مي گم ها شيطون من، عجب وبلاگي داشتي و من نمي دونستم ها;) مي دوني حكايت وبلاگ خوندنم شده مثل حكايت فيلم ديدن هام كه اصولا ديدن بار اولش با ديدن بار دومش زمين تا آسمون توفير داره... D:... ميدوني خيلي خوشحالم، خيلي خيلي. خدايي فكر كنم حق با فرشته باشه كه جمعهاي همون اول راه، همون جايي كه كفش سيندرلا گم ميشه;) بهم گفت" نير خدا خيلي دوستت داره" ... منم گفتم خوب دل به دل راه داره و منم خيلي خيلي خيلي دوستش دارم ديگه ;)
شايد الان نتيجه گيري، يا بهتر بگم قضاوت خيلي زود باشه اما من تا همين جاش هم به خاطره تجربه كردن حس هاي خيلي خيلي قشنگي كه شايد هيچ وقت اينجوري به طور ملموس لمسشون نكرده بودم و شايد هيچ وقت هم تو ذهنم نمي گنجيد كه روزي روزگاري بهشون برسم، از خداي خوبم از ته ته ته دلم ممنونم... :)
هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
كه آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي
فرشتهات با دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
....
(خدايي من چقدر مضمون اين غزل حافظ رو دوست دارم و بهش ايمان دارم)
*****
امشب چقدر این آهنگ "یوسف کنعان من" افتخاری بهم مزه داد ...
بيا بيا دلدار من
درآ درآ در كار من
توي توي گلزار من
بگو بگو اسرار من
اي فخر من، سلطان من
فرمانده و خاقان من
چون سوي من نمي كني
روشن شود چشمان من
هر جا روم با من روي
هر منزلي محرم شوي
روز و شبم مونس تويي
دام مرا خوش آهويي
بيا بيا دلدار من
درآ درآ در كار من
بيا بيا دلدار من
درآ درآ در كار من
اي فخر من سلطان من
فرمانده و خاقان من
چون سوي من نمي كني
روشن شود چشمان من
صبر مرا درهم زني
عقل مرا درهم شدي
دل را كجا پنهان كنم
دل را كجا پنهان كنم
گر دلبري دادي حدي
چون مي روي
بي من مرو
اي جان جان
بي تن مرو
و از چشم من بيرون مشو
اي شاهده تابان من
بي پا و بي سر كردي مرا
بي خواب و خار كردي مرا
سرمست و خندان از در درآ
اي يوسف كنعان من!
............
راستي دوستاي خوبم اگه مي بينين لينك نظر خواهي رو بستم فقط به خاطره اينه كه اولا ديگه نمي رسم بيام پيشتون و محبتتون رو جبران كنم دوم هم اينكه ديگه خدايي اينجا بيشتر جنبه ي دفتر خاطرات رو پيدا كرده تا يه وبلاگ واقعي و شايد ديگه ارزش خوندن و نظر دادن نداشته باشه...
امشب هم از اون شب هاست که عجيب دلم گرفته و حتي ماه هم با اون همه زيبايي و مهتاب قشنگش نمي تونه آرومم کنه... خدايا امروز چند باري به جايي رسيدم که دلم مي خواست از ته دلم صدات بزنم و باهات حرف بزنم و اون حس پيچيده اي رو که کل وجودم رو گرفته بود و آزارم مي داد و برات بگم بلکه اينجوري باهاش کنار بيام و اون رو از خودم دور کنم اما نمي شد تو اون شرايط مثل هميشه به شيوه ي معمول باهات خلوت کنم و درد دل...
امشب به کوي ات آمدم، دانم که در وا ميکني
رحمي به اين خونين دل رسواي رسوا ميکني
ليلاي من باشد عيان در هر زمان در هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هي لا و الا ميکني
تو را چون نسیم صبا دوست دارم
تو را چون حدیث وفا دوست دارم
چو حل گشته ام در وجود تو با خون
تو را از من و ما جدا دوست دارم
......
كاش آسمان حرف كوير را ميفهميد
و اشك خود را نثار گونه هاي خشك او ميكرد
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها
قبل از پايين آمدن دستها، مستجاب ميشد
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه
باغ را به دست خزان نميسپرد
و اي كاش ...
زتدگی هم عجب فراز و فرودی داره. لحظه ای رو به قله ای تو اوج آسمون ها و لحظه ی بعد رو به دره ای و قعر زمین ... این همه بالا و پایین شدن رو دوست ندارم ... اگر چه محکوم به پذیرش این اصل غیرقابل انکار هستم...
اي برترين همدم من، اي تنهاترين سنگ صبور من،
اي خداي من،
به من دلي ده به بزرگي هستي ات، و به پاکي وجودت،
دلي که سرشار از عشق بي نظيرت باشد و مملو از مهرباني بي انتهايت،
دلي قدرشناس،
قدرشناس از تک تک نعمت هاي سخاوتمندانه ات،
و قدرشناس از همه دلهايي که عاشق تواند،
دلي پاک، چونان روز اول زندگي ام،
و نه، برتر و بهتر از آن،
چنان دلي که پذيراي همه دلهايي باشد که پاکي و صافي را مبناي دوستي خود نهاده اند،
تا بياموزد عاشق بودن و پاک بودن را ...
*****
از خيابانهاي سرد شهر،
تمام شب،
صداي گريه ميآيد.
صداي تك تك سرفه
صداي چك چك باران
كوچهها پر قصه و ساكت،
كوچهها دلتنگ.
در خيابانهاي سرد شهر
جز ديوارهاي تا ابد گسترده،
هر افسانه پوشالي است
واژهها
بيرنگ و توخالي است.
درخيابانهاي سرد شهر،
بهاي حرمت خورشيد
صفر است؛
صداقت حد يك ارزن نميارزد.
چراغي
آتشي
شبها
ميان كوچهاي حتي نميلغزد.
كسي درفكر باران نيست.
كسي در آرزوي گر گرفتن توفان نيست.
كسي گويا نميداند
كه ديگر نوبهاري در خيابانهاي يخبندان شكوفا نيست.
كسي باورندارد
كه قار و قار دلتنگ كلاغان
غربت مرگ است...
چرا هرچی می نویسم این دل لعنتی باز نمی شه؟؟؟
تقدیر چنین بود که پروانه بسوزد
رنگین پر آن عاشق دیوانه بسوزد
تقدیر چنین بود که بلبل به گلستان
در ماتم گل بر در گل خانه بسوزد...
............

براي روز ميلاد تن من،
نميخوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي
برايم جام سر مستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو
به فكر هديه اي ارزنده هستي
من و با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من، كه با من، زنده هستي
بگو با من كه با من زنده هستي
كه من بي تو نه آغازم نه پايان
تويي آغاز روز بودن من
نزار پايان اين احساس شيرين
بشه بي تو غم فرسودن من
بشه بي تو غم فرسودن من
نمي خوام از گل هاي سرخ و آبي،"
برايم تاج خوشبختي بياري،
به ارزش هاي ايثار محبت،
به پايم اشك خوشحالي بباري،
بزار از داغي دستاي تنها
بگير اي حرم گرما بر سر من
بزار با تو بسوزه بي تو جسم خسته ام
ببيني آتش و خاكستر من"
تو اي تنها نياز زنده موندن
بكش دست نوازش بر سر من
به تن كن پيرهني رنگ محبت
اگه خواستي بياي ديدن من
اگه خواستي بياي ديدن من!
*****
جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست
تولدت مبارک تولدت مبارک
تولدت مبارک تولدت مبارک
امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره
از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره
امشب خونمون پر از طنين دلنوازه
تو كوچه پر از نواي دلنشين سازه
عزيزم هديه ي من برات يه دنيا عشق
زندگيم با بودنت درست مثل بهشته
تو خونه سبد سبد گل هاي سرخ و ميخك
عزيزم دوست دارم تولدت مبارك!
جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست
جشن تو طلوع يه روز مقدسه برام
وقت شكرگذاري به سوي درگاه خداست!
عزيزم هديه ي من برات يه دنيا عشق
زندگيم با بودنت درست مثل بهشته
تو خونه سبد سبد گل هاي سرخ و ميخك
عزيزم دوست دارم تولدت مبارك!
تولدت مبارک تولدت مبارک
تولدت مبارک تولدت مبارک!
> :D <