هم مثل خونه ی قبلیم دوست داشته باشم ... تو اون خونه که کلی همسایه های مهربون و دوست داشتنی داشتم که حاضر نیستم لحظه ای یاد قشنگشون رو حتی با بهترینهای این دنیا عوض کنم ... به قول سهراب:

دوستانی بهتر از برگ درخت
مادری بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است ...

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:59 توسط بانوی تابستان |

قبول دارم که تو این نبرد بین خانوادهامون این من بودم که نتونستم در نهایت بابا رو راضی کنم اما خدای من شاهده که حداقل پیش وجدانم آسوده خاطرم که تا جایی که در توانم بود مبارزه کردم و حتی حرفهایی که گفتنشون برام سخت بود رو به زبون آوردم ... اگرچه سال 85 در نظر من به بدترین شکل ممکن شروع شد که اوجش غروب 8 فروردین بود، اما از این بابت خوشحالم که از همین شروع سال لااقل تکلیف هردومون معلوم شد و دیگه بین زمین و آسمون معلق نیستیم ... خوشحالم از اینکه دیگه فارغ البال بدون کوچکترین تعهدی نسبت به من می تونی دنبال "بهترینت" بگردی و به یاری خدا زود زود همای سعادت رو به آغوش بکشی که حقیقتاً استحقاقش رو داری ... این رو هم بگم و برم ... تو این یکسال و اندی که گذشت از لحظه لحظه ی با تو بودن لذت بردم و در کنار تو و با تو به مراحل ارزشمندی رسیدم که تا عمر دارم وجود اونها رو تو زندگیم مدیون تو هستم و از تو دارم ... فقط یه چیز رو بهم قول بده ، قول بده که هیچ کدورتی از من و بابا به دل نداشته باشی و بعدها از خاطرات این یکسال و اندی که داشتیم به تلخی یاد نکنی ....

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

خدایا من دیگه از این به بعد چه جوری می خوام ماه و شبهای مهتابی رو تحمل کنم  ... چه جوری می خوام جای خالیت رو پر کنم ...

با تو
کبوتری هست
که پرواز قديمی را به ياد دارد
و در من
بيابانی
و مجنونی که تو را در همه برکه ها گريسته است
بدرود
وقت سفر رسيده است
و جاده های منتظر
مرا به غربت های غبارين می خواند
مشتی خاک غمگين عشق با من است
که به بوی تو آغشته است
توشه ای بردار
از خاطره ها و رسيدن ها
و در فاصله های دلتنگی
کبوترت را رها کن
که من بيابان را به بوی بوته ی تنهايی
 آذين بسته ام ...
بدرود
ای غزال کويری
بدرود...

 

باور نمیکردم یه روز این شعر وداع رو برای خداحافظی از تو بنویسم ... بدرود ای غزال کويری ... بدرود

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 9:42 توسط بانوی تابستان |

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد
حكمت تو نهفته است ...

:(( :(( :(( :(( :(( :((

 

* خدایا خودت خوب می دونی تا چه حد متنفرم که کوتاهی خودم و دیگرون رو به پای تقدیر و سرنوشت بگذارم اما خدایا خودت خوب می دونی که اینبار چیزی کم نگذاشتم ....... 

 

+ تاريخ چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 22:58 توسط بانوی تابستان |

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاد کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی


مثل تموم قصه های دنیا قصه ی ما هم به سر رسید اما، اما کلاغ قصه ی ما برخلاف تموم قصه های دنیا به خونش نرسید ... 

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد بصد هزار درمان ندهم

+ تاريخ چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 21:35 توسط بانوی تابستان |

 اصلاً برام قابل هضم نیست زن یا مردی که همسر داره و از اون بدتر حتی با داشتن فرزند اینچنین قبیحانه از مرد و زنهای دیگه سخن به میون بیاره ... یکی از دلایلی که باعث شد امسال چندان از مسافرت لذت نبرم و مدام برای لحظه ی بازگشت به منزل ثانیه شماری کنم همنشینی اجباری با مادر نوید و آشنا شدن با افکار و عقایدش بود که بطور کاملاً نامحسوسی همچون سوهان، روح و روانم را می سائید و هر لحظه بیش از لحظه ی پیشین من رو از بودن در اون جمع چند نفره منزجر می کرد ... خیلی سعی کردم ار لابلای حرفای شوخی و جدیش مشکل رو ریشه یابی کنم و بفهمم بعد از گذشت 10 سال از زندگی مشترکشون علت رسیدن به این مرحله چی می تونسته باشه... اما خوب نمی شد یکطرفه به قاضی رفت و بدون صورت مسئله معما رو حل کرد ... برای رسیدن به علت اصلی یا حداقل، قدم گذاشتن تو راه درستش شرط اول حضور امیر تو جمعمون و شنیدن حرفایش بود که خوب هیچ جوره امکانپذیر نبود ... خیلی دلم می خواست بدونم که آیا امیر هم می دونه که زنش تو این چندین و چند ساله تنها به صرف اینکه زن شرعیشه بوده و مادر بچه اش باهاش زیر یه سقف زندگی کرده ... منی که غریبه ای بیش نبودم از روز سوم دیگه برام مسجل شد که بین این خانواده ی 3 نفره ی ظاهراً خوشبخت و دوست داشتنی ذره ای صمیمیت و محبت قلبی نیست ... نمی دونم مقصر امیریه که از همون روزهای اولیه حالا دونسته یا ندونسته یکسری از ریزه کاریهای زندگی مشترک رو رعایت نکرده و باعث جریحه دار شدن احساسات مادر نوید شده یا مقصر مادر و پدر مادر نوید بودن که بدون اینکه دخترشون به بلوغ فکری و روحی برای پذیرش یه زندگی جدید و مستقل توام با فراز و نشیبش برسه اون رو به جلو سوق دادن ... نمی دونم مقصر مادر نوید که به جای رسیدگی به بچه و زندگیش روزهاش رو با نشستن پای کامپیوتر و چت کردن تو چت رومها با این و اون سپری می کنه یا امیری که از همون شروع زندگی بودن در کناره خانواده پدریش و صرف شام تو اونجا رو به بودن در کنار همسرش و خوردن دست پختش ترجیح داده و این موضوع حالا برای مادر نوید گناه نابخشودنی شده که حتی با گذشت ۱۰ سال از اون روزها نمی خواد خاطره اش رو از ذهن پاک کنه و امیر رو ببخشه ............................. درسته درسته که زندگی مشترک سرشار از ریزه کارهای بزرگ و کوچیکیه که رعایت نکردنشون یا گذشتن از کنار اونها هر چند سهوی و ناخواسته در دراز مدت باعث بوجود اومدن شکافهای عمیقی می شه اما این دلیل نمی شه که حداقل تا روزی که به اسم زن و شوهر زیر یه سقف باهم زندگی میکنیم هر کدوم تو خیال خودمون دنیایی رو بدون حضور شریک زندگیمون متصور بشیم و شروع به رویا پردازی کنیم و تو ضمیرمون وجود و نقش همسرمون رو بطور کامل پاک کنیم مگر اینکه تکلیف هردومون رو روشن کرده باشیم و از قید و بند تاهل به نوعی آزاد شده باشیم .... هنوز هم میگم "اصلاً برام قابل هضم نیست زن یا مردی که همسر داره و از اون بدتر حتی با داشتن فرزند اینچنین قبیحانه از مرد و زنهای دیگه سخن به میون بیاره ... "  

* از این هفت شین ازدواج خیلی خوشم اومد شما هم اگه حوصله شو داشتین یه نگاهی بهش بندازین ...

 

 

+ تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 20:39 توسط بانوی تابستان |

تقريبا 20 دقيقه به سال تحويل داشتيم که تازه تازه به فکر این افتادیم که سور و ساط شام رو آماده کنیم و سفره رو پهن ... چون تلویزیون خونه ی "علی" اینا آنتن نداشت مجبور شدیم به همون کانال pmc ماهواره بسنده کنیم ... در حالی که همگی شام صرف کنان چشمشون به تلویزیون بود تا لحظات تحویل سال رو از دست ندن یه دو سه دقیقه مونده به 21:55 از حول اینکه وقت کم نیارم و دعاهام رو جانندازم زودی دست از شام خوردن برداشتم و آروم و بی صدا در کنار سفره چشمهام رو بستم و دستهام رو تو هم گره و شروع کردم به دعا کردن ... وقتی چشمام رو باز کردم، با دیدن عقربه های ساعت که دو سه دقیقه به 10 شب رو نشون میدادن خشکم زد و هنوز تو شوک این بودم که چرا شبکه pmc تحویل سال رو اعلام نمیکنه که با به صدا در اومدن موبایل سیاوش و بعدشم تبریک سال نو همگی فهمیدیم که امسال، لحظه تحویل سال جا موندیم ... راستش اون لحظه حس خیلی بدی بهم دست داد اینکه از همین شروع آغازین لحظات سال نو از قافله ی زمان عقب بمونی حس خوشایندی نیست اما بعدش از اینکه پیش از تحویل، شروع به دعا کردن کرده بودم کلی خوشحال شدم و سعی کردم به دلم بد راه ندم و اینجوری از ناراحتیم کم کنم ... خلاصه بعد از کلی رو بوسی و دست دادن به بچه ها و تبریک سال نو زودی رفتم سراغ دیوان حافظ:

بر سر آنم که گر زدست برآید
دست بکاری زنم که غصه سرآید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی بدر آید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر رهروی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل ببر آید
غفلت حافظ درین سراچه عجیب نیست
هر که به میخانه رفت بیخبر آید

.
.
.


شاهدشم این بود:

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ بر آمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آنکه سیب ز نخدان شاهدی نگزید ....

 

فقط به قول "رویا" با این سال تحویلی که از سر گذروندیم شانس بیاریم و امسال رو مدام تو خماری نباشیم خودش کلیه ... 

 * دلم این روزها خیلی گرفته است ... انگار نه انگار که طبیعت در حال زنده شدن دوباره است ... انگار نه انگار که دیگه حتی برگهای درختها هم جونه زدن .................. دلم سنگینه اما باور کن نه بخاطر ایام عید و خوردن هله هوله هاش ... دلم سنگینه شاید بخاطر اینکه باری بیش از توان و ظرفیتش رو در خودش جا داده و حالا محکوم به حملشه ... این روزها آسمون دل من هم مثل آسمون تهرون ابری و گرفته است ...

 

+ تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 20:37 توسط بانوی تابستان |