تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند


فرشته ها آمده اند پايين، همه جا پر از فرشته است.
از کنارت که رد مي شوند، مي فهمي؟
اسمت را که صدا مي زنند، مي شنوي؟
دستشان را که روي شانه ات مي گذارند، حس مي کني؟
راستي حياط خلوت دلت را آب و جارو کرده اي؟
دعاهايت را آماده گذاشته اي؟
آرزوهايت را مرور کرده اي؟
مي داني که امشب به تو هم سر مي زنند؟
مي آيند و برايت سوغاتي مي آورند، پيرهن تازه ات را.
خدا کند يک هوا بزرگ شده باشي.
مي آيند چهار گوشه دلت را نور و گلاب مي پاشند.
مي آيند و توي دستانشان دعاي مستجاب شده و عشق است.
مبادا بيايند و تو نباشي.
مبادا در دلت را بسته باشي.
مبادا در بزنند و تو نفهمي.
مبادا ...
کوچه دلت را چراغاني کن.
دم در بنشين و منتظر باش.
فرشته ها مي آيند، فرشته ها حتماً مي آيند
خدا آنسوتر منتظر است.
مبادا که فرشته هايت دسته خالي برگردند.
مبادا
مبادا
مبادا

ماه رمضون امسال هم از نيمه گذشت و تا يكي دو روز ديگه دو سوم رو هم رد مي كنه، اما من هنوز تو پيچ و خم اولين كوچه اش موندم ....... نمي دونم اين دلتنگي، اين غم مبهمي كه از ديشب تا حالا رو سينه ام سنگيني مي كنه، بيشتر به خاطره اينه كه ماه رمضون امسال رو هم دارم از دست مي دم و هنوز نه تنها به مرحله اي نرسيدم كه بتونم باهاش خلوت كنم كه حتي  بخاطر كوتاهي هاي خودم كلي  هم ازش دور شدم، يا اينكه حالا كه بهش نياز دارم، حالا كه دلم مي خواد دستاي پر مهرش رو بگذارم روي صورتم و كلي باهاش درد دل كنم و براش بگم و بگم، حتي روم نمي شه كه اسمش رو به زبون بيارم ... ديگه چه برسه به اينكه صداش بزنم ................................

خدايا دلم گرفته، يعني صداي من گناهكار رو هم مي شنوي؟!!! يعني بازم من رو مي بخشي؟!!!

 

+ تاريخ شنبه سی ام مهر 1384ساعت 16:33 توسط بانوی تابستان |

چند وقتی هست که هی دلم می خواد  از چند تا فیلم و تئاتر مخصوصا فیلم "خیلی دور خیلی نزدیک" رضا میر کریمی اینجا بنویسم اما راستش یه مدتی می شه که دیگه نوشتن اون هم اینجا برام سخت می یاد ... اما با این حال از اونجایی که از همین جا دوستان فوق العاده خوبی پیدا کردم که حاضر نیستم حتی یاد قشنگشون رو با دنیا عوض کنم گه گاهی می یام که چیزی بنویسم.

 

 

به نظرم ما آدمها تا زمانی که ضرورت چیزی رو با پوست و استخون حس نکرده باشیم هرگز قادر به درکشم نیستیم ولا شده به اندازه ی سر سوزن ... دکتر تا زمانی که سی تی اسکن پسرش رو ندیده و پی به کوچ زود هنگام جگر گوشه اش از این دارفانی نبرده خیلی ریلکس و آروم در برابر همسر و مادر مریم می شینه و غیرقابل علاج بودن مریم و رفتن یکم دیرتر یا زودتر دخترک رو به راحتی آب خوردن به زبون می یاره بدون ذره ای تاسف یا اظهار هم دردی ...  اما همون دکتر وقتی می بینه سایه ی مرگ بر سر پسر خودش هم افتاده با دیدن زجه زدن های مادری که فرزندش به قعر چاه افتاده منقلب می شه و حتی پشت تلفن قادر به حرف زدن با سامان نمی شه ...

کل فیلم پر از سکوت و تنهایی و صحنه های فوق العاده قشنگی از کویر ... اما به قول حاج آقای عمامه به سر کویر هم دو رو داره رویی بسیار زیبا و دل انگیز و روی دیگر ترسناک و پر از سراب ... جایی که تنها با یه تردید بر سر دوراهی و انتخاب اشتباه حتی آخرین تکنولوژی و پیشرفت هم قادر نیست تو رو از چنگال مرگ به دور نگه داره ...  

به نظرم سفر دکتر شبیه یک سفر برای رسیدن به سیر و سلوک و لمس مرگ و نیستی و حتی متراژ فاصله ها بود ... خیلی دور خیلی نزدیک شاید بهترین اسمی بود که می شد برای این فیلم انتخاب کرد ... خیلی دور شاید به همان اندازه ی سردی صدای دکتر وقتی به نسترین با کنایه می گه آره خدا خیلی بزرگه اونقدر بزرگ که همیشه دور از دسترس ادمهاست و خیلی نزدیک به اندازه دستی که به سمتش دراز شد تا اون رو از مرگ به زندگی بکشونه ...

 

زندگی به امواج دریا مانند است

چیزی به ساحل می برد و چیزی دیگر را می شوید

چون به سرکشی افتد انبوه ماسه ها را با خود می برد

اما تواند بود که تخته پاره ای با خود به ساحل آرد

تا کسی بام کلبه اش را بدان کوشد ...

 

مارگوت بیکل (ترجمه ی شاملو)

+ تاريخ یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 18:19 توسط بانوی تابستان |