دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
عزیز جون، از بچه گی تو رو یه جوره دیگه ای دوست داشتم ... نه بخاطر اینکه هر وقت می اومدیم خونتون رفتنی دست پر راهی می شدیم و نه حتی به خاطر نخود و کشمیش ها و توت خشک هایی که همیشه تو جیب هامون پر می کردی ... که به خاطر خودت، مهربونیت، خوش قلبی و آرزوهای قشنگ قشنگی که در حق همه می کردی ... که بخاطر اون نورانیتی که همیشه تو صورت پر مهرت برق می زد و بی اغراق تو تنها کسی بودی که به عینه بهم ثابت کردی چهره ی آدمها آیینه ی دلشونه ... هر قدر آبی این دریا آبی تر، انعکاس نورش تو چهره ات، واضح تر... عزیز جون از نصفه شب تا حالا هربار که خواستم یاد قشنگت رو تو دلم برای یه باره دیگه زنده کنم تو رو با همون لبخند های همیشگیت دیدم همون لبخندهایی که یه دنیا مهربونی توش موج می زد ... عزیز جون تو آخه چیکار کرده بودی که با وجودی که 84 تا بهار از عمرت می گذشت عزادارهات طوری از غم دوریت ضجه می زدن که انگار جوون ناکامشون رو دارن به خاک می سپرن ... عزیز جون تو با دل دامادت چیکار کرده بودی که بابا با اون همه غرور و خویشتن داریش وقتی اومدن ببرنت بالا سرت زانو زد و با چشمهای تر پیشونی پر مهرت رو بوسید ... عزیز جون تو چیکار کرده بودی که حتی با خروج روح از بدنت وقتی تو غسال خونه می شستنت صورتت مثل ماه شبه چهارده قشنگ شده بود و پر نور ... عزیز جون تو چیکار کرده بودی که حتی خدا دلش نیومد بدون مستجاب شدن دعات تو این دنیا، تو رو ببره پیش خودش ... عزیز جون دیدی، دیدی تو که این همه آرزوی سید بودن رو داشتی بلاخره روزی از پیشمون هجرت کردی که عید سیدها بود؟ ................ عزیز جونم!!!! عزیز گلم عزیز مهربونم نگفتی دلمون برات تنگ می شه؟؟؟؟؟؟؟؟ نگفتی دخترهات تاب این داغ رو ندارن؟ نگفتی پسرهات کمرشون خم می شه؟ عزیز نگفتی چه جوری از این به بعد باید جای خالیت رو تحمل کنیم و دم نزنیم ........... عزیزززززززززززززززززززززززززززززز صدام می شنوی؟؟؟؟؟؟؟ آخه تو که خودخواه نبودی که به خاطر آسایش خودت ده ها ده ها آدم رو پریشون کنی ................. عزیز؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عزیز جونم آخه دیگه از این به بعد وقتی دلم برات تنگ می شه چه جوری اون رو آرومشش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عزیزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
.
.
.
.
.....................
خوشحالم از اینکه آرزوی دیروزم رو البته با تاخیری یک روزه و با کمی دخل و تصرف در مکانش برآورده کردم و ساعتها زیر بارش برف راه رفتم و از ته دل نفس کشیدم ... خیلی جالب بود حتی اون بخش از موهام که افتاده بودن تو صورتم قشنگ مثل قندیل های آویزون از غارها رو دیدی همونجوری یخ بسته بودن و خلاصه کلی بنظرم قشنگ و دیدنی شده بودن ...
از دیشب با خودم کلی نقشه کشیدم که حالا که مجبورم فردا از خونه بزنم بیرون کاشکی چندتا از کارهای عقب افتاده ام رو هم انجام بدم تا نه تنها پیاده رویم با یه هدفی توام باشه حداقل دلم خوش باشه که یکی دوتا کار مفید انجام دادم و الکی نچرخیدم... از بین کارهایی که باید انجام می دادم یکیش خرید یکی از کتابهای شیرین عبادی بود که برخلاف تصورم گیر آوردنش چندان هم که فکر می کردم راحت نبود ... برام عجیب بود که چطور حتی کتاب فروشی های بزرگی مثل کتابفروشی سر فاطمی و یا انتشارات هاشمی که واسه خودشون اسم و رسمی دارن کتاب های خانم شیرین عبادی رو که خدا بخواد سال 2004 هم برنده ی جایزه نوبل بودن رو نداشتن. حتی تو انقلاب هم دو سه تا از کتابفروشی هایی که معمولا تا دنبال کتاب خاصی می گشتم می تونستم از طریق اونها کتاب مورد نظر رو پیدا کنم یا گفتن نداریم یا گفتن تموم شده ... خلاصه که کلی جا خوردم ... حالا ایشالله کتاب"حقوق زن" در قوانین جمهوری اسلامی رو که تموم کردم حتماً نکاتیش رو که بنظرم جالب بیاد اینجا می گذارم.
* هزاری هم که یکی رو دوست داشته باشم، هیچ دوست ندارم تا از طرف مقابلم تمایلی ندیدم، خودم رو یا حتی نظرم رو بهش تحمیل کنم ... همون طور که امروز بعدازظهر برام پیغام گذاشتی خیلی راحت می تونستی اینکار رو دیروز یا حتی دیشب انجام بدی ، پس خواهشاً نگو من پیچوندمت که هیچ جوره قبول ندارم... خوش باشی!
باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
...
چقدر دلم می خواست امروز صبح که از خواب پاشدم زودی حاضر می شدم و ساعتها زیر این نم نم بارون و برف قدم می زدم و همین جور برای خودم میرفتم. خنده داره اما دلم می خواست زیر این بارون و برف، البته اگه بادی در کار نمی بود یه دل سیر بدمینتون بازی کنم اون هم چی فقط تو پارک ملت تو اون میدونی که معمولا صبح های روز تعطیل پیر و جونش با یه دنیا انرژی و امید به زندگی ساعتی رو به جنب و جوش و فعالیت می پردازن و به قول معروف خستگی چند روزه کاری رو یه جا در می کنن و خودشون رو آماده می کنن برای چند روزه کاری دیگه ... خوش به حال اونهایی که زندگی می کنن و از حالشون لذت می برن نه در حسرت گذشته و نه در ترس و بیم آینده ... کاش من هم مثل سهراب به بوییدن سیبی خرسند بودم ... نه نمی گم نیستم اما گاهی می گم آخرش که چی تا کی باید خودم رو گول بزنم و دلم رو به چیزهای الکی خوش کنم ... نه نمی دونم در حال حاضر دلم نمی خواد به هیچی فکر کنم هیچی فقط دلم می خواد همین جور آسمون ابری رو ببینم و بوی بارون رو از فضا استشمام کنم و چشمهام رو ببندم و تو دلم فریاد خاموشی برآرم که"خدای من، من چقدر بارون و هوای ابریت رو دوست دارم و چقدر با بلعیدن این هوای تازه تو ریه هام احساس خوشبختی می کنم ...
نسیم را گفتم:
اگر حقیقت ِخورشید را حجابی هست
همیشه در پسِ هر ابر، آفتابی هست
همیشه، آن سویِ دیوارهای ِ نومیدی
امید هست و ،
افق های بی کران روشن!
* عیدت مبارک!
ديدي گاهي اوقات از حضور کساني غافل مي شيم که شايد بيشتر از همه جلوي چشمامون باشن اما همين در دسترس بودنشون باعث شده باشه که حضورشون رو کمرنگ تر حس کنيم يا حتي گاهي فراموش کنيم ... چند روزي بود که عجيب به بابا فکر مي کردم حتي امروز از صبح علي الطلوع از وقتي از خونه زده بودم بيرون سر کلاس بي هيچ مقدمه اي مدام چهره ي خسته و تکيده اش مي يومد تو نظرم و مدام مجبور مي شدم دستم رو روي گلوم فشار بدم تا بلکه بغضي رو که در حال شکل گرفتن بود قورت بدم تا اينکه ديگه با ديدن فيلم"يه بوس کوچولو" بهمن فرمان آرا، نتونستم بيشتر از این خويشتن داري کنم و اجازه دادم اشکام آروم و بي صدا از چشمام جاري بشن ... در تمام طول فيلم لااقل بعد از ديدن دو چهره از فرشته ي مرگ، با يه حسرتي مي گفتم يعني مي شه منم وقتي مي خوام بميرم همين فرشته خوبه که لباس سپيد و زيبايي پوشيده بود بياد سراغم؟ مي شه کارنامه ي من هم اينقدر درخشان باشه که از مرگ، کوچکترين هراسي نداشته باشم و اون رو همچون يه بوسه اي کوچيک بر روي گونه بپذيرم؟ اما همین که یاد بی تفاوتی هام در برابر بابا می افتادم خصوصا تو این شرایط که می دونم با این روحیه ی مریض تا چه حد یک کلام محبت آمیز از جانب ما می تونه اون رو از لحاظ روحی شارژ کنه عجیب دلم می گرفت و حالم دگرگون می شد ...
تو که نازم به بالا دل ربایی
آخ تو که بی سرم چشمون سرمه سایی
تو که مشکل دو گیسو در قفایی
به ما گویی که سرگردون چرایی
که سرگردون چرایی
بمیرم تا دو چشم تر نبینی دلربا
شرار آه پر آذر نبینی
چنان از آتش عشقت بسوزم
که از ما رنگ خاکستر نبینی
ای داد و بیداد
دلم دردی که دارد با که گوید
گنه خود کرده تاوان از که جوید
دریغا نیست همدردی موافق که بر وقت بدم خوش خوش ببوید
گل وصلت فراموشم نگردد
مگر خار از سر گورم بروید
* گاهی احساس می کنم نکنه اشتباه می کنم که از خاطرات گذشته ام برات می گم، چون علی رغم سعی که می کنی تا در کمال آرامش حرفام رو گوش بدی و حتی در باطن کوچکترین پیش داوری نکنی به وضوح می بینم که چه عذابی می کشی تا حرفام به آخر برسه ... امروز از اون ۵ شنبه هایی که عجیب آسمون دلم ابری ... کاش بارون بیاد ...
** و اما یه تشکر خیلی بزرگ از خواهرزاده ی گلم حامد جان که با قدم هاش کلبه ی محقرم رو عطر و صفای دیگه ای بخشید. خاله جون نمی دونم این پست رو خواهی دید یا نه اما بگذار قبول شدنت رو از صمیم قلب به تو گل قشنگم تبریک بگم و بهتربن و قشنگترین آرزوهای دنیا رو از خدا برات بخوام. هر جا هستی شاد و سلامت و سربلند باشی و بمونی گلم.
چندی پیش تو مجله زنان، شماره ی آبان ماهش، مطلبی رو از قول "بتول محتشمی" در خصوص بیمه شدن زنان خانه دار خوندم که کلی من رو به فکر وداشت. خانم محتشمی گفته بودن طی آماری که گرفته شده در حال حاضر 12 میلیون خانم خانه دار در سطح کشور هستند که بیمه نیستند و کاش دولت طرحی رو تصویب کنه که علاوه بر اینکه همسران بانوان خانه دار رو مکلف می کنه تا اون ها رو بیمه کنند خودش هم درصدی از هزینه ی بیمه زنان خانه دار رو بپردازه تا علاوه بر اینکه در آینده بانوان خانه دار از یک پشتوانه مالی برخوردار می شن از طرفی هم خیلی به سرپرست خانواده فشار اقتصادی وارد نشه.
راستش از این تعجب کردم که چطور خود من تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم که بیمه شدن خانم های خانه دار در برابر انجام این همه کار ریز و درشت، از رتق و فتق امور داخل منزل گرفته تا رسیدگی به تغذیه ی اعضاء خانواده و تربیت درست بچه ها و کلاً در یک کلام مدیریت داخلی، اونهم بی چشم داشت حقوق و پرداختی، می تونه حداقل حداقل کار ممکن برای قدردانی از زحماتی باشه که یه زن خانه دار به طور روزمره داره انجام می ده...
اما همه چیز و گفتم الا یه چیز ... می دونی با تموم این حرفا و حق و حقوق هایی که بر شمردم، اگه بنا باشه یک مشت قانون و مصوبه و حتی در راس، دولت، همسری رو وادار به بیمه کردن همسرش کنه، بدون اینکه در باطن ضرورت این امر رو حداقل برای آسایش آینده همسرش درک کنه و قلباً راضی به اینکار نباشه، ذره ای ارزش نداره و همون بهتر که نباشه ... بنظرم زمانی این طرح می تونه قشنگ باشه که همون طور که یه خانم تو خونش بی چشم داشت حق و حقوقی، تنها بخاطر تامین آسایش هر چه بیشتر خانواده اش و مستولی کردن گرما و صمیمیت در بین اعضاش این گذشت رو از خودش نشون می ده، یه آقا هم برای اینکه نه تنها در کلام که در عمل هم نشون بده قدردان زحمات همسرش هست، بدون کوچکترین زور و اجباری خودش داوطلبانه همسر خانه دارش رو برای تضمین رفاه آتیه اش، بیمه کنه ...
* فکر می کنم این چند وقته، حتی شایدم واقعا به طور ناخودآگاه، دیگه زیادی دارم در برابر جنس مذکر و مونث و انتظارات و توقعاتی که ممکنه بعدها وقتی زیر یه سقف زندگی می کنن بوجود بیان، حساسیت نشون میدم ...
نمی دونم چم شده اما همش دنبال بهانه جویی هستم و اینکه همش یه جوری ثابت کنم که همه ی مردهای ایرونی مثل هم هستن همگی فقط کار کردن و زحمتی که خودشون خارج از خونه می کشن رو می بینن و دیگه کاری ندارن به اینکه اوضاع خونه چه خبره و خانم خونه چی کار می کنه و ... نمی دونم به گمونم زیادی آشفتم ... یا نه اصلا شایدم واقعا حق با من باشه ... اصلاً ایها الناس اگه خانمی پیدا بشه و از همسرش انتظار آشپزی اون هم نه در شرایط معمولی، بلکه در وقوع شرایط خاص داشته باشه انتظار بی جاییه؟ خدایا کاش یکی که نه مرد بود و نه زن، بی طرف بی طرف، پیدا می شد و بهم می گفت این انتظار من به فلان دلیل فلان دلیل بی جاست یا با جاست ... اصلاً بی خیال بابا، ما که در موردش بحثم کردیم و حالا دیگه می دونم در این خصوص چه حسی داری پس دیگه گفتن این حرفا چه دردی رو می خواد دوا کنه؟ فکر نکنم دیگه در خصوص این موضوع بخوام باهات بحثی کنم ، یا حتی ازت انتظاری داشته باشم