تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

وقتي سوار اتوبوس شد،  به زور مي خواست به بهاي فشرده شدن من خودش رو به معشوقش كه حالا يا دوستش بود يا نامزدش يا همسرش يا هر چيزه ديگه نزديك كنه، حالا بماند که در لحظات بعدي متوجه شدم که گويا نامزد عقد کرده اشه ...در هر صورت برام مهم نبود كه به كي مي خواد خودش رو نزديك كنه چيزي كه برام مهم بود و آزارم مي داد خودخواهيش بود. باز اگر خواهش مي كرد و مي خواست كه اين لطف رو در حقش كنم كه كمي جمع تر بايستم گمان نمي كنم ازش دريغ مي كردم اما موضع حق طلبانش من رو بدتر جري كرد و باعث شد همون جور سفت و محكم سر جام بايستم و ذره اي براي جايگيري بهتر اون به خودم سخت نگيرم ... به ميله اي که خانم ها و آقايون رو ازهم جدا مي کنه ، رو به قسمت بانوان تكيه داده بودم و ديدي هم به بخش آقايون نداشتم اما يك ريز متلك هاي مخاطب دخترك رو از پشت سر مي شنيدم كه از روي حرص و غرض به طور غير مستقيم  بارم مي کرد اما حقيقتا برام مهم نبود ... خيلي نگذشت که به وضع موجود عادت کردن و حرفاي خودشون رو از سر گرفتن ... نمي دونم حرفاشون از کجا شروع شد فقط اين رو به خوبي به خاطر دارم که جمله ي" پس اجازه مي دي من روز جمعه برم خونه ي مينااينا" دخترک،  توجه من رو به پاسخ نامزدش جلب کرد. "اگه مادرتون تا آخرين لحظه ي مهموني حضور داشتن شما هم مي توني بموني اما به محض رفتن مادر گرام شما هم پامي شي و حکايت رفتن به خونه مريم اينا رو که مادرتون وسطهاش مهموني رو ترک مي کنن اما شما کماکان باقي مي موني رو ديگه تکرار نمي کني
- مريم؟ اما اونجا که خونه ي خواهرم بود و من اشکالي نمي ديدم که حتي بدون حضور مامان چند ساعت بيشتر بمونم.
- نه ببين نشد، اولاً اگه داري از من اجازه مي گيري من دارم بهت مي گم نه ... دوماً کي گفته خونه شوهر خواهر خونه ي خود خواهرِ؟
- باشه عزيزم هر چي تو بگي ........ خوب بگذار بحث رو عوض کنيم ... واي نمي دوني عرفان چقدر جديداً شيطون شده ديوار راست رو مي ره بالا اينقدر ديروز با من شوخي کرد و از سر و کولم بالا رفت که ديگه شب وقتي اومدم خونه احساس کردم دنيا کار کردم ....
- خانم، مگه من به شما نگفتم دوست ندارم با عرفان شوخي کني؟ ببين انگار من براي در و ديوار دارم صحبت مي کنم شما حتي سر سوزن به حرفهاي من ارزشي قايل نيستي
- اما اخه مگه عرفان چند سال داره امسال تازه رفته اول راهنمايي 
-نه شما متوجه نيستي و مدام حرف خودت رو مي زني مي خوام بدونم من به شما هفته  پيش چي گفتم؟
- باشه باشه عزيزم ديگه تکرار نمي شه


       واي خداي من حتي با وجودي که از اين اتفاق بالاي ده روز مي گذره اما نمي دونم هربار که ياد اون شب و مکالمه ي اين زوج جواني که به ظاهر خيلي هم همديگر رو دوست داشتن مي افتم حالم دگرگون مي شه ... دارم فکر مي کنم به اينکه اون دختر تا کي مي خواد در برابر انتظارات يکم ديگه زيادي خودخواهانه ي همسرش بگه چشم عزيزم ، چشم عزيزم و تا کي مثل عروسک کوکي اونجوري برقصه که سازنده اش خواسته ....

        اين ميون درسته که از دست همسر دخترک و حرفاش واقعا عصبي شده بودم اما از دست خود دخترک خيلي خيلي بيشتر ... از اينکه تا اين حد خودش رو خوار و کوچيک مي ديد که تسليم محض بود و سريع با گفتن جمله ي باشه عزيزم ، چشم عزيزم مي خواست به قيمت گذشتن از حقش، فقط  قضيه رو فيصله بده  و يه جوري نامزدش رو آروم کنه... نمي دونم ... واقعا نمي دونم يا اين منم  که غير عادي هستم و نمي تونم اين انتظارات و تعصبات بي جا رو هضم کنم يا اينکه متاسفانه داريم هنوز دخترکهاي نسل حاضر رو که خودشون به حقوق خودشون واقف نيستن خيلي سريع فقط تسليم خواسته هاي غيرتمندانه ي دوستشون، نامزدشون ، همسرشون حالا چه به حق و چه به ناحق مي شن ... اما اين چشم پوشي ها اين چشم چشم گفتن ها و سر پوش گذاشتن رو خواسته ها بلاخره از يه جايي سر باز مي کنه و اونوقته که مثل آتيش زيره خاکستر يه دفعه شعله مي گيره و خدا مي دونه سرنوشت چند نفر رو از اين رو به اون رو مي کنه ... دلم براي بچه هايي مي سوزه که اين وسط بدون کوچکترين تقصير و گناهي مجبورن که تاوان اشتباهات پدر و مادرشون رو پس بدن ...

   

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 22:58 توسط بانوی تابستان |

مدتهاست كه اينجا نبودم و ديگه حسابي در و ديوار و طاقچه و آينه شمعدونش رو گرد و غبار فراموشي پوشونده ...  اما دلم مي خواد بازهم اينجا بنويسم و با نوشتن بازهم زندگي رو اينجا كه روزي تنها مامن و آرامشگاه دلم بود، جاري و ساري كنم ...

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فرو افتد
پيش ار پژمردن آخرين گل
بر آنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم
برآنم كه باشم

در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنياي پر از كينه
نزد كساني كه نيازمند منن
كساني كه نيازمند ايشانم
كساني كه ستايش انگيزند
تا دريابم
شگفتي كنم
بازشناسم، كم
كه مي توانم باشم
كه مي خواهم باشم

تا روزها بي ثمر نماند
ساعت ها جان يابد
لحظه ها گرانبار شود

.
.
.

(مارگوت بیکل) ترجمه ی شاملو

        اينبار هم فاجعه ي سقوط هواپيمايC130تلنگري چندين و چند باره اي بود كه حتي شده براي لحظاتي ما رو به خودمون بياره كه آدمي حقيقتا قادر به درك اين نخواهد بود كه دست سرنوشت براي دو سه لحظه بعد ترش چه بازي هايي رو در آستين داره ... پس چه خوب كه خيلي به زندگي دل نبنديم و از فراز و نشيبش ، شاديها و ملالتهاش چندان غرّه نشيم كه همگي به لحظه اي بسته است...  

 



در انتهاي حيات ما بدين سنجيده نخواهيم شد كه:
چند مدرك دانشگاهي دريافت كرده ايم
چه مقدار از ماديات دنيا را براي خود اندوخته ايم
چه كارهاي بزرگي انجام داده ايم
سنجش ما بر اين اساس خواهد بود كه:
من  تشنه بودم و تو مرا سيراب كردي
من عريان بودم و تو مرا پوشاندي
من بي خانمان بودم و تو مرا اسكان دادي
تشنه، ولي نه فقط تشنه ي آب بلكه تشنه ي محبت
عريان، نه فقط از براي لباس بلكه عريان از عزت و احترام
بي خانمان ولي نه تنها در طلب خانه اي از خشت بلكه به
سبب خروج از عوالم انساني
بنابراين،
جسورانه عشق بورز ، احترام كن و بپذير

(از سخنان مادر ترزا)

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 16:59 توسط بانوی تابستان |