تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 درياي دل درياي دل درياي دل!

 

گل براي گل!

اگر درياي دل آبي‌ست
تويي فانوس زيبايش
اگر آينه يك دنياست
تويي معناي دنيايش

تو يعني دسته‌اي گل را
ز آن سوي افق چيدن
تو يعني پاكي باران
تو يعني لذت ديدن

تو يعني يك شقايق را
به يك پروانه بخشيدن
تو يعني از سحر تا شب
به زيبايي درخشيدن

تو يعني يك كبوتر را
ز تنهايي رها كردن
خداي آسمان‌ها را
به آرامي صدا كردن

تو يعني مثل نيلوفر
هميشه مهربان بودن

تو يعني باغي از مريم
تو يعني كهكشان بودن

تو يعني چتري از احساس
براي قلب باراني
تو يعني پيك آزادي
براي روح زنداني

تو يعني در زمستان‌ها
 به فكر پونه افتادن
تو يعني روح باران را
متين و ساده بوسيدن
و يا در پاسخ يك لطف
به روي غنچه خنديدن

اگرچه دوري از اينجا
تو يعني اوج زيبايي
كنارم هستي و هر شب 
به خوابم باز مي‌آيي

اگر هرگز نمي‌خوابند
دو چشم سرخ و نمناكم
اگر در فكر چشمانت
شكسته قلب غمناكم
ولي يادم نخواهد رفت 
كه ياد تو هنوز اينجاست
ميان سايه روشن‌ها
دل شيداي من تنهاست

اگر يك آسمان دل را
به قصد عشق بردارم
ميان عشق و زيبايي
 تو را من دوست مي‌دارم

چه زيبا مي شود روزي
به پايان آيد اين يلدا
دل تو آسمان گردد
و روح سبز من شيدا

به يادت تا سحرگاهان
نگاهم سرخ و باراني‌است
تو تا از دور برگردي
به هجران تو زنداني‌ست

واقعا نمي دونم چي بگم و چه طوري ازت تشكر كنم... فقط اميدوارم روزي برسه كه بتونم حتی شده قطره اي از اقيانوس بي دريغ مهربوني ها و لطف ها و گذشت هاي بي منتهايي رو كه در حقم داشتي و داري رو جبران كنم.

 

تقديم به تو كه بهتريني! 

+ تاريخ جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 8:9 توسط بانوی تابستان |

 

گاهي اوقات در طول زندگي لحظاتي رو تجربه مي‌كني، به حس‌هايي مي‌رسي، كه ممكنه تا آخر عمر، تو ذهنت حك بشه و هربار تداعي اون لحظه، اون حالت، اون حس، برات شيرين و غيرقابل وصف باشه.
از همون بار اولی که رفتم مشهد و گنبد طلايي امام رضا رو زير پاي اون همه كبوترهاي قشنگ قشنگي ديدم كه آزادانه به هرجايي از حرم كه دوست داشتن پرواز مي‌كردن، دلم مي‌خواست يه روز حتي براي يه لحظه هم كه شده يكي از كبوترهاي امام رضا رو از نزدیک ببینم و نوازشش كنم. اما هيچ وقت به خواب هم نمي‌ديدم كه حقيقتا روزي برسه كه به اين آرزوي بزرگ قلبيم برسم... پنج شنبه بعد نماز مغرب و اعشا كه من و فرشته تو صحن امام رضا خونديم، به فرشته گفتم تا تو بري آب ار سقا خونه برداري من هم مي‌رم مهرهامون رو سرجاش مي‌گذارم. چون حياط خيلي شلوغ بود گفتم فرشته همون جا وايسا تا من وقتي كارم تموم شد بيام اونجا و خلاصه اينكه یه وقت همديگر رو گم نكنيم... دو سه دقيقه بيشتر نبود كه رسيده بودم به سقا خونه و با چشم از بين جمعيت دنبال فرشته مي‌گشتم كه يه دفعه احساس كردم يه چيزي مثل يه گلوله‌ي برفي از پشت خورد به سرم. با يه دلخوري و حالت حق به جانبی برگشتم و پشت سرم رو نگاه كردم كه ببينم كي اين ضربه رو به سرم زده كه در اوج شگفتي ديدم يكي از كبوترهاي حرم امام رضا نقش زمين شده و تا من به خودم بيام يكي از خانمهاي زاير  اون كبوتر زيبا رو که گویا بالش هم آسیب جزیی دیده بود و به خاطر همین هم کنترل نداشت و خورده بود به من رو از زمين برداشت و به آغوش گرفت... من هم در حالي كه هنوز تو شوك ديدن يكي از كبوترهاي امام رضا بودم كمي به خودم اومدم و اون رو در حالي كه دست اون خانم بود نوازشي كردم و چشماي نازش رو، اون سر كوچولوي قشنگش رو با دلي مالامال از شادي وصف نشدني بوسيدم... فقط خدا مي‌دونه اون لحظه چه حالي داشتم... اون لحظه حالم درست مثل حالتي بود كه سحر روز سه شنبه بهم دست داد... قول داده بودم سحر روز سه شنبه نمازم رو تو مسجد گوهرشاد با يادش بخونم و به نيابت از جانبش تو مسجد گوهرشاد آرزومند برآورده شدن آرزوهاش باشم اما... اما نكه نه من نه فرشته درست نمي‌دونستيم اذان صبح به وقت مشهد كي هست و شایدم بخاطر خستگی ناشی از راه و کم خوابی، يه 10دقيقه‌اي ديرتر از خواب بيدار شديم و تا به خودمون بیایم دیدیم ای دل غافل وقت چندانی به اذان نمونده... بنابراین سریع حاضر شديم و تا خود حرم يه بند دويديم تا بلكه قبل از تموم شدن اذان  اونجا باشیم... اما دويدنهاي پي در پيمون هم نتيجه‌اي نداد و براي اينكه به نماز جماعت برسيم مجبور شديم تو همون اولين صحني كه تو مسيرمون بود و جمعيت براي اقامه‌ي نماز ايستاده بود بايستيم و نمازمون رو بخونيم. در طول تمام لحظاتی که تو حیاط بودیم با يه بغضي داشتم نماز صبح رو دنبال مي‌كردم. بيشتر از همه از اين ناراحت بودم كه نتونستم به قولم وفا كنم ... تنها چيزي كه آرومم مي‌كرد اين بود كه با خودم مي‌گفتم بعد نماز بلافاصله مي‌رم به طرف مسجد گوهرشاد كه لااقل اونجا دعاهام رو كنم. وقتي نماز تموم شد سريع كفشم رو پوشيدم و به فرشته گفتم فرشته مي‌ياي براي چند دقيقه بريم مسجد گوهرشاد؟ گفت باشه و هر دو به هواي رفتن به مسجد گوهرشاد از اون حياطي كه توش نماز خونديم دراومديم بيرون اما.... اما همين كه فرشته براي پيدا كردن موقعيت مكانيمون برگشت تا اسم صحني كه توش بوديم رو بخونه، با گفتن اينكه "اِ ما كه تا حالا تو همين مسجد گوهرشاد بوديم" بند دلم پاره شد ... واي اصلا نمي‌تونم و قادر نیستم بگم اون لحظه چه حالي داشتم و بر من چه گذشت... اون لحظه انگار که معجزه ای رو به چشم دیده باشم آنچنان منقلب شدم و دلم یه جوری شد که از شوق بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد... بعد ديدن دوباره‌ي اسم صحن و اون حوض هشت پر وسط حياط، مدام تو دلم با شادي فریاد می زدم"خوشا به حالت، عجب دل پاكي داري تو كه به حرمت اون دل پاكت و خواسته‌ي تو در اوج نااميدي و اوج ناباوري من، همه‌ِ چي اون‌جوري پيش رفت كه تو خواسته بودي" ...

فکر کنم جای شعر شوریده ی نیشابور -همونی که تو چند تا پست قبل تر گذاشته بودمش- اینجا باشه نه؟

دلت را خانه‌ي ما كن، مصفا كردنش با من

به ما درد دل افشا كن، مدارا كردنش با من

اگر گم كرده‌اي اي دل كليد استجابت را

بيا يك لحظه با ما باش پيدا كردنش با من

بيفشان قطره اشكي كه من هستم خريدارش

بياور قطره‌اي اخلاص، دريا كردنش با من

اگر درها به رويت بسته شد دل برمكن بازآ

در اين خانه دق الباب كن، واكردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت مي‌كنم آني

طلب كن آنچه مي‌خواهي، مهيا كردنش با من

بيا قبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت را

بياور نيك و بد را، جمع و منها كردنش با من

چو خوردي روزي امروز را شكر نعمت كن

غم فردا مخور تامين فردا كردنش با من

به قرآن آيه رحمت فراوان است اي انسان

بخوان اين آيه‌ها تفسير و معنا كردنش با من

اگر عمري گنه كردي، مشو نوميد ز رحمت

تو نام توبه بنويس، امضا كردنش با من

اما واقعاً گاهي اوقات تجربه‌ي اين حالات، اينكه در اوج نااميدي يكسري از آرزوهاي قلبيت برآورده بشه، خالي از لطف نيست و حداقل حداقلش اينه كه به يقين مي‌رسي كه خدايي داري كه قادر آرزوهاي حتي به ظاهر محال تو رو هم، درست در لحظاتي كه ذره‌اي اميد نداري و ديگه راضي شده به رضاي خودش، برآورده كنه... به قول دايي تنها چيزي كه برای تجربه ی اين جور لحظات نياز هست، سيمي كه بايد طوري انتخاب بشه که جریان به بهترین شکل ممکن درش جریان پیدا کنه... خدايا شكرت!!! شكرت خدايا!!! ازت هزاران هزاربار بخاطره ديدن و تجربه كردن اين لحظات ناب ممنونم و سپاسگذار. 
 

*****

حميد جان! داداشي گلم! ازت بي‌نهايت معذرت مي‌خوام و از روی گلت دنیا شرمندم كه تا شهرت، زادگاهت، اومدم اما نتونستم به ديدنت بيام... باوركن آبجي به خدا قسم، به هيچ وجه شرايط جور درنمي‌يومد و گرنه خودت بهتر از هركس مي‌دوني كه چقدر دلم مي‌خواست از نزديك روي ماهت رو ببينم. اما باور کن اگرچه ظاهراْ ندیدمت اما بارها و بارها مخصوصا وقتی رو به گنبد طلایی رنگ امام رضا ایستاده بودم تا قشنگترین آرزوهام رو در حق دوستای گلم بداشته باشم تو و آبجی نرگس و ساقی و ملیکا داداش های نازنینم و یلدا هانی و مهربون همسرشون و هم بقیه ی دوستای خوب اینترنتیم اومدین جلوی چشمم و برای تک تکتون به اسم دعا کردم. راستش برای خودمم هم جای کلی تعجب بود که چطور شماها این جور واضح و رسا هر لحظه می یاین جلوی چشمم و جالب تر اینکه کلی هم باهاتون احساس نزدیکی می کردم... اما خوب هرچی که بود این سفر هم مثل باقی سفرها چه خوب چه بد تموم شد و رفت تا به جمع باقی خاطرات قشنگ و به یادموندنی عمرم اضافه بشه... اما خودمونیم هیچ وقت تا این اندازه با امام رضا راحت راز و نیاز نکرده بودم و لااقل از این بابت که تونستم صمیمانه تو اوج اون شلوغی و اون همه جمعیت باهاش خلوت کنم خوشحالم. الهی هر کدوممون که آرزوی زیارت حرم امام رضا رو داریم به زودی زود به مرادمون برسیم. راستی ایوب جان داداشی گل و خوش قلبم! به جون آبجی تو حرم که بودیم خیلی خیلی برای آرامشت و برآورده شدن اونچه که به صلاح و مصلحتت دعا کردم و لحظه ای صدای گرفته و بغض آلودت از خاطرم محو نمی شد. الهی که تو گل من هم به زودی زود آروم بشی و همای سعدت رو به آغوش بکشی گلکم!

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 1:11 توسط بانوی تابستان |

قبله‌ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده‌ي من.
من وضو با تپش پنجره‌ها مي‌گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست.
همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتي مي‌خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته‌ي سرو.
من نمازم را پي "تكبيرة الاحرام" علف مي‌خوانم.
پي"قد قامت" موج.

كعبه‌ام بر لب آب،
كعبه‌ام زير اقاقي‌هاست.
كعبه‌ام مثل نسيم، مي‌رود باغ به باغ، مي‌رود شهر به شهر.

"حجرالاسود" من روشني باغچه است.  

.........

حالم خيلي گرفته است ... نه از كسي و نه حتي از خدا و بازي‌هاي زمونه ... نه! اينبار از دست خودم، اون مني كه هميشه در برابر من قد علم مي‌كنه شاكيم و خسته‌ ... همون مني كه خيلي پيچيده است و علي رغم تلاشي كه هميشه كردم و مي‌كنم، هنوز كه هنوزه نتونستم اون جور كه بايد بشناسمش و جلو روش بايستم. 
جالب اينجاست هميشه دلبسته‌ و شيفته‌ي كساني شدم كه عميقاً به خدا اعتقاد دارن، ( و البته نه اعتقاد ظاهري و صرفاً زبوني، بلكه باطني و قلبي) يا بهتر بگم اصلاً قبل از هرچيز، همين اعتقاد قلبيشون بوده كه من رو به سمتشون كشونده و سنگ بناي وابسته‌گي‌هاي بعدي شده همون باطن پاك و بي‌آلايششون كه تنها و تنها جاي نور و ياد قشنگ خداست ... اما، نمي‌دونم چرا هربار كه به خودم مي‌رسه و وقتي با خودم خلوت مي‌كنم مي‌بينم حداقل از لحاظ ظاهري دنيا باهاشون فاصله دارم. شايد چيزي در حد فاصله‌ي زمين تا آسمون، خورشيد از ماه ...
خيلي دردآوره كه ديگرون علي رغم تلاشي كه تو نشون دادن واقعيت داري، تو رو خيلي بهتر از اوني كه هستي بدونن و بدتر از اون مي‌دوني چيه؟ اينكه مجبور باشي دونه بدونه‌ي اون چيزهايي كه مي‌دوني براي طرف مقابلت تا چه حد مهمه و قصور از اون به عنوان يه ارزش، غيرقابل بخشش رو بخواي بازكني و اون لحظه است كه ديدن چهره‌ي طرف مقابلت بعد شنيدن حرفات و نگاه كردن به چشماش، برات سخت و شايدم غير ممكن مي‌شه.

خداييش خيلي خسته‌ام، خيلي خيلي ... كاش مي‌شد يه چند وقتي از اين من وجوديم دور مي شدم. كاش مي‌تونستم یه چند روزي رو با خودم خلوت كنم و ببينم مي‌تونم با اين من ستيزه جو كنار بيام يا نه ... خدايا تو رو خدا كمكم كن! درست مثل همون روزهايي كه تو اوج تنهايي و بي‌كسي، بارها و بارها حضور گرم و پرمهرت رو بهم ثابت كردي و مطميننم كردي كه حتي تو بدترين شرايط كنارمي... خداي خوبم! تو رو اسم قشنگ خودت من رو ببخش كه خيلي جاها اون جوري رفتار نمي‌كنم كه تو دوست داري، اگرچه خودتم خوب مي‌دوني كه دوست دارم جوري باشم كه لااقل تو ازم راضي باشي اما بازهم خودت بهتر از من مي‌دوني تا رسيدن به اون مرحله راه خيلي خيلي درازي در پيش دارم و شايدم هيچ وقت نتونم به سرمنزل مقصود برسم...

هی روزگار!!!

صحرا صحرا دويده‌ام، سرگردان از پي تو
دريا دريا گذشته‌ام، در طوفان از پي تو
دست از دنيا كشيده‌ام، بي سامان از پي تو
از من از ما رهيده‌ام، دست افشان از پي تو


گيسوي تو دامِ بَلا،
ابروي تو تيرِ فنا،
دردت، دواي دل
رويِ تو بهشت برين،
مويِ تو بنفشه‌ترين،
زنجيرِ پاي دل.


دنيا دنيا، گشته‌ام به بوي تو
پنهان پيدا گر به گفتگوي تو
هر سو هر جا، روي من به سوي تو
دردا، دردا! كي رسم به كوي تو.

دستم بر دامنِ تو،
بوي پيراهنِ تو
سوي چشم عاشقان.
ياس و سوسن شكفد،
دامن، دامن شكفد،
با يادت ز باغ جان.

ديگر افتاده ام از پا،
در اين صحرا.

در راهم صخره و خارا،
خارا خارا!

چون كشتي در دل طوفان،
يارا، يارا!

دريا دل ساحل دريا
مارا، مارا!

"شب و سحر،
 به نام تو،
 ترانه مي‌خوانم
به شوقه‌ي سلامِ تو
هميشه مي‌مانم!"

چقدر اين ترانه‌ي افتخاري رو دوست دارم و با شنیدنش احساس سبکبالی می کنم ...

 

 

+ تاريخ جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 12:7 توسط بانوی تابستان |

 

راستش ديگه كم كم دارم از تعطيلات عيد خسته مي شم. حالا خوبه هفته‌ي اول عيد رو خونه نبوديم و مدام تو گشت و گذار بوديم والا اگه عين 13 روزش رو خونه نشين مي بوديم كه ديگه هيچي...
راستي بلاخره پري روز موفق شدم كتاب "خرمگس" رو تموم كنم. در طول سفر تا يه كوچولو فرصتي پيش مي‌يومد و اين شيطنت ها و بازيگوشي هاي من و رويا مجال مي داد يه چند صفحه‌اي ازش مي خوندم. اما در طول سفر صفحات خونده شده اش حتي از مرز يك چهارم هم نگذشت و ما بقيش رو خونه، فارغ البال، حداقل بدور از لرزش‌هاي ناشي از حركت ميني بوس، خوندم.
آرتور، قهرمان رمان، يه فرد انقلابي كه در ابتدا با تنها سلاحش كه همون ايمانش بود وارد عرصه‌ي مبارزه مي‌شه در اوان جواني دلبستگي خاصي به كانن (كسي كه مراسم مذهبي رو هدايت مي‌كنه) "مونتالي" پيدا مي‌كنه كه اين علاقه در پي فوت مادر كه عزيزترين دارايي اش تو دنيا بوده بيشتر و بيشتر مي شه و درس‌هايي رو كه كشيش پير پدرمآبانه به اون مي داده رو با جون و دل مي‌پذيرفته و حتي زماني كه به خاطر عضويتش در يك گروه انقلابي ( نهضت آزادي خواه ملت ايتاليا) زنداني مي‌شه با وجودي كه تو فشار جانكاهي بوده بدون اينكه در قيد و بند پاداش باشه به ايمان خودش وفاداري نشون مي‌ده و تك تك فشارها و شكنجه هاي زندان رو به جون مي‌خره اما حاضر نمي شه هم حزبي خودش رو كه حتي به نوعي رقيب عشقيش هم محسوب مي‌شده رو لو بده و بهش خيانت كنه... اما در آخرين لحظاتي كه دستور آزاديش صادره مي‌شه تازه مي‌فهمه كه ناخواسته با اعتمادي كه به يكي از كشيش ها داشته چه خندقي رو بر عليه هم حزبي هاش ساخته و خلاصه بعد از آزاد شدنش و طرد شدن از جانب دختري كه در باطن بهش عشق مي ورزيده و برملا شدن حقايقي تلخ و آزاردهنده و فروپاشي باورها و ارزش‌هاي مذهبيش، به همه چيز پشت پا مي‌زنه و عزمش رو جزم مي‌كنه تا نقاب تقدّس را از چهره‌ي كليسا و خادمانش برداره و از اون جاست كه با زباني تلخ و گزنده نام مستعار "خرمگس" رو انتخاب مي كنه و با اين اسم مقالات تندي رو در قالب طنز بر عليه كليسا و کیشیش و پاپ و در كل دين مي نويسه... واي خيلي زيباست، خيلي... بنظرم اوج داستان اون جايه كه بلاخره مهر سكوت آزاردهنده ي13 ساله اش رو كه ذره ذره وجودش رو مي خورده، مي شكنه و مونتالي رو علي رغم تمومی عذاب هایی که از طرفش متحمل شده و همیشه هم سعی کرده به نوعی تحقیرش کنه تا بلکه زخم های کهنه ی روحش اینجوری التیام پیدا کنن رو به اسم پدر صدا مي‌زنه ...

واي بازم دلم يه جوري شد...

ولي جداً اگه هنوز اين كتاب رو نخوندي، خالي از لطف نيست كه اگه مجالي دست داد يه بار بخونيش ... ولي خودمونيم چقدر من سر اين كتاب اشك ريختم... نمي دونم جديداً چِم شده تا تَقي به تُقي مي خوره اشك از چشمام جاري مي‌شه و خدايی اين حالت هیچ خوب نيست...

 

*****

من به مهماني دنيا رفتم
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله‌ي مذهب بالا.
تا ته كوچه‌ي شك،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم...

چيزها ديدم در روي زمين:
كودكي ديدم، ماه را بو مي‌كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي‌زد.
نردباني كه از آن، عشق مي‌رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم، نور در هاون مي‌كوبيد.
ظهر در سفره‌ي آنان نان بود،
سبزي بود،
دُوري شبنم بود،
كاسه‌ي داغ محبت بود...
(سهراب سپهري)

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم فروردین 1384ساعت 18:39 توسط بانوی تابستان |

 

دلم  گرفته و هردم بهانه مي‌گيرد
ز سردي اين سنگي آشيانه مي‌گيرد
منم شرار فروزان، به شعله مي‌بالم
كه هرنفس ز دلم بس زبانه مي‌گيرد
اسير سنگم و آخر چه سان رها گردم
دلم زنا كسي اين زمانه مي‌گيرد
ببار نرگس چشمم ز ظلم و جور اكنون
زمين و باغ و چمن، عطر عاشقانه مي‌گيرد.
صداي من چو رها گردد از بن سينه
تمام جان زمين را ترانه مي‌گيرد.
اگر حكايت دل را به شرح برگويم
دل همه عالم زين فسانه مي‌گيرد.
به رخش عشق بتازم كه ره بگشايد
كمند من آن رهرو روانه مي‌گيرد.
نشسته ام لب دريا به انتظار گنگ
كه زورق اميد كي كرانه مي‌گيرد؟!!

(شراره صالحي)

 

+ تاريخ دوشنبه هشتم فروردین 1384ساعت 14:14 توسط بانوی تابستان |

 

دلت را خانه‌ي ما كن، مصفا كردنش با من
به ما درد دل افشا كن، مدارا كردنش با من
اگر گم كرده‌اي اي دل كليد استجابت را
بيا يك لحظه با ما باش پيدا كردنش با من
بيفشان قطره اشكي كه من هستم خريدارش
بياور قطره‌اي اخلاص، دريا كردنش با من
اگر درها به رويت بسته شد دل برمكن بازآ
در اين خانه دق الباب كن، واكردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت مي‌كنم آني
طلب كن آنچه مي‌خواهي، مهيا كردنش با من
بيا قبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت را
بياور نيك و بد را، جمع و منها كردنش با من
چو خوردي روزي امروز را شكر نعمت كن
غم فردا مخور تامين فردا كردنش با من
به قرآن آيه رحمت فراوان است اي انسان
بخوان اين آيه‌ها تفسير و معنا كردنش با من
اگر عمري گنه كردي، مشو نوميد ز رحمت
تو نام توبه بنويس، امضا كردنش با من
       

چقدر این غزل شوریده ی نیشابور رو دوست دارم. می دونی این غزل رو برای اولین بار به طور کامل کجا خوندم و کی یادداشتش کردم؟  اولین بار دقیقا شب عاشورا درست لحظه ای که خیلی احساس دلتنگی می کردم و خلاصه طبق معمول دنیا دلم گرفته بود خونه دایی اینا قاب شده به روی دیوار آشپز خونه شون دیدم. یادمه بی مقدمه و بدون توجه به حضور زن دایی و خواهرش که داشتن باهم صحبت می کردن بلند بلند شروع به خوندن کردم و زمانی که به خودم اومدم دیدم نه تنها اشک تو چشمای من حلقه زده که حتی خواهر زن دایی هم تحت تاثیر این غزل زیبا داره اشک می ریزه. اون روز یادم رفت یادداشتش کنم (چون معمولا من هر شعری که به نوعی بتونم باهاش ارتباط عاطفی برقرار کنم رو گوشه ای می نویسم تا سر فرصت وارد دفتر شعرم کنم) اما روزی که همراه سحر و بچه ها رفتیم درکه برگشتنی تا رفتم آشپز خونه ی دایی نا که آب بخورم بازهم دیدن این غزل زیبا منقلبم کرد ولی اینبار یادم بود که حتما یادداشتش کنم. امروز هم نمی دونم چرا از صبح تا حالا یه ریز مثل پاندول ساعت ابیاتش تو ذهنم از این ور به اون ور می ره. نمی دونم شایدم تاثیر مسافرت باشه... اما باور کن طبیعت آنچنان نیروی محسور کننده ای داره که هرقدر هم که گناه کار باشی و خودت رو از خالقت دور بدونی وقتی به دامانش پناه می بری وقتی تنها یه ریزه سعی می کنی و می خوای تا ارتفاع خودت رو با آسمون کمتر کنی می بینی که چقدر زود به نتیجه می رسی. نمی دونم تا حالا شده تو کویر اون هم شب یه نگاه به آسمونش بندازی یا نه ... اما اگه اینبار گذارت اون ور ها افتاد حتما یه نگاه به بالاسرت بنداز تا خودتم به یقین برسی که شبهای کویر یه چیز دیگن. اونجا حتی نور مهتاب و ماه شب چهارده هم نمی تونه حتی ذره ای از نور و درخشش هزاران هزار ستاره ای که در حال چشمک زدن و خندیدن به روت هستن کم کنه...

به قول شازده کوچولو "اگه گلي رو دوست داشته باشي كه تو يه ستاره ي ديگه است شب تماشاي آسمون چه لطفي داره همه ي ستاره ها غرق گل مي شن. در مورد آب هم همينطوره آبي كه تو به من داداي به خاطره قرقره و ريسمون درست به يه موسيقي مي مونست. يادت كه هست؟ چه خوب بود... شب به شب ستاره ها رو نگاه مي كني. اخترك من كوچيكتر از اونه كه بخوام جاش رو بهت نشون بدم اما چه بهتر اونم براي تو مي شه يكي از ستاره ها و اون وقت تو دوست داري همه ي ستاره هارو تماشا كني همه شون دوستاي تو مي شن"


+ تاريخ یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت 14:36 توسط بانوی تابستان |