سحر با من در آميزد كه برخيز
نسيم گل به سر ريزد كه برخيز
زرافشان دختر زيباي خورشيد
سرودي خوش برانگيزد كه برخيز
سبو چشمك زنان از گوشه ي طاق
به دامانم درآويزد كه برخيز
زمان گويد كه: هان گر برنخيزي
غريو مرگ برخيزد كه برخيز!
فكر مي كنم حالا ديگه يه دو ساعتي شده باشه كه همين جور صفحه ي پست جديد باز شده كه من چيزي درش بنويسم اما نمي دونم چرا اون چه كه تو دلم مي گذره و دلم مي خواد كه در قالب واژه ها بيان بشن نظم نمي گيرن تا از اين قفس رها شن ...
ديدين هر كدوم از ما تو يه برهه از زمان و مكان حالا به هزار و يك دليل موجه و غير موجه زودي طاقتمون تموم مي شه و زودي از كوره در ميريم و درهمون حالت يه تصميماتي مي گيريم كه ممكنه بعدش زودي هم پشيمون بشيم؟!!! ديدين گاهي اينقدر زودرنج و حساس مي شيم كه با كوچكترين وزش بادي قافيه رو مي بازيم و به همه چيز پشت پا مي زنيم ... خدايي نمي خوام خودم رو تبريه كنم يا به نوعي رفتنم رو و حالا دوباره اومدنم رو توجيه كنم ... روزي كه تصميم به رفتن گرفتم خدايي اصلا درصدي هم فكر اين رو نمي كردم كه دوباره بيام و اينجا بنويسم ... اين رو مطمينم اگه كامنت هاي پر مهرتون نبود اگه دلگرمي ها و نوازشهاي دوستانه تون نبود و از همه مهم تر اگه اين دلنگروني ها و بي تابي هاتون كه همگي از اون قلبهاي پر مهرتون نشات مي گيره نبود به خدا امكان نداشت كه برگردم ... ديشب كه نيمه شب بعد چند روز دوري و دلتنگي اومدم اينجا و تك به تك كامنت هاي پر مهرتون رو ايميل هاي سرشار از محبتتون رو خوندم به قدري دگرگون شدم كه قادر به توصيفش نيستم ...
از آتش پرسيدم : محبت چيست ؟ گفت : از من سوزان تر . از گل پرسيدم : محبت چيست ؟ گفت : از من زيبا تر . از شمع پرسيدم : محبت چيست ؟ گفت از من عاشق تر . از خودش پرسيدم : محبت چيست ؟ گفت: نگاهي بيش نيستم... مدتها پيش اين چند جمله رو تو وبلاگي خونده بودم و يادمه اون لحظه خيلي به دلم نشست اما اعتراف مي كنم كه تازه ديشب با ديدن كامنت هاي پر مهرتون و البته ديدن به عينه ي محبتي بي چشم داشت مادي فارغ از هر سود و منفعتي باعث شد طعم شيرين مهر و محبت رو با ذره ذره ي وجودم بچشم تازه بفهمم كه تا چه حد يه واكنش محبت آميز مي تونه آدمي رو شاد و سرشار از اميد كنه ... مي دونم كه بعد اين همه طول و تفسير هنوز نتونستم حرف دلم رو اونچه رو كه مي خوام بيان كنم رو به نوعي بگم ... پس اجازه بديدن به زبون هميشگي خودم شما رو مورد مخاطب قرار بدم:
دوستاي گلم عزيزاي مهربونم! از تك تكتون به خاطر اين همه محبتي كه در حقم روا داشتين ازتون ممنونم و از روي ماهتون شرمنده ام كه تا اين حد باعث آزار و اذيتتون شدم...
آره ممل جان همين يك " ن " بين بودن و نبودن فاصله ها يا وصال ها رو برامون معنا مي كنه و به قول تو اين ما هستيم كه مي تونيم روي اين خط فاصله ميانبر بزنيم به رسيدن يا بريم براي دوري و رفتن... آره داداش فرهاد مهربونم "زندگي يه بازيه كي از عمرش راضيه ؟؟؟؟ و حالا اجازه بده من هم اين دو بيت و بهش اضافه كنم كه "آري كه قصه ي دل هر چند غصه دارد ... شيرين و دلنشين است گر بشنوي دو صد بار... بس قصه ها كه خوانند تا خسته اي بخسبد ... ليكن ز قصه ي دل بس خفته گشته بيدار" چون اين دقيقا چيزي بود كه من اين چند روزه بهش رسيدم... آره بهشاد جان داداش كوچولوي نازنينم به قول تو " از دشمني تا دوستي يك لبخند از جدايي تا پيوند يك قدم از توقف تا پيشرفت يك حركت از عداوت تا صميميت يك گذشت از شكست تا پيروزي يك شهامت از عقب گرد تا جهش يك جرات از نفرت تا علاقه يك محبت از خست تا شخاوت يك همت از صلح تا جنگ يك جرقه از آزادي تا زندان يك غفلت باشه" و تو چه زيبا اين رو بيان كردي گلم ... دوست خوزستاني من علي جان! هميشه تو بحراني ترين لحظات حضور پر مهرتون رو به اثبات رسوندين و با حرفاي قشنگتون دنيايي از اميد رو به من بخشيدين و بارها و بارها با عناوين مختلف و در موقعيتهاي گوناگون براي من واژه ي مقدس دوست رو معنا كردين...
آره دايي خوبم فراموش كرده بودم من تا عمر دارم مسئول گلم هستم اون هم گل هايي كه اگه كل هستي و كاينات رو زير و رو هم كه كنم محاله لنگه شون رو پيدا كنم ... آره ماهور جان باز هم يادم رفته بود كه كشتي من باري نيست و كلي مسافر داره كه من مسئول تك تك سرنشينانش هستم ... آره آبجي نرگسم گل بي خار و خسم كاش مي شد به عقب بازگشت و اون رو جبران كرد به قول تو به همون زمان هايي كه كوچكترين مشگل ديگران من و تو رو آشفته ميكرد. مريضي يك دوست غصه دلمون ميشد اشگمون ر و در مياورد و دستهامون رو براي شفاش به آسمون بلند ميكرد... اما آبجي قشنگم شايد من مستحقق حسرت خوردن به اون روزها باشم اما تو ديگه چرا گلم؟ تو كه هنوزم با اون قلب قشنگ و پر مهرت با اون نوازشهاي خواهرانه ات و احساسات نابت مي توني خيلي راحت كسي رو كه قصد سفر و كوچ از آشيونه اش كرده دوباره به لونه اش بياري كه گلكم؟ فتو 4فان عزيز دوست خوبم! كاملا حق با شماست تا شقايق هست بايد زندگي كرد و امثال هلن كلر و باخ و بريل رو الگو قرار داد و ازشون درس استقامت و اميد گرفت ...
و اما يه تشكر خيلي خيلي بزرگ و خيلي خيلي صميمانه و از ته ته قلب از يلداي عزيزم كه شايد خودشم ندونه كه با وبلاگش و آشناي من با داداش كوچولوي مشهدي عزيزم حميد که جا داره همین جا از اون هم تشکر کنم چه تحول بزرگي رو كه تو زندگي من رقم نزد ... يلدا جان عزيز مهربونم! بي نهايت از محبت هاي بي دريغت و اون همه لطف و صفايي كه مثل يه خواهر بزرگتر و فوق العاده دلسوز در حقم هميشه داشتي ازت ممنونم .
از تو گل قشنگ و خوش قلبم هم به اندازه ي تك تك نيلوفرهاي دنيا و تك تك ستاره هاي آسمون ممنونم كه كج خلقي ها و دلتنگي ها و بي حوصله گي هام رو در نهايت آرامش و مهربوني تحمل مي كني...
خيلي خيلي دوستتون دارم گل هاي من!
به پايان رسيديم، اما نكرديم آغاز
فرو ريخت پرها و نكرديم پرواز
ببخشاي اي روشن عشق بر ما، ببخشاي
ببخشاي اگر صبح را ما به مهماني كوچه دعوت نكرديم
ببخشاي اگر روي پيراهن ما نشان عبور سحر نيست
ببخشاي ما را اگر از حضور فلق روي فرق صنوبر خبر نيست
....
فكر كنم اين ديگه جدا آخرين پستي باشه كه اينجا ميگذارم، چون تصميم دارم براي هميشه با دنياي اينترنت خداحافظي كنم، ديگه بيش از اين اعصابم نمي كشه خدايي! همتون رو به خداي مهربون ميسپارم و از صميم قلبم براي تك تكتون آرزوي سعادت و خوشبختي و موفقيت دارم
دل من همي داد، گفتي گواهي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي
ولي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گواهي
من اين روز را داشتم چشم از اين غم
نبوده است با روز من روشنايي
جدايي گمان كرده بودم وليكن
نه چندان كه يك سو نهي آشنايي
به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده است جز بي گناهي
به اين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا به اين زود سير چه راهي
كه دانسته است كه از تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اين همه بي وفايي
سپرده ام به تو دل ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جرم و جفايي دريغا دريغا كه آگه نبودم
كه تو بي وفا در جهان تا كجايي
همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي
نگارا من از آزمايش رهايم
مرا باش تا بيش از اين آزمايي
مرا خوار داري و بي قدر خواهي
مگر تا بدين خود كه هستي ديگر نپايي
بدرود!
نمي دونم چرا از همون بچه گي هميشه از اينكه با كوچكترين بهونه ممكن براي مامان و بابا، خواهر و برادر و دوستاي صميميم هديهاي هر چند كوچيك و ناقابل حتي شده يه كارت پستال يا يه شاخه گل، بگيرم كلي خوشحال مي شدم و از ديدن برق خوشحالي شون يه احساس رضايتي بهم دست مي داد كه اون حس شیرین رو نمي تونم با شیرینی هيچ شيريني خامه اي يا عسلي مقايسه كنم... شايد خنده دار باشه اما خيلي خيلي كم به ياد دارم كه هوس كرده باشم براي خودم چيزي بگيرم، نكه دوست نداشته باشم ها چون خدايي آخه كي رو ديدي از داشتن چيزهاي نو جديد و قشنگ خوشش نياد، اما خوب مي گم لذتي كه تو ديدن برق رضايت تو چشماي عزيزامه برام خيلي شيرينتر بوده ... اما موندم تو چرا پيش خودت همچين استنباط هايي داري اينكه هدیه دادن ممکن لس بشه و اينكه به عنوان وظيفه قلمداد بشه و از اينجور حرفا ... مگه هديه رو با قيمت مادي اون مي سنجن كه فكر مي كني به فرض تو اگه اينكار رو كني ممكنه كه طرف مقابلت هم دفعه ي بعد معذب باشه و كلي پيش خودش بگه كه دفعه ی بعد من چي بگيرم كه از اوني كه تو گرفتي حالا اگه بالاتر نمي تونه باشه، حداقل حداقل در همون حد باشه... تو واقعا فكر مي كني براي من قيمت مادي يه هديه مهمه؟ تو واقعا فكر مي كني من دنيايي از مهر و محبت كه توي یه شاخه ي گل سرخ پنهونه رو نمي بينم و قادر به دركش نيستم؟ فكر مي كني اون دستكش زيبايي رو که بلافاصله تا فهميدي دستام به نور آفتاب حساس هستن و زودي مي سوزن بهم هديه كردي رو با هزاران هزار ياقوت و الماس و برليان و چه مي دونم هر چيز قيمتي ديگه اي از لحاظ مادی كه مي تونه پشتش ذره اي هم مهر و محبت نباشه عوض مي كنم؟!! حالا شايد من واقعا نتونم رو در رو تو اون لحظه احساس قلبيم رو، اون تشكر و قدرداني قلبيم رو، اون جور كه بايد بيان كنم اما اين دليل نمي شه كه پيش خودت فكر كني آها اگه اين هديه اي كه دادم اگه از لحاظ مادي بالاتر از اين حرفا مي بود حتما خوشحالتر مي شد ... یا وقتی بهت می گم اون روز با اون حالت روحی که داشتم معجونی که تو برام گرفتی شاید یکی از خوشمزه ترین خوراکی هایی بود که تو عمرم خوردم نه صرفا به خاطر خود اون معجون و محتویاتش بود بلکه به خاطر دنیا محبتی بود که پشت اون معجون به ظاهر ساده پنهون بود اینکه با توجه به اینکه می دونستی اون چند روز من میلم به غذا نرفته اون رو گرفتی که به قول مامان من مثلا جون بگیرم ... اینم مطمین باش من اگه هزار بار دیگه هم برم مشهد برات سوغاتی می یارم که این سوغاتی حتی می تونه آب سقا خونه ی حرم امام رضا باشه که در ظاهر ارزش مادی نداشته باشه اما در باطن درش دنیایی حرف ناگفته نهفته باشه ... اینم بدون لحظه ای که از حرم بهم زنگ زدی و گفتی من الان دقیقا رو به روی گنبد طلایی امام رضا هستم خودت هرچی دلت می خواد رو الان ازش بخواه شاید باارزشترین سوغاتی ممکنی رو که می تونستی برام بیاری رو ازت گرفتم و دنیا دنیا شاد شدم ...
گلم! این رو هم بدون شاید آدم ها خیلی جاها از رو اجبار مجبور باشن علی رغم میل باطنیشون به کاری یا عملی تن بدن که ذره ای قلبا راضی نیستن اما مطمین باش خوشحال کردن طرف مقابلشون والا با یه جمله ی محبت آمیز یا یه لبخند از صمیم قلب چیزی نیست که با تحمیل و زور و اجبار از کسی خواست... پس اگه دیدی کسی برای خوشحالی تو و به ارمغان آوردن یه لحظه برق شادی تو چشمات چیزی رو حتی بی بهاتر از یه هله پوک به تو هدیه می کنه بدون از روی رضا و میل باطنیش بودی نه از روی اجبار ...
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من با چه دلهره از باغچهی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه.
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خشِ گام تو تکرارکنان،
میدهد آزارم
و من اندیشهکنان
غرق این پندارم
که چرا
-خانهی کوچک ما
سیب نداشت ...
(حمید مصدق)
خوب به سلامتي اينم نشد و تكليفش معلوم شد... باز دستش درد نكنه اين يكي بيشتر از دو روز سر كارم نگذاشت ... خوب لابد اينم مثل اون يكي موارد به صلاح نبوده ديگه... آره بابا حتما به صلاح نبوده... من موندم اگه اين واژه ي مسخره ي خير و مصلحت و قضا و قدر رو نمي داشتيم با چه القاب ديگه اي مي خواستيم سر خودمون رو گول بماليم ....
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي، ز حال ما خبر گردي
از اين بودن
از اين بدعت
زمين و آسمان را كفر ميگويي نمي گويي؟
خداوندا!
تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت بر انسان چيره گردد،
او را به صليب خشم خويشتن مصلوب خواهم كرد
ولي من ديده ام چشمان حسرت بار فرزندي كه بر اندام مادرش دزدانه ميلغزد
خداوندا!
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ميدادي
تو ميگفتي كه نامردان بهشت را نميبينند
ولي من ديده ام نامرداني را كه از خون يتيمان كاخ ميسازند
بيا و بنگر كنون كاخ يتيمان را ....
هميشه از تيكه ي آخر اين نثر كه هيچ وقت جايي هم مكتوبش نكردم دلم يه جوري شده و مي شه ... اما مي ترسم روزي برسه كه بي مهابا اون تيكه رو نه تنها مكتوب كنم كه حتي با صداي بلند اون رو فرياد بزنم!!!
خداوندا!
نداي تو را ميشنوم
كه مرا به سكوت درون ميخواند
حضورت را حس ميكنم
و در مييابم كه در هر چه روي ميدهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكستها ميگذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...
وای ی ی ی ی ی ی ی که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود و خودمم نمی دونستم ها :) ...
احساس می کنم تو این یکی دو هفته ای که گذشت خیلی چیزها برام روشن شد که تا قبل اون یا نمی دونستم یا اینکه می دونستم و نمی خواستم که باور کنم ... اما خدایی راست گفتن که آدم ها رو نمی شه شناخت مگر تو موقعیت های مختلف و البته بازهم به سختی... حتی به نظر من گاهی آدم خودشم نمی تونه بشناسه چه برسه به دیگرون نه؟.... امروز داشتم به این فکر می کردم که جدی جدی در من دو تا من هست. یکی من آروم و مطیع و دیگری منی سرکش و طغیان گر ... برام خیلی جالبه که بدونم آیا درون دیگران هم دو تا من از نوع خودشون اون هم دقیقا مقابل هم وجود داره یا نه؟ گاهی آنچنان آروم هستم و هر چیزی رو که شاید در شرایط عادی تابش رو نیارم به راحتی می پذیرم که خودم می مونم که آیا واقعا این منم؟ و بازهم گاهی آنچنان طغیانگر و عاصی می شم و شروع به جبهه گیری در برابر جزیی ترین و پیش پا افتاده ترین مسایل می کنم که خودم هاج و واج می مونم که خدایا من کدوم منم؟ من آروم یا من سرکش؟ اصلا کدوم باشم درستتره؟
*** راستی هیچ می دونستی وقتی چیزی رو که من درش سررشته ای ندارم رو با اون همه حوصله و مهربونی برام توضیح می دی چقدر از حرف زدن هات لذت می برم و چقدرا که خ.شحال نمی شم و تو دلم ذوق نمی کنم؟ خدایی خیلی خوشحالم که همیشه چیزی هست که بخوام ازت یادبگیرم... این یعنی همیشه یه گام رو به جلو ... راستی یه چیز دیگه! فکر کنم اگه معلم می شدی ها یه معلم نمونه می شدی از اون معلمی هایی که شاگردها نه صرفا به خاطر علاقه به اون درسی که تو درس می دی که بخاطر شخصیتت دوست دارن بالاترین نمره رو بگیرن تا اینجوری به نوعی جبران محبت های تو رو هم کرده باشن و خستگی رو ازت دور کنن ...
چراغی در دست
چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای برابر آینه ات می گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم!***
فقط خدا کنه به آرزوی چندین و چند سالم برسم. به هر حال تا دو سه روز آینده همه چی معلوم می شه ... نمی دونم چرا اینبار خیلی امیدوارم و این هیچ خوب نیست چون اگه نشه می دونم که حسابی من رو از پا می ندازه ... وای خدا نکنه که اون جوری بشم ... هی روزگار!!!