تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

       امروز عصري كه داشتم مي يومدم خونه دقيقا بعد يك هفته كشمكش و درگيري با خودم و افكارم و خيلي چيزهاي ديگه كه حسابي من رو از خواب كه نه، اما از خوراك انداخته بود، با قدم زدن تو پارك دوران بچه گي هام كه شايد از وجب به وجبش خاطره داشته باشم، با تمومي وجود حس كردم كه هنوز هم بوي چمن و سبزي درخت ها رو دوست دارم و هنوز هم از شنيدن جيك جيك گنجشك هاي كوچولو رو شاخسار درخت ها سر مست مي شم و دلم مي خواد تا آسمون هفتم پرواز كنم ... حس كردم كه چه راحت مي شه يه نفس عميق كشيد و كلي هواي خوب و تازه رو وارد ريه كرد و در ازاي اون كلي هواي آلوده رو به فضا پس داد تا بازهم مثل هميشه دار و درخت ها با اون گذشت و سخاوت هميشگيشون اون ها رو تصفيه كنن ... امشب سر سفره فهميدم كه هنوز هم مي تونم ببخشم و بازهم لبخند بزنم ... و ديگه اينكه همين الان كه هوس گاز زدن به يه سيب سرخ گنده افتاده بجونم فهميدم كه هنوز هم عجيب سيب رو دوست دارم از بو کردنش لذت می برم و دست اخر اينكه هنوز هم با كلي اميد چشم انتظار طلوع سپيده ي صبح هستم و بازهم می خوام بخندم ...

       همه‌ي اين‌ها رو گفتم اما يه چيز رو نگفتم! ... تو اين يك هفته اي كه گذشت بيشتر از قبل برام روشن شد كه تو تا چه حد خوب و خوش قلب و مهربوني و تا چه حد براي من عزيز و دوست داشتني ... مي دوني كه خيلي اهل اعتراف كردن هاي اين چنيني نيستم و گفتن همين چند جمله هم خدایی كلي ازم انرژي برد... پس بگذار مابقي اعترافاتم همين جور دست نخورده  تو سينه ام محبوس بمونه و به روي لب جاري نشه، باشه؟ به قول دكتر شريعتي: حرف هايي هست براي نگفتن ... و ارزش عميق هر كسي ... به اندازه ي حرف هايي است كه براي نگفتن دارد... و كتاب هايي نيز هست براي ننوشتن ... فكر مي كنم اينجوري قشنگتر باشه، نه؟ 

 

در تاريكي چشمانت را جستم

در تاريكي چشمهايت را يافتم

و شبم پر ستاره شد.

 

 

تو را صدا كردم

در تاريكترين شب ها دلم صدايت كرد

و تو با طنين صدايم به سوي من آمدي.

با دست هايت براي دستهايم آواز خواندي

براي چشم هايم با چشم هايت

براي لب هايم با لبهايت

با تنت براي تنم آواز خواندي

من با چشم‌ها و لب‌هايت

انس گرفتم

با تنت انس گرفتم

چيزي در من فروكش كرد

چيزي در من شكفت

من دوباره در گهواره ي كودكي خويش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانيم را

باز يافتم

 

 

 

در من شك لانه كرده بود

دست‌هاي تو چون چشمه‌يي به سوي من جاري شد

و من تازه شدم

من يقين كردم

يقين را چون عروسكي به آغوش گرفتم

و در گهواره‌ي سال‌هاي نخستين به خواب رفتم

در دامانت كه گهواره‌ي روياهايم بود.

و لبخند آن زماني به لب‌هايم برگشت

 

با تنت براي تنم لالا گفتي

چشم‌هاي تو با من بود

و من چشم‌هايم را بستم

چرا كه دست‌هاي تو اطمينان بخش بود...

 

 

صدايت مي‌زنم گوش بده قلبم صدايت مي‌زند

شب گرداگردم حصار كشيده است

و من به تو نگاه مي‌كنم

از پنجره‌هاي دلم به ستاره‌هايت نگاه مي‌كنم

چرا كه هر ستاره آفتابي است

من آفتاب را باور دارم

من دريا را باور دارم

و چشم‌هاي تو سرچشمه‌ي درياهاست...

 

(احمد شاملو)

 

 *** بابت تک تک دلگرمی ها و محبت های قلبیت ممنون*** 

  

+ تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 2:23 توسط بانوی تابستان |

با تو بودن خوبست
و كلام تو
مثل بوي گل در تاريكي است...

بوي پيراهن تو
مثل بوي دريا نمناك است
مثل باد خنك تابستان،
مثل تاريكي، خواب انگيز است.

گفتگو با تو
مثل گرماي بخاري و نفس‌هاي بلندِ آتش
مي‌برد چشم خيالم را
تا بيابان‌هاي دورترين خاطره ها
كه در آن گنجشكان بر سنبل گندم‌ها
اهتزازي دارند
كه در آن گل‌ها با اختر رازي دارند...

 

با تو بودن خوب است
تو چراغي، من شب
كه به نور تو كتابِ دلِ من
و كتابِ دلِ خود را كه خطوط تن توست
خوش خوشك مي‌خوانم
تو درختي، من آب
من كنار تو آواز بهاران را، مي‌خندم و مي‌خوانم، و مي‌گريم و مي‌خوانم

با تو بودن خوبست
تو قشنگي
مثل تو، مثل خودت
مثل وقتي كه سخن مي‌گويي
مثل هروقت كه بر مي‌گردي از كوچه به خانه
مثل تصوير درختي در آب ...

+ تاريخ جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 15:11 توسط بانوی تابستان |

راستش ذهنم هنگ كرده ... خودمم نمي دونم دقيقا چي مي خوام بگم فقط مي دونم كه براي آروم شدنم بايد اينجا بنويسم... مي دونم كه بازهم مي ياي اينجا و حرفام رو مي خوني، اگر چه هيچ وقت هم رد پايي از خودت به جاي نگذاشتي... پس بگذار اين پست رو فقط براي تو بنويسم. براي تويي كه چيزي بيشتر از 2 سال و نيم تو غم و شادي، تو گريه و خنده، از طريق همين يه مشت سيم سفت و سرد و بي روح و يه صفحه ي مانيتور،، حضور معنويت رو بارها و بارها به اثبات رسوندي و با دلداري ها و حرفاي اميد بخشت، آرومم كردي... يادت مي ياد از همون اول  هميشه اين من بودم كه با يه سماجت خاصي بهت مي گفتم "من نمي دونم، تو حتي اگر هم بري سر خونه زندگيت، بايد جابندازي كه يه خواهر كوچولوي شيطوني هم فرسنگ ها دورتر از خودت داري كه خيلي مديون محبت هاي تواه و دوست نداره كه جايگاهش رو از دست بده"... يادته هميشه با خنده و شوخي مي گفتم "اه خواهري گفتن خواهر همسري گفتن" ... " تو هم هميشه تو جوابم مي گفتي "باشه اگه تونستم اين رابطه اي رو كه فقط من و تو قادر به دركش هستيم و خداي بالاسرمون، براش جا بندازم بهش مي گم ... " ... اما خدايي هيچ وقت بهم قول ندادي يادته؟ انگار مي دونستي كه اين مورد ، اين جا انداختن، هيچ وقت نمي تونه پيش بياد ... شايد كه نه، حتما از سر تجربه بود كه خوب مي دونستي يه روزي بايد ازهم خداحافظي كنيم ...اما راستش من هميشه فكر مي كردم كه اين تو هستي كه اول خداحافظي مي كني نه من ...

       بگذريم، فقط خواستم براي آخرين بار هم كه شده از تك تك محبت ها و خوش قلبي هات تشكر كنم و مثل هميشه بهترين آرزوهام رو نثار راه زندگيت... احساس مي كنم تو اين دو سال و نيم كه گذشت چيزهاي خيلي خيلي زيادي ازت يادگرفتم كه من رو با قبلم متفاوت تر كرد ... تو بهم ياد دادي كه مي شه آدم ها بدون هيچ منظوري بدونه اينكه كوچكترين نفع مادي و دنيوي داشته باشن، هر چند با بعد فرسنگ ها فرسنگ فاصله، اميد و نور و مهر و محبت ارزوني زندگي اطرافيانشون كنن ... مي دوني حالم خيلي خوب نيست پس بگذار ديگه تمومش كنم... بگذار آخرين كلامم آرزوي خوشبختي و سعادتت باشه.... بگذار! شعري رو كه خودت به عنوان آخرين حرف بهم هديه كردي بودي رو اينبار من بهت تقديم كنم ...

نباشدم به جز مهرت، هواي ديگري در سر
برو خدا به همراهت، تو اي ز جان گرامي‌تر...

خدا پشت و پناه همیشگیت!

 


+ تاريخ پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 7:29 توسط بانوی تابستان |

       مدتی بود که دنبال فرصتی می گشتم تا دستی رو وبلاگ بکشم و همچین بگی نگی از این بار غمی که از در و دیوارش می باره کم کنم ... خوب خوشحالم که امروز که بلاخره تونستم خواسته ام رو عملی کنم و به نوعی هم به قولم وفا کنم، مصادف شد با روز مادر...

       راستش دوست داشتم اینجا شادتر از این حرفا به نظر می رسید اما خدایی هر کاری کردم از این شادتر نشد... نمی دونم حالا اگه زنده بودم و عمری باقی بود و اون پشت مشت ا ها هم یه دل خوش، تو فرصت های آتی اینکار رو می کنم...

من عبور ظریف در گردش روحم،
من دلواپس حرمت خاکم،
نگران پاکی خوشه ی رشد.
می ترسم از غفلت،
از فضا،
از خاموشی،
از سکوت قلبهای وسیع.
نگران افول دلخوشی ام.
باید هجرت از نطفه آغاز کنم...

 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 13:39 توسط بانوی تابستان |

    مطمینم اگه دیشب اینجا چیزی می نوشتم نه تنها بنده های خدا که خود خدا هم اساسی ازم دلگیر می شد... اما فکر کنم شانس آوردم که علی رغم سماجتی که به خرج دادم بلاگفا باز نشد... بگذریم هر چی بود دیگه تموم شد و حالا دیگه به شدت دیشب عصبانی نیستم که بخوام زمین و آسمون رو بهم بدوزم و با فریاد حرف بزنم... الان شدم مثل اون ناخدایی که وسط اقیانوس با طوفان درگیر می شه و بعد کلی تلاش و پیدا کردن جهت اصلی حرکت به سمت خشکی تازه متوجه می شه که کشتیش مدتهاست که سوراخ شده و چیزی به غرق شدن و فرو رفتن تو آب نمونده... الان هزاری هم اون ناخداهه بخواد عصبانی بشه بالا و پایین بپره از این و اون شاکی باشه دیگه چه سودی براش داره. پس بهتره آروم بگیره و همراه با کشتیش آروم آروم بره به قعر دریا... شاید دفتر زندگی اون ناخدا قراره اینجوری بسته بشه پس چرا هی بیاد و خلاف آب شنا کنه؟ چرا بخواد واقعییت زندگیش رو عوض کنه ...  

       فقط یه چیزی! ديگه ازم نخواه دريايي باشم باشه؟ چون اگه تا دیروز به خاطر تو، به خاطر خودم، به خاطر رضاي خدا دوست داشتم که اینجوری باشم اما از امروز ذره ای تو بگو سر یه سوزن دوست ندارم که دریایی باشم... آره اینبار دیگه این منم که نمی خوام و اصلا هم از این بابت عذاب وجدان ندارم... بگذار دلم همين جور سراي كينه بمونه... اينجوري لااقل ديگه مجبور نيستم نقش بازي كنم و به زور لبخند بزنم و با دلی خون و دیده ای اشکبار عشق و محبت پیشکش کنم و تظاهر به خوشبختي و آرامش كنم كه اونم بخواد دلش آروم بگيره كه هيچي برام كم نگذاشته و من هم الان لابد خوشبخت ترین آدم رو زمینم....  

بگذریمممممممممممممممممممممممممم...

پروردگارا!

کتاب سینه ام را بر تو می گشایم

بر تو که گشاینده ی ذهن ها و دل هایی

بر تو که پناه گاه خلوت شبانه ام هستی

خدایا

اگر تو پاسخم نگویی با که سخن بگویم

و اگر تو دعوتم نکنی از که یاری جویم

و .........................

....................

.................

.........

...

خدایا! هيچ وقت فكرشم نمي كردم روزي بشه كه از تو هم بخوام تا اين حد نااميد بشم ...

بگذریم ... دیگه تصمیم گرفتم از تو هم هیچی نخوام هیچی.... چون اینجوری لااقل آرومترم چون دیگه از اینکه حرفام رو نمی شنوی اذیت نمی شم و غصه نمی خورم ... برو  با بنده های دیگه ات خوش باش ... برو به سلامت ...

می خواهم دعا بخوانم، با همان قدرتی که می خواهم کفر بگویم
می خواهم مجازات کنم، با همان قدرتی که می خواهم ببخشم

.....................................

 

+ تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 9:4 توسط بانوی تابستان |