تبليغاتX
بانوی تابستان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب ... من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

كوهستان مي‌روياند

آنچه را كه دوست مي‌دارد

حتي كوير

نمي‌پذيرد آنچه نمي‌خواهد

 

ماهي به آب زنده است و

انسان به عشق.

آسمان بي‌ستاره مي‌ماند؟

روز بي‌خورشيد؟

هرگز. هرگز. هرگز...

 

 

نمي دونم اين نوشته‌ي زيبا كه برخلاف ظاهر جمع و جورش دنيايي از حرفاي ناگفته رو در سينه پنهون كرده،  از چه كسي است،  اما هربار با زمزمه كردنش كلي بالا و پايين مي‌شم... حقيقتا آدمي به عشق زنده است. حالا الزاما اين عشق نبايد تنها از نوع ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد و ويس و رامين باشه... اين عشق مي تونه در محبت قلبيت به مادرت، پدرت، خواهر و برادرت متجلي بشه...  مي تونه نه تنها در خدا،  كه حتي در ساير مخلوقات و آفريده‌هاي خالقت حتي به گل گلدون تو اتاقت كه هرروز با كلي مهر و محبت آبش مي دي يا گنجشك‌هاي باغچه‌ي خونت كه هر از گاهي كه فرصتي دست بده براشون خرده نان مي ريزي،  رنگ بگيره و معنا پيدا كنه... مهم اينكه طوري با دلت هم‌گام بشي كه ياد بگيره تنها خودش رو دوست نداشته باشه و از دوست داشتن اطرافيانش و جاي دادن مهر و محبتشون احساس رضايت و خرسندي كنه.

 

اما خيلي متاسفم از اينكه روز به روز داريم از اين حس زيبا دور مي شيم و براي خودمون دنيايي رو ساختيم كه عمده‌اش نفرت و كينه و خودخواهي است و مجالي براي خودنمايي و ارز اندام مهر و محبت و گذشت و ايثار نيست. متاسفم از اينكه به جايي رسيديم كه حتي قادر نيستيم فرزاندان خودمون رو كه از پوست و خون و استخون خودمون هستن تحمل كنيم...

 

چند روزي بود كه خبرش رو پي گيري مي‌كردم. اما در نهايت دعاهاي من و خيلي هاي ديگه كه با خوندن اين خبر دلشون به درد اومد و بي اختيار دستشون به سمت آسمون رفت افاقه نكرد و ديروز "پيمان" كوچولوي 35 روزه به دنبال آزار و شكنجه شديد جسماني و سوختگي به وسيله‌ي سيگار كه جاش بر سر انگشتان كوچولوو تن و بدنش بوده، به دليل شدت خونريزي مغزي از جانب پدر و مادر تني خودش،  چشم از اين دنياي مالامال از انسان‌هاي آدم نما مي‌بنده و به جمع قربانيان كودك آزار مي پيونده... فكر كنم كم كم عمر دوره‌اي كه درش پدر و مادر با رفتن خار گلي در دست دلبندشون، پاره‌ي تنشون، جامه برتن پاره مي كردن گذشته باشه و وارد سر آغاز برگي ديگه شده باشيم از هزار و يك فصل اين دنياي بي سر و ته كه حالا تو اين دوره پدر و مادر به جون ميراث‌هاي به جاي مانده از خودشون مي افتن و هر وقت كه اراده كنن حياتي رو كه بخشيده‌اند ازش مي گيرن...

 

خدا ختم به خير كنه آخر و عاقبت ما رو در اين دوره‌ي وحشت... آمين يا رب العالمين!

 

 

اي مرغك اسير!

كه در باغي دور دست مي‌خواني،

زمستان است.

آواي محزون تو را كه در قفسي مي‌خواني،

از ميان هياهوي گوش خراش زاغان زشت و شاد

كه آسمان را سياه كرده‌اند مي شنوم

و تو نيز نغمه‌هاي غمگين مرا

كه از دور دست مي‌آيد مي‌شنوي

و مي‌داني كه در اين باغستان افسرده

كه در زير سم ستوران لشكر زمستاني پايمال گشته

و بر ويرانه‌هاي يخ بسته و خاموشش

كافور مرگ ريخته‌اند،

همچون تو مرغي هست كه در باغي دور دست مي‌خواند...

 

 

اي مرغك اسير!

كه در باغي دور دست مي‌خواني،

زمستان است.

تو سرت را از لاي ميله‌هاي قفست بيرون ميار!

خاموش باش!

در كنج قفست آرام گير!

سرت را در زير بالت پنهان كن!

منقارت را در لاي پرهاي نرم و رنگينت فرو بر!

 

 

اي مرغك اسير!

كه در باغي دور دست مي‌خواني،

زمستان است.

اي پرستئي اسفندي!

بهار مرده است.

 

(دكتر شريعتي)

 

راستي از تك تك شما گل‌هاي هميشه بهارم ممنونم كه هر كدوم ،درست تو دوره‌اي كه شرايط روحي بدي داشتم، با اظهار لطف‌هاي كه از قلب‌هاي پاك و زلالتون نشات مي‌گرفت، تكه‌هايي از اين غم مبهم رو كه رو سينه سنگيني مي كرد به دوش كشيديد و باعث شديد كه بواسطه‌ي دعاهاي صميمانه و خاصانه‌تون  و به ياري و لطف خداي مهربونم، زودتر از اين حالت در بيام و بازهم بشم همون مسافر كوچولوي شاد و بازيگوشي كه هربار كه پا به خونه‌هاي پر مهرتون مي گذاره از ذوقش دوست داره از در و ديوارش بالابره و آسمون و ريسون رو به هم به بافه... دوست‌هاي گلم، خيلي قدر خودتون رو بدونيد. به خدا تو اين دوره زمونه ديگه كم پيدا ميشن انسان‌هايي كه بدون سود و منفعتي براي كسي تره خورد كنن.  چه برسه به اينكه نديده و نشناخته اون هم تو اين دنياي مجازي اينطور صميمانه در حق كسي محبت خرج كنن و اين چنين سخاوتمندانه باري از غمش رو بدوش بگيرن... باور كنيد همه تون رو از ته ته قلبم دوست دارم و خوشبختي و سعادت و شادكاميتونرو از خداي مهربون آرزومندم... الهي كه هرجاي اين گيتي پهناور كه هستيد هميشه‌ي خدا لب‌هاتون به خنده‌ةاي از ته دل آذين بسته شده باشه و تن و روانتون در صحت و سلامت و آرامش...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1383ساعت 7:47 توسط بانوی تابستان |