تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

ممكن است آرامش و آسايش را در اين دنيا بيابي
و شايد هرگز متوجه آن نشوي
ممكن است دردهايي را بشناسي و سختي هايي را تحمل كني
اما آن ها گام هايت را در زندگي استوار مي كنند
مي تواني با شهامت رو در روي هر موقعيت تازه بايستي
شايد بفهمي كساني هستند كه با عشق و درك در كنار تواند
حتي زماني كه احساس تنهايي مي كني
شايد آنچنان مهرباني در ديگران بيابي
كه به صلح جهاني ايمان بياوري
شايد سهم تو از دنيا يك كلام مهرانگيز، يك تماس قدرتمند
يا لبخندي گرم باشد
هنگامي كه طوفان پايان ناپذير به نظر مي آيد، به آفتاب فكر كن
به كساني كه نفرت مي ورزند عشق بياموز
اگر در زندگي گرفتار هستي
به نيكي بيكران قلبت تكيه كن
به زيبايي و عشقي كه در توست بينديش
بدان كه هر انساني توانايي هاي بسيار ولي راه هاي گوناگون دارد.
اگر امروز در كسي بدي ديدي
فردا كس ديگري آن را جبران خواهد كرد
اگر در گذشته كمبودي داشتي
؟آينده آن را برايت زيبا خواهد كرد
بياموز تا همه چيز را چون تجربه اي ارزشمند بنگري
نيرويي در خود بيابي
و به قضاوت ديگران متكي نباشي
شايد آن  روز موفق شوي...


***امشب اين چند سطر رو تو پيش شماره ي مجله ي "ذهن برتر"خوندم... مي بيني دقيقا چيزهايي كه تو، تو اين مدت سعي كردي برام به نوعي به تصوير بكشي تا كم كم دلم رو به وسعت درياها كنم... به قول تو آب اگه راكد بمونه بلاخره بعد يه مدتي مي گنده و مرداب مي شه اما اگه همون آب راكد راهش رو پيدا كنه و خودش رو اول به رودخونه بعد دريا برسونه، با پيوستن به جوش و خروش دريا و جزر و مدّش  ديگه محال ممكنه زايل بشه...


 
با تو همه ي رنگ هاي اين سرزمين را آشنا مي بينم.
با تو همه ي رنگ هاي اين سرزمين مرا نوازش مي کنند.
با تو آهوان اين صحرا دوستان هم بازي من اند.
با تو کوه ها حاميان وفادار خاندان من اند.
با تو زمين، گاهواره اي است که مرا در آغوش خود مي خواباند.
ابر حريري است که بر گاهواره ي من کشيده اند.
با تو دريا با من مهرباني مي کند.
با تو سپيده ي هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند.
با تو نسيم، هر لحظه گيسوانم را شانه مي کند
با تو منبا بهار مي رويم
با تو من در عطر ياس ها پخش مي شوم
با تو من در شيره ي هر نبات مي جوشم
با تو من در هر شكوفه مي شكفم
با تو من در طلوع، لبخند مي زنم
در هر تندر، فرياد شوق مي كشم
در حلقوم مرغان مهاجر مي خوانم
در غلغل چشمه ها مي خندم
در ناي جويباران زمزمه مي كنم
با تو من در روح طبيعت پنهانم
در رگ جاري ام، در نبض
با تو من بودن را، زندگي را، شوق را، عشق را، زيبايي را
مهربانيِ پاك خداوندي را مي نوشم
با تو من در خلوت اين صحرا،
در غربت اين سرزمين،
در سکوت اين آسمان،
در تنهايي اين بي کسي،
غرقه ي فرياد و خروش و جمعيتم.
درختان برادران من اند
و پرندگان خواهران من اند
و گل ها کودکان من اند
و اندام هر صخره مردي از خويشان من است
و نسيم ها قاصدان بشارت گوي من اند
و "بوي باران، بوي پونه، بوي خاك،
شاخه هاي شسته، باران خورده پاك، پاك"
همه خوش ترين يادهاي من، شيرين ترين يادگارهاي من اند"
(دكتر شريعتي)

 

ممنونم بابت همه چیز! ***

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 1:37 توسط بانوی تابستان |

دو هفته برنامه ي سبك! فكر كنم فرصت خوبي باشه براي انجام كارهاي عقب افتاده. خوشحالم كه از همين امشب استارتش رو زدم و يه حالي به اتاقم دادم... فكر كنم طفلي اون هم ديگه از شلوغ پلوغي كلي شاكي بود اما با متانت تموم دم نمي زد و بازم تحمل مي كرد ... راستي چند جا هم بايد حتما سر بزنم... خيلي وقت كه جمع گريز شدم...
       خوب ديگه حرف خاصي ندارم، جز اينكه خيلي براي  گنجي نگرانم! مي ترسم خدايي نكرده بلايي سرش بياد!
       و يه چيز ديگه! مي دونم كه گاهي مي موني كه چرا يدفعه و بي مقدمه اون هم در اوج شيطنت و بازيگوشي، بي حوصله و ساكت مي شم... نمي دونم شايد چون بعضي شب ها كه ديگه زيادي دلتنگ مي شم لحظه ميعاد رو اون جور كه دلم مي خواد تو ذهنم نقاشي مي كنم نه اونجوري كه واقعا هست و جاري ... بعدش كه مي بينم اي بابا واقعيت يه چيزه ديگه ست شايد با سكوت و تو لك رفتن به نوعي مي خوام نارضايتيم رو به طبيعت اعلام كنم...

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 1:38 توسط بانوی تابستان |

 

زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه‌ي نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي‌خواند ...


امشبم اومدم حتی با حک کردن چند جمله ی کوتاه تو خلوتکده ی دلم خاطره امروز رو ثبت کنم تا بعدها با گذشت زمان اون ها رو از دست ندم و همیشه به یاد داشته باشم که فاصله ی غم و شادی زندگی می تونه به "تاره مویی" یا شاید بهتره بگم به "پلک زدنی" بند باشه... خیلی وقت ها ما خودمون هستیم که شاید با سهل انگاری هامون با موضع گیری های یه نموره عجولانه مون خواسته و عمداتا ناخواسته عرصه رو برای خودمون و عزیزامون تنگ می کنیم. وای خدا کنه دیگه از این شب و روزهای تلخ توام با یه حس پیچیده ی مبهم نبینیم چون خدایی گمون نکنم من یکی دیگه ظرفیتش رو داشته باشم... همین امروز درس عبرتی شد برای کل زندگیم که الکی الکی آرامشش رو به طوفان نبخشم و قدر لحظه به لحظه اش رو  بدونم ... خوشحالم... خوشحالم از اینکه فعلا قایق کوچولوی پارویی من الان رو دریایی بی تلاطم آروم و آهسته رو به سپده دم صبحگاهی، رو به طلوع خورشید در حرکته ...بار خدایا شکرت!

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
 از دماغ من سرگشته خيال دهنت
به جفاي فلك و غصه‌ي دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نكشد و ز سر پيمان نرود
هرچه جز بار غمت بر دل مسكين منست
برود از دل من و ز دل من آن نرود
گر رود از پي خوبان دل من معذور است
درد دارد چه كند كز پي درمان نرود
هركه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و ز پي ايشان نرود

*** می دونی! صبح وقتی چشمام رو باز می کردم حتی تو خواب هم نمی دیدم که شبش به سبکبالی یه گنجشک بتونم چشم بر هم بگذارم و آروم بخوام...گلم! به خاطر آرامشی که دوباره بهم دادی هم از تو هم از خدای مهربونمون ممنونم.*** 

 

+ تاريخ دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 0:15 توسط بانوی تابستان |

سفر به آسمان‌ها
از روي زمين آغاز نمي‌شود.
از درون شهرها و آبادي‌ها،
از درون خانه ها، بسترها آغاز نمي‌شود.
از زير خاك، از عمق زمين
بايد به آسمان پرواز كرد ...

مي دونم مي دونم مي دونم به خدا همه‌ي اين ها رو مي دونممممممممممممممممممممممممممممممم  اما آخه چرا اينجوري شدم؟!!!!!!!!!!!!!!!! چرا همش دارم با خودم و ديگرون لجبازي مي كنم و همه چيز رو حاضر و آماده مي‌خوام؟ چرا براي عملي كردن اهدافم حتي از برداشتن كوچكترين گام از خودم سستي و بي حالي نشون مي‌دم؟ خدايا؟ چرا گوشم و نمي گيري؟
خدايي خودمم اين چند وقته عجيب از دست خودم و افكارم و واكنش‌هام خسته‌ام :( ...


عشق تشنه مي‌شود، خون بايدش داد.
سرد مي‌شود، آتش بايدش زد.
گرسنه مي‌شود، قرباني بايدش كرد.
عشق با قرباني، با خون، نيرو مي‌گيرد، زلال مي‌شود،
رشد مي‌كند، پاك و بي‌لك مي‌شود، گرم و نوراني مي‌شود...
از هرچه جز خود زدوده ميگردد،
مجرد، بي غشي، صافي، ناب!!!!
و اكنون عيد قربا است!...
آي راست مي‌گويم.
اين كلمات چه مي‌فهمند؟!!!!!!
(دكتر شريعتي)

 *****

پروردگارا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم.

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم.

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم.

دانایی ده

که از صراط مستقیم باز نیفتم.

بینایی ده

که در چاه اسفل السافلین نیفتم.

دیده ایی ده

که جز ربانیت و حقانیت تو نبینم.

دلی ده

که جز عبودیت تو بر نگزینم.

نفسی ده

که حلقه بندگی تو در گوش کنم.

گوشی ده

که کلام ملکوتی تو را نیوش کنم.

قناعتی ده

که چشمه جوشان حرص و طمع را بخشکانم.

مناعتی ده

که جز تو هیچ نخواهم و هر آنچه خواهم از تو خواهم.

شکیبایی ده

تا آتش فراق تو را به جان خرم.

توانایی ده

تا دوزخ گناه از جان به در برم.

و.....

الهی مرا آن ده که آن به.

آمین.

(نیک سیرتان در پناه اویند)

 

چقدر این چند جمله ی ساده اما سرشار از دنیایی معنا و مفهوم آرومم کرد... الهی شکرت!

ممنونم گلم ...

+ تاريخ جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 18:21 توسط بانوی تابستان |

 

من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يك بوته‌ي بابونه
من به يك آيينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي‌تركد
و نمي‌خندم اگر فلسفه‌اي، ماه را نصف كند

(سهراب سپهری) 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 1:50 توسط بانوی تابستان |

    با وجودی که خدایی فوق العاده خوابم می یاد و با ضرب و زور چشمام رو باز نگه داشتم اما می دونم تا چند کلمه هر چند کوتاه و مختصر برای ثبت لحظه های نابی که امروز به چشم دیدم و بویدم و لمس کردم ننویسم خیالم راهت نمی شه و راحت نمی خوابم بازهم اومدم اینجا.

       می دونی این شعر جزیره رو بارها و بارها با صدای قمیشی حتی از لب المیرا شنیده بودم اما امروز عصر انگار برای اولین بار بود که می شنیدمش و تا این حد ازش لذت می بردم (البته فقط دوست دارم نیمه ی اولش رو گوش کنم ها آخه نیمه ی دومش زیادی تلخه آدم دلش یه جوری می شه نه؟) ...

من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازي موج ها
قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دردونه بودم
پيش چشم خيس موج ها
يه نگين سبز خالص
روي انگشتر دريا

تا كه يكروز تو رسيدي
توي قلبم پا گذاشتي
غصه هاي عاشقي رو
تو وجودم جا گذاشتي

زير رگبار نگاهت
دلم انگار زير و رو شد
براي داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد
تو نفس كشيدي انگار
نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتن
حس عاشقي همينه

       می دونی من کی به این حس رسیدم؟ درست بعد اون لحظه که اومدم دنبالت که ببینم چرا از سر سفره پا شدی وقتی حال و روزت رو دیدم برای یه لحظه احساس کردم به آخر دنیا رسیدم و بقدری از رفتار و عکس العملم نادم و پشیمون شدم که همون جا دلم می خواست محکم دستت و با دستام بگیرم تو چشمات نگاه کنم و ازت بخوام که من رو از ته ته دلت ببخشی ... باور کن از اون لحظه به بعد تا چند روز حس غریبی داشتم ... باور می کنی حتی هنوزم که هنوزه با یادآوری اون صحنه ته دلم می لرزه و اون صورت خیست اون چشمای قرمز و نمناکت و از همه مهمتر نگاه معصومانه ات لجظه ای از خاطرم محو نمی شه؟  

 

من مي خوام اسمت و  تكرار كنم
تو رو آهنگ تو گيتار كنم
من مي خوام تو رو تا خورشيد ببرم
عكست و تا تخت جمشيد ببرم


من مي خوام چشمام و باروني كني
تو چشمات چشمام و زندوني كني
من مي خوام ياد تو رو ناز كنم
تو با من باشي و من پرواز كنم

من مي خوام فقط مال خودم باشي
لحظه ي مرگ و تولدم باشي

من مي خوام از آسمون بچينمت
هر طرف نگاه كنم ببينمت
من مي خوام شب و فراموش كنم
من مي خوام هرچي مي گي گوش كنم

من مي خوام فقط مال خودم باشي
لحظه ي مرگ و تولدم باشی

(خیلی خود خواهم نه؟)

......

....

...

..

.

*** به خاطر تک تک لحظات خوب و بیاد موندنی امروز ازت ممنونم... واقعا سنگ تموم گذاشتی و من رو بیشتر از قبل شرمنده ی مهربونی هات کردی***

 

+ تاريخ جمعه دهم تیر 1384ساعت 2:15 توسط بانوی تابستان |

نان را از من بگير، اگر مي خواهي،
هوا را از من بگير، اما
خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگير
سوسني را که مي کاري،
آبي را که به ناگاه
در شادي تو سر ريز مي کند،
موجي ناگهاني از نقره را
که در تو مي زايد...

عشق من، خنده ي تو
در تاريکترين لحظه ها مي شکفد
و اگر ديدي، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاريست،
بخندد، زيرا خنده ي تو
براي دستان من
شمشيري است آخته...

بخند بر شب
برروز، بر ماه،
بخند بر پيچاپيچِ
خيابان هاي جزيره، بر اين پسر بچه ي کمرو
که دوستت دارد،


اما ناگاه که چشم مي گشايم و مي بندم،
آنگاه که پاهايم مي روند و باز مي گردند،
نان را، هوا را،
روشني را، بهاررا،
از من بگير
 اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم.

       واي خداي من امشب عجب شبي بود ... درست مثل تلاطم دريا توي یه شب باروني،  مدام در فراز و فرود... گاهي شتابان رو به ساحل و خشكي، گاهي هم سر درگم وسط دريا ميون امواج..اين ها رو اينجا نوشتم كه هيچ وقت يادم نره كه امشب چه حالاتي رو تجربه كردم. لحظه اي از غم گريستيم و لحظه اي ديگه اشك شوق ريختيم... امشب با تموم وجودم این شعر "خنده ی تو" "پابلو نرودا" رو با ذره ذره ی وجودم لمس کردم مخصوصا اون لحظه که با ناراحتی و بغضی در گلو داشتی برام از چیزهایی می گفتی که تا چند دقیقه قبل ترش در موردش یه جوره دیگه فکر می کردم. می دونی! گاهی حتی نابترین و خالصانه ترین واژه ها هم واقعا قادر به توصیف حس درونیت نیستن و حتی با زیباترینشون هم نمی شه اون حس قلبی رو به تصویر کشید ...

می دونی شاعر چی گفته؟


در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخن گوي توام
من در اين تاريکي
من در اين تيره شب جان فرسا
زائر ظلمت گيسوي توام


گيسوان تو پريشان تر از انديشه من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطر آلود


شکن گيسوي تو
موج درياي خيال
کاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
کاش بر اين شط مواج  سياه
همه عمر سفر مي کردم


من هنوز از اثر عطر نفس هاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه من
گرم رقصي موزون

....


واي باران
باران
شيشهء پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟

 

 

+ تاريخ پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 2:4 توسط بانوی تابستان |

   
کاش ميشد اشک را تهديد کرد
مــدت لبخـند را تمـديـد کــرد
کـاش ميشـد در ميان لحظه هـا
لحظه هاي دوستي راهميشگي کرد

     امشب از اون شب هاست كه در عين اينكه خيلي خسته ام اما خواب از چشمام فراريه. آخ كه چقدر دلم يه كوه جانانه مي‌خواد. مخصوصا از نوع شيرپلاش (واي هيچ مي دوني چند وقته صخره هاي شيرپلا رو نديدم؟) . خوب يكي با يه رعد برق گنده دلش باز مي‌شه و يكي ديگه هم با چند ساعت كوه پيمايي فشرده . حالا چه فرقي مي كنه كه كي از كدوم راه براي خلاص شدن از دلتنگيش اقدام كنه، اصل اينكه آروم بشه ديگه ... شايد راه هاي رسيدن به آرامش هم مثل راه هاي رسيدن به خدا به تعداد آدم هاي روي زمين باشه ...

     "سراسر زندگي انسان برروي زمين، در همين خلاصه مي‌شود: يافتن بخش ديگر. مهم نيست كه وانمود مي‌كند در جستجوي حكمت است يا پول يا قدرت. اگر نتواند بخش ديگر خودش را بيابد، هر آن چه به دست مي‌آورد ناقص خواهد بود"


بخشي از پيش گفتار "بريدا" اثر پائولو كوئليو

 

*** به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

تو را درین سخن انکار کارما نرسد

اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده اند

کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد***

 

مرسی به خاطر تک تک مهربونی ها و خوش قلبی هات... ببخش اگه من نمی تونم شعر شاد بگم... 

 

+ تاريخ چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 2:18 توسط بانوی تابستان |