تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

واي خداي من ديشب عجب شبي بود، شبي سرشار از كابوس و افكار پريشون...
الميرا جان سي دي كه برام رايت كرده بودي خيلي قشنگ بود گلكم، اما كاش قبلش يه ندايي بهم مي دادي كه مضمونش چيه كه بعد شنيدنش براي بار اول اين جور رشته‌ي افكارم پاره نشه تا اين ميون ناخواسته عزيزي رو هم با دلتنگيم آزار ندم و دل مهربونش رو غصه دار نكنم ...
اما عجب ترانه اي رو امسال حميرا خونده ...

" لحظه ي خداحافظي به سينه ام فشردمت
اشك چشمام جاري شد
دست خدا سپردمت
دل من راضي نبود به اين جدايي نازنين
عزيزم من رو ببخش اگه يه وقت آزردمت
گفتي به من غصه نخور، مي رم و بر مي گردم
همسفر پرستوها مي شم و بر مي گردم
گفتي تو هم مثل خودم غمگيني از جدايي
گفتي تا چشم هم بزني مي رم و بر مي گردم

عزيز رفته سفر كي بر مي گردي
چشمونم مونده به در كي بر مي گردي
رفتي و رفت از چشمام نور دو ديده
اي زحالم بي خبر كي بر مي گردي؟

غمگين تر از هميشه به انتظار نشستم
پنجره ي اميدم و هنوز به روم نبستم
پرستوهاي عاشق به خونشون رسيدن
پس چرا عزيز دل هرگز تو رو نديدم
گفتي به من غصه نخور، مي رم و بر مي گردم
همسفر پرستوها مي شم و بر مي گردم
گفتي تو هم مثل خودم غمگيني از جدايي
گفتي تا چشم هم بزني مي رم و بر مي گردم"

راستش امروز اومدم ازت حلاليت بخوام و  براي هميشه ازت خداحافظي كنم و تنها پروازت رو براي هميشه به خاطر بسپارم و ياد قشنگت رو اون قلب مهربون و پاكت رو كه هميشه جز بهترين هارو برام نمي خواستي، همين جا پشت در بگذارم و با آغوشي باز، سبكبال سبكبال به پيش‌واز بهار برم پي سرنوشتم ...  مي دونم كه تو هم همين رو مي خواي مگه نه؟ اما اينم بدون تا عمرم دارم هيچ وقت آرزوهاي قشنگي كه در آخرين دقايق كوچت در حقم روا داشتي رو فراموش نمي كنم و ايمان دارم الان كه به اينجا رسيدم،  تنها و تنها به خاطره اون قلب پاك تو و دعاهاي نابت بوده وگرنه من سزاوار اين همه لطف و مهر و محبت و حس خوب خوشبختي نيستم... اما عزيز رفته سفرم! تو رو خدا قول بده بازم مثل سابق با اون دل دريايي و پاكت برام دعا كني‌ها؟؟؟ باشه گلكم؟ تو رو خدا قول بده كه من رو ببخشي و رفتن هميشگيم رو درك كني و ذره اي غصه به دلت راه ندي ...

 

*****


واي بهار خانمي خوش آمدي! ديگه چيزي نمونده بياي در خونه هامون و عيديمون رو بهمون بدي‌ها؟ من از الان بگم ها امسال عيدي كه ازت مي‌خوام خيلي خيلي بزرگه ها بايدم حتمي بهم بديش ها!!!
درسته كه همش شايد يكي دو ساعتي بيشتر نباشه كه حس اومدنت افتاده به جونم اما فكر مي كنم امسال يه جورايي سرسبزتر و با طراوت تر از سال هاي پيش داري مي ياي. فقط خدا كنه كه واقعا همين جور باشه و اين حسم بهم دروغ نگفته باشه...
واي كه چقدر امروز هوا لطيفِ و رفتن به دامان طبيعت چقدر مي‌تونه لذت بخش باشه. ديدن جوونه هاي  تازه سبز شده ي درخت‌ها و شنيدن آواز جيك جيك گنجشك‌ها بروي شاخسارها تو همچين هوايي واقعا آدم رو از اميد سرشار مي كنه. واي خداياااااااا چقدر حس خوشبختي شيرين و لذت بخشه. الهي كه امسال سالي مالامال از اين حس هاي خيلي خوب و قشنگ براي تك تكمون باشه...


نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقي بسمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول كه كشيدم از غم هجران بلبل
تا سراپرده‌ي گل نعره زنان خواهد شد

دوستاي خوبم پيشاپيش فرارسيدن سال نو رو بهتون تبريك مي‌گم و از خدا بهترين ها رو براتون مي خوام. الهي كه امسال يه سالي سواي سال هاي پيش، خيلي خيلي خوب و سرشار از لحظات قشنگ و به ياد موندني توام با سلامتي و پيروزي پيشه رو داشته باشيد.
راستي يادمون نره كه لحظه ي تحويل سال از ته دلمون براي هم دعا كنيم باشه؟؟؟

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 14:3 توسط بانوی تابستان |

آسمان ها آبي،
- نفس صبح صداقت آبي ست -
ديده در آينه‌ي صبح تو را مي بيند.

از گريبان تو صبح صادق،
مي گشايد پر و بال.
تو گُل سرخِ مني
تو گُلِ ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري؟
- نه،
_ از آن پاك تري
تو بهاري؟
- نه،
- بهاران از توست.
از تو مي گيرد وام،
 هر بهار اين همه زيبايي را.


هوسِ باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو!

خيلي دوست دارم يه روز قصيده ي " آبي، خاكستري، سياه" حميد مصدق رو كامل بگذارم اين جا، اما خوب فكر مي كنم براي اين جا زيادي طولاني باشه .

راستي مثل اينكه جدي جدي بهار خانم هم داره از راه مي رسه ...

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت 22:17 توسط بانوی تابستان |

سمن بویان غبار غم چو بنشینند، بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند

بفتراک جفا دل‌ها چو بربندند، بر بندند

ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند، بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند، برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند، بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند، دُریابند

رُخ مهر از سحر خیزان نگردانند، اگر دانند

ز چشم لعل رمّانی چو می خندند، می بارند

زردیم راز پنهانی چو می بینند می خوانند...

 

چقدر این غزل حافظ رو دوست دارم....

 

+ تاريخ پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 7:52 توسط بانوی تابستان |

آن وقت بود كه سر و كله روباه پيدا شد.

 روباه گفت: ـ سلام

 شازده كوچولو برگشت اما كسي را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: ــ سلام.

 صدا گفت: ــ من اينجام، زير درخت سيب ...

 شازده كوچولو گفت: ــ كي هستي تو؟ عجب خوشگلي!

 روباه گفت: ــ يك روباهم من.

 شازده كوچولو گفت:ــ بيا با من بازي كن. نمي داني چقدر دلم گرفته.....

 روباه گفت: ـــ نمي توانم بات بازي كنم. هنوز اهليم نكرده اند آخر.

 شازده كوچولو آهي كشيد و گفت: ــ معذرت مي خواهم.

اما فكري كرد و پرسيد: ــ اهلي كردن يعني چي؟...

- تو پي مرغ مي گردي؟

 شازده كوچولو گفت: ــ نه، پي دوست مي گردم. اهلي كردن يعني چي؟

 روباه گفت: ــ يك چيزي است كه پاك فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه كردن است.

 ــ ايجاد علاقه كردن؟

 روباه گفت: ــ معلوم است. تو الان واسه من يك پسر بچه اي مثل صد هزار پسر بچه ديگر. نه من احتياجي به تو دارم و نه تو هيچ احتياجي به من. من واسه تو يك روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي كردي هر دوتامان به هم احتياج پيدا مي كنيم. تو واسه من ميان همهُ عالم موجود يگانه ئي مي شوي من واسه تو.

 شازده كوچولو گفت: ــ كم كم دارد دستگيرم مي شود. يك گلي هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد.

 روباه گفت: ــ بعيد نيست. رو اين كرهُ زمين هزار جور چيز مي شود ديد...اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي. آن وقت صداي پائي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند: صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند تو هفت سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه ئي مرا از سوراخم مي كشد بيرون. تازه، نگاه كن آن جا آن گند مزار را مي بيني؟ براي من كه نان بخور نيستم گندم چيز بي فائده ئي است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزي نمي اندازد. اسباب تاسّف است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود! گندم كه طلائي رنگ است مرا ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه تو گند مزار مي پيچد دوست خواهم داشت...... خاموش شد و مدت درازي شازده كوچولو را نگاه كرد. آن وقت گفت: ــ اگر دلت مي خواهد من را اهلي كن!

 شازده كوچولو جواب داد: ــ دلم كه خيلي مي خواهد، اما وقت چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر درآورم.

 روباه گفت: ــ آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند مي تواند سر در آرد. انسان ها ديگر براي سَر دراوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دكان ها مي خرند. اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها مانده اند بي دوست.... تو آگر مي خواهي خوب منو اهلي كن!

 شازده كوچولو پرسيد: ــ راهش چيست؟

 روباه جواب داد: ــ بايد خيلي خيلي حوصله كني. اولش يك خرده دورتر از من مي گيري اين جوري ميان علف ها مي نشيني. من زير چشمي نگاهت مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گوئي، چون تقصير همهُ سو تفاهم ها زير سر زبان است. عوضش مي تواني هر روز يك خرده نزديك تر بنشيني.

 فرداي آن روز دوباره شازده كوچولو آمد.

 روباه گفت: ــ كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي.اگر مثلا" سر ساعت چهار بعد ازظهر بيائي من از ساعت سه تو دلم قند آب مي شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش تر احساس شادي و خوشبختي مي كنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا مي كند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است كه قدر خوشبختي را مي فهمم! اما اگر تو وقت و بي وقت بيائي من از كجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده كنم؟... هر چيز براي خودش قاعده ئي دارد.

 شازده كوچولو پرسيد: ــ قاعده يعني چه؟

 روباه گفت: ــ اين هم از آن چيزهايي است كه پاك از خاطره ها رفته. اين همان چيزي است كه باعث مي شود فلان روز با باقي روزها و فلان ساعت با باقي ساعت ها فرق كند. مثلا" شكارچي هاي ما ميان خودشان رسمي دارند و آن اين است كه پنجشنبه ها را با دخترهاي ده مي روند رقص. پس پنجشنبه ها بَره كشان من است : براي خودم گردش كنان مي روم تا دم موستان. حالا اگر شكارچي ها وقت و بي وقت مي رقصيدند همهُ روزها شبيه هم مي شد و من بيچاره ديگر فرصت فراغتي نداشتم.

به اين ترتيب شازده كوچولو روباه را اهلي كرد.

لحظهُ جدائي كه نزديك شد روباه گفت: ــ آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم.

 شازده كوچولو گفت: ــ تقصير خودت است. من كه بَدَت را نمي خواستم، خودت خواستي اهليت كنم.

 روباه گفت: ــ همين طور است.

 شازده كوچولو گفت: ــ آخر اشكت دارد سرازير مي شود!

 روباه گفت: ــ همينطور است.

 ــ پس اين ماجرا فائده اي به حال تو نداشته.

 روباه گفت: ــ چرا، واسه خاطر رنگ گندم.

 بعد گفت: ــ برو يك بار ديگر گل ها را ببين تا بفهمي كه گل خودت تو عالم تك است. برگشتنا با هم وداع مي كنيم و من به عنوان هديه رازي را به ات مي گويم.

شازده كوچولو بار ديگر به تماشاي گل ها رفت و به آنها گفت: ــ شما سر سوزني به گل من نمي مانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه كسي شما را اهلي كرده نه شما كسي را. درست همان جوري هستيد كه روباه من بود: روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم كردم و حالا توهمهُ  عالم تك است.

 گل ها حسابي از رو رفتند.

شازده كوچولو دوباره در آمد كه: ــ خوشگليد اما خالي هستيد. براي‌تان نمي شود مرد. گفت و گو ندارد كه گل مرا هم فلان رهگذر گلي مي بيند مثل شما. اما او به تنهائي از همه شما سر است چون فقط اوست كه آبش داده ام، چون فقط اوست كه زير حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست كه حشراتش را كشته ام (جزء دو سه تايي كه مي بايست شب پره بشوند)، چون فقط اوست كه پاي گِلِه گزاري ها يا خود نمائي ها و حتا گاهي پاي بْغ كردن و هيچي نگفتن هاش نشسته ام، چون كه او گل من است.

و برگشت پيش روباه.

 گفت: ــ خدانگهدار!

روباه گفت: ــ خدا نگهدار! ... و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است: جزء با دل هيچي را چنان كه بايد نمي شود ديد. نهاد و گوهر را چشم سَر نمي بيند.
 

شازده كوچولو براي آن كه يادش بماند تــكرار كرد: ــ نهاد و گوهر را چشم سَر نمي بيند.

 ــ ارزش گل تو به قدرِ عمري است كه به پاش صرف كرده اي.

شازده كوچولو براي آن كه يادش بماند تــكرار كرد: ــ... به قدر عمري كه به پاش صرف كرده ام.

 روباه گفت : ــ انسان ها اين حقيقت را فراموش كرده اند اما تو نبايد فراموشش كني. تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي. تو مسئول گلتي...

شازده كوچولو براي آن كه يادش بماند تكرار كرد: ــ من مسئول گلمم


آنتوان دو سنت اگزوپري
مترجم : احمد شاملو

 

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 22:28 توسط بانوی تابستان |

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور       

كلبه‌ي احزان شود روزي گلستان غم مخور

اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن         

وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن                 

چتر گل در سر كشي اي مرغ خوش خوان غم مخور

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت             

دايماً يكسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب      

باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور

اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند             

چون تو را نوح است كشتي بان غم مخور...


چقدر این غزل حافظ رو دوست دارم. نمی دونم چرا هربار تو اوج دلتنگی با خوندن این چند بیت کلی امید می گیرم. نمی دونم چرا با هربار خوندنش دل خوشی هاش رو باور می کنم و بازهم در برابر ناسازگاری های زندگی سینه سپر می کنم. یادش بخیر با وجودی که بارها این غزل رو شنیده بودم اما اولین بار این المیرا بود که با اون محبت های خواهرانه اش تو اوج ناراحتی هام زمزمه اش کرد ...
پارسال دقیقا تو همچین روزهایی تو چه فشار و بحبوحه ی بدی بودم. از یه طرف با تمومی وجودم دلم می خواست بعد شش ماه زحمت، شش ماه استرس و فشار، شش ماه بی خوابی و کابوس ،سر جلسه ی امتحان حاضر بشم و نتیجه ی تلاشم رو ببینم از یه طرف امکانش نبود ... درست راس ساعت ۸  صبح روز ۵ شنبه که باید سر جلسه می بودی من های و های تو آغوش مامان گریه می کردم و از زمین و زمان می نالیدم که چرا با من یکی این همه بازی در می یاره و چرا دست از سرم بر نمي داره... الهی بگردم مامان چقدر غصه ی من رو خورد چقدر سعی کرد دلداریم بده اما مگه می شد من رو آروم کرد... پارسال شرایط با من سر ناسازگاری داشت و نگذاشت که به یکی از بزرگترین ارمان هام جامه ی عمل بپوشونم و امسال حالا که همه چیز مهیاست حالا که دیگه از اون جو نامساعد خبری نیست این منم که توانش رو ندارم.... چقدر امروز با دیدن جمعیت دم در ورودی دانشگاه امیر کبیر دلم فشرده شد و غم عالم و آدم رو سینه ام سنگینی کرد. مگه می تونستم این بغض لعنتی رو تو گلو خفه کنم. مگه می تونستم جلوی این اشکای لعنتی رو که بی محابا از چشمام جاری شده بودن رو بگیرم... مگه می شد جلوی چشماهایی که بهت خیر مونده بودن رو گرفت ... مگه می شد...خدایا شکرت... شکرت خدایااااااا این هم رفت پیش بقیه ی آرزوهای برآورده نشدم...الهی هر عزیزی که فردا امتحان داره و تو این مدت هم سعی و تلاشش رو کرده با لبی خندون با دلی مالامال از شادی از سر جلسه بیاد بیرون... وای خوش به حالتون بچه ها چقدر بهتون غبطه می خورم... کاش من هم این توان رو تو خودم می دیدم که یه باره دیگه عزم و برای ادامه دادن جزم کنم و یه باره دیگه یه یا علی بگم و از صفر شروع کنم اما به خدا دیگه دست من نیست و تنها خواسته ی قلبیم نمی تونه اون قوت رفته از پاهام رو برگردونه ... چقدر دلم گرفت خدایا... بازم شکرت خدایا...

 

بشنو اين نكته كه خود رازغم آزاد كني

خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني

آخرالامر خاك گِلِ كوزه‌گران خواهي شد

حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 20:6 توسط بانوی تابستان |