تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 همچين روزهاي عزيزي،  انگاري دل آدم هرقدرهم كه غبارگرفته و كدر باشه هر قدر هم كه سنگين و درهم فشرده باشه و روحش، آشفته و سر در گم، اما خواه ناخواه، سبكبال‌تر از روزهاي ديگه است و با كوچكترين تلنگري قادره كه به پرواز درآد... درست مثل روزهاي ماه رمضون خصوصا لحظه‌هاي افطارش كه حس مي كني درهاي آسمون بروت باز شدن تا تو پا به عرش بگذاري و لحظاتي مهمون خونه‌ي خدا باشي.


ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیر ها
 زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه ؟ تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا
از بد پشیمان می شوی الله گویان می شوی
 آن دم تو را او می کشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی  
 آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا

 

*چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحر گاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا*

(مولانا)

 

نمي‌دونم تا حالا شده فكر كني اگه تو هم يكي از كساني بودي كه با امام حسين بيعت كرده بودند، جزوء كدوم دسته مي‌شدي؟ جزوء اون 72 تن يا جزوء اون گروه سه هزار نفري كه شبانه بعد نماز مغرب و اعشا تو تاريكي شب گذاشتن و رفتن... الان چند سالي هست كه يكي دو روز مونده به عاشورا تاسوعا عجيب به اين موضوع فكر مي‌كنم... اما هنوز به يه انتخاب قطعي نرسيدم نمي‌دونم اگه اون دوره مي‌بودم، تو اون شرايط، با اون تبليغات و جو سازي‌ها، بازهم مي‌تونستم راه رو از چاه بازبشناسم يا نه... امسالم هيچي به هيچي...
خوشا به حال اون‌هايي كه بدون كوچكترين تزلزل و ترديدي، با قاطعيت هرچه تمام خودشون رو هم ركاب با مولا جزوء اون دسته 72 تني مي‌بينن...


خوشا خون خوردن از پيمانه‌ی دل
پريشان گشتن از افسانه‌ی دل
خوشا هستی به پای می نهادن
به كنج عزلت خمخانه‌ی دل
خوشا نور خدا ديدن به مستی
درون خانه‌‌ی ويرانه‌ی دل
خوشا در نيمه شب‌ها بوی ياری
شنيدن از گل پيمانه‌ی دل

(هما ميرافشار)

 

+ تاريخ جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 16:54 توسط بانوی تابستان |

 

يادمه كه هميشه اين من بودم كه دم از پرواز و رهايي از قفس مي زدم. يادمه هميشه اين من بودم كه هواي قفس رو خفه كننده و جاش رو تنگ مي دونستم و مدام با زبون بي زبوني بهت مي گفتم سعي نكني با افزودن قفل هاي قفس من رو از پريدن و پرواز كردن منصرف كني ... اما من مرد حرف بودم و تو مرد عمل... تو هيچ وقت نگفتي منتظر غفلت مرد بازرگاني و از مدت ها پيش حتي شايد قبل من آروم و بي‌صدا لحظه‌ي پرواز رو در سر مي پروروندي... اما چه خوش باور بودم من ... چه ساده بودم من كه سكوتت رو علامت رضا مي‌دونستم...چيز زيادي به سالگرد پروازت و رفتن همیشگیت به اون بالا بالاها نمونده، اما من كماكان هنوز چشم به آسمون دارم و هر روز غروب منتظر طلوع دوباره‌ي تو هستم... مي‌دونم يه روزي مي ياي و من هم رو هم با خودتت اون بالاها مي بري... مي‌دونم كه هرروز و هر لحظه با مني و دعای خیرت بدرقه‌ي همیشگی وجودم... هنوز آخرين وصيت‌هات تو گوشمه. يادته در آخرين لحظاتِ كوچ ابديت چه آرزوهاي قشنگي در حقم كردي؟

"زلالترين اشك‌هام رو تقديمت مي‌كنم تا با اون‌ مسير درست زندگيت رو پيدا كني.
قشنگترين احساسم رو نثارت مي‌كنم تا احساس تنهايي نكني
زيباترين گلبرگ‌هاي زندگيم رو به پات مي‌ريزم تا پاي لطيفت رو سنگلاخ‌هاي زندگي آسيب نبينن.
و قلبم رو سپر تيرهاي خطرناك دنيا مي كنم تا تو به سلامت از اين امتحان دنيوي بيرون بياي"

هنوز كه هنوزه امكان نداره با خوندن اين چند سطر از آخرين دل نوشته‌هات كه به لبهات جاري شد و روي كاغذ مكتوب، دلم به درد نياد و سيل اشك از چشمام جاري نشه... گَلم، من رو ببخش كه هيچ وقت نتونستم اوني باشم كه تو تمناش رو داشتي و ازم مي‌خواستي... چقدر اين روزها جاي خالي وجود پرمهرت و اون قلب پاك و مهربونت تو چشم مي‌ياد... 

 


"  قصه‌ي من و غم تو
قصه ي گل و تگرگ
فرض بي تو زنده بودن
ترس لحظه هاي مرگ
اي براي با تو بودن
بايد از بودن گذشتن
سر به بيداري گرفته
ذهن خواب آلوده ي من...

كاش مي شد صداي پاهات
بپيچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده
سر آفتاب گردونامون
كاش مي شد دوباره باغچه
 پر گل هاي تو باشه
غنچه ي سفيد مريم
با نوازش تو واشه


كاش مي شد اما نمي شه
نمي شه بياي دوباره
نمي شه دستات تو گلدون
 گل هاي مريم بذاره
كاش مي شد اما نمي شه
اين مرام روزگاره
رفتنت هميشه گي بود
ديگه برگشتن نداره"

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 14:28 توسط بانوی تابستان |

از خيابان‌هاي سرد شهر،
تمام شب،
صداي گريه مي‌آيد.
صداي تك تك سرفه
صداي چك چك باران

كوچه‌ها پر قصه و ساكت،
كوچه‌ها دلتنگ.

در خيابان‌هاي سرد شهر
جز ديوارهاي تا ابد گسترده،
هر افسانه پوشالي است
واژه‌ها
بي‌رنگ و توخالي است.

درخيابان‌هاي سرد شهر،
بهاي حرمت خورشيد
صفر است؛
صداقت حد يك ارزن نمي‌ارزد.
چراغي
آتشي
شب‌ها
ميان كوچه‌اي حتي نمي‌لغزد.

كسي درفكر باران نيست.
كسي در آرزوي گر گرفتن توفان نيست.
كسي گويا نمي‌داند
كه ديگر نوبهاري در خيابان‌هاي يخبندان شكوفا نيست.
كسي باورندارد
كه قار و قار دلتنگ كلاغان
غربت مرگ است...‌
(ناهيد كبيري)



امشب از اون شب‌هاست كه با يه من عسل هم نمي‌شه من رو خورد و تحمل كرد...
خدايا امشبه رو هم مثل شب‌هاي ديگه تحملم كن و هرچي كه مي گم رو به دل نگير باشه خداي خوبم؟


+ تاريخ یکشنبه هجدهم بهمن 1383ساعت 23:37 توسط بانوی تابستان |

 

 

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازين بی‌خبری رنج مبر هيچ مگو

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو

گفتم ای عشق من از چيز دگر می‌ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو


گفتم اين روی فرشته‌ست عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو

ای نشسته تو درين خانه‌ی پر نقش و خيال
خيز ازين خانه برو رخت ببر هيچ مگو

 

اولین بار این شعر زیبا رو تو وبلاگ یکی از دوستای خوبم خوندم و کلی به دلم نشست اما امشب اون رو با آوایی دلنشین در ابتدای فیلم " خانه ای برروی آب" شنیدم... ولی حیف که نمیدونم این شعر از کیه...

عجب فیلمِ صقیلی بود... پر از دیالوگ های تاثیر گذار و صحنه های تفکر برانگیز ... از همه بيشتر از اون پيرزني خوشم اومد كه داشت سرنوشت آدم ها رو مي بافت... من هم مثلِ  "ژاله"  "اگه می دونستم  سرنوشت ما رو کی میبافه، حتما ازش می خواستم که مال من یکی رو کلا بشکافه"...

 

گر بر فلکَم دست بُودی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را زمیان
وزنو فلکی دگر چُنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان

(خیام)

 


+ تاريخ جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 0:45 توسط بانوی تابستان |

 

 

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست
همه درياها از آن ما كن اي دوست
دلم دريا شد و دادم بدستت
مكش دريا به خون، پروا كن اي دوست
مكش دريا به خون، پروا كن اي دوست

 

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 23:31 توسط بانوی تابستان |

يادم آمد
شوق روزگار كودكي
مستي بهار كودكي
رنگ گُل جمال ديگر در چمن داشت
آسمان جلاي ديگر پيش من داشت
شور و حال كودكي برنگردد دريغا
قيل و قال كودكي بر نگردد دريغا

 

به چشم من همه رنگي فريبا بود
دل دور از حسد من شكيبا بود
نه مراسوز سينه بود
نه دلم جاي كينه بود
شور و حال كودكي برنگردد دريغا
قيل و قال كودكي برنگردد دريغا


روز و شب دعاي من
بوده با خداي من
كز كرم كند، حاجتم روا
آنچه مانده از عمر من به جا
گيرد و پس دهد به من دَمي
مستي كودكانه‌ي مرا
شور و حال كودكي برنگردد دريغا
قيل و قال كودكي برنگردد دريغا

 

چقدر دلم براي صميميت‌ها، شيطنت‌ها و حتي نوع دوست داشتن‌هاي دوران بچه‌گي‌هامون تنگ شده. اون روزها هر آنچه كه از دلمون مي گذشت همون هم عينا تو اعمال و رفتارمون منعكس مي شد و هيچيمون رو حساب دو دوتا چهارتا نبود...  امروز بعد مدت ها فراموشي و دور شدن از دوران بي غل وغش كودكي، با ديدن دخترك‌هاي 7و 8 ساله كه از مدرسه تعطيل شده بودن و هركدوم با يك يا چندتا از دوستانشون راهي خونه هاشون بودن و با يه دنيا آب و تاب از تشويق‌هاي خانم معلم و بازيگوشي‌هاشون سركلاس مي گفتن، دلم پركشيد براي اون روزها. روزهايي كه چه بي صدا گذشتن و ما چه زود اون‌‌ها روبه دست خاطره ها سپرديم ...در عرض چند دقيقه تك تك خاطرت دوران دبستان مثل يه سريال دنباله دار جلو چشمام زنده شد. از همون اولين روز مدرسه كه گريه‌هاي بهاره و بهونه گيري هاش امان خانم محمدي، معلم كلاس اولمون، رو بريده بود تا آخرين امتحاني كه سال پنجم داديم و براي هميشه با دبستان خداحافظي كرديم...از اردوها و گل‌گشت‌هاي كه دسته جمعي مي رفتيم و هميشه‌ي خداهم، شب قبلش از ذوق و شوق، لحظه‌اي خوابمون نمي برد و تا خود صبح مدام از اين دنده به اون دنده مي شديم، تا تئاترها و سرودهايي كه به مناسبت‌هاي مختلف، سر صف براي بچه ها اجرا مي‌كرديم... ياد روزي كه براي اولين بار شعري رو كه براي روز معلم گفتم و با فرشته و مهديه سر صف خوندم به خير. واي كه چه صحنه‌ي زيبايي بود اون لحظه كه خانم همتي از شوق شنيدن شعر سه نفره‌ي ما اشك تو چشماش جمع شد و ما رو به آغوش گرفت و هرسه مون رو بوسيد...
امروز تازه فهميدم كه چقدر بزرگ شدم و ديگه حتي بين بچه هاي 7،8 ساله، جايي ندارم... چون اگه داشتم وقتي مي‌خواستم به اون دختر كوچولو تو بالا كشيدن زيپ كاپشنش كه لاي آستر زيري گير كرده بود كمك كنم، اون جور با اخم و تخم روش رو از من بر نمي گردوند و احساس غريبي نمي كرد...

 

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم بهمن 1383ساعت 0:19 توسط بانوی تابستان |

 

روزي از روزها،

شبي از شبها

خواهم افتاد و خواهم مرد،

اما مي‌خواهم هرچه بيشتر بروم،

تا هرچه دورتر بيفتم،

تا هرچه ديرتر بيفتم،

هرچه ديرتر و دورتر بميرم.

نمي خواهم حتي يك گام يا يك لحظه،

پيش از آنكه مي توانستم بروم و بمانم،

افتاده باشم و جان داده باشم، همين.

 

(دكتر علي شريعتي)

 

 

دوسه روزي هست كه به زور چوب و چماق، خودم رو بستم به كتاب‌هاي روانشناسي. چون نبايد بيش از اين تو اين دوره بمونم و توش غرق بشم. اگرچه اينم خوب مي‌دونم تا اون من وجوديت نخواد هزاري هم كه خودت رو به اين در و اون در بزني بي فايده است... ديشب جايي خوندم كه " آدمي ساخته افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز انديشيده است. در حقيقت آنچه آينده به شما تحويل خواهد داد، بسته به آن است كه خود شما امروز چه سرنوشتي براي فرداي خودتان ذخيره مي‌كنيد" راستش اين چند سطر روي من يكي كه تاثير عميقي گذاشت.

 

 

اي دل من، گرچه -  در اين روزگار –

جامه‌ي رنگين نمي‌پوشي به كام،

باده‌ي رنگين نمي‌نوشي به جام،

نقل و سبزه در ميان سفره نيست،

جامت – آز آن مي كه مي‌بايد – تهي است،

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم!

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار!

 

گرنكوبي شيشه‌ي غم را به سنگ،

هفت رنگش مي‌شود هفتادرنگ!

(فريدون مشيري)

 

خدايا، خداي مهربونم! ازت ممنونم كه اين چند روزي كه گذشت با كلي نشونه‌هاي پنهون و پيدا بهم ثابت كردي كه هنوز صدام رو مي‌شنوي.

آبجي نرگسم؟ تو رو خدا من رو ببخش گلم كه اين چند وقت بي نهايت اذيت كردم. آبجي هنوزصداي هق هق گريه‌هات تو گوشمِ... به خدا من از روي تو شرمنده‌ام گلم.

مليكاي عزيزم، ساقي نازنينم، داداش فرهاد مهربونم، داداش محمد شيطون و با محبتم، يلدا جان، ماهور جان از تك تك محبت‌هاي نابتون ممنونم. دلم مي خواد اين شعر "محبت" فريدون مشيري رو به پاس مهربوني هايي كه در حقم كرديد بهتون تقديم كنم:

 من نميدانم 

-و همين درد مرا سخت مي‌آزارد- 

كه چرا انسان، اين دانا، 

اين پيغمبر،

 در تكاپوهايش

 - چيزي از معجزه آن سوتر-

 ره نبرده است به اعجاز محبت.

 

چه دليلي دارد؟

 چه دليلي دارد كه هنوز مهرباني را نشناخته است؟

 و نمي‌داند در يك لبخند،

 چه شگفتي هايي پنهان است!

 

من بر آنم كه درين دنيا

 خوب بودن- به خدا- سهلترين كار است.

 و نمي دانم،

 كه چرا، انسان،

 تا اين حد،

 با خوبي

 بيگانه است.

 و همين درد مرا سخت مي‌آزارد!

 

راستي دوستاي خوبم عيد غديرتون هم پيشاپيش مبارک! اميدوارم تو این روز عزیز هر حاجتی که دارید از خدا بگیرید و به تك تك آرزوها و آرمان های قشنگتون برسيد. آمین!

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 21:53 توسط بانوی تابستان |

آسمان! تو صدای من را می شنوی

گوش کن...

آه...بس راه گلویم تنگ است.

من برای فریادی

که درون دلم انباشته ام

دو دهان می خواهم

قلب ها از سنگ است...

 

آه ای ژرف سیاه

ای سراپا رویا

ای تو ای جای خدا

تو به من گوش بده...

 

کافیم نیست دو چشم و دو نگاه

من برای دیدن

صد نگاه می خواهم

 

بنگر دستانم

بهر یاری جستن کافی نیست

من دو دست دیگر کم دارم

من به قدر همه ی عالم

در دلم غم دارم

 

نمی دونم چرا دیگه الان مدت هاست که خدا هم دوستم نداره و دیگه هرجوری هم که صداش می کنم صدام رو نمی شنوه... سابق تا دلم می گرفت خصوصا شبهای مهتابی همین که می رفتم دم پنجره اتاقم و چهارزانو می شستم و خیره می شدم به آسمون و ماه بعد درد دل کردن باهاش ایمان داشتم که صدام رو شنیده حتی گاهی دستای پرمهرش رو که با مهربونی تموم اشکام رو پاک می کرد به روی گونه هام حس می کردم اما حالا حتی حالمم نمی پرسه چه برسه به اینکه بخواد پای حرفا و دردلهام بشینه...آخه خدای خوبم مگه من به درگاهت چه گناه نابخشودنی مرتکب شدم که اینجور داری تاوانش رو ازم پس می گیری؟ خدایا خداوندا؟ مگه خودت نگفتی تو قلب شکسته خونه داری؟ پس چرا به وعده ات وفا نمی کنی و دلم رو آروم نمی کنی گلم؟؟؟

 

گر من گنه روي زمين كردستم
عفو تو اميد است كه گيرد دستم
گفتي كه بروز عجز دستت گيرم
عاجزتر از اين مخواه كاكنون هستم...
(خيام)

 

خدایا!!! تو رو خدا بازم بیا پیشم...تو رو خدا بازم صدام رو بشنو ... تو رو خدا من رو به حال خودم رها نکن... خدایا من آرامشم و ازتو می خوام بیا و دلم رو با حضورت روشن کن...

 

خدایا بی پناهم!

ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است

ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا برده ام به سوی آسمان ها...

 

دوستای خوبم مدتی نیستم. فقط خواستم پیشاپیش بگم که سرنزدن هام رو به پای بی معرفتیم نگذارین.

"یلدای" نازنینم  آبجی "نرگس" گلم    "رهای"  دلسوزم  "دوستای" مهربونم از حرفای سرشار از مهر و محبتتون ممنونم. الهی روزی بشه که بتونم تنها قطره ای از اقیانوس بی کران الطافتون رو جبران کنم.

 

+ تاريخ شنبه سوم بهمن 1383ساعت 4:3 توسط بانوی تابستان |