تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

 

 

هنوز  يكي دو پله بيشتر پايين نرفته‌ام، اما به خوبي بوي تند توتون و تنباكو رو استشمام مي‌كنم و آخرين پله رو در حالي كه چشمام از دود فزاينده‌ي فضا به سوزش در اومده به سلامت طي مي‌كنم. كورمال كورمال به دنبال تختي خالي مي‌گردم تا لحظه‌اي چند بروش بنشينم و اين فرصت رو به خودم بدم كه خاطرات گذشته رو در ذهن مرور كنم. مدت‌هاست كه حتي اينقدر انصاف به خرج ندادم كه با دلم خلوت كنم و لااقل افكار آشفته‌ام رو نظمي بدم. بعد از گذشت دقايقي چشمام به هواي مه آلود عادت مي‌كنه و ديگه مثل لحظه‌ي ورودم اذيتم نمي‌كنه. از دور تختي خالي به فاصله‌ي نسبتا زياد از حوض وسط قهوه خونه در گوشه‌اي دنج و خلوت، به روم لبخند مي‌زنه و با زبون بي زبوني من رو به سوي خودش دعوت مي‌كنه. گويي خستگي رو تو چشمام خونده و لرزش رو بر اندامم ديده كه اين‌جور سخاوتمندانه آغوشش رو به روم باز كرده. نمي‌دونم تا حالا برات پيش اومده كه از تنهايي بترسي و بخواي تو جمع باشي اما نه در جمعي كه تو رو  بشناسند. چرا كه در اون صورت مجبوري علي رغم غوغاي باطني و آشفتگي روح و روانت،  به روي تك تكشون لبخند بزني و بدون تمركز پاي حرفاشون بشيني، چيزي كه ازش متنفري و من امروز اين شانس رو دارم كه بين جمعي كه هر كدوم تو دنياي خودشون غرق هستن، لحظاتي  بشينم و به چهره‌ي تك تكشون، اعمال و رفتار و هيجاناتشون خيره بشم و سعي كنم و با چشماي اون‌ها به زندگي، گذر زمان،  نگاه كنم. در حالي كه نگاهم به كوچولوي شيطوني كه با لجاجت خاص كودكانه‌اش لقمه‌هاي مادرش رو پس مي‌زنه و دوست داره كه خودش قاشق رو به دهان بگيره مونده، آواي دلنوازي كه برام يادآور دنيايي از خاطرات تلخ و شيرينِ، نظرم رو به خودش جلب مي‌كنه. پيرمردي كه كلاه نمدي سفيدي همرنگ پيراهنش به سر داره و جليقه‌اي محله‌اي به تن، به همراه آهنگ موزون سه تار كهنه‌اش ترانه‌ي الهه‌ي نازِ بنان رو با اون صداي محزون اما گرمش، مي‌خونه... احساس مي‌كنم دلم بيش از قبل گرفته...نمي‌دونم چرا فاصله‌ي بين آرامش و طغيان، شادي و غم اينقدر كمِ... نه اینجا هم به اون آرامشی که مدت هاست در تمناش هستم نرسیدم... پس بهتره چشمام رو باز کنم...


راستي چرا ما آدمها تا وقتي چيزي داريم قدرش رو نمي‌دونيم اما همين كه از دستش دادیم و خلاش رو با پوست و خون درک کردیم، لمس کردیم، تازه مي‌فهميم كه چه چيز با ارزشي رو از دست داديم و زمانی به تقلا می افتیم که کار از کار گذشته و فرصتی برای جبران نیست...


 
كاش نان خشكي بود،
كاسه‌ي آبي،
و كلبه‌اي،
در دورترين حاشيه روي زمين
زير يك ابر سپيد،
روي يك دشت فراخ
بر همسايگي چشمه‌ي آب
و من و تنهايي
و صميميت آواي پر از صداقت زنجره‌ها...


دگر بايد گريخت از شهر
از زنجير،
از ديوار،
از آهن،
از پولاد.
 
(ناهید کبیری)
 
 
 
 

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت 22:24 توسط بانوی تابستان |

 

 

چرا دیگه نوشتنم نمی یاد؟؟؟ چرا دیگه نمی تونم دل نگرونی هام رو چیزهایی که آزارم می ده رو تو قالب داستان بنویسم؟؟؟دلم لک زده واسه اون روزهایی که تا باری رو شونه هام سنگینی می کرد حتی شده با نوشته های بی سر و ته ام اون بار رو یکم سبکش می کردم اما حالا هرکاری می کنم کلامی ازم بر نمی یاد...

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود...

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی...

(فروغ)

چقدر بده که آدم جرات اعتراف کردن به اشتباهاتش رو نداشته باشه مگه نه؟ 

 

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم دی 1383ساعت 8:46 توسط بانوی تابستان |