دوباره ماهی سرخ
دوباره آبی آب
دوباره عیدی من
غزلهای ترد و ناب
دوباره دستهای تو
سفره ی هفت سین من
وقت تحویل بهار
ساعت عاشق شدن
دوستهای گلم ماهور جان، یلدا جان، دایی ناصر، آبجی نرگس مهربونم، آبجی ساقی خوش قلبم، دوست خوزستانی پر مهرم، آقای پرتونیا عزیز، خانم احمدنیا عزیز و دوست داشتنی، بهشاد جان، حمید جان و .... فرارسیدن سال نو رو به شما دوستای نازنین تبریک می گم و از صمیم قلب سالی سرشار از خیر و برکت و نشاط توام با کامیابی و سربلندی برای شما عزیزان آرزومندم. همیشه سبز و پرطراوت باشید و بمونید ...
* یه تبریک مخصوص هم برای خواهرزاده ی گلم حامد ... عزیز خاله ایشالله که تو گل فقشنگم سال خیلی خیلی خوبی رو در کنار مامان و بابای گلت و داداش کوچولوی شیرین زبونت پیش رو داشته باشی و پله های پیشرفت و ترقی رو با سربلندی صعود کنی ... خاله جون خیلی خیلی دلم می خواست حالا که فرصتی دست داده و اومدی تهران از نزدیک روی ماهت رو ببینم اما عزیز میدونه که هیچ جوره نتونستم باهات هماهنگ کنم ...
** امشب راهی میشیم ... قول بده حسابی مراقب سلامتیت باشی و لحظه ی تحویل سال من رو هم از دعاهای خیرت بی بهره نگذاری ... پیشاپیش عیدت مبارک!
به شما عشق علامت چون داد، در پي او برويد،
راه هايش، هر چند، سخت و پُر شيب بُوَد.
بالهايش آنگاه- که به بر گيرَدِتان، خود بدان بسپاريد،
گرچه شمشير نهان-در ميان پرهاش- بتَواند به شما زخم زند.
با شما چون که سخن گويد عشق، باور آريد به او،
گر چه آوايش از هم گُسَلَد - رشتهء روياها،
همچنان باد شمال- که گلستانهاتان- زير و رو مي سازد.
زان که بايد بِکِشَدتان به صليب، به همان گونه که تاج-
مي نهد بر سرِتان.
به هَرَس کردنتان نيز عنايت دارد، به همان سان که به باليدنتان.
به همان گونه که همپاي شما، مي کِشد بالا خود را،
تا نوازش بدَهد- شاخه هايي تان را،
که بسي نرم و سبک، برِ خورشيد به لرزه آمده اند،
ريشه هاتان رانيز، باز خواهد کاويد، و تکان خواهد داد-
تکيه شان را به زمين.
همچنان خرمن گندم باشيد:
عشق شما را کوبد، تا که عريان گرديد.
و زِ غربال گذرتان بدهد، تا که از پوسته آزاد شويد
نيز مي سايَدِتان، تا به سر حد سپيدي.
چون خميري نرم مي مالدتان، بهر دست آموزي.
آتش قدسي خود را، آنگاه، بر شما عرضه کند،
تا که ناني متبرک- در خورِ جشن خداوند- شويد.
بر شما اين همه را عشق روا خواهد داشت،
تا توانيد شناسا گرديد- رازهاي دل خود شايد،
و بدين معرفت آنگاه شويد- پاري از قلب حيات...
* دو سال پیش هم دقیقا همین نثر زیبا و پر معنی از جبران خلیل جبران رو تو وبلاگ گذاشته بودم اما خیلی وقت بود که معنا و مفهومش رو از خاطره برده بودم و امشب هدیه ی قشنگت باعث شد دوباره یادش بیفتم................
**خوب می دونم ته دلت از من دلخوری ..... نمی دونم چی بگم ..... راستش خسته شدم از بس که بابت رفتارهای ناشایستم عذرخواهی کردم .......... می دونی باور کن من نسبت به خیابون بهشتی و مطهری آلرژی دارم و با قدم گذاشتن درشون از این رو به اون رو می شم و خودتم خوب می دونی چرا ........ اما خوب با تموم این حرفا این دلیل نمی شه که اونجوری ازت جدا بشم و اینجوری در برابر هدیه ی قشنگت که خدایی الان تازه تازه دارم می فهمم که تا چه حد دوستش دارم قیافه بگیرم ........ به خدا من تو دلم هیچی نیست و همه ی این رفتارها فقط های و هویه نمی دونم شاید من هم مثل "جیا" البته نه به شیوه ی اون که به روش خودمم می خوام می خوام خلاء وجودیم رو پر کنم و روش سر پوش بگذارم .....................

چگونه انتقاد جنسی را بپذیریم؟
وقتی همسرتان از شما انتقاد می کند ، واکنش خود را کنترل کنید، برای آن درجه ی اعتبار آن انتقاد را بسنجید، ابتدا ببینید که آیا منظور او را به خوبی درک کرده اید و آیا پیام آن را تشخیص می دهید؟ پیش از آنکه شتاب زده در مورد مفهوم انتقاد نتیجه گیری کنید، آن را تفسیر کنید و مقصود اصلی همسرتان را از انتقاد با بیان سوالاتی از قبیل "در این مورد بیشتر برایم توضیح بده" یا " می توانی موضوع را بیشتر برایم باز کنی؟" بپرسید و به همسرتان پیشنهاد دهید که نیاز و خواسته هایش را به طور مشخص بیان کند.
اعتماد مهمترین عامل در پذیرش یک انتقاد سازنده است. به عبارت دیگر اگر حرف همسرتان نسنجیده یا حتی غیر منصفانه هم که باشد، باور داشته باشید که او صمیمانه برای حفظ رابطه اش با شما تلاش می کند.
پوشش "راست گویی"
اگر چه در مورد بی پرده سخن گفتن درباره مسائل جنسی فراوان سخن گفته می شود و بسیاری از زن و شوهرها هم برای دستیابی به ان مصر هستند اما ذکر این نکته لازم است که هر چند رابطه جنسی خوب، به گفت و گوی بی پرده بستگی دارد، اما در پاره ای موارد صراحت بیش از حد، زیان آور است.
"کارول تاریس" روان شناس می نویسد " درست است که باید رک و راست باشیم ولی باید بدانیم چه وقت و چگونه؟ .... بین راست نگفتن و دروغ گویی تفاوت آشکاری وجود دارد. خودداری از پراندن یک حرف راست زیان بار دروغ گویی محسوب نمی شود و این تصمیم خود پسندانه که به هر قیمتی باید راست گو بود گاهی می تواند خیلی گران تمام شود" مساله اساسی این است که بدانیم، یا دست کم حس کنیم، که چه وقت صراحت و رک گویی در انتقاد ممکن است به جای مفید بودن، احساس طرف مقابل را جریحه دار کند. تاریس می گوید: صداقت سازنده باید به بهبود مناسبات با دیگران کمک کند. صداقت مخرب فقط می گوید طرف مقابل غفات کرده. بنابراین مهم است که پیش از بیان یک انتقاد آن مفهومی را که در پس صداقت نهفته است درست ببینیم...
(برگرفته شده از مجله ی روانشناسی جامعه)
اینهم مقاله ی "چگونه انتقاد جنسی را مطرح کنیم" از مجله ی "روانشناسی" مختص زوج های جوونی که هنوز زندگی مشترکشون رو شروع نکردن یا در شرُف ِ شروع کردن هستن ...
انتقاد جنسی را چگونه مطرح کنیم؟! قبل از آن که چیزی به همسرتان بگویید که بوی انتقاد داشته باشد، به سوالات اساسی زیر پاسخ دهید:
به چه دلیل انتقاد می کنم؟ اگر دلیل خوب و سازنده ای ندارید پس چیزی نگویید.
آیابهترین زمان و بهترین مکان اینجاست؟ اگر نه، از خود بپرسید چه وقت و در کجا می توانم این نکات را مطرح کنم ....
هنگام انتقاد به یاد داشته باشید که به جای تمرکز بر آن چه که در همسرتان نمی پسندید ، بر رضایت خاطری که به شما می بخشد تاکید کنید. به جای آنکه بگویید "دوست ندارم این طور با خشونت در آغوشم گیری" بگویید "وقتی به آرامی نوازشم می کنی بیشتر لذت می برم"
وقتی خواسته اتان را مطرح می کنید، مواظب باشید لحن کلامتان آمرانه نباشد. وقتی آمرانه بگویید "مرا به آرامی نوازش کن" مفهوم ضمنی آن این است "در غیر اینصورت نمی گذارم به من دست بزنی" و به همین ترتیب خواسته ی شما نباید زمینه ی تهدید ایجاد کند "اگر بلد نیستی مطابق خواست من رفتار کنی فکر دیگری بکنم" سعی کنید از چیزی انتقاد نکنید که همسرتان نمی تواند آن را تغییر دهد. انتقاد کردن از خصوصیات جسمی انتقادی ظالمانه است. چون احتمالاً فقط جراحی پلاستیکی می تواند چنین وضعیتی را تغییر دهد.جمله های انتقادی خود را بیشتر با لغت "من" به جای "تو" و بصورت میل و آرزو به جای بدگویی و تهمت زدن بیان کنید. مثلاً به جای "ریش هایت صورتم را می خراشد چرا قبلاً اصلاح نکردی" بهتر است گفته شود "وقتی صورتت نرم و اصلاح شده است، واقعاً لذت می برم و احساس خوبی بمن دست می دهد" انتقادی مانند "چرا اصرار داری موقع عشق ورزی چراغ خاموش باشد؟" نتیجه ی بهتری خواهد داشت، اگر که گفته شود "دوست دارم موقع عشق ورزی صورت و بدنت را ببینم"
یک راه موثر انتقاد عملاً نشان دادن راه چاره در موقعیت مناسب است. اگر فکر می کنید که به زبان آوردن مطلبی، باعث رنجش می شود و احتمال آزردن دارد و یا مطرح کردن یک خواسته در شکل خاصی دشوار است به این امکان فکر کنید که شاید اگر با عمل خود و در موقعیت مناسبی به همسرتان نشان دهید که راه چاره چیست بهتر از هر گفته ای موثر باشد....
خوب بخش بعدی مقاله "چگونه انتقاد جنسی را بپذیریم" بمونه برای دفعات آتی ....
بیا بانو
دستهایمان را در هم کنیم
دستی بسازیم
بس بزرگ،
بس سترگ،
نه آنچنان،
که زیر تبر بشکند
نه آنچنان،
که در فشار ز هم بگسلد
.........
***
روزي چند بار
برايت
با خورشيد و ماه
پيغام روانه كنم؟
روزي چند بار
دست به دامان
دعا و استخاره شوم؟
آخر هنوز نگفته اي كه مشرق ات
در كدام جهت اين پياله است؟
* دایی جان ممنون از نثرهای قشنگت ... اونقدر زیبا بودن که دلم نیومد اینجا نگذارمشون ...
در لحظه های پر غم پایان
در لحظه های آخر تسلیم
در سایه روشنهای بی تکلیفی و تردید
در روزهای سخت جان کندن
میان دوزخ ماندن
و یا دل کندن و رفتن
دلم از انبوه تمام ابرها
افسرده در سینه میگرید
و کنج غربتی می دانم از این درد میمیرد
که باور می کند
در سرزمین آفتاب و شعر
در سرزمین عشق ها و رازها
در سرزمین آن دو چشمان سیاه
یک وجب خاک از برای زیستن پیدا نشد!
یک ستاره
خنده بر تکرار این شبهای طولانی نزد
آشنایی
لحظه بدرود را باور نکرد
خسته ام از این سکوت مرگبار
ای دوست
فریادی بکن حرفی بزن ...........
(ناهید کبیری)
** ببخشید نمی خواستم همچین شعری رو اینجا بگذارم اما از صبح که از خواب پاشدم دلم عجیب یه جوریه و فکر کنم حسابی گرفته ...............
ساعت ۱۰ صبح - درکه - دم ایستگاه مینی بوسها - روبه روی تلفن ها ....
مرا با نگاهت به رویا ببر، مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بی تپش در سراب، مرا تا تکاپوی دریا ببر...
مدتی از بانوی تابستون فاصله گرفتم و بیشتر به مرغ مهاجر نزدیک شدم ... این رو هیچ دوست ندارم چون مرغ مهاجر ترد و شکننده است در حالی که بانوی تابستون سرسخت و جنگجو...
امروز مطلبی رو تو مجله ی "روان شناسی" خوندم که کاملاً برام ملموس بود چون بارها و بارها به کرات برام پیش اومده بود ... نمونه ی عینیش دیدن دختری با چشمونی گریون بود که چند روز پیش سر نیایش پشت رل ماشین تک و تنها درحالی که رانندگی می کرد و همین جور اشک می ریخت دیده بودمش ... تا ساعتها هربار که یادش می افتادم ته دلم غم بزرگی حس می کردم آخه چه چیزی باید قلبش رو تا این حد به درد بیاره که با اون حال و روز رانندگی کنه و اونجور تو خیابون در برابر این همه چشم کنجکاو اشک بریزه ... امروز با خوندن مقاله ی "میزان تاثیر پذیری عاطفی ما از یکدیگر" یه دفعه یاد وبلاگم افتادم و برای هزارمین بار به خودم گفتم من حق ندارم با نوشتن حرفا و شعرهای غمگین کسانی رو که به وبلاگ سر می زنن حتی برای لحظاتی دلگیر کنم ... گرچه می دونم باز چند روز دیگه همه چی یادم میره و باز جای بانوی تابستون و مرغ مهاجر عوض می شه اما همین که برای همین چند روز به خودم می یام خودش بنظرم شروع خوبی می تونه باشه برای اصلاح روند اشتباه، مگه نه؟؟؟
" ما در برخورد با دیگران پیام های عاطفی خود را می فرستیم و این پیام ها آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد. هرچه قدرت مهارت اجتماعی ما در این زمینه زیادتر باشد، به همان میزان بهتر می توانیم پیام های ارسالی خود را کنترل کنیم"
"در یک آزمایش گاه ساده دو داوطلب (یکی بشاش و سرحال و دیگری خشک و سرد) در اتاق های جداگانه پرسشنامه ای را که راجع به خلق (حالت روحی) آن ها در آن لحظه بود پر کردند. بعد آن ها را در یک اتاق روبه روی هم نشاندند و به آن ها گفتند که ساکت منتظر باشند تا آزمایش گر بیاید و پرسش نامه دیگری را به آن ها بدهد. دو دقیقه بعد آزمایشگر به اتاق وارد شده و از آن ها خواست که دوباره پرسشنامه ای را که راجع به خلق و خوی شان در آن لحظه بود پر کنند. این آزمایش را برروی تعداد زیادی از افراد شاد و اخمو تکرار کردند . در تمام موارد بدون استثنا، حالت روحی فرد پر احساس و شخص سرد و دمق انتقال یافته بود. همگی ما به طورناخودآگاه عواطف و احساساتی را که توسط شخص دیگر به نمایش گذاشته می شود تقلید می کنیم... تقلید از احساسات دیگران معمولاً به گونه ای ظریف و هوشمندانه صورت میگیرد. اولف دیمبرگ، محقق سوئدی، دریافت که وقتی مردم چهره ی خندان یا ناراحتی را می بیننند عضلات چهره خودشان به تقلید از آن دچار تغییرات محسوسی می شود که با چشم غیر مسلح دیده نمی شود ولی به کمک گیرنده های حسی الکترونیکی قابل مشاهده است."
"وقتی دو نفر با یکدیگر روبه رو می شوند آن کس که در بیان عواطف و احساسات خود قوی تر عمل می کند خلق خود را به فردی که منفعل تر بوده منتقل می سازد. "فقط با مشاهده کسی که احساسی را بیان می کند همان حالت روحی در ما ایجاد می شود، خواه آن را تقلید کنیم یا نه. این امر در همه اوقات برای ما رخ می دهد و همین تاثیرپذیری عاطفی ما از یکدیگر است که تعیین کننده ی احساس خوب یا بد در لحظات مختلف زندگی است"
راستی تو همین مجله یه مقاله ی دیگه ای هم خوندم با این عنوان که "چگونه انتقاد جنسی را مطرح کنیم" که بنظرم برای تموم جوونهایی که کم کم می خوان مستقل بشن و زندگی شون رو به همراه شریک زندگیشون شروع کنن و حتی زوج های جوون کلی آموزنده و جالب باشه... قول می دم تو پست های بعدی به زودی زود این مقاله رو همین جا بگذارم ....
دلم یه گوله ابر گنده می خواد تا روش بشینم و باهاش تا اون بالا بالاها جایی که نشستی برم ...شاید رو در رو و چشم تو چشم صدام رو بشوی و چند دقیقه از وقت گرون بهات رو هم به من هدیه کنی و در اختیارم بگذاری ... اگر چه این روزها گذر لحظه ها خیلی سخت و جانفرسا شدن و لحظه به لحظه شون آغشته شدن از عطر خاطرات تلخ و شیرین گذشته، اما از این بابت که باهات نزدیکی بیشتری پیدا کردم و ملموستر از گذشته حست می کنم خوشحالم ... درست مثل 9 سال پیش که با رفتن تنها تکیه گاه عاطفیم تو زندگی با هات الفت بیشتری پیدا کردم ... این رو راست گفتن که آدم ها تو لحظات غم و اندوه بیشتر و صمیمانه تر باهات راز و نیاز می کنن ... من در طول زندگی خیلی سعی کردم حتی تو خوشی ها و لحظات شادیم هم یادت رو تو دلم زنده نگه دارم و ازت تشکر کنم اما اعتراف می کنم که هیچ وقت به اندازه ی زمانهایی که دلم شکسته و بغض راه گلوم رو بسته نمی تونم اینجور خالصانه صدات کنم و باهات درد دل ...
شمع خود سوز شدم با دل بی تاب بیا
ای تو رویای شب و دیده ی بی تاب بیا
چه گهرزا شده این چشم پر امید ای یار
جوهر عشق بر آن جام می ناب بیا
دم به دم نای من آوای تو می خواند و بس
به دمی کن کرمی با من و بشتاب بیا
.........
(پروین دولت آبادی)
چیزی دیگه به اومدن بهار نمونده اما نمی دونم چرا هنوز نمی تونم عطر وجودیش رو استشمام کنم ...
دگر مرا چه توفیر می کند؟
بگذار شکوفه بخندد
و نسیم
نسیم پیام آور
عطر اقاقی را
به کوچه عشاق رهنمون
بگذار بخواند ترانه اش را باران
و بوی گیاه
وسوسه انگیز ابرها باشد
بگذار چشمان سیاه شب
ناز ستاره را خریدار
و فضا
از نوازش پیکر بهار ، تبدار
دگر مرا چه توفیر می کند؟!!!
از وقتی که به یاد می یارم برای رسیدن به هر چیزی جنگیدم ... از گرفتن شکلات و آبنبات و آدمس هایی که بابا می گرفت و برای دادنشون ما رو وادار می کرد تا یک ساعت باهاش بجنگیم، تا نشستن روی نیمکت اول کنار میز معلم و بعدها حتی تو انتخاب واحدهات با استاد مورد علاقه ات گرفته تا جنگیدن سر خونه موندن و استراحت کردن آخر هفته هات ... آره می گن زندگی یعنی همین یعنی "جنگیدن" اما نه دیگه حتی جنگیدن برای بدست آوردن بدیهی ترین حق های مسلمت اونچه که از روز ازل حق تو بوده بخشی از خلقت تو بوده ... بله زندگی بدون سربالایی ها و سر پایینی هاش بدون کلوخ ها و سنگ ریزه هاش لطفی نداره همون جور که خوشی و شادی بدون غم و غصه مزه ای نداره اما نه دیگه همش فراز همش چاه و چاله ... شدم مثل سیستم ایمنی بدن آدم مریضی که مدتهاست برای مقابله با میکروبهایی که مدام بهش هجوم می یارن مبارزه می کنه و دست از تقلا هم بر نمی داره اما با هجوم یه دسته میکروب قویتر دیگه تاب مقاومت رو از دست می ده و عنان رو از کف ...شدم مثل اون کوهنوردی که در طول مسیر همه جوره با تشنگی و سختیهای مسیر کنار می یاد و از لبه ی پرتگاهها و دره های بیشماری جون سالم بدر می بره اما همه اش چند متر مونده به قله آنچنان دچار بوران و کولاکی می شه که اگه تنها یه قدم اشتباه برداره به ته دره سرازیر شده و اگه هم بخواد برای مدتی تعلل کنه تا هوا خوب بشه ممکنه از تشنگی و گشنگی هلاک بشه ... وای خدای من هیچ وقت تا این حد گیج و منگ نبودم ... هنوز نتونستم خودم رو پیدا کنم و همین بیشتر عذابم می ده ...................................
چه تنگنای سختی است
یک انسان یا باید بماند یا برود
و این هر دو
اکنون برایم از معنی تهی شده است
و دریغ که راه سومی هم نیست ...
(دکتر شریعتی)
********************
لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخِ سرخ...
گلها انار شد، داغِ داغ ... هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود و دانه ها بیشمار ... دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت...
خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید...
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود
کافی است انار دلت ترک بخورد