گاهي اوقات در طول زندگي لحظاتي رو تجربه ميكني، به حسهايي ميرسي، كه ممكنه تا آخر عمر، تو ذهنت حك بشه و هربار تداعي اون لحظه، اون حالت، اون حس، برات شيرين و غيرقابل وصف باشه.
از همون بار اولی که رفتم مشهد و گنبد طلايي امام رضا رو زير پاي اون همه كبوترهاي قشنگ قشنگي ديدم كه آزادانه به هرجايي از حرم كه دوست داشتن پرواز ميكردن، دلم ميخواست يه روز حتي براي يه لحظه هم كه شده يكي از كبوترهاي امام رضا رو از نزدیک ببینم و نوازشش كنم. اما هيچ وقت به خواب هم نميديدم كه حقيقتا روزي برسه كه به اين آرزوي بزرگ قلبيم برسم... پنج شنبه بعد نماز مغرب و اعشا كه من و فرشته تو صحن امام رضا خونديم، به فرشته گفتم تا تو بري آب ار سقا خونه برداري من هم ميرم مهرهامون رو سرجاش ميگذارم. چون حياط خيلي شلوغ بود گفتم فرشته همون جا وايسا تا من وقتي كارم تموم شد بيام اونجا و خلاصه اينكه یه وقت همديگر رو گم نكنيم... دو سه دقيقه بيشتر نبود كه رسيده بودم به سقا خونه و با چشم از بين جمعيت دنبال فرشته ميگشتم كه يه دفعه احساس كردم يه چيزي مثل يه گلولهي برفي از پشت خورد به سرم. با يه دلخوري و حالت حق به جانبی برگشتم و پشت سرم رو نگاه كردم كه ببينم كي اين ضربه رو به سرم زده كه در اوج شگفتي ديدم يكي از كبوترهاي حرم امام رضا نقش زمين شده و تا من به خودم بيام يكي از خانمهاي زاير اون كبوتر زيبا رو که گویا بالش هم آسیب جزیی دیده بود و به خاطر همین هم کنترل نداشت و خورده بود به من رو از زمين برداشت و به آغوش گرفت... من هم در حالي كه هنوز تو شوك ديدن يكي از كبوترهاي امام رضا بودم كمي به خودم اومدم و اون رو در حالي كه دست اون خانم بود نوازشي كردم و چشماي نازش رو، اون سر كوچولوي قشنگش رو با دلي مالامال از شادي وصف نشدني بوسيدم... فقط خدا ميدونه اون لحظه چه حالي داشتم... اون لحظه حالم درست مثل حالتي بود كه سحر روز سه شنبه بهم دست داد... قول داده بودم سحر روز سه شنبه نمازم رو تو مسجد گوهرشاد با يادش بخونم و به نيابت از جانبش تو مسجد گوهرشاد آرزومند برآورده شدن آرزوهاش باشم اما... اما نكه نه من نه فرشته درست نميدونستيم اذان صبح به وقت مشهد كي هست و شایدم بخاطر خستگی ناشی از راه و کم خوابی، يه 10دقيقهاي ديرتر از خواب بيدار شديم و تا به خودمون بیایم دیدیم ای دل غافل وقت چندانی به اذان نمونده... بنابراین سریع حاضر شديم و تا خود حرم يه بند دويديم تا بلكه قبل از تموم شدن اذان اونجا باشیم... اما دويدنهاي پي در پيمون هم نتيجهاي نداد و براي اينكه به نماز جماعت برسيم مجبور شديم تو همون اولين صحني كه تو مسيرمون بود و جمعيت براي اقامهي نماز ايستاده بود بايستيم و نمازمون رو بخونيم. در طول تمام لحظاتی که تو حیاط بودیم با يه بغضي داشتم نماز صبح رو دنبال ميكردم. بيشتر از همه از اين ناراحت بودم كه نتونستم به قولم وفا كنم ... تنها چيزي كه آرومم ميكرد اين بود كه با خودم ميگفتم بعد نماز بلافاصله ميرم به طرف مسجد گوهرشاد كه لااقل اونجا دعاهام رو كنم. وقتي نماز تموم شد سريع كفشم رو پوشيدم و به فرشته گفتم فرشته ميياي براي چند دقيقه بريم مسجد گوهرشاد؟ گفت باشه و هر دو به هواي رفتن به مسجد گوهرشاد از اون حياطي كه توش نماز خونديم دراومديم بيرون اما.... اما همين كه فرشته براي پيدا كردن موقعيت مكانيمون برگشت تا اسم صحني كه توش بوديم رو بخونه، با گفتن اينكه "اِ ما كه تا حالا تو همين مسجد گوهرشاد بوديم" بند دلم پاره شد ... واي اصلا نميتونم و قادر نیستم بگم اون لحظه چه حالي داشتم و بر من چه گذشت... اون لحظه انگار که معجزه ای رو به چشم دیده باشم آنچنان منقلب شدم و دلم یه جوری شد که از شوق بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد... بعد ديدن دوبارهي اسم صحن و اون حوض هشت پر وسط حياط، مدام تو دلم با شادي فریاد می زدم"خوشا به حالت، عجب دل پاكي داري تو كه به حرمت اون دل پاكت و خواستهي تو در اوج نااميدي و اوج ناباوري من، همهِ چي اونجوري پيش رفت كه تو خواسته بودي" ...
فکر کنم جای شعر شوریده ی نیشابور -همونی که تو چند تا پست قبل تر گذاشته بودمش- اینجا باشه نه؟
دلت را خانهي ما كن، مصفا كردنش با من
به ما درد دل افشا كن، مدارا كردنش با من
اگر گم كردهاي اي دل كليد استجابت را
بيا يك لحظه با ما باش پيدا كردنش با من
بيفشان قطره اشكي كه من هستم خريدارش
بياور قطرهاي اخلاص، دريا كردنش با من
اگر درها به رويت بسته شد دل برمكن بازآ
در اين خانه دق الباب كن، واكردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت ميكنم آني
طلب كن آنچه ميخواهي، مهيا كردنش با من
بيا قبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت را
بياور نيك و بد را، جمع و منها كردنش با من
چو خوردي روزي امروز را شكر نعمت كن
غم فردا مخور تامين فردا كردنش با من
به قرآن آيه رحمت فراوان است اي انسان
بخوان اين آيهها تفسير و معنا كردنش با من
اگر عمري گنه كردي، مشو نوميد ز رحمت
تو نام توبه بنويس، امضا كردنش با من
اما واقعاً گاهي اوقات تجربهي اين حالات، اينكه در اوج نااميدي يكسري از آرزوهاي قلبيت برآورده بشه، خالي از لطف نيست و حداقل حداقلش اينه كه به يقين ميرسي كه خدايي داري كه قادر آرزوهاي حتي به ظاهر محال تو رو هم، درست در لحظاتي كه ذرهاي اميد نداري و ديگه راضي شده به رضاي خودش، برآورده كنه... به قول دايي تنها چيزي كه برای تجربه ی اين جور لحظات نياز هست، سيمي كه بايد طوري انتخاب بشه که جریان به بهترین شکل ممکن درش جریان پیدا کنه... خدايا شكرت!!! شكرت خدايا!!! ازت هزاران هزاربار بخاطره ديدن و تجربه كردن اين لحظات ناب ممنونم و سپاسگذار.
*****
حميد جان! داداشي گلم! ازت بينهايت معذرت ميخوام و از روی گلت دنیا شرمندم كه تا شهرت، زادگاهت، اومدم اما نتونستم به ديدنت بيام... باوركن آبجي به خدا قسم، به هيچ وجه شرايط جور درنمييومد و گرنه خودت بهتر از هركس ميدوني كه چقدر دلم ميخواست از نزديك روي ماهت رو ببينم. اما باور کن اگرچه ظاهراْ ندیدمت اما بارها و بارها مخصوصا وقتی رو به گنبد طلایی رنگ امام رضا ایستاده بودم تا قشنگترین آرزوهام رو در حق دوستای گلم بداشته باشم تو و آبجی نرگس و ساقی و ملیکا داداش های نازنینم و یلدا هانی و مهربون همسرشون و هم بقیه ی دوستای خوب اینترنتیم اومدین جلوی چشمم و برای تک تکتون به اسم دعا کردم. راستش برای خودمم هم جای کلی تعجب بود که چطور شماها این جور واضح و رسا هر لحظه می یاین جلوی چشمم و جالب تر اینکه کلی هم باهاتون احساس نزدیکی می کردم... اما خوب هرچی که بود این سفر هم مثل باقی سفرها چه خوب چه بد تموم شد و رفت تا به جمع باقی خاطرات قشنگ و به یادموندنی عمرم اضافه بشه... اما خودمونیم هیچ وقت تا این اندازه با امام رضا راحت راز و نیاز نکرده بودم و لااقل از این بابت که تونستم صمیمانه تو اوج اون شلوغی و اون همه جمعیت باهاش خلوت کنم خوشحالم. الهی هر کدوممون که آرزوی زیارت حرم امام رضا رو داریم به زودی زود به مرادمون برسیم. راستی ایوب جان داداشی گل و خوش قلبم! به جون آبجی تو حرم که بودیم خیلی خیلی برای آرامشت و برآورده شدن اونچه که به صلاح و مصلحتت دعا کردم و لحظه ای صدای گرفته و بغض آلودت از خاطرم محو نمی شد. الهی که تو گل من هم به زودی زود آروم بشی و همای سعدت رو به آغوش بکشی گلکم!