خدایا، می بینی چقدر فاصله ی خوشحالی و غصه های بنده هات کوتاهه؟ حتی عمر این شادی به 3 ساعت هم نکشید .... می دونی خدایا گاهی واقعا می مونم تو حکمت کارهات .... از این ور در اوج ناباوری من شرایط جوری رقم می خوره که بابا بی هیچ اما و اگری همه چی رو حتی فسخ تعهداتم رو به عهده ی خودم می گذاره و دلم رو قرص می کنه که می تونم تا هر وقتی که بخوام خونش باشم و از اون ور طرف مقابلت همه جوری از حق و حقوق طبیعی خودش کوتاه می یاد و ازت التماس می کنه بمونی و باشی حتی باهمون حضور یخ زده و بی احساس و سرد حال حاضرت ..... الهی چرا من رو اینجوری آزمایش می کنی گلم؟ تو که می دونی من تاب خورد شدن غرور بنده های دل پاکت رو اونهم بخاطر خودخواهی های خودم ندارم پس چرا با این روش چندین و چندباره داری من رو می آزمایی؟ الهی؟!! آحه تا کی من از دلم بگذرم پس آخه دل من این وسط چی می خواد سرش بیاد؟! خدایا ا ا ا کلافه ام راه و از بیراه نمی تونم تشخیص بدم، انتخاب درست ر از نادرست نمی تونم تمییز بدم الهی خودت کمکم کن و مثل همیشه من رو با حضورت دلگرم کن و نگذار به خطا کشیده بشم .... الهی شاهدی اینبار از همون لحظه ی شروع دوباره خودت رو به محکمه طلبیدم تا تو صادر شدن رای نهایی باهام مشورت کنی و کمکم کنی تا بهترین حکم رو نه فقط برای زندگی خودم بلکه طرف مقابلم، صادر کنیم ..... خدایا کمکم کن!
اي اميد و معتمد من
بر من ببخش کوتاهيهايم را که چشم به رحمت تو دارم
نا اميدي و حسد و بخل را از سينه ام بزداي
که تويي گنجينه بي انتهاي اميدم ، راهم بنماي
که تويي بهترين راهنما و مرادم ...
(خواجه عبدالله انصاری)
دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته ي سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان بر آورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟
قيصر امين پور
* خدایا خودت کمکم کن ... احساس می کنم سر کلاف رو گم کردم و در پی باز کردنش بدتر دارم گرههای کوری رو اضافه می کنم ....
لیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های من است. نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟ مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین، نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟ ....
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر. مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
"لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده. این اسب را با خودت می بری؟ مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود، تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن. لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد. اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود".
*بابت همه چیز ازت ممنونم...
مي دونم يکم بحث حقوق زنان و برخي از واژه هايي که بکار رفته صقيل و خوندنش يکم بيشتر از معمول حوصله مي خواد اما حتي خوندن گذریش خصوصاً براي خانمها خالي از لطف نيست.
سهم الارث زوجين از يکديگر:
هر يک از زوجين که فوت کند ديگري از او ارث مي برد ، به شرط اين که اين نکاح بين زوجين دائم باشد (در نکاح منقطع زن و شوهر از هم ارث نمي برند) ميزان سهم الارث زوجين متفاوت است و بدين جهت جداگانه مورد بررسي قرار مي گيرد:
الف: سهم الارث شوهر از زن - در صورتي که زوجه فوت کند و اولاد يا اولاد اولاد (از هر درجه) داشته باشد طبق ماده ي 913 قانون مدني يک چهارم ترکه را شوهر مي برد ، خواه اولاد زن از شوهر مذکور باشد يا از مرد ديگري
در صورتي که زن اولاد يا اولاد اولاد نداشته باشد، يک دوم ترکه به شوهر مي رسد. اگر زوجه اقرباي نسبي نداشته باشد به عبارت ديگر وارث او منحصر به شوهرش باشد طبق ماده ي 949 قانون مدني شوهر تمام ترکه را به ارث خواهد برد. زوج از تمام اموال زوجه اعم از منقول و غير منقول ارث مي برد.
ب: سهم الارث زن از شوهر: در صورتي که شوهر فوت کند و اولاد يا اولاد اولاد داشته باشد ، يک هشتم ترکه طبق قانون 913 قانون مدني به زن مي رسد ، خواه اولاد شوهر از زن مذبور باشد يا از زن ديگري و چنانچه مرد اولاد يا اولاد اولاد نداشته باشد يک چهارم ترکه را به ارث مي برد. در صورتي که مردي فوت کند و اقرباي نسبي نداشته باشد که از او ارث برند يعني در واقع وارث او منحصر به زنش باشد همسر او فقط يک چهارم ترکه را مي برد و بقيه ي ماترک طبق ماده ي 949 قانون در حکم اموال بلاوارث بوده و متعلق به دولت است.....(واقعا خيلي جالبه من موندم يه زن خانه داري که يه عمر چشمش به دست شوهرش بوده بعد فوت همسرش براي استقلال مالي بيشتربه ترکه همسرش نيازمنده يا شوهري که يه عمر بيرون از خونه کار کرده و حتي حالا با مرگ زنش هم قادره از لحاظ مالي گليم خودش رو از آب بکشه بيرون )
شرط ضمن العقد:
قانون مدني اجازه داده است که زوجين هنگام عقد ازدواج هر شرطي را که مخالف مقتضيات عقد نباشد ، تعيين نموده و طبق آن بعداً عمل کنند.
در توضيح اين مطلب بايد گفت که، شرط ضمن عقد بر دو نوع است:
الف: شرط مخالف مقتضاي عقد
ب: شرط موافق مقتضاي عقد يا شرط مخالف اطلاق عقد.
شرط مخالف اقتضاي عقد ، شرطي است که با فلسفه عقد در تضاد است.
فلسفه عقد ازدواج ، تشکيل خانواده و تمتع جنسي زوجين از يکديگر است. فرضاً زن نمي تواند هنگام عقد ازدواج شرط کند که شوهر حق آميزش جنسي با او را ندارد و يا اين که مرد نمي تواند شرط کند که بعد از عروسي اگر فرزنداني متولد شدند زوجه مادر آنها نباشد و آن ها فقط فرزندان پدر محسوب شووند. چنين شروطي مخالف با اقتضاي عقد ازدواج است و باطل است.
شرط موافق با مقتضاي عقد ، شرطي است که با مقتضاي عقد مخالف نبوده و در صورت توافق طرفين ، مي توان آن را جايگزين قانون نمود.
از جمله به موجب قانون ، زن مکلف به تبعيت از محل سکونت همسر خود مي باشد يعني اگر زن و شوهري در تهران زندگي مي کردند و در اين شهر هم عروسي کرده بودند به علت ماموريت اداري شوهر به اهواز منتقل شوند، زن بايد از اين امر تبعيت کند و همراه شوهر به اهواز برود اما اگر هنگام عقد ازدواج براي زن حق مسکن قائل شده باشند در چنين حالتي زن مکلف به تبعيت از محل سکونت مرد نيست و مي تواند در تهران بماند و شوهر وظيفه دارد که مخارج او و نفقه اش را بدهد.
ماده ي 1119 قانون مدني در اين خصوص مقرر داشته "طرفين عقد ازدواج مي توانند هر شرطي که مخالف با مقتضاي عقد مزبور نباشد در ضمن عقد ازدواج يا عقد لازم ديگر بنمايند مثل اينکه شرط شود هرگاه شوهر زن ديگري بگيرد يا در مدت معيني غايب شود يل ترک انفاق کند يا بر عليه حيات زن سوء قصد کند يا سوء رفتاري نمايد که زندگاني آنها با يکديگر غيرقابل تحمل شود ، زن وکيل و و وکيل در توکيل باشد که، پس از از اثبات تحقق شرط در محکمه و صدور حکم نهايي خود را مطلقه سازد" ..... زوجين مي توانند علاوه بر شروط چاپ شده در قباله ي نکاحيه هر شرطي که مايل باشند و خلاف مقتضاي عقد نباشد به آن اضافه کنند از جمله زن مي تواند شرط کند که اجازه خروج از کشور را دارد و مرد نمي تواند مانع از خروج او گردد.
خوب اينجور که پيداست اگه خانمها کمي از حق و حقوقشون خصوصاً امکان ورود شروط ضمن العقد آگاه باشند بطور نسبي شايد بتونند خيلي از نابرابريهايي که بر طبق قانون مدني در حقشون تحميل شده رو تعديل کنند ... اما من که همه چي رو گفتم بگذار حرف دلم رو هم بزنم ... بنظرم اگر شريک زندگي آدم هنوز به اون درجه از آگاهي نرسيده باشه که بین زن و مرد نه از لحاظ فیزیکی که از لحاظ انسانی فرقی قائل نباشه و بواسطه ی یکسری شروط حتی بدون اعتقاد قلبی مجبور به پذیرش یکسری حقوق مسلم یک زن بشه پس همون بهتر که اون زندگی از همون اول پایه ریزی نشه تا بعدها در طول زندگی حتی نیاز به استفاده ی قانونی از این شروط هم نشه .... بگذریم چون فکر کنم حتی خود من با این همه دبدبه و کبکبه هنوز با این مورد مشکل دارم ....................
* اول از هر چيز از ابراز همدردي تک تک شما دوستهاي گلم ممنونم و متشکر ... یه هفته ام گذشت اما کماکان زندگی جریان داره .... به قول سهراب
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان کبوتر نيست
مرگ وارونه ي يک زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاريست
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرک است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
مرگ گاهي ودکا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است و به ما مي نگرد ...
** مي دونم که مدتهاست قول دادم که بخشهايي از کتاب "حقوق زن در قوانين جمهوري اسلامي ايران" خانم شيرين عبادي رو اينجا بگذارم و مي خوام از پيش گفتار کتابش شروع کنم ..."حقوق زن " يکي از مهم ترين رشته هاي حقوق بشر است. به اعتقاد بسياري از حقوق دانان بررسي وضعيت حقوقي زنان در هر اجتماعي بهترين شاخص و ترازو براي سنجش وضعيت حقوق بشر در آن اجتماع است و به عبارت دقيقتر اگر زنان در کشوري در وضعيت مطلوبي به سر برند، اين امر نشانه ي پايبندي حکومت به موازين حقوق بشر بوده و مسلماً موارد نقض حقوق بشر در آنجا اندک و قابل اغماض است.. منظور از "حقوق زن" بحث از حقوقي است که يک زن به مناسبت زن بودنش دارد يا از آن محروم است...
کتاب خانم عبادي سر فصل هاي زيادي داره، از نگاه قانون اساسي به زن گرفته تا فعاليتهاي اجتماعي سياستهاي فرهنگي و مسائل حقوقي کار و آموزش و غيره که کم و بيش همه مون هم مي دونيم و من از اين ميون مي خوام اينجا از حقوق زن در ازدواج و وضعيت حقوق زن در منزل شوهر و روابط حقوقي مادر و فرزند بگم مي دونم که بر حسب شرايط حالم کاملاً سليقه اي گزينش کردم و از اين بابت پيشاپيش معذرت مي خوام ...
تابعيت:
تابعيت عبارت است از رابطه حقوقي و سياسي که فردي را به کشوري مربوط مي کند. سيستم حقوقي ايران در اين مورد نيز با عنايت بيشتري به مردان نگاه کرده است.
بند 6 ماده ي 976 قانون مدني مقرر داشته که به هر زن تبعه ي خارجي که شوهر ايراني اختيار کند تابعيت ايران اعطاء خواهد شد. اما اگر زن ايراني با مرد خارجي ازدواج کند نه تنها همسر وي به تابعيت ايران در نخواهد آمد بلکه حتي ممکن است طبق قانون دولت متبوع شوهر، تابعيت شوهر به واسطه ي عقد ازدواج نيز به وي تحميل شود که در اين صورت زن طبق ماده ي 987 تابعيت ايراني خود را از دست خواهد داد. زن غير ايراني که در نتيجه ازدواج تابعيت ايران را تحصيل کرده است مي تواند بعد از طلاق يا فوت شوهر ايراني به تابعيت اول خود رجوع نمايد مشروط بر اينکه وزارت امور خارجه را کتباً مطلع کند. نکته جالب توجه آن است که هر زن شوهر مرده که از شوهر سابق خود اولاد دارد مادام که اولاد او به سن 18 سال تمام نرسيده باشد طبق ماده 986 قانون مدني نمي تواند از اين حق استفاده کند. به عبارت ديگر داشتن اولاد مانع از آن است که زني به تابعيت قبلي خود مراجعه کند، اما همين زن طبق آنچه که قبلاً گفته شد اختياري در خصوص اموال فرزندان خود ندارد و آنها تحت ولايت قهري پدر خواهند بود ...
اقامتگاه:
هر شخص اعم از حقيقي يا حقوقي بايد داراي يکاقامتگاه اشد. اقامتگاه عبارت از محلي است که شخص در آنجا سکونت داشته و مرکز مهم امور او نيز آنجا باشد ... طبق ماده ي 1005 قانون مدني ، اقامتگاه زن شوهردار همان اقامتگاه شوهر است. معذلک زني که شوهر او اقامتگاه معلومي ندارد و هم چنين زني که با رضايت شوهر خود و يا با اجازه ي دادگاه مسکن عليحده اختيار کرده مي تواند اقامتگاه شخصي عليحده نيز داشته باشد.
سکونت در منزل شوهر:
طبق ماده 1114قانون مدني زن بايد در منزليکه شوهر تعيين مي کند سکني گزيند مگر آنکه اختيار تعيين منزل به زن داده شده باشد.اگر بودن زن با شوهر در يک منزل متضمن خوف ضرر بدني يا مالي يا شرافتي براي زن باشد ، زن مي تواند مسکن عليحده اختيار کند و در صورت اثبات اين مطلب در دادگاه ، زن از بازگشت به منزل شوهر معاف است و شوهر بايد نفقه ي او را در مسکني که به سر مي برد بپردازد ...(من موندم يعني حتي تو اين شرايط که بيم جاني و مالي و شرافتي زن مي ره قانون بهش حق طلاق رو نمي ده که حتي در اون صورت مرد مجبور به دادن نفقه است؟)
امور مالي زن شوهردار:
زني که شوهر مي کند مي تواند مستقلاً در دارائي شخصي خود هر تصرفي را که مي خواهد بکند و محتاج به اجازه ي کسب نظر از شوهر نيست، چه اموال را در زمان ازدواج بدست آورده باشد و چه قبل از آن.مساله مهمي که بايد مورد توجه قرار بگيرد ، اموال حاصل در دوران ازدواج است که اين گونه اموال معمولاً به اسم شوهر ثبت شده و متعلق به او مي باشد زيرا اکثر زنان ايراني خانه دار هستند و اين شوهراست که به کار خارج از منزل و فعاليت اقتصادي اشتغال داشته و تحصيل درآمد مي نمايد و همسر وي که با تمام نيرو و توان ، آسايش شوهر و فرزندان را فراهم کرده تا شوهر بتواند در سايه آرامش خانوادگي بهتر فعاليت نموده و در نتيجه درآمد بيشتري تحصيل کند و مالي گرد آورد، هيچ سهمي در اين گونه اموال ندارد. از اين رو بهتر است هنگام ازدواج شرط شود که در صورت جدايي و طلاقاموال شوهر که بعد از ازدواج حاصل شده است بايد بالمنافصه بين زن و مرد تقسيم گردد.
تحصيل و کار کردن زن:
در قوانين ايران زن حق دارد تحصيل کند و براي اين امر محتاج به موافقت شوهر نيست همچنين زن مي تواند کار کند و شوهر فقط حق دارد زن خود را از حرفه يا صنعتي که منافي مصالح خانوادگي يا حيثيات خود زن باشد منع کند. شوهر راسا نمي تواند به بهانه اينکه شغل زن منافي با مصالح يا حيثيت خانوادگي است از کار کردن وي جلوگيري کند بلکه بايد به دادگاه خانواده مراجعه و اين امر را به اثبات برساند. در صورتي که دادگاه ادعاي شوهر را وارد تشخيص دهد حکم مي دهد که زن از اشتغال به حرفه يا صنعت مذکور خودداري کند. البته حکم صادره فقط براي شغليا حرفه اي است که نسبت به آن حکم صادر شده و به عبارت ديگر زن مي تواند به شغل ديگري اشتغال ورزد.
نام خانوادگي:
در ايران، نام خانوادگي شوهر پس از ازدواج، به ز تحميل نمي شود و او نام خانوادي خود را قانوناً حفظ کرده و در اجتماع و در اسناد سجلي به همان نام خوانده مي شود. در صورتي که زني پس از ازدواج نخواهد از نام خانوادگي همسر خود استفاده کند، يعني نام او را وارد اسناد سجلي خود نمايد، يايد شوهر موافقت کند...خروج از کشور:صدور گذرنامه و خروج از کشور براي زنان شوهردار موکول به موافقت کتبي همسر آنان است و اگر شوهر اجازه ندهد، زن در مواقع اضطراري مي تواند با مراجعه به دادگاه دلايل خود را مبني بر لزوم خروج از کشور تقديم و تقاضاي صدور اجازه براي خروج از کشور کند.
تعدد زوجات:
در قانون مدني مواردي وجود دارد که به اجمال مي رساند که مرد مي تواند زنان متعدد بگيرد. بعنوان مثال ماده ي 942 مقرر مي دارد " در صورت تعدد زوجات ربع يا ثمن ترکه به زوجه تعلق دارد بين همه ي آنان بالسويه تقسيم مي شود."در هيچ يک از قوانين ما حدود اختيارات مرد مشخص نشده است ولي فقه اسلامي که پایه و اساس قوانین دولت اسلامی ایران است، در مورد نکاح دایم بیش از جهار زوجه را جایز نمی شمرد . بنابراین مردی که چهار زن در نکاح دائم خود دارد نمی تواند برای بار پنجم با زنی بطور دائم ازدواج کند. در نکاح منقطع حدی وجود ندارد و یک مرد نمی تواند تا هر اندازه که مایل باشد ازدواج موقت کنددر اسلام هم که تعدد زوجات پذیرفته شده، اجرای آن مشروط بر این است که مرد توانایی اجرای عدالت را بین آنها را داشته باشد. اجرای چنین عدالتی چندان دشوار است که بسیاری از حقوقدانان در امکان آن تردید کرده اند. متاسفانه قانون مدنی تشخیص این شرط یعنی امکان اجرای عدالت را به خود شوهر واگذار کرده است و همین امر موجب سوء استفاده ی پاره ای از مردان گردیده است.
خوب چون بحث به درازا کشید و از طرفی هم من دیگه کم کم باید حاضر بشم همین جا مطلب رو تموم می کنم و چندتا از بحث باقی مونده رو ، سهم الارث زوجین از یکدیگر، نفقه و شروط ضمن العقد رو می گذارم برای پست بعدی ...
از قدیم بارها و بارها شنیده بودم که می گفتن هروقت که خیلی خوشحال بودی و از شادی رو پا بند نمی شدی و یا هروقت که دلت مالامال از غم و اندوه بود یه سر برو قبرستون تا بفهمی چه این شادی چه این غم موندنی نیست و به قول حافظ آخرالامر همگی خاک گل کوزه گران خواهیم شد و من این رو به عینه ظرف این دو سه روز گذشته با پوست و خون و استخون لمس کردم ............................ گاهی یه حرف ساده یه کنجکاوی شاید بچه گانه چه سو تفاهماتی که به بار نمی یاره .... اینه که می گن هیچ وقت به اعمال خوب و خیرت نناز چون شاید با یه حرکت نپخته و نسنجیده ی و حتی غیر عمد همه ی اونها رو در چشم بهم زدنی دود کنی و بفرستی هوا و تا آخر عمر آه های دل شکسته ای رو پشت سر خودت داشته باشی ... وقتی امام علی با اون امام علی ایش با اون همه ارج و قربی که پیش خدا داشت و دلش کلی قرص از ترس آخرت و رسیدگی به اعمالش اون طور سر نماز گریه می کرد و طلب استغفار دیگه وای به حال یکی مثل من که با همچین نامه ی اعمالی می خواد این دنیا رو وداع کنه ...... بگذار یه چیز رو اعتراف کنم ..... تا قبل این دو سه روز من هم شاید مثل خیلی های دیگه ادعام می شد که از مرگ واهمه ای ندارم و هر لحظه که بیاد سراغم با رویی گشاده ازش استقبال می کنم ...... اما الان با دیدن اون یک متر دو متر طول و سه چهار متر ارتفاع تو اون خاک مرطوب و نمدار تنهای تنها و با این نامه ی اعمالی که پیش رومه اگه خیلی ساده فقط بگم می ترسم دروغ گفتم چون حالا دیگه به طرز وحشتناکی می ترسم و با این اوضاع و احوال و نامه ای که من دارم باید دائم از دست فرشته مرگ فراری باشم ...............
پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فرو افتد
پيش ار پژمردن آخرين گل
بر آنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم
برآنم كه باشم
در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنياي پر از كينه
نزد كساني كه نيازمند منن
كساني كه نيازمند ايشانم
كساني كه ستايش انگيزند
تا دريابم
شگفتي كنم
بازشناسم، كم
كه مي توانم باشم
كه مي خواهم باشم
تا روزها بي ثمر نماند
ساعت ها جان يابد
لحظه ها گرانبار شود
هنگامي كه مي خندم
هنگامي كه مي گريم
هنگامي كه لب فرو مي بندم
در سفرم به سوي تو
به سوي خود
به سوي خدا
كه راهي است ناشناخته، پر خار
ناهموار
راهي كه باري در آن گام مي گذارم
كه قدم نهاده ام و سربازگشت ندارم
بي آنكه ديده باشم شكوفايي گل ها را
بي آنكه شنيده باشم خروش رودها را
بي آنكه به شگفت درآيم از زيبايي حيات
اكنون مرد مي تواند پرواز آيد
اكنون مي توانم به راه افتم
اكنون مي توانم بگويم كه زندگي كرده ام ...
(مارگوت بیکل)
ترجمه ی شاملو